سه‌شنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۹

آقای رفسنجانی ، دشمن از کی در شما رخنه کرد ؟؟

آقای رفسنجانی در نوشته اخیرش آورده است که " دشمن دوست نما در ما رخنه کرده است ." جای آن دارد که به ایشان یاد آوری کرد که دشمن مدتها قبل در شما رخنه کرده بود و شما را هدایت می کرد و شاید خود متوجه نبودید . آری از همان روزهای اول انقلاب و شاید مدتها قبل از آن یکی از جاهای امنی که دشمن در آن کمین کرده بود زیر عمامه های امثال شما بود . از قبل از انقلاب شاهدی ندارم ولی در رفتار و کردار شما بعد از انقلاب پر است از شواهدی که شما با راهنمایی دشمنان ملت ایران انقلاب را منحرف کردید و جریان امور را به سود آنان پیش بردید . از همان ابتدای انقلاب که شعار نه شرقی نه غربی از برجسته ترین شعارها شده بود ، چپ و راست های خارجی تمام کوشش خود را در بی محتوا کردن انقلاب متمرکز نمودند و ساده اندیشانی امثال شماها را بهترین وسیله برای اجرای برنامه ها ی خود یافتند . آنان که در کمین بودند تا راهی برای ادامه تصاحب ثروت این کشور ثروتمند پیدا کنند ، بهترین راه را در به خشونت کشانیدن انقلابی یافتند که با گل بر گلوله پیروز شده بود . و دشمنان کمین کرده در عمامه های شما و دوستان نادانی همچون شما راه را برای آنان هموار کردند . ابتدا سعی کردند محبوبیت و مقبولیت بین المللی انقلاب را از بین ببرند . مردم دنیا ، مخصوصا اروپاییها و آمریکاییها که از ماهیت رژیمهای دیکتاتوری مانند شاه مطلع بودند ، مردم ایران را در انقلاب محق میدانستند و در نتیجه به حکوکتهای خود اجازه نمیدادند با انقلاب ایران برخورد خصمانه داشته باشند . ولی سیاست بازان شرق و غرب که بدنبال منافع نامشروع خود در دنیا بوده و هستند از نادانی شما و نفوذشان در شما استفاده کردند و نتیجه ای که میخواستند گرفتند و حالا ایران و خاورمیانه ثروت خیز جولانگاه ارتشهای آنان شده و زمینه را هم برای هر اقدامی علیه ایران فراهم کرده اند . بدون اقدام نظامی هم اکنون ایران در اختیار آنان است و ثروت ایران و حاصل زحمات شبانروزی ایرانیان فقط نصیب آنان میشود . برای ایرانیان که چیزی جز تلاش کم حاصل برای سیر کردن شکم خود و دست و پنجه نرم کردن با انواع گرفتاریها از جمله بیماریهای مختلف روحی و جسمی نمانده است ! یاد آوری نمونه هایی از اقدامات مشترک شما با دشمنان شاید شما را بیشتر متوجه کند : بخاطر دارید که در همان اوایل انقلاب عده ای از روحانیون مسیحی انگلیسی را در ایران به اتهام جاسوسی بازداشت کردید و بدنبال آن در مطبوعات غرب چنان منعکس شد که اسلام در برابر مسیحیت اعلام جنگ کرده و جنگهای صلیبی را به یاد مسیحیان آوردند ؟! آیا همین کافی نبود تا افکار عمومی جهان را علیه انقلاب تغییر جهت دهد ؟ حتما بخاطر دارید که پس از مدتی که غربیان استفاده های کافی از این جریان بردند آقای قدوسی دادستان وقت انقلاب در تلویزیون ظاهر شد و از این ماجرا بعنوان یک اشتباه صحبت کرد و گفت یک نفر ساواکی که دوست همان آقایان بوده مدارک جعلی به سپاه ارائه داده و موجب دستگیری کشیشان شده بوده ! شما از این جریان درس نگرفتید و باز این نوع اقدامات را ادامه دادید تا برای تکمیل جو سازی علیه انقلاب با دسیسه های خود آمریکاییها سفارت آنان را با آن وضعیت اشغال و بعد برای سرکوب کسانی که آنان را رقیب خود در قدرت می پنداشتید با آمریکاییها وارد معامله شدید که مثلا کارتر ظاهرا دموکرات برود و ریگان جنگ طلب بیاید تا جنگ هشت ساله را سامان دهد و به شما فرصت دهد تا همه رقبای خود را قلع و قمع کنید . آیا امریکاییها آنقدر ابله بودند که مدارک سری خود را طوری رشته رشته کنند که شما بتوانید با چسباندن آنها بهم از آنها بهره برداری کنید ؟! آری شما با همکاری دشمنان ایران همان کارهایی را کردید که نتیجه اش برکناری افرادی همچون امیرکبیرها و مصدق ها شد تا دشمنان بتوانند با سوء استفاده از شماها برنامه ها یشان را در ایران و کل خاورمیانه بخوبی اجرا کنند . یادتان هست با چه شور و شعفی برکناری اولین رئیس جمهور منتخب ملت را اعلام کردید و فکر کردید که دیگر مالک ایران شدید ؟! آیا تاکنون پیش خود هیچ فکر کرده ای که اگر آن دسیسه ها بدست شما و همفکرانتان انجام نمیشد و ایران میتوانست در آزادی از اندیشه های خوش فکران و روشن ضمیران خود بهره مند شود اکنون اوضاع چگونه بود ؟ آیا حاضرید در این آخر عمری کمی به خود آیید و از فرصت استفاده کنید و حقیقت را به ملت ایران بگویید و از اشتباهات خود و جفایی که بر اثر آن اشتباهات بر ملت ایران روا داشتید پوزش بطلبید ؟ اگر به گفته های خود در مورد دنیا و آخرت اعتقاد داشته باشید این تنها راه نجات شما از عذابی است که خود برای خود اندوخته اید .

یکشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۹

خمینی سوم هم قربانی مظالم خمینی اول

همه متوجه شدند که چگونه احمدی نژاد و خامنه ای نوه دلبند خمینی را مورد بدترین اهانتها قرار دادند و در مراسمی که به بهانه بزرگداشت پدر بزرگش ترتیب داده بودند به شدت او را تحقیر کردند و مورد مسخره قرار دادند . احمدی نژاد با طولانی کردن سخن پراکنی خود به وقت کشی پرداخت و در پایان هم با گفتن اینکه "هم اکنون به فرمایشات رهبر معظم گوش فرا میدهیم" به مزدوران خود دستور داد که اجازه ندهند کسی دیگر صحبت کند و آن کردند که مکارانه برنامه ریزی کرده بودند . بعد هم آقای رهبر بیشرمانه بوسه زهرآگینی نثار حسن آقا کردند و با سکوت اهانت آمیز خود بر عمل عمالش مهر صحت گذاشت . این ماجرا باید درس بزرگی برای صاحبان عقل شود مخصوصا خانواده خمینی را لازم است به موارد زیر توجه کنند :
کجاست آن ابهت و القاب پرطمطراق " حضرت آیت الله العظمی روح الله المصطفوی الخمینی " که اکنون خمینی بودن را هم از فرزندش دریغ میدارند و اورا به اکراه حسن مصطفوی نام مینهند ؟! شاید خمینی اول هم که در زمان پیوستنش به جنبش مردم در سال 57 و با انتخاب عنوان رهبر انقلاب ، ولایت مردم را به عنوان هدف قبول نمود و بارها در پاریس به جمهوریت نظام و آزادی مردم تاکید داشت ، با وسوسه های همین نوع شیاطین عهد خود را با مردم شکست و ولایت را از آن خود نمود .
باز آقای احمد خمینی هم با همین وسوسه ها شریک جرمهای او شد و خامنه ای و رفسنجانی او را هم فریب دادند و در نهایت به قول آگاهان داخل نظام احتمالا با دستکاری داروهایش او را از سر راه خود برداشتند .
آنان که در پاریس کمک کردند تا خمینی اول برای پیروزی انقلاب صراط مستقیم را برگزیند ، پس از ورود به ایران در بین شیاطینی که او را محاصره کرده بودند جایی نیافتند و یک به یک مورد غضب او قرار گرفتند و در نهایت توصیه های مشفقانه اولین منتخب مردم را هم نادیده گرفت و با دسیسه هایی که علیه او چیدند انقلاب را به ضد انقلاب تبدیل نمودند . همان کسی که قبل از قتل احمد آقا هم به او توصیه کرده بود که خود را از دست این قوم رها کند و نکرد .
حال حسن آقای خمینی هم باید بداند که همان سرنوشت در انتظار اوست و شاید یک فرصت داشته باشد تا کمی از آبروی از دست رفته خاندان خود را باز یابد و در صف کسانی قرا گیرد که استقلال و آزادی را سرلوحه تلاشهای خود قرار میدهند . کاری که ایشان میتوانند انجام دهند اینست که اجساد پدر و پدر بزرگش را از داخل این بتخانه بردارد و به شهر خمین منتقل و در گوری کنار همشهریانش دفن و بر بالای آن چنین بنویسد :
پیمان شکست و شکست او و آل او  **** عبرت شود به اهل جهان ظلمهای او

شنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۹

ایرانیان در انتظار مرگ رژیم و مرگ زودرس در انتظار ایرانیان

پس از جریانات بعد از نمایش انتخابات ریاست جمهوری در ایران و سرکوب گسترده مردم آزادیخواه و بدنبال آنچه در روز 22 بهمن سال گذشته اتفاق افتاد ، بر ایرانیان مسلم گشت که بدون هماهنگی و بدون تشکیلاتی که بتواند رهبری و هماهنگی حرکات مردمی جهت وادار کردن رژیم به تسلیم در برابر ملت را عهده دار شود ، رهایی از وضعیت موجود میسر نخواهد شد . در حال حاضر که گروههای سیاسی خارج از نظام هم نتوانسته اند با هم کنار بیایند ، ایرانیان به ایجاد چنین تشکیلاتی امیدوار نیستند. و به نظر می رسد که آقایانی مانند موسوی و کروبی هم اگر چه بر مواضع خود ایستاده اند ولی حتی در داخل گروههای به اصطلاح اصلاح طلب هم عزم راسخی برای همراهی با خود نمی بینند . و حالا هم در داخل رژیم صحبت از حذف اصلاح طلبان و جایگزینی آنان با اصولگرایان منتقد در میان است که موید این نظریه می باشد که جناح بندیهای داخل رژیم همه ساختگی بوده اند و در تقلید از حرف شاه قبلی بوده که می گفت "ما خودمان حزب مخالف ایجاد کرده ایم!" درعین حال بیشتر از اینکه مردم در انتظار فرصت هایی برای ادامه حرکات خود باشند، در انتظار این هستند که رژیم خود با دست خودش و بر اثر حماقت کاریهایش سقوط کند . با چنین انتظار کشیدنها در خوشبینانه ترین پیش بینی ها باید منتظر اوضاعی شبیه آنچه در کشورهایی مانند کره شمالی و زیمبابوه فعلی حاکم است باشیم که مردمانشان با فقر و فلاکت روبرو هستند . آنهم در صورتی هست که ایران همانند عراق و افغانستان نگردد.


گذشته از اینگونه مسائل ، مردم ایران را مشکلاتی بس عظیم تر در پیش است که در مطبوعات داخلی و وابستگان به رژیم هم اخیرا مطرح شده ولی با کمال تعجب مورد توجه مردم و گروههای سیاسی قرار نگرفت و همه با بی خیالی از کنار آنها گذشتند . برای نمونه به سه فقره از این موارد توجه کنید :


1- از طریق وزارت بهداشت و درمان اعلام شد که ایران با سونامی سرطان روبروست.


2- از همان منابع در بسیاری از روزنامه ها نقل شد که سن سکته قلبی در ایران به 32 سالگی رسیده است .


3- فرمانده نیروی انتظامی ایران اعلام کرد که پرسنل نیروی انتظامی بیشتر از آنکه در عملیات انتظامی – رزمی شهادت طلبانه تلفات داشته باشند، به علت بیماریهای روحی روانی با مرگ روبرو هستند .


آیا جای تعجب نیست که اینگونه اخبار رسمی مورد توجه قرار نگرفت و همه از کنار آنها گذشتند؟!
مرض سرطان با توجه به اینکه هیچگونه اقدامات پیشگیرانه ای هم در نظر گرفته نشده معمولا ظرف چند ماه پس از ظهور طومار زندگی فرد مبتلا را درهم می پیچد و خانواده ها را عزادار می کند . این بیماری که در گذشته در ایران زیاد شایع نبوده و اروپاییان را بیشتر از ایرانیان تهدید می کرده اکنون در غرب کنترل شده ولی به علت ورود مواد غذایی سرطان زا و عدم توجه به استانداردهای لازم در زمینه تولیدات کشاورزی و دامی و مخصوصا همه گیر شدن ناراحتی های استرس آفرین در کشور ، جان همه ایرانیان را در معرض خطر قرار داده است.
برابر آمار موجود سن بیماریهای قلبی در ایران قبل از انقلاب 55 سالگی و در اروپای فعلی 75 سالگی می باشد . در ایران ما تا دو سال پیش می گفتند 35 سال و حالا اعلام کرده اند به 32 سالگی رسید ه است . این بیماری هم که ناشی از سوء تغذیه و فشارهای روحی وروانی می باشد ،بلایی گسترده در سطح ایران است که یکی از علل آن را باید در نوع تجارت و ثروت اندوزی آیت الله ها و آیت الله زاده های تاجر روغن و شکر جستجو کرد.
خبر سوم که مربوط به مرگ زودهنگام پرسنل نیروی انتظامی است و توسط فرمانده ی نادان نیروی انتظامی اعلام شد که احتمالا به خاطر آن مشمول تذکر هم شده است ، به این معنی هست که افسران و درجه داران و سایر پرسنل نیروی انتظامی قبل از بازنشسته شدن میمیرند و علت آن هم علاوه بر بیماریهای قلبی و سرطان ، فشارهای روحی هست که ناشی از قراردادن آنان در مقابل ملت است و ناراحتی از اینکه به جنگ برادران و خواهران خود اعزام می گردند . اینگونه افراد که اغلبشان هم با فقر مالی روبرو هستند و حقوقشان هم پایین تر از خط فقر می باشد، به عمد در فقر نگاه داشته می شوند تا به خاطر نان شب خود و فرزندانشان خود را مجبور به همکاری با رژیم ببینند .
بدیهی است ادامه این وضعیت ایرانیان را با تلفاتی به مراتب بیشتر از تلفات هرگونه جنگ و خونریزی مواجه خواهد کرد که اگر به عمق این فاجعه توجه شود باید ایرانیان را به فکر نجات فوری خود وادار کند . شاید تاکید اخیر احمدی نژاد بر افزایش زادو ولد ، در واکنش به اخباریست که در رابطه با سرعت مرگ و میر به او داده اند و وی راه حل را در این دیده است که مردم این چند سال عمر کوتاهشان را هم مشغول بزرگ کردن بچه باشند تا قربانی کافی هم برای ادامه اقدامات ویران کننده رژیم تولید شود .
آنچه مسلم است ادامه وضعیت موجود نتیجه ای جز ادامه رنج و محنت در طول عمر کوتاه ایرانیان نخواهد داشت و مرگ ناشی از این گرفتاریها گریبان همه را خواهد گرفت . ولی آیا مرگ زود رس ایرانیان مرگ رژیم را هم همراه خواهد داشت ؟ تا زمانی که این حالت بی خیالی و بی اطلاعی حتی در مورد سلامتی خود مردم هم ادامه داشته باشد و هیچ رسانه ای نباشد که به آگاهی مردم در این زمینه ها کمک کند و مردم مخصوصا جوانان ناامید از تغییر ، غرق در مسائل روزمره ی زندگی ناشی از کج رویهای حکومت اند،و بیزار از رسانه های داخلی ، سرگرمیشان تماشای برنامه ها ی صدای آمریکا و بی بی سی و ده ها کانال ماهواره ای بی محتواست و در کنار اینها سریالهای اعتیادآوری مانند "لاست " و "فرندز" و غیره ... در بین جوانان دست به دست می چرخد ،کی و چگونه ایرانیان می توانند از عمق بلایایی که آینده را برایشان رقم می زند آگاه گردند. همه ی اینها آینده ای تیره و تار را برای ایرانیان به تصویر می کشد. اگر پخش کنندگان برنامه هایی که ذکر کردم ایرانی دانا و دلسوز بودند و در هماهنگی با صاحب نظران سیاسی-اجتماعی با سواد و آگاه ، به روشنگری در فضای ایران می پرداختند می شد امیدوار بود که آینده ای بهتر در انتظار ایرانیان باشد . لاکن فعلا چنین به نظر می رسد که عوامل داخلی و خارجی دست به دست هم داده اند تا در پناه شعارهای گمراه کننده ای همچون " مرگ بر آمریکا " عمر ایرانیان روزبه روز کوتاه تر و بهره برداری اجانب از ثروت ایران روزبه روز بیشتر شود .

پنجشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۸

هم احمدی نژاد یکبار راست گفت هم رابرت گیتس

اخیرا" آقایان احمدی نژاد و رابرت گیتس بطور تقریبا" همزمان از افغانستان دیدن کردند و هر دو یکدیگر را به دو دوزه بازی در آن کشور متهم نمودند . اگر بعد از مدتها دروغگویی ، حرف درستی از احمدی نژاد شنیده شده باشد ، همین حرف است . متاسفانه آقای گیتس هم در اینمورد راست می گوید . احتمالا" اقای گیتس بخوبی میداند ولی در اینکه احمدی نژاد از آن با خبر باشد جای شک باقیست . و آن اینست که هر دو این آقایان فرزندان یک مادرند ! و آن مادر هم مادر پیر استعمار است که هر روز تحت پوشش حجابی جدید ظاهر میشود تا ثروت و حاصل دسترنج مردم ساده دل دنیا را به جیب عده ای از لاشخوران بین المللی بریزد .
به قول آقای احمدی نژاد آمریکا در اینجا چه کاره هست ؟! چرا از آن طرف کره زمین آمده و بخش وسیعی از سرزمینهای ثروت خیز خاور میانه را در کنترل خود در آورده است ؟! پاسخ این سوال روشن است . ولی آنچه ممکن است برای خیلی ها هنوز روشن نباشد اینست که در این نقطه از تاریخ بشر که شعارهای حقوق بشر و انساندوستی و حتی حمایت از حیوانات ورد زبان خیلی ها شده است ، چه چیزی توجیه کنندۀ لشکرکشی های آمریکا و سایر باصطلاح متمدنین غرب به کشورها میشود ؟ آنچه همین روزها پیرامون پروندۀ حمله به عراق در انگلستان مورد بحث است نشانگر آنست که دول غربی مصلحت خود را در این می بینند که افکار عمومی کشورهای خود را در رابطه با چنین اقداماتی قانع کنند . خوشبختانه مردم آن کشورها را فعلا" لشکرکشی بخاطر غارت کشورها دیگر و تحت سلطه در آوردن آنان قانع نمیکند .
دانستن اینکه چه چیزهایی آن مردمان را قانع به تجاوز به کشورها می کند برای افرادی مانند احمدی نژاد دشوار نباید باشد . تعجب در اینست که چگونه همه چیز آماده میشود تا کسانی مانند طالبان ها ، القاعده ها ، صدامها و احمدی نژادها موقعیتی پیدا کنند تا بهانۀ لازم برای تجاوزات استعمار گرانه را فراهم سازند ! آری حکومت تجاوز گران و حکومت افرادی مانند احمدی نژادها لازم و ملزوم یکدیگرند . آنچه فعلا در صحنۀ سیاسی بین المللی مشاهده میشود هم نشاندهندۀ این حقیقت است که قدرتهای بزرگ و در راس آنها آمریکا هرگز راضی به جایگزین شدن افرادی مانند احمدی نژاد با افرادی با خرد و اندیشه های سالم نخواهند شد و اینان نه تنها در افغانستان بلکه در هر جا که بتوانند چند دوزه بازی میکنند . و چنانچه مردم خود موفق به خروج از این نوع بازیها نگردند ، لاجرم سنگ ریزه های این بازی دوزبازی خواهند ماند .
جای یک سوال از آقای احمدی نژاد باقی است برای ثابت کردن نیت ایشان . و آن در مورد به آغوش کشیدن آقای کرزای است که مستقیما با دست آمریکاییها در افغانستان کاشته شده است . چنان پشت ایشان را به گرمی فشرد که هر بار فیلم مربوطه را در تلویزیون می بینم ، فشار مالش دست او بر پشت کرزای را در پشت خودم احساس میکنم . و آن سوال اینست که آیا کرزای برای او عزیز تر و قابل تحسین تر است یا یک فرد ایرانی از تبار خودش مانند مثلا میرحسین موسوی ؟! تا زمانیکه امثال آقایان احمدی نژاد و کرزای از به آغوش کشیدن منتقدین و مخالفین سیاسی هموطن خود محروم هستند ، بدون شک بازیچۀ دست جهانخواران باقی خواهند ماند .

چهارشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۸

اصلاح چهارشنبه سوری توسط جنبش سبز


زردی از تو .........سرخی از من ...


ظلم از تو ............عشق از من......


استبداد از تو .......... آزادی از من .....


در باره تاریخچۀ چهارشنبه سوری روایات مختلفی نقل شده است . بعضی آنرا به ایرانیان قبل از اسلام مربوط میدانند که روزهای آخر سال را در انتظار بازگشت برکت و روزی به خانواده ها از طریق مراجعۀ ارواح گذشتگان به منازلشان آتش روشن میکردند تا ارواح در روشنایی راه خود را به منزل بیابند . و اینکه پس از استیلای اعراب بر زندگی ایرانیان از افروختن آتش جلوگیری میشده ولی با ابتکار مردم و استفاده از عقیده موجود در بین اعراب مبنی بر نحس بودن چهارشنبه ، آتش افروزی در روز چهارشنبه آخر سال را بجای چند روز آخر سال رسم کردند . بعضی آنرا به اعراب نسبت داده اند و اینکه گاهی موجب برانگیختن جنبشهای مردمی بر ضد حاکمیت هم شده است و از جمله به قیام مختار در خونخواهی از امام حسین اشاره کرده اند .
گذشتۀ چهارشنبه سوری هرچه باشد این رسم هم مانند بسیاری از رسوم دیگر در طول تاریخ دستخوش تغییراتی شده است تا آن شده است که فعلا ما میشناسیم . بدیهی است که هر اداب و رسومی میتواند جنبه های خوب و یا بدی با خود همراه داشته باشد . ولی تا خوبیهای آن بر بدیها نچربد پایدار نمی ماند .
در سالهای اخیر مراسم چهارشنبه سوری مورد سوء استفاده بعضی از سود جویان قرار گرفته که با تولید و فروش مواد انفجاری خطرناک و استفادۀ آنها توسط بچه هایی که در خلاء هرگونه سرگرمی مفید ، وسیله ای برای ابراز وجود پیدا میکنند ، موجب خسارات جانی فراوان شده و نارضایتی زیادی در اقشار مردم ایجاد کرده است . البته با توجه به اینکه مواد انفجاری قوی برای هرکسی قابل دسترس نیست ، این سوء استفاده کنندگان هم باید وابستگیهای خاصی داشته باشند و شاید هم اهداف خاصی .
امسال بلافاصله پس از ماجرای 22 بهمن ، استفاده از روز چهارشنبه سوری توسط جنبش سبز مطرح گردید . بعضی از پیشنهادها اشاراتی دارد که بنظر میرسد رژیم هم در صدد است در جنگ روانی بر ضد جنبش سبز از این مراسم هم سوء استفاده کند . بنابراین بر هواداران جنبش سبز است که با ابتکارات خود ضمن استفادۀ صحیح از آن ، در دام رژیم گرفتار نشوند . بدین منظور طرفداران جنبش باید سعی کنند جنبه های منفی رسم شده در سالهای اخیر از مراسم حذف شود ، و با افزودن به جنبه های مثبت آن شور و هیجان تازه ای به آن ببخشند .
یکی از مواردی که میتواند کمک خوبی به ایجاد همبستگی و اتحاد در میان طرفداران جنبش نماید و جای خالی آن در حرکات پیشین نمایان بود ، ایجاد ارتباط محلی در محل ها و مناطق کوچک در میان سبزها بود . مراسم چهارشنبه سوری بهترین موقعیت را برای ایجاد چنین ارتباط در محل های کوچک و مناطق فراهم می آورد که اگر بخوبی مدیریت شود میتواند نقطۀ عطفی در ایجاد حرکتهای مردمی وسیع در سطح شهرها و حتی روستاها گردد .
بدین منظور جوانان هر کوچه و خیابان با کمک بزرگترها از هم اکنون وسائل بر پایی یک مراسم سالم و شاد را در محل خود پیش بینی کنند و در هر محل نقطه ای را که مناسب میدانند برای افروختن آتش و جمع شدن دور هم در نظر بگیرند . حضور پدر و مادرها در اینگونه مراسم هم میتواند به شادی آن بیافزاید و هم موجب کاهش خطرات آن میشود . مثلا ایجاد آتش بر روی آسفالت خیابانها به اسفالت خسارت میزند . پس لازم است آتشدان مخصوص تهیه شود و یا جایی انتخاب شود که اسفالت نباشد و همه را به آن نقطه دعوت کنند . از همدیگر کمک بخواهند تا با جمع آوری هر گونه زباله در محل ، بخشی از آنرا که افروختنش مضر نیست و ایجاد بوی بد نمیکند برای آتش زدن آماده کنند و یا از نخاله های ناشی از خانه تکانی ها و تهیۀ بوته های خشک در آنروز صفهای طولانی از آتش های کوچک و بی خطر ایجاد کنند و اطراف آن به شادی و پایکوبی بپردازند و شعارهای سبز خود را سر دهند . با این کار سبزهای هر محل که اکثریت بسیار بزرگی را شامل میشوند با هم ارتباط بر قرار میکنند و با پیوستن به محلهای همسایه این ارتباط را به همۀ شهر گسترش می دهند . اگر کسانی هم از روی نادانی و یا اغراض خاص خواستند دست به کارهای خطرناک بزنند و موجبات نارضایتی دیگران را فراهم کنند با دعوت آنان به سبز بودن سعی کنند آنان را جذب جمع خود کنند . در این صورت بهانه ای هم برای نیروهای سرکوبگر برای دخالت ایجاد نمیشود مگر اینکه بخواهند به پراکنده کردن اجتماعات بپردازند که آن هم همانست که در نهایت به ضرر خود رژیم تمام خواهد شد . البته با توجه به گستردگی مراسم کاری از آنان برنمی آید .
شعارهای فوق میتوانند نمونه ای از شعار مورد استفاده باشند که با تقسیم خوبیها و بدیها بین خود و آتش ، بدیها را به آتش داده تا بسوزاند و خوبیها را از آن خود کنیم . از همۀ آزادیخواهان تقاضا میشود برای ایجاد چنین اصلاحاتی در مراسم چهارشنبه سوری و دعوت همگان به شرکت در آن کوشش نمایند . به امید پیروزی و همگانی شدن شادی .

شنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۸

استعفا بهترین گزینه خامنه ای

اوضاع سیاسی ایران در حالتی قرار گرفته است که دیر یا زود آقای خامنه ای هم مجبور میشود مانند آقای خمینی جام زهر را تناول فرماید . آقای خمینی هم گوش شنوایی برای هشدارهای آگاهان و دلسوزان نداشتند و تحت تاثیر القائات نادانان تا آنجا پیش رفت تا به بن بست رسید و ناچارا به زهر متوسل شد . آقای خامنه ای هم که با مخالفت اکثریت مردم ایران روبروست و وجهه داخلی او کاملا ویران شده است ، در حال حاضر با فشار روز افزون خارجی هم مواجه میباشد . بنظر میرسد دستگاه حکومت برای خارج شدن از بن بست داخلی بدنبال برانگیختن بحرانهای خارجی بیشتر میباشد . غافل از اینکه ایرانیان که آثار بحرانهای خارجی پیشین ، از جمله جنگ 8 ساله را در ایجاد دیکتاتوری ظالمانه تجربه کرده اند ، دیگر در چنین دامی نخواهند افتاد و دفع شر دیکتاتوری را در هر شرایطی در اولویت قرار خواهند داد . از طرفی بازیگران صحنه بین المللی نیز که همیشه سعی میکنند از آب گل آلود ماهی بگیرند ، بسیار زیرک تر از کسی عمل میکنند که نمیتواند به مردم خودش اعتماد کند . آنان با سوء استفاده از شرائطی که دیکتاتوری داخل ایران برایشان آماده کرده به بهترین وجه منافع خود را تامین کرده و میکنند . ولی از آنجا که شکم جهانخواران سیری ندارد ، و در کنار آن وجهه بین المللی هم برای خود قائل هستند ، بصورتی زیرکانه این نادانان قدرت طلب را تا لبه پرتگاه همراهی میکنند .
اکنون برای اولین بار آژانس بین المللی اتمی احتمال ساخت بمب اتمی توسط ایران را پیش کشیده است. و مردم دنیا هم دیگر به تکذیب های آقای خامنه ای توجهی نمیکنند ، بخصوص با آن فتاوایی که ایشان در مورد " دروغ مصلحتی " انشاء فرموده اند . بنا براین بسیار محتمل است که اجانب در صدد ایجاد زمینه مناسب برای ویران کردن کلیه زیر ساختهای اقتصادی ما هستند که کمترین نتیجه اش برای آنان رونق صادرات و توسعه صنایع نظامی شان میباشد . چنین اقدامی تا آنجا پیش خواهد رفت تا آقای خامنه ای هم مانند سلف خودش جام زهر خارجی را سر بکشد و ملت ایران هم برای سالیان دراز در بدبختی غوطه ور شوند .


همه ی این خطرها فقط بخاطر اینست که سرنوشت ما ایرانیان در دست گروهی نا اهل و ساده لوح قرار گرفته که نفوذ اجنبیان در ارگانها یشان کشور را به مهلکه میفرستد . اگر ایران را دولتی عاقل و منبعث از اراده ی مستقیم ملت اداره کند ، چه لزومی دارد که اینگونه خود را در معرض مطامع جهانخوران قرار دهد و بجای پرداختن به رفع مشکلات داخلی ، با راه انداختن مسابقات تسلیحاتی در منطقه ، آب به آسیاب جهانخواران بریزد ؟!
حال اگر کور سویی از عقل در آقای خامنه ای و اطرافیانش باشد ، یک گزینه در پیش روی دارند . و آن تسلیم شدن به خواست ملت و روشنفکران داخلی است تا لااقل زهر ایرانی نوش کنند بجای زهر خارجی . چرا که پیدا کردن پاد زهر داخلی هم برای آنان میتواند میسر گردد . در آستانه تشکیل جلسه مجلس خبرگانشان بار دیگر به ایشان توصیه میشود موقعیت را غنیمت شمرده و استعفای خود را تسلیم تا راه برای حرکت بسوی عقلانیت باز شود .

دوشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۸

درس جنبش از 22 بهمن

در مطلب قبلی با عنوان " سرهنگش را هم نمیذارند ! " که گزارشگونه ای بود از مشاهدات خودم تا ظهر روز 22 بهمن از یکی از بزرگراههای ورودی به میدان آزادی و داخل میدان ، اشاره کردم که این راهپیمایی از بی رمقترین و در عین حال پرمعنی ترین در تاریخ 22 بهمن های پس از انقلاب بود . بی رمقترین برای اینکه هیچ شور و هیجانی در هیچکس نه هواداران رژیم و نه جنبشی ها مشاهده نمیشد . هواداران رژیم جز در محدوده ی اختصاصی جلو جایگاه ، خود را در اقلیت کامل میدیدند و نگاههای مردم و سکوتشان در مقابل شعارهای پخش شده ، زمینه ی ابراز وجود فعال را از آنان سلب کرده بود . و مخالفین هم که زمینه ی ارتباط با همدیگر را ایجاد نکرده بودند ، به حالتی تقریبا مایوس ، با مشاهده ی اوضاع ، محل را ترک میکردند . چرا که با وجود کودکان و سالخوردگان در جلو جایگاه محصور به حصارهای بلند آهنین ، و وجود گاردهای مجهز در داخل حصار که از پشتیبانی سپاه حاضر در جایگاههای اطراف میدان نیز برخوردار بودند ، اجرای برنامه ی مورد نظر خود را غیر ممکن میدیدند ، علت خالی بودن میدان آزادی همین بود که هواداران رژیم بسیار کم بودند و هواداران جنبش سبز هم با مشاهده ی اوضاع بلا فاصله محل را ترک می کردند . بهمین جهت جمعیت عابر در مسیرهای ورودی به میدان بسیار بیشتر از جمعیت داخل میدان بود . پر معنی تر از اینجهت که ملت متوجه گردید که باید طرحی دیگر انداخت . البته همه متوجه شدند که هرجا جنبش سبز امکان ارتباط با هم یافتند دلیرانه در مقابل مزدوران ایستادگی کردند و رژیم هم در مقابله با آنان ثابت کرد که بویی از انسانیت نبرده است .

حال وظیفه جنبش آزادیخواه ایران اینست که با مورد نظر قرار دادن آنچه در نمایش انتخابات و پیامدهای آن تجربه شد ، حرکتهای آینده ی خود را طوری برنامه ریزی نمایند که حرکات و اقداماتشان تحت تاثیر عواملی که اداره اش را خود بدست ندارند قرار نگیرد . بنا براین لازم است تمام صاحبان اندیشه ، بدون اینکه همدیگر را مسئول عدم هماهنگیها معرفی کنند ، با پیشنهادات سازنده ی خود ،راه وصول آزادی ملت را هموار نمایند . موارد زیر را میتوان به عنوان حاصل دروس آنچه تا کنون بر جنبش گذشته است معرفی کرد :
1 - انسجام و هماهنگی لازمه ی هرگونه اقدام موفقیت آمیز میباشد که باید در راس همه ی اقدامات قرار گیرد .
2 – ایجاد تشکلی کار آمد که منعکس کننده ی افکار و آراء اکثریت آزادیخواهان باشد سالهاست که در بین بسیاری از مخالفین رژیم مطرح بوده لکن به دلایل مختلف تا کنون اقدام جدی در عملی نمودن آن انجام نگرفته است . تاخیر بیشتر در این زمینه میتواند موجب ایراد لطمه به جنبش گردد .


3 – شاید یکی از مهمترین عوامل مانع ایجاد چنین تشکل تا قبل از انتخابات اخیر ، عدم اطمینان از استقبال گسترده ی اقشار مردم بوده است . حال که چنین تردیدی منتفی گردیده و اقشار مختلف مردم به لزوم ایجاد تغییرات اساسی در روش اداره کشور ایمان دارند ، ضرورت اهتمام کامل در این زمینه بر کسی پوشیده نمانده است .
4 – یکی از مهمترین تحولات بعمل آمده پس از انتخابات اخیر اینست که برای اکثر قریب به اتفاق اصلاح طلبان داخل حاکمیت نیز ثابت شده است که این


سیستم موجود دیگر قابل بقا نیست و وجودش حاصلی ندارد جز اینکه کشور را دربست تحویل بیگانگان دهد و یا با باج دهی به دیگران ملت را بیش از پیش بیچاره و گرفتار انواع مصائب نماید .
5 – برای اصلاح طلبانی چون آقایان میرحسین موسوی و کروبی ضروریست که همانگونه که آزادیخواهان خارج از حاکمیت ، مقاومت آنان را ستودند و


نشان دادند که حاضرند کوتاهیهای آنان در گذشته ونقشی را که خود این آقایان در تحکیم دیکتاتوری موجود داشته اند بر آنان ببخشند ، آنان هم با اذعان بر اشتباهات خود ، صف خود را بطور کامل از حاکمیت جبار متمایز و آمادگی خود را برای ایجاد هماهنگی بین تمام آزادیخواهان اعلام نمایند .
6 – یکی از نکاتی که همه ی انقلابیون سال 57 باید مورد توجه قرار دهند اعلام عمومی این حقیقت است که گذشته از اشتباهات اولیه در آستانه ی انقلاب ، بزرگترین انحراف زمانی اتفاق افتاد که اولین رئیس جمهور منتخب مردم به ناحق برکنار گردید . و اینکه هر گونه اطلاعات از زد و بندهای خارجی با باندهای داخلی در برکناری او را در اختیار مردم قرار دهند تا مخصوصا درسی شود برای نسل جدید که از این پس اجانب نتوانند با کمک گمراهان داخلی مردم را از برکات رهبران ملی و دلسوزان کشور ، همانند آنچه در مورد امیرکبیرها ، مصدق ها و بنی صدرها اتفاق افتاد ، محروم نمایند که با حاکم کردن نا اهلان و استقرار دیکتاتوری ثروتهای ملی و حاصل دسترنج ملت نسیب جهانخواران گردد . چنین اقدامی جوانان کشور را در دستیابی به حقوق خود مصمم تر خواهد کرد .
7 _ لازم است فعالان سیاسی دارای تشکل در داخل کشور هر چه سریعتر بطور رسمی از حاکمیت بخواهند لااقل به انتخاب خودشان یک روز را جهت آنچه در ماده بیست و هفتم قانون اساسی مورد ادعای خودشان ، حق مردم برای راهپیمایی و اعلام نارضایتی خود از اوضاع جاری عنوان شده اعلام نمایند تا سیه روی شود آنکه در اوغش باشد . برای این منظور مهلتی چند ماهه برای رژیم مشخص کنند تا در صورت استنکاف ، خود در اینمورد تصمیم بگیرند .
8 – در تکمیل پیشنهاداتم در راستای ایجاد هماهنگی بین گروههای سیاسی وحرکت در مسیر حاکمیت ملت ، مایلم به مطلبی اشاره کنم که چندی قبل با عنوان : " طرح ها و پیشنهادها برای نجات ایران " ارائه دادم که هنوز هم میتواند مبنایی برای ایجاد هماهنگی بین آزادیخواهان قرار گیرد . بدیهی است با هماهنگی آزادیخواهان در داخل و خارج از کشور ، اراده ی مردم هم مستحکم تر و اجرای مقاومت های مدنی جهت نیل به آزادی آسان تر میگردد .

جمعه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۸

سرهنگش را هم نمیذارند!


اولین چیزی که در فاصله دو سه کیلومتری از میدان آزادی جلب نظر کرد صف اتوبوسهایی بود که افراد خاصی را در میدان تخلیه کرده بودند . پس از یک کیلومتر راه رفتن در بزرگراهی که از شب قبل توسط حکومت نظامی مسدود بوده و در یک کیلومتری میدان ، صفی از مردم در عرض بزرگراه دیده میشدند که برای تازه رسیده ها چنین بنظر میرسید که تا آنجا از مردم پر شده است . نزدیک که شدم با دیوار آهنی مواجه شدم که پشت آن سربازان قرار گرفته و جلو ورود مردم را گرفته اند . سرباز اعلام میکرد که فقط با کارت شاهد و یا جانباز میشود وارد شد . از سربازی شنیدم که به دیگری گفت : " فلانی برو بپرس با کارت نظامی بازنشسته میتونند برند " که جواب داد : " نه بابا پرسیدم ، سرهنگش را هم نمیذارند !" مجبور شدم فاصله زیادی را برگردم تا از پل عابر پیاده به سمت دیگر بزرگراه به سمت میدان بروم . گروه کوچکی که بیشترشان را زنان و کودکان تشکیل میداد با تجهیزات کامل بلند گویی در حرکت بودند که مشخص بود از یکی از مبادی رسمی راهپیمایی حرکت کرده بودند و انبوهی از مردم هم که انفرادی و یا خانوادگی نیمی به سمت میدان و نیمی در برگشت از میدان . اینکه عده ای در حال برگشت بودند تعجب آور بود . در داخل میدان عده ای در بلندیهای اطراف میدان نشسته بودند که گویی به پیک نیک آمده اند . تازه واردین که عزم داخل میدان میکردند با دیوارهای آهنین اطراف میدان روبرو میشدند که با شاخه های درخت پوشانده شده بودند و در هر قدم یک پلیس گمارده شده بود که از ایستادن مردم روی سکوی نرده ها ونگاه به داخل جلو گیری میکردند و همه را به دروازه ی باریکی که برای ورود و خروج گذاشته بودند راهنمایی میکردند که چون عده ای هم داشتند خارج میشدند موجب ازدحام شده بود . تعجب من از خروج عده ای از میدان و مراجعت به منزل زمانی رفع شد که گشتی در میدان زدم و دیدم گوشه ای از میدان روبروی جایگاه مخصوص هم با نرده های زخیم و بلند آهنین جدا شده و پلیس در پایین و بالای آن صف کشیده و اجازه دخول به کسی نمیدهند . و داخل این محوطه هم با عده ای که اکثرا زنان و مردان سالخورده و کودکان بودند پر شده بود . آن عده از طرفداران جنبش سبز که به تصور جلو گیری از سخنرانی احمدی نژاد خود را به میدان رسانده بودند و میرساندند با مشاهده این وضع متوجه میشدند که با کوچکترین حرکت ، آنهم بدون سازماندهی خاص ، جان تعدادی پیر مرد و زن وکودک به خطر می افتد . لذا ترجیح میدادند میدان را رها کنند و برگردند . گرداننده مراسم رسمی هم آمدن آقای احمدی نژاد را نوید میداد که با هیچ عکس العملی روبرو نمیشد . با اعلام آمدن آقا ، صدای مختصری از شعار مستقبلین توام با چندین سوت معنا دار بلند شد و ایشان شروع به سخن پراکنی کردند بدون اینکه کسی به حرفهای او توجهی کند . از میدان که خارج شده بودم زمانی بود که از بلند گوهای بیشمار تعبیه شده تا چند کیلومتری میدان این حرف احمدی نژاد شنیده شد که میگفت ما چندتا موش و یک کرم و چند تا سوسک را به فضا فرستاده ایم . با شنیدن صدای خنده مسخره آمیز چند جوان نگاهی به عقب کردم دیدم سه چهارتا از بچه های ظاهرا بسیجی بودند که به نظر میرسید از اطراف جنوب شهر آمده بودند و یکی به مسخره میگفت : " افتخارش اینست که سوسک به هوا فرستاده ! لااقل آدم میفرستاد ! " . در نقاطی از طول مسیر افرادی را با بلند گو و تجهیزات گذاشته بودند که آواز میخواندند و عده های کوچکی اطرافشان ایستاده بودند . یکی را هم دیدم که از بلند گو شعار میداد ولی کسی جواب نمیداد . یکبار با حد اکثر قدرت خود شعار مرگ بر آمریکا داد که با کمال تعجب کسی او را همراهی نمیکرد . در این میان یکی از سه جوانی که کمی دورتر در حرکت بودند به حالتی کنایه ای فریاد زد " مرگ بر موسوی " که آقای بلند گو بدست با حالتی متعجبانه گفت " آقا ؟! " که آن جوان دوباره با همان حالت گفت " مرگ بر کروبی " . مردم در حال گذر هم گویی هیچ چیز از کسی نمیشنوند بدون کوچکترین عکس العمل به راه خود ادامه میدادند .
گزارشگر اخبار ساعت دو رادیو رژیم می گفت " با اینکه قرار بود راهپیمایی راس ساعت نه ونیم شروع شود ، مردم از ساعت شش و نیم به خیابانها آمده بودند . آری ظاهرا ساعت شش و نیم افراد مستقر در داخل محوطه جلو جایگاه را با اتو بوس آورده بودند و گروههای طرفداران جنبش سبز هم از ساعت هفت و هشت به قصد پر کردن میدان آمده بودند که با مشاهده اوضاع و وجود سالخوردگان و کودکان در میدان ، محل را ترک میکردند . از محلهای رسمی اعلام شده هم در ساعت مقرر گروههای بسیار کوچکی با ساز و برگ پر طنین براه می افتادند که شعارهای دیکته شده ی خود را میدادند بدون اینکه مردم پاسخی به آنان بدهند . با توجه به آنچه تا ظهر امروز من دیدم ، فکر میکنم این راهپیمایی از بی رمق ترین ودر عین حال پر معنی ترین راهپیمایی تاریخ 22بهمن بوده

چهارشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۸

نکات جدید جنبش سبز در 22بهمن

با توجه به اطلاعات جدید ، علاوه بر نکاتی که قبلا مطرح گردید مطالب زیر نیز قابل توجه میباشند :

1-با توجه به اعلان پلیس راهور تهران تردد خودرو از ساعت 12 شب 22 بهمن در اطراف میدان آزادی حتی برای خودروهای پلیس هم ممنوع است . این میتواند به این معنا باشد که منطقه آزادی از شب قبل در محاصره نیروهای سپاه خواهد بود تا افراد و تجهیزات مورد نظر خود را در این منطقه مستقر کنند . پس کسانی که میخواهند اول صبح 22بهمن خود را به میدان برسانند باید دقت کنند تا قبل از مراسم رسمی نشانه های سبز با خود نداشته باشند تا با برخورد نیروهای حکومت مواجه نشوند .ولی در صورت امکان داخل میدان شوند .
2-سایر سبزها سعی کنند همزمان با شروع رسمی راهپیمایی از مبدا و در طول مسیرهای مختلف به هم بپیوندند و بدون هر گونه شعار و با سکوت خود را به محل تجمع برسانند و سعی کنند به جایگاه سخنرانی نزدیک تا حتی الامکان فقط نظرات منطبق با جنبش آزادیخواه ملت ایران بگوش برسد .
3-با توجه باینکه در روز 22بهمن اقدامات سرکوبگرانه رژیم قابل پیش بینی نیست ، اگر چه در حضور خبرنگاران خارجی و نمایندگان رسمی سایر کشورها در مراسم قادر به انجام حرکات نابخردانه نیستند ، سر دادن ندای آزادی در راس ساعت 10 شب از اهمیت بسیار برخوردار است و باید هرچه پرطنین تر انجام شود . چنانچه رژیم هم از طرفدارانش خواست در همان ساعت الله اکبر بگویند ، سبزها یکساعت بعد اقدام کنند .

4-با توجه به رفتار های نابخردانه سیاسی رژیم که ناشی از نفوذ سرویسهای جاسوسی اجانب در بالاترین مراکز تصمیم گیریهایشان میباشد ، در صورتیکه جنبش آزادیخواه ایران نتواند زمام امور کشور را به مسیر منطقی برگرداند ، بیم آن میرود که زمینه برای اقدامات ویرانگر جهانخواران علیه کشور بزودی فراهم شود و همانطور که صدامیان و طالبان بهانه اشغال عراق و افغانستان شدند ، حکومت ولایت فقیه نادان هم زمینه ی ویرانی و بدبختی بیشتر ما ایرانیان را فراهم نماید . جهانخواران هیچوقت مایل نخواهند بود که حکومت مردمی در کشورهایی مانند ایران بر قرار شود لذا سعی میکنند قبل از تسلط کامل مردم بر امور خود ، راه خود را هموار سازند . اینست که حرکت ملت ایران در این 22 بهمن بسیار سرنوشت ساز است . اگر تفوق قدرت آزادیخواهان بر دیکتاتورها به رخ مردم دنیا کشیده نشود ، عواقب وخیمی میتواند در انتظار ما باشد . پس ملت ایران در صفوف فشرده پیش بسوی آزادی .

دوشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۸

جنبش سبز در 22 بهمن و پیشنهاد 7 ماده ای

مردم ایران برای رهایی از حکومتی که تمام ارزشهای انسانی را زیر پا گذاشته و دروغ و مکر و حیله را توام با قساوت و شقاوت مبنای رفتار خود در برابر ملت قرار داده است راهی جز مقاومت و تلاش در راستای به تسلیم واداشتن این رژیم ندارد . برای این ملت مانند روز روشن است که ادامه عمر حکومت این آدمکشان و تاراج دهندگان ثروتهای ملی حاصلی جز بدبختی برای آنان و فرزندانشان نخواهد داشت . همچنین بسیار واضح و مبرهن است که کمترین کوتاه آمدن مردم از خواست خودشان که همان آزادی و تشکیل دولتی برخاسته از اراده خود است ، موجب جری تر شدن رژیم در سرکوب بیشتر مردم و تسلیم بیشتر ثروتهای ملی به بیگانگان و جهانخواران خواهد شد . بنابراین بموازات اینکه مردم ایران خود را آماده میکنند تا در روز تاریخی 22 بهمن اراده محکم خود برای کسب آزادی و تضمین استقلال کشور در برابر هر گونه بازیها و توطئه های داخلی و خارجی را به نمایش بگذارند ، رژیم نیز مذبوحانه می کوشد با بلوفهای احمقانه و ایجاد رعب و وحشت ، مردم را در حرکت خود مایوس نماید . هماهنگی مردم در 22 بهمن میتواند حرکتهای سرکوبگرانه حکومت را خنثی و زمینه را برای ابراز اراده ملی فراهم نماید . پیش بینی میشود که حکومت بخواهد مانند روز 13 آبان ، ایادی خود را قبل از تجمع مردم در اطراف جایگاه نمایش رسمی خود مستقر کند و با محاصره نظامی محل سعی در دور نگهداشتن مردم و پراکنده نمودن آنان نماید . از آنجا که 22 بهمن امسال شروع چند روز تعطیلی رسمی پی در پی میباشد ، حکومت امیدوار است که جمعیت کثیری از مردم از شهرهای بزرگ به مسافرت بروند تا بتواند مراسم را مطابق میل خود اداره نماید . پس بعنوان یک ایرانی آزادیخواه و دوستدار استقلال و عظمت کشور و سربلندی زنان و مردان این سرزمین پیشنهادات زیر را تقدیم می نمایم . به امید اینکه به یاری همدیگر بتوانیم در هرچه با شکوه تر اداره کردن این جنبش هماهنگی لازم ایجاد نماییم .

1- اولین اقدام مردم باید این باشد که مسافرت خود را تا روز بعدبهتاخیر بیندازند و مردم شهرهای کوچک هم در صورت امکان خود را به شهرهای بزرگ برسانند .
 2- دومین اقدام مردم میتواند این باشد که از اولین دقایق وقت ، تا نزدیکی محل تجمع ، با صفوف فشرده بدون شعارهای سبز و بدون تکرار شعارهای حکومتی در مسیرهای عمومی حرکت نمایند تا مزدوران بهانه لازم برای وادار کردن نیروی انتظامی به حمله به آنان را پیدا نکنند ، چرا که اکثر پرسنل نیروی انتظامی مایل به حمله به مردم نیستند و زمانی هم که صفوف مردم فشرده شود فرماندهندگانشان قادر نخواهند بود آنان را وادار به خشونت نمایند .
 3- پس از فشرده شدن صفوف در محل تجمع ، شعارهای مردمی شروع و سعی شود صدای بلند گوهای رژیم در میان فریادهای مردمی ناپدید شود . دسته های متشکل مانند دانشجویان باید سعی کنند خود را به بلند گو مجهز کنند و فریادهای مداوم مردم باید بتواند صدای هر سخنران رسمی حکومت را خفه نماید .
 4- تجربه های گذشته نشان داده اشت که دود سیگار که بدون اینکه وارد نای شود در چشم همدیگر دمیده شود آثار گازهای اشک آور را خنثی می کند . پس بهتر است همه سیگار همراه داشته باشند تا مجبور نشوند برای خنثی کردن گاز اشک آور دست به آتش زدن آشغال و کاغذ شوند که رژیم آنرا مورد سوء استفاده قرار دهد . علاوه بر این همه با خود ماسک مناسب نیز داشته باشند .
 5- باید بخاطر داشته باشیم که رژیم خواستار خشونت است ولی مردم باید از خشونت پرهیز کنند لکن باید صفوف خود را فشرده نگهدارند تا به کمک همدیگر از بازداشت افراد جلوگیری شود .
 6- شعارهای زیر بعنوان شعارهای سبز پیشنهاد میشود تا از شعارهایی که میتواند مورد سوء استفاده قرار گیرند خود داری شود .
 7- به منظور اعلام این موضوع که خواسته های ملت ایران همان خواسته های تاریخی ملت است که در حرکت بهمن سال 57 متبلور شد ولی دسیسه های جهانخوران و نادانیهای کوته فکران آنرا به انحراف کشاند ، از 12 بهمن هر شب راس ساعت 10 بمدت 5 دقیقه بر بالای بامها و در هر مکان ممکن ندای آزادی سر دهیم و با فریاد الله اکبر و بوق خودروهای شخصی و عمومی خاطره انقلاب را گرامی داریم .

ضمنا آرزوی قلبی من اینست که رژیم خود قبل از 22 بهمن سر عقل بیاید و متوجه شود که راهی که میرود بیراهه و آب به آسیاب بدخواهان ملت ایران ریختن است و تصمیم بگیرد آنچه را که با عنوان " چه باید کردهای ایرانی و راه برون رفت از بحران " آوردم قبول کند و زمینه را ایجاد کند تا همه ملت خاطره 22 بهمن سال 57 را تجدید ولی این بار با استفاده از تجربه های تلخ پس از آنروز ، با نظر واقعی ملت آزاده ایران ، یک بار برای همیشه پایه های یک کشور با حکومت مردم سالاررا محکم نماییم . افسوس که چنین آرزویی بسیار دور از انتظار است و ما مجبوریم برای تضمین آینده خود و فرزندانمان و کسب ارزشهای انسانیمان با مشقت راهمان را ادامه دهیم . به امید پیروزی .


شعارهای سبز :


استقلال ، آزادی ، پایان دیکتاتوری .... استقلال ، آزادی ، آرای هر ایرانی ....استقلال ، آزادی ، ندای هر ایرانی ...


منحرفین نادان این آخرین پیام است ......ملت خوب ایران خواهان اعتدال است ...


دیکتاتور، دیکتاتور، این آخرین پیام است .....این ملت آزاده آماده قیام است .


جمعه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۸

کفگیر سیاست حکومت به کف دیگ چسبید

آخرین تیر ترکش حکومت هم که ساکت کردن اوضاع با نمایش مناظرات تلویزیونی بود کمانه کرد و به قلب خودشان اصابت کرد . پس از اینکه در برنامه هفته قبل بر خلاف انتظارشان حرفهایی هر چند ضعیف ولی کمی باب میل مردم زده شد ، تصمیم گرفتند که از آن پس فقط ذوب در ولایتی ها را به نمایش بگذارند . ولی معلوم شد که حتی ذوب شدگان هم دیگر نمیتوانند در داخل این دیگ سوراخ جای بگیرند تا آنجا که آقای مشاور رهبر هم نتوانست در کنار سرباز جان برکف او بنشیند . بنا بقول مجری برنامه کسی حاضر نمیشود با شرائط حاکم بر تلویزیون به این برنامه تن دهد و ناچارا دو نفر از اعضاء مجلس فرمایشی را وارد میدان کردند که پوچی و بی خردی خود و حاکمیت را به مردم نشان دادند بطوریکه اگر اهل خجالت باشند باید دیگر دمشان را به دوش بگیرند و فرار کنند . ظاهرا یکی در اطراف این آقای خامنه نیست که به او بگوید آقا با طناب اینگونه افراد جز در قعر جهنم جایی دیگر نخواهی رفت . بقول خودش خواص رژیم هم که در لفافه حرف میزنند و حاضر نیستند صراحت به خرج دهند . بدرستی که همین خواص هستند که موجب ماندن این آقا در گمراهی شده اند . اگر منافق کبیر آقای رفسنجانی که شریک تمام جرمهای او بوده کمی به او کمک کند تا از این منجلاب خارج شود ، اگر آنانی که القاب آیت اللهی را یدک میکشند و از ترس از دست دادن موقعیتهای تو خالی ولی نان وآب دار خود دین و آخرت مورد ادعای خود را نمی فروختند و به او گوشزد می کردند که دیگر به ته خط رسیده است ، او را چنین مبتلا نمیکردند .

جا دارد بار دیگر به آقای خامنه ای و اطرافیان ایشان صادقانه بگوییم که تا خیلی دیر نشده است ، و قبل از اینکه بیش از این هستی مردم ایران را در معرض خطر قرار دهید و بدتر از همه ، قبل از اینکه جهانخواران تو و دولتت را بعنوان وسیله ای برای تحقق امیال خودشان تا ویران کردن ایران به بازی پایانی نگرفته اند ، تسلیم این مردم حق طلب و آزادیخواه شوید تا مورد عنایت آنان قرار گیرید . این مردم دیگر متوجه شده اند که حکومت شما جز بدبختی و فلاکت برایشان چیزی ندارد . و بهمین دلیل هست که تهدیدها و لشکرکشی های شما هم آنانرا از هدف دستیابی به آزادی خود منصرف نخواهد کرد چرا که اگر امروز در مقابل شما نایستند ، بزودی خود را در مقابل هجوم لشکریان جهانخوران خواهند یافت .




پنجشنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۸

مشایی شخصیت جالب دولت خرافات ( تجدید نظر در مفاهیم خدا و پیغمبر )

آنچه بسیار تعجب برانگیز است اینستکه این آقا که محبوبترین فرد آقای احمدی نژاد خرافاتی در کابینه اوست، حرفهای فوق مدرن میزند . و عجیب تر اینکه او با این سخنانش بنیان فکری و عقیدتی روحانیت حاکم را هدف قرار داده است ولی با عکس العمل آنان هم مواجه نمیشود ! چندی پیش گفته بود که " خدا نمیتواند محور وحدت انسانها قرار گیرد " . در اینمورد مطلبی تحت عنوان " کدام خدا م محور وحدت انسانها ست " نوشتم . این بار موضوع پیامبران خدا را مطرح کرده است و اینکه مثلا حتی نوح هم که بیشترین فرصت را از نظر طول عمر داشته نتوانسته وظیفه اش را بخوبی انجام دهد و در انجام ماموریتش شکست خورده است . گفته است اگر هر پیغمبر مدیریت درست میکرد عدالت بر قرار میشد .

با این حساب باید گفت اگر نوح وسایر پیامبران برگزیده خدا بوده اند و خدا این ماموریت را به آنان واگذار کرده بوده ، این خدا بوده که یا در انتخابش اشتباه کرده و یا از آن قدرتی برخوردار نیست که مامور خود را چنان حمایت کند که بتواند ماموریتش را بخوبی انجام دهد . البته در جایی گفته تاریخ همواره محروم بوده از اتفاقات مبارکی که خدا برای بشر میخواسته ولی خود بشر نخواسته است . اگر خدا ملاکش خواست بشر بوده است ، پس دیگر آنهمه اجبار کردن انسانها بر اجرای آنچه دستورات الهی مینامید چیست ؟! حتما میخواهید بگویید که خدا اشتباه کرده که خواست مردم را ملاک قرار داده و از همان اول میبایست با زور نظراتش را اعمال میکرد !
وزیر و رئیس دفتر کسی که مدعی است امام زمان باید هرچه زودتر بیاید تا عدالت را برقرار کند ، تکلیف امام زمان را هم روشن کرده است و گفته است که هیچ راهی برای هیچ نبی و مرسلی برای گسترش عدالت جز گسترش علم نیست . و امام زمان هم از این راه به توسعه عدالت موفق میشود .
اینکه گفتم شخصیت جالبیست و حرفهای فوق مدرن میزند برای اینست که از نقطه نظر بسیاری از امروزیها که نو گرا هستند اصلا موضوع خدا و آنچه در ادیان مرسوم از آن بعنوان خالق دنیا یاد میشود غیر از آنست که خیلی از مردم به آن عقیده دارند . و هنوز کسی به مبدا هستی پی نبرده و کسانی هم که خود را پیامبران الهی نامیده اند در اصل مصلحانی بوده اند که برای تاثیر کلامشان بر مردمانی که به نیرویی فوق بشری اعتقاد داشتند خود را پیامبر نامیده اند . نواندیشان عقیده دارند که انسان باید با گسترش علم و شناخت خود و دنیای خود به مبدا هستی پی ببرد .
با توجه به اینگونه نظرات آنچه آقای مشایی گفته است قابل دفاع است و اینکه او از خدا و پیامبر و امام هم حرف میزند برای اینست که اگر خود را معتقد به آنها جلوه ندهد در این دستگاه جایی نخواهد داشت . ولی تعجب در آنست که آنچه عملا توسط این دولت و دستگاه حکومتی در ایران اجرا میشود هیچگونه تجانسی با این حرفها ندارد . آنچه اینها در ایران انجام میدهند بیشتر به آن شبیه است که دستورش را دشمنان این ملت صادر کرده باشند . و اینکه گفته میشود ایشان گاهی به هند میروند و در آنجا ملاقات های خصوصی با افرادی دارند انسان را به این فکر وامیدارد که در این دیدارهای خصوصی چه چیزهایی و از کجا به او الهام میشود . حال نباید مردم ایران به کل این نظام مشکوک باشند و نجات خود از دست آنان را طلب کنند ؟؟


سه‌شنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۸

پایان جنگ یا جنگ بی پایان؟! عقلای ایرانی توجه کنند


امروز در سایت رجانیوز مطلبی دیدم با عنوان " آمریکا همیشه به دنبال دشمن بین المللی است " . از اینکه این سایت وابسته به تند روان حکومت ایران چنین مطلبی را منتشر کرده تعجب کردم و در قسمت نظریه خوانندگان چنین نوشتم :
"فقط کافی است متوجه این حقیقت بشویم که آمریکا بدنبال دشمن بین المللی هست تا آنوقت بفهمیم که تندروها در خاور میانه را کی تند رو کرده است . و آنان که همیشه دشمن دشمن میکنند در خدمت کی هستند ! اینکه بگوییم آمریکا در عراق و یا در افغانستان در باطلاق گیر کرده است خیلی ساده اندیشی هست .مگر آمریکا میخواهد زود پیروز شود و جنگ تمام شود ؟!این خود جنگ است که در خدمت آمریکاییهاست . و آمریکا از آدمهای شرور و جنگ طلب پشتیبانی میکند و البته آنها را در کنترل نگه میدارد .برای همین است که هر وقت عاقلان در صحنه سیاسی این کشورها ظاهر شوند با دسایس مختلف آنها را حذف میکنند"
عصر امروز که مجددا این سایت را باز کردم مطلب را حذف کرده بودند و در آرشیو سایت هم وجود نداشت . ظاهرا متوجه شدند که با این مطلب خودشان را لو داده اند . من آن مطلب را کپی و ضبط کرده بودم و آنرا عینا در زیر می آورم و اگر چه ضد و نقیض هایی در آن دیده میشود ولی مخصوصا به حکومتیان و طرفدارانشان توصیه میکنم که آنرا بخوانند . اگرچه اینگونه مطالب قبلا در همین وبلاگ و توسط کسان دیگر هم به روشنی گفته شده است ، ولی شاید از زبان خودیهاشان بهتر متوجه شوند که هدف مستکبرین استفاده از منابع سرشار مناطقی مثل ایران است و بهمین منظور بهانه های لازم بین المللی را با کمک بومیان نادان این کشورها فراهم میکنند . و چون در حال حاضر تسخیر کشورها مانند عهد قدیم امکان ندارد ، با روش جدید مانند آنچه در عراق و افغانستان و یمن و سایر نقاط اتفاق افتاده عمل می کنند . جنگ هشت ساله ایران و عراق نمونه بسیار با صرفه تر از این نوع جنگها بود . و اگر زمانی مصلحت بدانند و شرائط بین المللی هم آماده شود تبدیل ایران به عراق و افغانستان دیگر هم برایشان آسان است . فقط کافیست حکومت نادان و دیکتاتور فعلی در ایران حاکم باشد تا با عملکرد های احمقانه اش منافع مستکبرین را فراهم کند . تنها چیزی که میتواند مستکبرین را در مقابل کشورهایی مثل ایران خلع سلاح کند ، وجود دولت هایی عاقل و متکی بر آرای مردم برخوردار از آزادیهای سیاسی . اگر دولت ایران دولتی مشروع و منتخب در انتخاباتی آزاد بدون شائبه تقلب باشد و کلیه مردم هم از آزادیهای سیاسی بر خوردار باشند . و دولتیان با شعارهای تو خالی و غیر عاقلانه فضای بین المللی را علیه کشور خراب نکنند ، و رفتارهایی دیپلماتیک توام با عزت و وقار ایرانی از خود نشان دهند ، دیگر بهانه ای برای اقدام خصمانه علیه چنین ملتی ایجاد نخواهد شد . و فضای عمومی جهانی به کسی اجازه رفتار خارج از عرف نمیدهد . از بعد از انقلاب تا کنون هم اقدامات خصمانه علیه ما همیشه پس از ایجاد جو لازم انجام گرفته که متاسفانه همیشه خودیها در ایجاد آن کمک کرده اند . اگر حکومتیان کمی عرق ملی داشته باشند و علاقه ای به سربلندی ایران ، هرچه زودتر فضای لازم برای تغییرات اساسی برابر آنچه تحت عنوان " چه باید کردهای ایرانی و راه برون رفت از بحران " آمد را فراهم خواهند کرد . در غیر اینصورت هم مردم ایران چاره ای دیگر جز پیشبرد جنبش خود تا آزادی ندارند .

امریکا همیشه به‌دنبال دشمن بین‌المللی است

"کتاب" آمریکایی آرام" ، مخلوطی از ایده آلیسم و جهالت است ، وتلاش دارد تا دموکراسی و تمامی خوبی ها را برای مردم به ارمغان بیاورد و این را تمام خوشبختی می داند .آمریکا در باتلاق غرق خواهد شد و صدها هزار تن از مردم را به کشتن خواهد داد و این پایان مصیبت است ."
به گزارش رجانيوز به نقل از مديا مانيتورز، "آمریکایی آرام" نام جوان ساده آمریکا یی است که پسر یک پروفسوری است که در یک دانشگاه در هاروارد تحصیل می کند و نسبت به همه چیز بطور ایده آلیست فکر میکند .وقتی وی به جنگ ویتنام فرستاده می شود تلاش می کند که مردم ویتنام را از دو دشمن یکی استعمار فرانسه و دیگری کمونیست نجات دهد . وی چیزی درباره کشوری که قرار است آنرا به اشغال درآورند و یاباعث شده که وی در دردسر بیافتد نمی داند. رمان با قتل عام به پایان می رسد.
تا کنون 54 سال از نوشتن این کتاب می گذرد ولی به نظر می رسد که آمریکا یی آرام کمترین تغییری نکرد ه است .آمریکا هنوز ایده آلیست است(حداقل در نوع نگاه خودش به خودش)،و هنوز قصد دارد که برای خارجی ها که شناختی از آنها ندارد رستگاری به ارمغان بیاورد،و هنوز مشکل مصیبت بار نزدیک است :در عراق،افغانستان ،و حالا هم در یمن .
مثال عراق یکی از ساده ترین آنهاست .
سربازان آمریکایی به عراق اعزام شدند تا رژیم ظالمانه صدام را نابود کنند .البته چند هدف به اصطلاح نوعدوستانه دیگر مانند طرح کنترل ذخایر نفتی عراق و استقرار پادگان نظامی آمریکا در قلب منطقه نفت خیز خاور میانه نیز هدف پشت پرده بود .ولی برای مردم آمریکا چنین تبین شد که آمریکا در یک هدف ایده آلیستی خواهان نابودی دیکتاتوری است که می خواهد جهان را با بمب اتم از بین ببرد.
این اتفاق شش سال پیش اتفاق افتاد و هنوز هم ادامه دارد.باراک اوباما که در ابتدا خود را فردی مخالف جنگ معرفی کرده بود ،به مردم آمریکا قول داد که نظامیان آمریکا را از خاک عراق خارج کند و حالا با وجود آن همه وعده و عید و حرف زدن هیچ نشانه ای از پایان جنگ دیده نمی شود.چرا؟ زیرا تصمیم گیران اصلی در واشنگتن هیچ عقیده ای ندارند که کشوری را که در اختیار دارند هرگز چشم شادی و آرامش را به خود ببیند .طراحان واشنگتنی زیاد توجه ای به تاریخ ندارند و عبرتی از آن نمی گیرند ،نوع مردم وجغرافیا ی یک کشور را نمی شناسند .آنها اول طبق مدل آمریکا یی یک انسیتو دموکراتیک ایجاد کرده ،به اصطلاح انتخاباتی و سپس همه چیز خود بخود سر جایش قرار می گیرد.
آمریکا نه تنها بمبی در عراق پیدا نکرد بلکه به بهانه بمب همه جا را ویران کرد .بعد از سال ها عملیات نظامی و کشت و کشتار درهمه جا با دکترین نظامی همه جا را به جهنم مبدل کردن .
"آمریکایی آرام" طرح و ایده ای برای خروج ندارد.دوسال قبل ازورود به عراق ، آمریکا درباتلاق افغانستان گیر کرده بود .چرا؟ زیرا یک سازمانی به نام آلقاعده ادعا کرده بود که برج های دوقلوی نیویورک را مورد حمله قرار داده است . رهبر القاعده در افغانستان است و نیروهایش را در آنجا اموزش می دهد . از نظر آمریکا همه چیز واضح است هیچ احتیاجی برای فکر کردن نیست .
آمریکا اگر کمترین اطلاعاتی از کشور عراق داشت هرگز دست به این کار نمی زد تا در این باتلاق گرفتار نشود .افغانستان همیشه گورستان اشغالگران بود ه است .امپراطوری های زیادی به آنجا حمله کردند و بعد از مدتی در حالیکه دمشان میان پایشان بود از آنجا فرار کردند.بر عکس عراقی که مسطح است ،افغانستان کوهستانی است و ماوای جنگ جوهای غیر نظامی .افغانستان سرزمین تعداد بیشماری از مردم مختلف با قبایل بیشمار است و هر کدام نیز خود مختار هستند .
سال ها می گذرد و آمریکا همچنان در افغانستان کشته می دهد و هیچ کس هم نمی داند که این جنگ کی به پایان خواهد رسید. و آمریکا از خود می پرسد این چه جهنمی بود که ما وارد آن شدیم ؟
القاعده ساخته دست آمریکا است و اسامه بن لادن نیز توسط شبکه مرکزی هالیوود نقش خود را به خوبی ایفا می کند و این امر بسیار واضح و روشن است.
آمریکا همیشه به دنبال یک دشمن سراسری در جهان می گردد .در گذشته کمونیست جهانی را علم کردند که چنین تبلیغ می کردند که پشت هر درخت و زیر هر سقفی کمونیست ها کمین کرده اند.اما افسوس که شوروری از هم پاشید و آمریکا نیاز مبرمی پیدا کرد که جایگزینی برای آن پیداکند و آمریکا ان را در شکل و شمایل جهاد سراسری القاعده به خورد جهانیان داد .و اینک بهانه " تروریسم جهانی" به بهانه جدید آمریکا تبدیل شد.
این هدف بسیار مزخرفی است .تروریست چیزی جزیک ابزار جنگ نیست . آمریکا در هر جای دنیا به بهانه تروریست قصد دارد به اهداف خود برسد و اهداف مختلف خود را پیگیری می کند. "تروریسم بین المللی " درست به مانند "توپخانه بین المللی " یا "کشتی جنگی بین المللی " است .اسامه بن لادن وجود خارجی ندارد و حالا دیکر القاعده تبدیل به یک بازار جنگجویان غیر نظامی شده است و مانند مک دونالود و در جهان فست فود و فشن جا یی برای نمایش خود پیدا کرده است و بازاری برای کسب درآمد نظامی برای آمریکا.
امروزه تنها برند آن عوض شده است روزگاری "کمونیست " وامروز " تروریست های القاعده ".
هیچ کس نمی داند که بن لادن کجاست ،البته اگر وجود داشته باشد، و هیچ مدرکی دال بر اینکه وی در افغانستان است و جود ندارد.بعضی ها معتقدند که وی د رپاکستان است .یا شاید هم در جایی در افغانستان پنهان شده است وآمریکا همه چیز را با این بیان توجیه می کند ،کشتار هزاران مردم بیگناه به خاطر یک نفر و امروزه آمریکا تمامی کشتار های خود را به بهانه تروریست انجام می دهد.
در طول چند هفته گذشته نام یمن زیاد به گوش می رسد حالا دیگر یمن همان نقش افغانستان و ویتنام را بازی می کند .بازی ویتنام ،عراق ،افغانستان در یمن هم به اجرا در آمده است.


جمعه، دی ۱۱، ۱۳۸۸

چه باید کردهای ایرانی و راه برون رفت از بحران


تاریخ پر فراز و نشیب ایران کهنسال ما موقعیتهای بسیار حساس فراوانی را تجربه کرده است و بسیار جای تاسف است که پس از هزاران سال سابقه هنوز نتوانسته است برای اداره کردن عاقلانه امور خود راه کار منطقی ، متمدنانه و مردم پسندی را نهادینه نماید .
در طول صده های اخیرهر گاه ملت ایران موقعیتهای مناسبی برای ایجاد تغییرات اساسی پیدا کرده اند ، شایدبه علت عدم تجربه سردمداران و پاره ای خودخواهیها و سخت سریها و خود بزرگ بینی ها ، تلاشها برای اصلاح امور به شکست انجامیده و هر بار پس از برخوردهایی غیر منصفانه و غیر منطقی دو باره همان دستگاههای قبلی گاهی با شکلی جدید به تخریب ساختار کشور ادامه داده اند . در میانه ی تمام این وقایع ، نقش بازیگران خارجی هم که منافع خود را در وجود فساد در دستگاههای اداری ایران می بینند بسیار برجسته بوده است . شکی نیست که فساد زاییده ی عدم نظارت همگانی میباشد که در نظامهای دیکتاتوری تحقق پیدا می کند . و بهمین دلیل است که اجانب همیشه از استقرار دیکتاتوری در ایران استقبال کرده و در تحکیم چنین نظام هایی تلاش کرده اند . از زمانیکه قدرتهای خارجی از نظر سازماندهی و قدرت نظامی نسبت به ایران برتری داشته اند ، چنین دیکتاتورهایی را در راستای منافع خود مورد سوء استفاده قرار داده اند و هر گاه هم منافعشان ایجاب کرده در سرنگونی آن به امید ایجاد شرائط بهتر برای خود اقدام کرده اند . شرائط موجود کشور هم حاصل همین نوع فعل و انفعالات در گذشته ی تاریخ ما بوده است .
برون رفتن از چنین دایره ی شومی مستلزم ابتکارات مدبرانه از طرف نخبگان و سردمداران صحنه های سیاسی ایران و از همه مهمتر بیداری قاطبه ملت و اگاهی آنان از ترفندهای بدخواهان است . تجربه های گذشته و مخصوصا تجربه انقلاب اخیر به روشنی نشان میدهد که پرداختن به خشونت مهمترین عامل انحرافات و سوء استفاده اجانب بوده است . چرا که اگر قرار باشد مسایل با خشونت تعیین تکلیف شوند ، آنانکه زور بیشتری دارند فائق میگردند . و چون وجود قدرتهای بزرگ بین المللی در منطقه را نمیشود انکار کرد و آنان از زور بیشتری برخوردارند ، در نهایت آنان خواهند بود که اوضاع را به نفع خود کنترل میکنند . شاید کسانی بگویند که اگر زور کافی داشتند که در عراق و در افغانستان راحت تر پیروز میشدند و اینقدر تلفات نمیدادند . ولی اگر به این موضوع واقف شوند که چه جور شرائطی در منطقه بهتر منافع آنان را تامین میکند ، در برداشتهای خود تجدید نظر میکردند .
حال که بار دیگر موقعیتی در ایران بوجود آمده که ملت میخواهد برای نجات خود از شرائط بحرانی موجود تلاشی دوباره بنماید ، باید دید چه باید کرد تا این بار به نتیجه مطلوب دست یابیم . از نظر اکثریت ملت که مخالف حاکمیت فعلی هستند ، فقط با تغییر رژیم و استقرار نظمی نوین میتوان به این مهم دست یافت . اگر چه این خواسته ایست بر حق و هیچ منطقی نمیگوید که کسانیکه با ارتکاب اشتباهات بزرگ موجب بحران شده اند اجازه داشته باشند که بازهم در مناصب تصمیم گیری ابقا شوند ، ولی بهر حال در جایی باید به خشونتها پایان داد و کسانی بزرگوارانه از بعض حقوق خود بگذرند تا اینکه امور در مسیر عاقلانه ای قرار گیرند و مرتکبین اشتباهات و گناهان سیاسی هم فرصتی پیدا کنند تا دیدگاههای خود را اصلاح کنند و چنانچه بتوانند مجددا نظر مردم را بخود جلب نمایند در صحنه فعال بمانند .
فرض کنیم وضعیت کنونی ایران مسیری را که در ماههای اخیر پیموده ادامه دهد و بهمین ترتیب برخوردهای حکومت خشن تر و مقاومت مردم هم مصمم تر و فشرده تر گردد . در خوشبینانه ترین پیش بینی ، داستان انقلاب در سال 57 تکرار میشود و مشخص نیست نتیجه اش بهتر از آن انقلاب شود ، اگر چه معتقدیم که تجربه گذشته باید مانع از شکل گیری دیکتاتوری دیگر گردد . ولی خشونت موجود از طرف هرکس که بخواهد در پیش گرفته شود ، قوانین خود را حاکم میکند و قدرتهای خارج از مجموعه ی دلسوزان ملی فرصت ورود به ماجرا پیدا خواهند کرد و آن خواهند کرد که ما خواهان آن نیستیم . حتی در همین شرایط فعلی هم مشاهده میکنیم که عراق تحت سلطه هم دارد برای ما شاخ و شانه میکشد و البته همه میدانند که از کجا آب میخورد . موقعیت ضعیف فعلی دولت هم هر گونه امتیاز دهی به اجانب را بسیار ممکن نموده و نتیجه اش را هم هر ایرانی بخوبی لمس میکند و میبیند که با وجود تلاش شبانه روزی زن و مرد هر خانواده ، چیزی عائدشان نمیشود . چرا که نتیجه دسترنجها بجای دیگر کانالیزه میشود . و این همان موقعیت مطلوب اجانب است .
اینهم که حاکمیت انتظار داشته باشد مردم تحت فشار و از ترس ضرب و جرح و مرگ عقب نشینی کنند و ساکت شوند بسیار ساده اندیشانه و ابلهانه خواهد بود . و مردم هم دیگر امیدی به این ندارند که حاکمیت سر عقل بیاید و راه حل منطقی ارائه دهد . چرا که همانگونه که طبیعت اینگونه حکومتهاست ، بدخواهان و حتی اجانب آنقدر در آن نفوذ کرده اند که مانع از هرگونه اقدام موثر اصلاح طلبانه شوند . متاسفانه پس از وقایع روز عاشورا گاهی از جوانان شنیده شده است که باید اسلحه بدست بیاورند . ادامه جریحه دار کردن احساسات جوانان میتواند عواقب خطرناکی داشته باشد که باید از آن پرهیز شود .
بنابراین تنها را حل منطقی مسائل موجود در نزد خود مردم و نخبگان سیاسی و آندسته از اطرافیان حکومت است که دخالت مستقیم در ایجاد این مشکلات نداشته اند و راضی هم نیستند اوضاع بدینگونه دچار هرج و مرج گردد . آنچه مردم و نخبگان سیاسی میتوانند انجام دهند این است که توافق کنند که در فکر انتقام نباشند و در صدد باشند که تحول با روشی مسالمت آمیز و از طریق گفتگو با غیر افراطی های حاکمیت پیش برود و اشتباهی که در اول انقلاب با محاکمه های غیرعادلانه و اعدامها صورت گرفت تکرار نگردد . بلکه روشی مشابه آنچه در آفریقای جنوبی در برچیدن حکومت آپارتاید عمل شد در پیش گرفته شود . و دولت آینده در سایه ی جوی آرام و آزاد که بوجود خواهد آمد با انتخاب کاملا آزاد مردم تشکیل شود .
آنچه از دست عقلای اطرافی حاکمیت بر می آید اینست که گروه حاکم را متوجه نمایند که راهی که در پیش گرفته اند بیراهه میباشد و جز در خلاف مصالح کشور و به نفع بیگانگان نخواهد بود . لذا باید اشتباهات خود را بپذیرند و اجازه دهند مردم خود سرنوشت خود را بدست گیرند . آقای خامنه ای باید دیگر خود را بازنشسته نماید . و دولت آقای احمدی نژاد هم باید قبول کند که دیگر قادر نیست کشتیبان این کشور در اقیانوس متلاطم امروزی باشد و باید آماده واگذاری مسئولیت به معتمدین ملت گردد . نیروهای نظامی و انتظامی هم خود متوجه هستند که ارزش آنان در استقلال از هرگونه گرایش تکروانه است و احترام آنها در نزد ملت بعنوان حافظین تمامیت ارضی کشور در گرو انجام وظایفی است که قانون منبعث از اراده ملت بعهده آنها میگذارد و در این راستا ملت هم پشتیبان و قدر دان آنان خواهد بود . بدیهی است اگر کسانی در راس نیروهای نظامی قرار گرفته باشند که وابستگی خاصی به جناحی داشته باشند از سمت های خود بازنشسته خواهند شد .
با توافق بر سر این اصول ، شرائط مناسب برای تشکیل شورایی متشکل از همه گروههای سیاسی فراهم خواهد آمد تا عهده دار هماهنگی های لازم در مسیر انتقال وضعیت موجود به وضعیتی مطلوب باشند . بدیهی است هرگونه توافق و تصمیم گیری در تمام مراحل باید بطور شفاف در مقابل انظار ملت و وسائل ارتباط جمعی آزاد شکل گیرد .


چهارشنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۸

مویه های مرگ رژیم


حرکت شجاعانه و حسین وار مردم شهرهای بزرگ ایران در روز عاشورا چنان رژیم را متوحش ساخته که تمام امکانات هجومی – تبلیغاتی خود را بکار گرفته و همه ی مهره های کوچک و بزرگ خود را به صحنه آورده است تا بخیال خود مردم آزادیخواه ایران را دچار ترس و وحشت نماید . این دروغگویان مکار فراموش کرده اند که از اینگونه خیمه شب بازیها بارها استفاده کرده اند ولی هربار نتیجه ای خلاف آنچه انتظار داشتند گرفتند . البته ظاهرا اینبار مهره اصلی که باید متوجه شده باشد که خود او با دست خودش گور خود را کنده است هنوز خودش را آفتابی نکرده است . شاید از ترس اینکه نکند اینبار خود را به داخل گور بیندازد و ترجیح داده است سگهایش را رها کند و خود منتظر نتیجه بنشیند .

آقایان این بار با حیله ی اتهام حرمت شکنی از طرف مردم شروع کرده اند، در حالیکه همه میدانند که اگر حرمتی شکسته شده باشد توسط خودشان بوده است . همه میدانند که حرکت عاشورایی امسال مردم ایران همانند همین نوع حرکت در عاشورای سال 57 بود . فقط تفاوتش در این بود که در آنزمان شاه قدرت نشان دادن اینگونه جسارت را در خود نمی دید ولی این آقایان که خود را در قالب خدای مردم می بینند فکر کرده اند که باز هم میتوانند خدایی کنند و بنام خدا و مقدسات به سرکوب بپردازند .
تنها ابزاری که اینها در اختیار دارند انحصار ابزارهای تبلیغاتی از جمله رادیو و تلویزیون است که بدون آنها قدرت تنفس هم نخواهند داشت . اینان خود میدانند که در موقعیت سرنوشت ساز نیروهای مسلح هم حامیشان نیستند و آنان هم ترجیح میدهند همراه مردم باشند . برای همین است که این همه جار و جنجال براه انداخته اند و مویه های مرگشان از رادیو و تلویزیونشان برخاسته است . دست پاچگی در حرکاتشان در بازداشتهای اخیر کاملاهویداست . کسانی را باز داشت کرده اند که در بسیج کردن مردم نقشی ندارند . فریاد میزنند که مسببین را به اشد مجازات میرسانند ! کدام مسبب؟! و بکدام جرم؟! انسان شک میکند که با این حرکاتشان میخواهند برای مردم رهبر تراشی کنند تا در صورت اجبار به قبول سقوط ، افرادی را برای خود داشته باشند .
مردم دیگر مغلوب اینگونه بازیها نخواهند شد و تا رهایی از هر گونه زور و نیل به آزادی از پای نخواهند نشست . از هموطنان صاحب علم و فن در داخل و خارج از کشور انتظار میرود که در راه تجهیز مردم به نرم افزارهای قوی مخابراتی کوشش نمایند تا رژیم دیگر نتواند مردم را از آن محروم کند . همچنین باید به فکر فلج کردن دستگاههای تبلیغاتی رژیم بود تا بیش از این نتواند مردم ساده را با حیله های تبلیغاتی مورد سوء استفاده قرار دهد .

دوشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۸

عاشورای امروز تهران

امروز تهران کربلا بود . مردمی که سالها شنیده بودند حسین برای رهایی از حکومت نا اهلان و جباران به قیام برخاسته و در این را ه شهید شده بود آمده بودند تا بسان او صدای حق طلبی و آزادیخواهی خود را به گوش همه برسانند . خیل میلیونی مردم از سراسر تهران خود را به خیابانهای انقلاب و آزادی رسانده بودند تا بلکه بتوانند انقلاب به تاراج رفته سی سال قبل خود را احیا کنند و آزادی خود را که آنرا کلید رفع مشکلاتشان و راه کسب ارزش انسانیت خود میدانند بدست آورند .




باید گفت که حسینیان امروز تهران بسیار مظلوم تر از حسین در کربلای آنروز بودند . اگر حسین در کربلا با سلاحی مشابه سلاح در دست دشمنانش در مقابل دشمنانش قرار گرفت ، تهرانیان امروز با دست خالی و پای پیاده و فقط با صدای آزادیخواهی ، خود را در مقابل دژخیمانی یافتند که سوار بر انواع وسائل سرکوب از هوا و زمین مردم را در محاصره داشتند و با شلیک سنگهایی که در صورت اصابت به نقطه حساس چیزی از گلوله کم ندارند و پرتاب انواع گازهای سمی و اشک آور که انسان را بحالتی گیج و غیر قابل تحمل در می آورد به سرکوب مردم پرداختند .در برگشت از یکی از کوچه ها از خانمی شنیدم که سر چهار راه دو نفر را کشتند . مردم مظلوم ولی شجاع تهران با مقاومت در مقابل قوای سرکوب موفق شدند بار دیگر صدای آزادیخواهی خود را بگوش جهانیان برسانند . وبه قدرتهای جهانی نیز بفهمانند که رژیم حاکم بر ایران فاقد هرگونه مشروعیت قانونیست و حمایت مستقیم و غیر مستقیم از آن جز نفرت جهانی برای آنان چیزی نخواهد داشت .


قیام خود جوش مردم تهران حامل پیامی هم برای نخبگان و صاحبان اندیشه و گروههای سیاسی بود .و آن اینکه بخشی از مظلومیتشان بخاطر عدم هماهنگی و تلاش مورد انتظار از طرف این گروههاست . وقت آن رسیده است که تمام گروههای سیاسی و صاحبان اندیشه بر سر آزادی و استقلال کشور هم پیمان شوند تا امکان استفاده بهتر از این نیروی عظیم مردمی فراهم و استقرار دولتی برخاسته از اراده ی ملت هرچه سریعتر عملی گردد .


امروز اکثر مردم تهران خود را به این صحنه های تحسین بر انگیز رسانده بودند و آنانکه پس از ساعتها پیاده روی و مقابله مظلومانه با تعقیب قوای سرکوب به خیابانها و کوچه های دور دست میرسیدند ، شاهد گروههایی کوچک از مردمی ساده و بی خبر هم بودند که در دسته هایی کوچک ولی با بوق و کرنای زیاد حاصل از ابزار وارداتی از چین و غیره با شعارهایی بیجان در حال حرکت به محلهایی بودند که بتوانند شکمهای خود را با غذاهای غرق در چربیهای کشنده ی باصطلاح نذریها سیر کنند ، غافل از این واقعیت که با این کارشان هم دنیا و هم آخرت مورد ادعای خود را از دست خواهند داد . یکی دیگر از وظایف جنبش مردمی ایران بیدار کردن اینگونه انسانهاست که مورد سوء استفاده شیاطین قرار می گیرند .


زمانی که با حال خسته خود را به منزل رساندم و بدنبال اخبار نشریات رفتم ، در حالی که برخورد های خیابانی تهران و سرکوب مردم در راس اخبار جهانی بود ، تلویزیون دولتی ایران در مهمترین برنامه خبریش اخبار عاشورا در عراق و کشورهای دیگر را در بوق گذاشت و بدون کوچکترین اشاره به این سری اخبار از تهران ، گوشه ای از عزاداری در شیراز را به نمایش گذاشت و به اخبار خود پایان داد . جالب اینکه فیلمی را هم به نمایش گذاشت که میگفت حمله نیروهای دولتی هند به عزاداران هندیست که عین همان چیزی بود که چند دقیقه قبل در خیابان آزادی دیدم و فکر کردم همان را دارد گزارش میدهد . این واقعیتی بود از آنچه امروز تا ساعت دو بعد از ظهر در تهران شاهد بودم تا بعدها بشنویم در شهرهای دیگر چه خبر بوده است .


مایلم بار دیگر نگرانی عمیق خودم را از آینده ایران به هموطنانم اعلام کنم و عرض کنم که رژیم حاکم که از بی خردی چیزی کم ندارد کشور را بسوی پرتگاه میبرد . اینان مورد سوء استفاده جهانخواران قرار دارند و از آنجا که منافع مستکبرین جهانی در وجود چنین رژیمهایی هست ، چنانچه ملت ایران خود برای نجات خود کوشش نکند ، هرآن که جنگ افروزان بخواهند، تبدیل ایران به عراق و افغانستان دیگر دور از انتظار نیست . پس قبل از اینکه بسیار دیر شود گروههای سیاسی در انسجام بخشیدن به فعالیتهای خود کوشش کنند و مردم را در مبارزات خود هماهنگ نمایند .


یکشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۸

آقای منتظری عبرتی برای سایر روحانیون

آقای منتظری از جمله معدود روحانیونی است که تقریبا تمام عمر خود را در مبارزه با رژیمهای دیکتاتور گذراند . پس از سقوط حکومت پهلوی بعنوان دومین روحانی پس از خمینی صاحب نفوذ بود و بعنوان جانشین او از طرف مجلس خبرگان برگزیده شد . او نمونه ای از یک روحانی ساده و خوشدل بود که دور از تمایلات خود خواهانه نظرات خیر خواهانه داشت . قدرت پرستان داخل حاکمیت پس از انقلاب گاهی از سادگی این مرد پاکدل سوء استفاده میکردند . او هم مانند دیگر روحانیون فاقد تجربه در سیاست روز بود و بهمین علت در پاره ای از تحولات تلخ پس از انقلاب او هم تحت تاثیر گروههای قدرت طلب قرار گرفته و از جمله در زمان بر کناری اولین رئیس جمهور منتخب ملت عکس العمل مناسب از خود نشان نداد . متاسفانه زمانی او متوجه انحراف بزرگ از انقلاب شد که قدرت پرستان پایه های حکومت خود را محکم کرده بودند و چون متوجه شدند که منتظری با آنان نخواهد بود و از جنایات آنان حمایت نمیکند او را از قائم مقامی برکنار کردند و او را در حصرخانگی قرار دادند . با وجود این او در افشای جنایات رژیم چه در زمان آقای خمینی و چه پس از او فعالانه اقدام نمود و با اذعان به اشتباهات گذشته و شرک خواندن ولایت مطلقه فقیه با دلی پاک و روحی آرام بدرود حیات گفت و جنبش سبز ایران را سوگوار کرد . او با اینکه مورد ظلم آقای خمینی و اطرافیانش قرار گرفت ، تا آخرین لحظات عمرش حاضر نشد جز اشاره به اینکه او هم دارای اشتباه بود علنا از او بد گویی نماید که اینهم نشانی از بزرگی روح او بود . امید که برکات روح خیر خواه آن مرد بزرگ ، جانی تازه به جنبش ملت ایران ببخشد تا در کسب آزادی که یکی از اهداف او بود هر چه زودتر موفق شوند . زندگی او باید برای سایر ملبسین به لباس او درس عبرت قرار گیرد و مخصوصا آنانی که هنوز از حکومت جبارانه فعلی حمایت میکنند باید متوجه باشند که دیر یا زود آنان هم عمرشان به پایان خواهد رسید واگر میخواهند از آنان به عنوان یک فرد روحانی نام برده شود باید هرچه زودتر راه منتظری را در پیش گیرند و از زندگی و وفات او درس گیرند . روحش شاد باد.

یکشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۸

مباهله با خامنه ای

آقای خامنه ای در دروغگوییهای اخیرش در مقابل جیره خواران باصطلاح روحانیش در اشاره به مناسبتهای روز ، اشاره ای به روز مباهله کرد و از کنارش گذشت . اگر چه ایشان در عمل نشان داده است که خدا و اسلام و پیغمبر را فقط برای پیشبرد مقاصد خودش مصرف می کند ، و حال که متوجه شده چنین حیله ها هم دیگر کارساز نیست ، دست به دامن آقای خمینی شده و با نمایش صحنه های پاره کردن عکس او میخواهد دست به مکاره بازی دیگری بزند تا بلکه خود را از جهنمی که خود برای خود ساخته است نجات دهد ، جای دارد مخالفینش او را با دعوت به مباهله با یک امتحان عملی روبرو کنند . اگر او واقعا راه خود را درست میداند و خود را از دروغ و ریا و ظلم به ملت بری میداند ، به این دعوت پاسخ مثبت دهد . و برای این منظور خود او و اهل و عیالش همراه با کلیه طرفدارانش با اهل و عیالشان در صحرایی اطراف تهران در مقابل تمام مخالفینش و اهل و عیالشان مطابق روش محمد در صحرای مدینه و بدون استفاده از چماقداران و مزدورانش به مباهله بایستند و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهند . چنین مراسمی میتواند با اعلام رسمی از رسانه ها و با حرکت منظم طرفین بسوی محل مباهله برگزار شود و نیروی انتظامی هم میتواند بدون سلاح و با بی طرفی کامل بر امنیت اجتماع طرفین نظارت نماید . با دعوت از رسانه های عمومی جهانی نیز میتوان الگویی امروزی از حرکتی اسلامی را به جهانیان عرضه کرد . اگر راست میگویند . آنگاه مشخص می شود چه کسی باید کنار بکشد .

شنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۸

(گردشی در جمعه گردیها (دین؟ مذهب؟ ایدئولوژی؟





اگر چه بنا نداشتم دیگر در نقد نوشته های استاد گرامی آقای نوری علا مطلبی بنویسم ، لکن با توجه به مطلب اخیرم در وبلاگ "نگاه " تحت عنوان " کدام خدا..." لازم دانستم در مورد فرمایشات اخیر ایشان با عنوان " چرا مذهب همان ایدوئولوژی است ؟ " مخصوصا آنجا که میفرمایند بر انداختن مذاهب و ایدوئولوژیها غیر ممکن و مغایر با حقوق بشر است و جدا کردن دین از مذهب واینکه آیا سکولاریسم هم خود یک ایده است یا نه مطالبی را عرض کنم . و فکر کردم بهتر است عین مقاله را کپی کنم و نقد خودم را در پایان هر مطلبش با رنگ دیگر اضافه کنم . امید است خوانندگانی که مطلب ایشان را خوانده اند نظری هم به این عرایض داشته باشند .

چرا مذهب همان ايدئولوژی است؟ جمعه‌گردی‌های اسماعيل نوری‌علا



مقالهء اين هفته را در پاسخ يکی ـ دو پرسشی می نويسم که مکرراً از من شده است. اما، پيش از آنکه بتوانم پاسخ خود را ـ در حدود بضاعتم ـ به اين پرسش ها عرضه کنم، دو نکته را درخور توجه می دانم. نخست اينکه به کدام از پديده های ذهنی ـ اجتماعی نام «ايدئولوژی» می دهيم؟ و سپس اينکه فکر «اين ـ همانی ِ» مذهب و ايدئولوژی از کجا آمده است؟
اینکه بگوییم مذهب غیر از دین است شاید فقط وسیله ای باشد برای انکار ضد حقوق بشر گویی ، والا اگر بگوییم خود دین خوبست بدون اینکه بگوییم آن دین خوب کدامست مشکل حل نمیشود . اصلا در میان مردم مذهب همان دین است . مثلا اروپاییها میگویند اکثر مردم خاورمیانه متدین به دین اسلامند و مسلمانها هم میگویند اروپا و آمریکا مسیحی هستند . در داخل خودشان هم هر کدام مذهب خود را دین برحق میدانند . بنابراین تفکیک دین از مذهب مشکلی را حل نمیکند مگر اینکه بتوانید برای دینداران روشن کنید که آنچه فعلا بنام دین و یا مذهب معروف است اصل دین و هدف بنیانگذار اولیه نبوده و آن دین تحریف شده . و یا اهداف خیرخواهانه ای که فلان شخص معروف به پیغمبر داشته حالا دیگر روشهای جدید می طلبد . وکلام آنان کلام آفریننده جهان نبوده و نباید وحی منزل تلقی شود .

توضيح نکتهء نخست، در بادی امر، آسان می نمايد. ايدئولوژی، در ابتدای کار قرار بوده به معنای «ايده شناسی» يا «شناخت ايده ها» بکار رفته و علمی مشابه همهء علومی باشد که اسم شان به واژهء پسوندی ِ «لوژی» (يا، به زعم واژه سازان دههء بيست، «شناسی») ختم می شود. اما، در عمل و به تدريج دانسته شده که بين «ايده»ها و «واقعيت ها» ی ديگری که «موضوع» شناخت علمی قرار می گيرند (همچون ماده، ساختار، شکل، کارکرد، و...) تفاوتی مهم در کار است و آن اينکه «ايده» لزوماً و همواره واجد واقعيت نيست و بيشتر از جنس خيال و وهم و گمان نظاير آنها برساخته می شود. بنابراين، لفظ «ايدئولوژی» که قرار بود نام «علم شناخت ايده» ها باشد، بسرعت به معنای «مجموعه ای از ايده ها» بکار گرفته شد و امروز ديگر همگان «ايدئولوژی» را به معنای مجموعه ای از «دانسته» های بشری می گيرند که پايه و مايهء «علمی» ندارند و بصورتی دلبخواه سرهمبندی شده و بصورت تشکلی بظاهر منسجم درآمده اند و کارکردشان هم «توضيح شبه علمی ِ» پديده ها است.

به اين ترتيب، ايدئولوژی يکی از انواع «دگرديسی های انحطاطی علم» بوده و «شبه علمی» بشمار می رود که چون قابليت اثبات خود از طريق تحقيق علمی را ندارد دچار عوارضی چند می شود که اهم آنها عبارتند از:

۱. دستکاری آگاهانه و ناآگاهانه در يافته های علمی بمنظور اثبات انسجام و صلابت ظاهری خود

۲. تعصب در واقعيت پنداری ِ نظريه های منبعث از اين مجموعه و عدم تحمل نظرات مخالف و نفی کننده

۳. پيدايش پيشداوری نسبت به صحت نظريه های وابسته بخود و کوشش برای تبديل عالم واقع به مصاديق اثبات کنندهء صحت آنها ( اگر عالم واقع مصداق یک نظریه قرار گیرد ایرادش چیست ؟ مگر علم چیزی خارج از عالم واقع است ؟ تبدیل عالم هم فقط در محیط غیر علمی امکان دارد . پس علمی کردن محیط ، این نقیصه را رفع می کند نه فقط کشیدن نیش مذهب.)

۴. کوشش برای دستيابی به قدرت حاکمه بمنظور تحميل «باور» های خود، و ارزش های هنجاریِ ناشی از آنها بر همگان ( عالمین هر علم هم مانند حاملین هر ایده تلاش میکنند و باید تلاش کنند تا علم همگانی شود و در این ایرادی نیست . همانطور که شما برای گسترش نئوسکولاریسم تلاش میکنید . امروزه کوشش برای دستیابی به قدرت از طریق جلب نظر مردم انجام میشود و در رای گیری ها پیروان مذاهب و ایدوئولوژیها را مثتثنی نمیکنند . پس نمیشود نسبت به طرز فکر افراد بی تفاوت بود .)

۵. تقسيم مردمان به دو اردوگاه دوست و دشمن، يا خودی و ناخودی و ايجاد تفرقه اجتماعی بسود گروه هائی و به زيان گروهائی ديگر

۶. اعمال تبعيضات سيستماتيک و گوناگون در بين اين گروه ها (این موارد هم ریشه در تعصب دارد و مربوط است به اعتقاد به اتصال به ماوراء الطبیعه ویا هر یک از ایسم های رایج )

۷. ....

توجه کنيم که ايدئولوژی را بعنوان «مجموعه ای از دانسته ها» معرفی کردم که دارای صلابت علمی نيستند. اما فرق دانسته ها و يافته های علمی چيست؟ در اينجا لازم است توضيح دهم که بين «دانش» و «علم» تفاوتی اساسی وجود دارد. امروزه ما واژهء «علم» را در برابر واژهء science می گذاريم و واژهء «دانش» را برابر واژهء knowledge می گيريم. البته اين کاربردها همگی جديدند و ربطی به کاربردهای کهن يا قديمی خود ندارند و نمی توان، به مدد اين معناهای جديد، متن های پيشين (مثلاً، شاهنامه) را فهميد (مثلاً، «ترا دين و دانش رهاند، درست» از فردوسی را). ( چرا بجای اینکه به یک کلمه کاربرد جدید بدهیم بطوریکه ربطی به کاربرد قدیمی آن نداشته باشد ، کلمه جدید ابداع نکنیم و مردم را سر در گم نکنیم . چطور انتظار دارید خوانندگان که امروزه از سطوح مختلف علمی هستند متوجه منظور شما باشند ؟ لااقل از کلماتی مانند علم نو و دانش نو استفاده کنید . )

دانش اعم است از هر مطلب علمی و غير علمی که «می دانيم» و در انبار دانش ما ذخيره شده است. در اين «انبار» دانسته ها و نظريه ها، بی توجه به اينکه واقعی و قابل اثبات هستند يا نه، بروی هم ريخته اند. اينکه بدانيم زمين کره ای شکل است يا باور داشته باشيم که مسطح و بی کران است، هر دو می توانند جزئی از «دانش» ما باشند. «علم» اما چنين نيست و فقط به واقعيت قابل آزمايش و تکرار و فرمول بندی ِ مادی و منطقی و خردپذير نظر دارد و از دل آنها است که می تواند دانستنی های قابل اتکاء، اما در عين حال گشوده بر نقد و تغيير، را بيرون کشيده و بصورت «نظريه های علمی» عرضه بدارد. اين نظريه ها، اگر برای مدتی بلند و عملاً صحت خود را نشان دهند، تبديل به «قوانين علمی» می شوند؛ بی آنکه اين تبديل چيزی را از «نقد پذيری» و «قابليت تغيير» آنها (چه در راستای تکميل و چه در جهت تخريب و بازنشسته شدن) کاهش دهد. ( اگر قوانین علمی هم قابل تغییر هستند ، تفاوتشان با قوانین غیر علمی و آنچه شما دانش می نامید چیست ؟) پس علم:


۱. نيازی به دستکاری در يافته های خود ندارد؛ چرا که می کوشد منطقاً و بصورتی خردپذير نتايج کار خود را منسجم سازد و در عين حال همواره گوش بزنگ انتقاد و تصحيح و کنار گذاشته شدن است.

۲. فاقد پيشداوری است و تعصبی در آنچه عرضه می کند ندارد و از نقد و حتی نفی خود استقبال می کند.

۳. می کوشد تا واقعيت را آنگونه که هست ارائه و توضيح دهد و نه اينکه بخواهد عالم واقع را بصورتی درآورد که صحت خودش اثبات شود.

۴. دليلی برای توسل به زور برای تحميل يافته های خود نمی بيند

۵. مردمان را يکسان در يافته های خود شريک می کند

۶. و بين مردمان تبعيضی قائل نمی شود.

۷. ....

می بينيم که بين ايدئولوژی و علم دره ای فراخ دهان گشوده است. مشهورترين ايدئولوژی هائی که، بدون استوار بودن بر يافته های علمی، اما با استفاده از آن يافته ها برای شکل گيری و انسجام خود، در قرون نوزدهم و بيستم بوجود آمده و به قدرت سياسی و نظامی دست يافته اند عبارت بوده اند از تقديس ملت (نوعی ناسيوناليسم ايدئولوژيک)، تقديس نژاد (نازيسم، فاشيسم)، تقديس پرولتاريا و جامعهء اشتراکی (لنينيسم، استالينيزم، ماتوئيسم) و نظاير آنها.

اين مقاله جای پرداختن تفصيلی به اين ايدئولوژی ها نيست اما، فقط بعنوان نمونه ای از کارکردهای شبه علمی ِ ايدئولوژی، می توان به برخی از پديدآمده های «نژاد پرستی» اشاره کرد. هنگامی که داروين نظريه های علمی «انواع» و «بقای اصلح» (اصلح، به معنای «سزاوارتر») خود را عرضه داشت هرگز فکر نمی کرد که بسياری از عظمت طلبان بريتانيائی اين نظريه ها را دليلی بر برتری طبيعی خود گرفته و بکوشند تا به مدد آنها توضيح دهند که چرا و چگونه، بعنوان مهمترين آفرينندگان عصر روشنگری و انقلاب صنعتی و بزرگترين امپراتوری در تاريخ بشر، که خورشيد هيچگاه در آن غروب نمی کند، بخاطر برتری نژادی خاصی که نسبت به ديگر «انواع انسان ها» دارند سرآمد ديگران شده اند و، مطابق پيشنهاده های داروين، بعنوان «اصلح»، حق دارند بر ديگران سروری و حکومت کنند.

نازيسم هيتلری نيز به پاکی و والائی ِ نژاد آريائی تکيه کرده و اين نژاد را «اصلح» می دانست و کار دانشمندانش تا بدانجا کشيد که در آزمايشگاه های خود جمجمه های بازمانده از نژادهای مختلف بشری را اندازه گيری کرده و به اين نتيجه رسيدند که جمجمهء آريائی ها از جمجمهء بقيهء نژادها بزرگتر است و، در نتيجه، حجم مغزی که در آن جای می گيرد بيشتر است. حال آنکه پس از شکست هيتلر و پايان جنگ، همان جمجمه ها ديگرباره اندازه گيری شدند و معلوم شد که يافته های دانشمندان هيتلری واقعيت نداشته است. ( اگر موضوع اندازه جمجمه ها دروغ بوده پس ربطی به یک نژاد ندارد . این دروغگویی مربوط به همان عده خود خواه و مریض هست که به منظور گول زدن هم نژادهای خود دروغ گفته اند. اگر دروغهای هیتلر هم بموقع افشا میشد آن فجایع اتفاق نمی افتاد .)

البته می توان پذيرفت که بسياری از دانشمندان ايدئولوژی زده در يافته های خود صادق بوده اند اما از آنجا که «ايدئولوژی» ـ در کار دفاع از صحت مفروضات خود ـ ناچار ايجاد کنندهء «پيشداوری» است، اين پيشداوری (مثلاً، اعتقاد به برتری نژاد آريائی) چنان بر ذهنيت آنها اثر گذاشته بوده که آنان واقعيت را آنگونه می ديدند که ايدئولوژی می گفت يا می خواست. اين نکته مصداق همان گفتهء مولوی است که «پيش چشم ات داشتی شيشه ی کبود / لاجرم دنيا کبودت می نمود». ايدئولوژی براستی همان

«شيشهء کبود» است که بيننده از آن خبر ندارد اما بينائی اش مشروط به تحميل های آن است. ( دانشمند ایدئولوژی زده کدام است ؟ اصولا کیست که بخواهد نزد خودش صادق نباشد و به خودش دروغ بگوید ؟ دروغ را فقط به دیگران می گویند برای هدفی خاص . چطور میشود گفت بعضی دانشمندان صادق اند و بعضی نه ؟ گمراهی با عدم صداقت فرق دارد .)

پس، از اينهمه که گفته شد، می توان نتيجه گرفت که «بخشی» از «دانش» بشری از کنار هم قرار گرفتن «علم» (آگاهی راستين) و «ايدئولوژی» (آگاهی کاذب ـ علم منحط شده) بوجود می آيد. ( علم اگر از دایره علمی خارج نشود ، چگونه منحط میشود ؟ بهتر است آگاهی کاذب و علم منحط شده را ،اگر وجود دارند، دانش ننامیم .شاید کلمه پندار ویا انگار بهتر باشد .)

اما دانش بشری دارای بخش ديگری هم هست که اکنون، با ذکر مقدمهء کوتاهی، به آن می پردازيم.

دانش علمی دانش عالم مادی هم هست. علم در پديده های رنگارنگ عالم ماده می کاود و می خواهد چگونگی و چرائی شان را توضيح دهد. علم در «سرای طبيعت» اتفاق می افتد و به هرآنچه نتوان حضورش را به مدد حواس و «گسترده کننده» های حواس (همچون ميکروسکپ، تلسکوپ، تله ويزيون، تلفن، و...) دريافت، «کاری ندارد»؛ چرا که قادر به تحقيق در مورد آنها نيست.

اما انسان، از ديرباز پديداری اش در طبيعت، به وجود عالمی در ماورای طبيعت نيز قائل بوده و اعتقاد داشته است که طبيعت ساختهء نيروهای موجود در «عالم ماوراء طبيعت» است (این اعتقاد هم نتیجه کم آوردن علم انسان نسبت به مایه هستی بوده است . مگر اینکه آنرا بخشی جدا ناپذیر از سرشت انسان بدانید که در آنصورت باید برایش حسابی دیگر باز کنید .)و انسان نيز، جدا از پيکر خود که برآمده و پروريده در طبيعت است، دارای «روح» ی است که متعلق به عالم ماوراء است و مرگ چيزی نيست جز جدائی روح از پيکر و بازگشت آن به عالم ماوراء طبيعت. پيکر در طبيعت می ماند و می پوشد و محو می شود اما «روح» از جرم ماده پاک و مصفا شده و به مبداء خويش باز می گردد.

علم نسبت به کل اين فرضيات بی تفاوت است. نه می تواند آنها را نفی کند و نه قادر به اثبات آنها است. چرا که آنچه به «ماوراء طبيعت» مربوط می شود نمی تواند «موضوع» تحقيق علم باشد. پس، اگر کسی بگويد عالم ماورائی در کار نيست در واقع سخنی «علمی» نگفته است؛ همانگونه که سخن کسی که معتقد به عالم ماوراء است سخنی علمی نيست. ( میدانید که بسیاری از یافته های علمی امروزی ابتدا بصورت داستانهای علمی- تخیلی توسط نویسندگانی با قدرت تخیلی فوق العاده مطرح شده و سپس موضوع مورد کاوش محققین در مراکز علمی قرار گرفته اند . اگر بگوییم موضوعاتی مانند روح و عالم ماورای طبیعت هم مورد تحقیق قرار گیرند چه اشکال دارد ؟ و چرا باید علم در اینموارد بی تفاوت باشد ؟ )

اما ذهن انسان در طول تاريخ، همانگونه که در عالم طبيعت کاويده و نتايج کاوش خود را بعنوان «يافته های علمی» ثبت و ضبط کرده است، به «عالم ماورائی» نيز توجه کرده و در مورد چند و چون آن، نحوهء تماس با آن، و تجربهء اتصال با آن، نظريه های گوناگونی را عرضه داشته است که هيچ کدامشان همچنان نمی توانند موضوع «علم» باشند. در نتيجه، در کنار «علم به عالم ماده» رشتهء ديگری از دانش بشری شکل گرفته است که در زبان فارسی به آن «معرفت» می گوئيم. معرفت دانش عالم ماوراء است و همانگونه که امروز اهل علم را «عالم» می خوانيم، اهل معرفت هم «عارف» نام دارند.

معرفت گسترهء تجربه هائی است که عقل و منطق را بدان راه نيست و اتفاقاً همين عقل و منطق بکار رفته در «علم» برای «عارف» حکم «حجاب» و پرده ای را دارند که عالم ماوراء را از او پنهان می سازند و عارف کسی است که، با توسل به عملياتی گوناگون، حس و منطق و عقل خويش را فرو می گذارد تا به تجربه های «ماورائی» و «فراحسی» برسد.

هنگامی که عارفان دست به توضيح تجربه های خويش و چند و چون آنها می زنند، مجموعهء گزارشات شان نشانهء «ايمان» به وجود عالم غيب است با هرآنچه در آن می توان تصور کرد و معرفت (يا عرفان) دستورالعملی است برای وصل به «آن عالم» که بر بنياد ترک «اين عالم» ساخته می شود. هر انسان مسافری تلقی می شود که می تواند «سير علی الله» کند و، با طی منازل گوناگون تجربه های ماورائی، به آن عالم پيوند خورد.

تجربه های ماورائی و دستورالعمل های گوناگون عرفا دارای ويژگی هائی اساسی هستند. مثلاً،

۱. عارفان نيازی به دستکاری ِ تجربه های خود ندارند؛ چرا که اين تجربه فردی و منفرد و ايمانی بشمار می روند و قابل انتقال به ديگران نيستند. (يقول سعدی: آن را که خبر شد خبری باز نيامد!)

۲. عارفان، بخاطر فردی بودن تجربه شان (يا محدود بودن تجربه شان به «فرد») فاقد انرژی دفاعی (و در نتيجه تهاجمی) اند و از نقد و حتی نفی خود نيز بر نمی آشوبند و حداکثر اينکه نگاه عاقل اندر سفيهی تحويل منتقد می دهند (حافظ می گويد: «مشکل عشق نه در حوصلهء دانش ما است / حل اين نکته بدين فکر خطا نتوان کرد!»)

۳. و اگر از سير و سلوک معنوی خود گزارش می دهند می کوشند تا تجربه های فراحسی شان را آنگونه که بوده ارائه و توضيح دهند

۴. دليلی برای توسل به زور برای تحميل يافته های خود برديگران ندارند

۵. مردمان را يکسان در يافته های خود شريک می کند، بين مردمان فرق نمی گذارند، همه را پروردهء پروردگار خويش می دانند و به همه عشق می ورزند (باز بقول سعدی: به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست / عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست!)

۶. و بين مردمان تبعيضی قائل نمی شود.

۷. ....

می بينيم که «معرفت»، در صفات خود، بسيار شبيه «علم» است و دارای هيچگونه پرخاشجوئی و تهاجم گری نيست و تنها در جنبهء «فردی» خويش اعتبار دارد ( اگر عارفان آنانی هستند که شما اینگونه توصیف میکنید ، از آنان انتظار میرود که به علم هم توجه بسیار داشته باشند . وچنین عارفان باید با چنان عالمان همکاری بسیار نزدیک داشته باشند تا زودتر به کشف حقیقت برسند . و اگر چنین نکنند از دایره توصیفات شما خارج اند .) اما به محض اينکه صاحب اصول و دستک و دنبک «اجتماعی» شد ديگر نمی توان آن را معرفت خواند. عرفان امری فردی است، رابطهء «فرد باورمند به عالم غيب» را با آن عالم تنظيم می کند، و نمی تواند در فراسوی ذهنيت فرد باورمند بخود جلوه ای اجتماعی بگيرد (اين جملهء محبوب عرفا است که «طرق الی الله بعدد نفوس الخلايق»، يعنی راه های رسيدن به پروردگار به تعداد آدميان روی زمين است). ( این راه ها قرار است موازی هم باشند و یا اینکه در یک نقطه به هم برسند ؟ پروردگار کیست و یا چیست ؟ اگر منظور از پروردگار خالق و یا مایه هستی است ، شناخت و رسیدن به آن باید هدف همه از جمله عالمان و عارفان باشد . و در این مسیر همراهی و همکاری بکار می آید و نه موازی کاری .)

اما هنگامی که معرفت (چه در دست پيامبران و چه بوسيلهء دينکاران) وارد زندگی اجتماعی (و طبعاً سياسی) می شود، رفته رفته، برای خود «اصول» و «فروع» گوناگونی پيدا می کند و تبديل به مجموعه هائی به نام «دين» می شود که از دل آنها شاخه های گوناگونی به نام «مذهب» و «فرقه» بوجود می آيند که هر يک از آنها ادعا می کند که «معرفت بر حق و يا حقيقی» از آن اوست است و تعبير ها و تفسيرها و «قرائت» های ديگران همه گمراهی آور و باطل اند. ( به این دیگر معرفت نمی گویند بلکه باید آنرا گمراهی نامید . اصلا آنگونه عارفان اگر فاقد نیروی تهاجمی هستند چرا وچگونه سعی در تاسیس ادیان می کنند . پس این عارفان نیستند که دینکاران میشوند . )

پس معرفت، در سير اجتماعی شدن خود از ماهيت منتشر و «ايمانی» خويش خارج شده و تبديل به «دين اصول مند» می شود و سپس در هزار شاخهء مذاهب و فرق مذهبی ِ گوناگون سر ريز کرده و تجربه ای انفرادی را تبديل به نهادی اجتماعی می کند. پس با این حساب پیامبران صاحب ادیان عارفانی بودند که از ماهیت ایمانی خود خارج شدند و ادیانی را بنیان نهادند که حاصل فعلی آنها همین مذاهب موجودند با همه مشکلاتی که با خود آورده اند .

اين نهاد اجتماعی ـ که بنا بر تعريف جامعه شناختی ـ دارای نيايشگاه (چه مسجد و چه خانقاه) و دينکار (چه آطت الله و چه پير طريقت) و توضيح المسائل و مآموران اجرا و تفتيش است، در کردار خويش شباهت تامی با ايدئولوژی دارد و همان ويژگی ها که برای ايدئولوژی برشمرديم بر مذهب نيز حاکم اند:

۱. بمنظور تحکيم انسجام و صلابت ظاهری خود، آگاهانه و ناآگاهانه، در واقعيت دستکاری می کند و بدين سبب منشاء دروغبافی و اغراق و خيالپردازی و خرافه پروری می شود.

۲. در واقعی بودن بلاترديد مفروضات پنداریِ خود متعصب است و نظرات مخالف و نفی کننده را نه تنها تحمل نمی کند بلکه به شديدترين وجه مجازات می کند

۳. در هر رفتار و گفتار مملو از پيشداوری است

۴. خواستار تحميل «ارزش» های خود بر همگان است و بدين خاطر می کوشد تا قدرت را به چنگ آورد و يا با صاحبان قدرت وارد معاملهء پاياپای شود

۵. مردمان را به دو اردوگاه دوست و دشمن، يا خودی و ناخودی تقسيم می کند و نيز بسياری از تمايزات مختلف را بين زن و مرد، اهل کتاب و کافران، و نظاير اينها مطرح می سازد

۶. و در بين اين گروه ها انواع تبعيضات را روا می دارد.

۷. ....

( حالا بنظر شما چنین دینی باید موضوع حقوق بشر قرار گیرد و در منشور حقوق بشر بر آن تاکید شود ؟! )





بدينسان، اگر دانش را به يک خط ممتد تشبيه کنيم، علم و معرفت در منتهی عليه دو سوی آن قرار گرفته اند؛ يکی به عالم طبيعت و ماده می پردازد و ديگری عالم ماوراء طبيعت (غيب) را هدف قرار می دهد و لذا ـ بخاطر جدائی موضوع تحقيق ـ هيچ يک نمی تواند منکر آن ديگری شود. اما از سوی علم که بسوی ميانهء اين خط ممتد حرکت کنيم به ايدئولوژی بر می خوريم و اگر از جانب معرفت به سوی ميانه بيائيم با دين و مذهب روبرو می شويم. ايدئولوژی و مذهب نه تنها همسايهء هم که در واقع پديده هائی دوقلو و همسان اند؛ همچون دو روی سکه. و کارکرد اجتماعی شان نيز يکسره يکی است. ( پس تکلیف چیست ؟ از کجای این خط و در کدام جهت حرکت کنیم ؟ )

هر دو متعصب و تفرقه افکن و ويرانگر اند، هر دو از تنوع و تکثر و رنگارنگی می گريزند، هر دو يکه خواه و مستبد و تحميل کننده اند، و هر دو زندگی اجتماعی مردمان را از حالت طبيعی خارج می کنند، آزادی فکر و بيان و رفتار را از آنها می ستانند، همه را هيزم آتشدان خويش می بينند و ـ برای تحميل خويش بر مردم ـ يا از حاکمان بعنوان بازوی مقتدر خويش استفاده می کنند و يا خود حاکم می شوند.

انسان، در قرون متمادی، و بخصوص در طی قرون تاريک فرهنگ های مختلف، نتايج دستيابی مذاهب بر قدرت حاکم را ديده و چشيده و تجربه کرده است. به همين دليل نيز يکی از ارکان عصر روشنگری و ورود انسان به عصر مدرن، «جدائی مذهب از حکومت» بوده است که بدون اين امر زير بنائی هرگز نمی توان به کثرت گرائی، آزادی و دموکراسی رسيد. ( برای اثبات لزوم جدایی مذهب از حکومت دلایل بسیار بهتری آورده اند بدون اینکه احتیاج به بیان اضداد باشد . )

اما تجربهء انسان با مکتب يا مذهبی که از آسمان بريده و خود را بصورت «شبه علم» در قالب ايدئولوژی ظاهر ساخته، تجربهء بلندی نبوده است. بخصوص که ايدئولوژی، بخاطر ظاهر فريبنده اش، در قرن بيستم توانسته است با اخذ و اعلام شعار «جدائی مذهب از حکومت» و برقراری حکومت های ايدئولوژيک غيرمذهبی، اين توهم را بوجود آورد که می توان مذهبی نبود اما مستبدانه و ضد دموکراتيک حکومت کرد. تنها در پايان قرن بيستم، و بخصوص با سر برداشتن اسلام بنيادگرا و قدرت طلب، است که انسان امروز کشف می کند که مذهب چيزی جز ايدئولوژی و ايدئولوژی چيزی جز مذهب نيست و زمان آن فرا رسيده است که «جدائی مذهب از حکومت» جای خود را به «جدائی ايدئولوژی از حکومت» بدهد. ( و اینهم شد نئوسکولاریسم شما . سوال اینست که آیا سکولاریسم ایده هست یا علم ؟ و میشود به آن ایدوئولوژی گفت ؟ مخصوصا هر وقت صفت نئو هم میشود به آن داد . یعنی چیزی که قابل تغییر است و میشود نوتر هم بشود . البته علم نو هم ممکن است هر روز عرضه شود ، ولی علم قدیمی تر را انکار نمیکند . )

جالب است که حکومت اسلامی مسلط بر ايران، از بدو شکل گيری خود، اصول عقايد پايه ای اش را «ايدئولوژی» ناميده و در موارد مختلفی، از کارخواهان و خواستاران ورود به دانشگاه ها، و نيز از دانش آموزان، «امتحان ايدئولوژی» بعمل آورده است.

و می ماند يک پرسش محتوم ديگر: آيا می توان مذاهب و ايدئولوژی ها را برانداخت؟ بنظر من اين پرسشی بيهوده و در عين حال خلاف حقوق بشر است. اگر بتوان دندان نيش زهرناک مذاهب و ايدئولوژی ها را در «زندگی اجتماعی» کشيد و، با لغو توانائی آنها در تحميل «ارزش ها» ی خود بر ديگران، آنان را از قدرتمندی مستبدانه دور داشت، آنگاه اعتقاد به موازين و ارزش های آنان، و حتی تبليغ اين اعتقادات، جزئی از حقوق بشر محسوب می شود و نبايد دست به امحاء آنها زد. ( آیا شما خودتان را هم جزئی از همین بشر با این حقش میدانید ویا اینکه شما را باید یک نئو بشر نامید ؟ و یا اینکه کلمه بشر هم معنای جدیدی گرفته است که در بعضی از آنها موازین و ارزشهای مذاهب و ایدوئولوژیها امحاء شده است ؟ فکر میکنید تبلیغ این اعتقادات در میان توده مردم که باید در یک کشور سکولار مدیران کشور را انتخاب کنند منجر به انتخاب چه جور آدمهایی میشود ؟ آیا انتخاب مذهبیون به این سمتها با حقوق بشر منافات خواهد داشت ؟ و اگر چنین حاکمیتی با پشتوانه همان افراد معتقد قانون اساسی سکولار را با قانون اساسی مورد دلخواه خودشان تغییر دهند مخالف حقوق بشر میشود ؟ فرض کنیم حالا دیگر دندان نیش ندارد، با زهر داخل غده اش چه میکند ؟!)

جامعهء مدرن، با رونق، زنده، پويا، مرفه، رنگارنگ و آزاد جامعه ای است که در مادهء اول قانون اساسی اش نوشته باشند «اين جامعه دارای حکومتی سکولار است که...» بنظر من، بدون اين جمله هرآنچه که دربارهء دموکراسی، آزادی، تنوع و رنگارنگی در قوان ين اساسی بنويسند حاصل کار تنها حکم انشاء های زيبائی را خواهد داشت که فاقد هرگونه ضمانت اجرائی اند. ( و در چنین جامعه ای هیچ ایرادی ندارد که انواع خرافات و توهمات و تعصبات رواج داشته باشند تا در سایه آنها خود خواهان و زیاده طلبان و زورگویان و مستبدین این بشر را مورد سوء استفاده قرار دهند . چرا که اقدام به براندازی این نوع دینها خلاف منشور حقوق بشر است ! آیا نباید به اصول چنین حقوق بشری شک کرد ؟ آیا این از حقوق انسانها نیست که از بی اساس بودن بعضی از پندارهای گذشتگان که به ناحق و بطور ناخودآگاه به آنان تلقین شده آگاه شوند و از گمراهی خارج گردند ؟! صحبت از براندازی مذاهب و ایدوئولوژیها نیست . بلکه هدف باید تصحیح پندارهای غلط و رها کردن مردم از بند خرافات و انحرافات و تعصبات باشد . فرق چنین حکومت سکولاری با سایر حکومتها چیست و چه حسنی برای بشر مبتلا به تعصبات و خرافات دارد ؟ اگر یکی از مواد این قانون اساسی که حکومتش سکولار است این باشد که مثلا باید پای دزد را قطع کرد و یا رویه این حکومت این باشد که مخالفین را بطوریکه هیچ کس متوجه نشود از بین ببرد ایرادی ندارد ؟)


پس بهتر نیست بیاییم بازی با کلمات را کنار بگذاریم و برای مسائلی که مردم به آن دچار هستند راه حل پیدا کنیم و با زبانی که عامه مردم قادر به درک آن باشند با آنها گفتگو کنیم . امروزه مقالات و نوشته ها فقط مخصوص طرح کردن در محافل علمی نیستند . اینترنت وسیله ای شده است که دارد جای همه وسائل ارتباط جمعی را میگیرد . پس باید مطالب مندرج در آن برای همه قابل درک باشد . و سعی شود گروههای مسئله دار هم مستقیما مورد خطاب قرار گیرند تا با حل مسئله و نه پاک کردن صورت آن ، مشکلات بر طرف شوند . با کشیدن نیش زهردار مذاهب مشکل حل نمیشود . باید زهر از غده خارج و جایگزینش مرهم شود . واین میسر نمیشود مگر توده های گمراه شده توسط دینداران متعصب و بی دینان منفعت پرست از گمراهی درآیند و متوجه خیر و شر خود بشوند .


چند ی قبل هم مطالبی با عناوین "سکولاریسم نو یا تعصبات جدید " و "دانشگاه سکولار یا بی تفاوت " عرض کردم که ظاهرا قابل توجه نیافتید .


دوشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۸

کدام خدا محور وحدت انسانهاست ؟

دربین جمع مجهول الهویه دولت حاکم بر ایران فردی بنام اسفندیار مشایی گاهی بصورت چهره ای بحث انگیز ظاهر میشود . اخیرا از ایشان نقل شده که " خدا نمیتواند محور وحدت انسانها قرار گیرد " . این سخن مورد انتقاد نگهبانان فرهنگی حکومت قرار گرفته و توضیحات ایشان هم برایشان قانع کننده نبوده است . آقای مشایی متوجه نبوده که چنین حرفهایی میتواند اساس حکومتشان را که یک سری اوهامات ،خرافات ، ابهامات و دروغپردازیهاست تهدید نماید . در خارج از دایره حکومت هم اعتنایی به حرفهای این آقایان نمیشود ، چرا که مصداق چوپان دروغگو یند . آنچه این وسط بقول امروزیها مشکوک میزند اینستکه در بین کسانی که رفتارشان کمتر با منطق می خواند ، این حرفهای ظاهرا منطقی از کجا می آید ! این حرف ایشان که " به تعداد انسانها خدا وجود دارد " ، اگر چه کنایه ایست مبالغه آمیز ، حامل حقیقتی است انکار ناپذیر . و آن اینستکه اگر چه همه انسانها به مبدا هستی توجه دارند و خواهان آگاهی از آن وپی بردن به علت وجود خود و عوامل موثر در زندگی هستند ، در عین حال نظر مشترکی در این زمینه وجود ندارد و هنوز تعریف جامعی از خدا که مورد قبول همگان باشد و مشخصاتی از او که بتواند میزانی قرار گیرد برای سنجش خوب و بد رفتار انسانها وجود ندارد ویا مورد غفلت قرار گرفته است . اختلافات بر سر این خدا مخصوصا در بین مدعیان مومن به او به حدی زیاد است که گاها بنام او کشتارهای وحشتناک در بین همین مدعیان دیندار انجام میگیرد . و مخلوقات همان خدا را با بی رحمی تمام از بین میبرند . خدا نمیتواند محور وحدت واقع شود چرا که این خدایی که دینداران فعلی از او صحبت می کنند و در نظر مردم مجسم میباشد خدای واقعی نیست . بلکه آنانکه ادعای خدا پرستی می کنند در واقع دارند خود را می پرستند ویا بهتر بگویم منافع فرضی خود را می پرستند . آنهم در حالیکه هنوز نسبت به شناخت خود و منافع واقعی خود فاصله ی زیاد دارند . و بسیاری از خوب و بدها را از هم تشخیص نمیدهند . آنانکه وحدت حول محور خدا را ممکن میدانند ،مهمترین الگوهای خود را کسانی مانند محمد و عیسی و موسی میدانند که توانستند ملتهایی را متحد و منشا تغییراتی در نقاطی از جهان شوند . ولی به این حقیقت توجه نمی کنند که در طول تاریخ عوامل و افراد مختلف بوده اند که ملتهایی را متحد و تغییرات عظیم را موجب شده اند . از طرف دیگر ، هم اکنون یکی از مهمترین عوامل اختلاف در بین مردم جهان ، اختلاف بین دینداران است و تفسیرهای مختلف از حرفهای محمد و عیسی و موسی . حتی در میان مدعیان پیروی از هر یک از این افراد هم اختلافات تا آنجا گسترده است که بخاطر آن انسانها به قتل میرسند و جنایتها به وقوع می پیوندند . مگر محمد چه گفته است که با وجود مکتوب بودن گفته های منتسب به او یا خدای او مذاهب مختلفی از دین او ایجاد شده است که پیروان آنها گاهی خود را دشمن یکدیگر میدانند ؟! اشکال چه در خود این ادیان باشد و چه در برداشت مردم از آنها ، واقعیت موجود گویای این حقیقت است که ادیان معروف به الهی هنوز نتوانسته اند مردم را از گمراهی خارج و بسوی سعادت سوق دهند . پس بجاست پرسیده شود که این چه خداییست که موفق نشده است برنامه های خود برای انسانها را عملی نماید و دین خود را در بین مخلوقات خود به اجرا درآورد ؟! آیا خدایی که تا کنون از او صحبت شده و ادیان را به او نسبت داده اند همان خدای اصلی و خالق جهان است ؟ آیا مدعیان پیامبری واقعا حرفهای خالق را به مردم گفته اند ؟ تا کنون هیچیک از مومنین به ادیان مختلف و شعبات آنها دلیل قانع کننده ای بر ادعای خود نیاورده اند . وجود اختلافات عمیق در بین آنها میتواند بطلانی باشد بر عقیده ی الهی بودن آنها . حتی مراسم مذهبی آنها هم که برای هر یک مقدس می باشد ، در نزد سایر مذاهب خرافاتی بیش نمی ماند . در طول تاریخ ، انسانهای صاحب فکر ، برای بهبود زندگی اجتماعی تلاشهای فکری و عملی فراوان نموده اند و گاها نوابغی ظاهر شده اند که توانسته اند منشا اثرات بزرگی در این زمینه گردند . از آنجا که عملی شدن هر گونه تغییر در زندگی انسانها ارتباط مستقیم با آحاد مردم و طرز نگاه آنان به زندگی دارد ، موثرترین افراد در ایجاد تغییرات بزرگ کسانی بوده اند که توانسته اند به قول معروف رگ مردم را پیدا کنند و نظر آنانرا به برنامه های خود جلب کنند . از آنجا که انسانها هنوز نتوانسته اند پاسخی برای چگونگی مبدا و اساس هستی پیدا کنند ، به اعتقاد به وجود نیروهایی ماوراء طبیعی و خارق العاده قناعت کرده اند و عقیده دارند که کنترل همه چیز در دست قدرتی ماوراء دید آنهاست که او را خدا نامیده اند . همین نیروی غیبی فرضی بیشترین تاثیر را بر آنان داشته و جایگاه بزرگی در فرهنگ مردم پیدا کرده است . از لابلای بقایای ادیان و مذاهب و مسلکهای مختلف و حتی از محتوای بسیاری از آنچه امروزه به عنوان خرافات شناخته میشود میتوان چنین استنباط کرد که همه ریشه در همان تلاش مستمر انسانها برای بهبود زندگی خود دارند و پایه گذاران ادیان و حتی رواج دهندگان خرافات هم هر یک به نسبت توانایی و میزان درک خود از اوضاع زمانشان واضع دستورالعملها و ناشر نصیحتها و امر و نهی هایی بوده اند که موجب بهبود وضعیت موجودشان میشده . و به منظور تاثیر گذاری بهتر بر مردم و یا بخاطر حالات روحی خاصی که در خود می دیدند ، نصایح خود را به همان نیروی فوق انسانی رایج در بین مردم نسبت داده اند . موفقیت افرادی مانند محمد و عیسی و موسی هم مدیون وضعیت بسیار نابسامان توده مردم زمانشان بوده که جهت نجات خود از بدبختی ، از چنین مصلحانی استقبال نموده و با اتحاد خود حول محور اینگونه شخصیتها موجب تغییرات بزرگ در زندگی خود شده اند . پس از مرگ این مردان بزرگ هم ، آیین آنان توسط پیروانشان و افراد صاحب نفوذ ادامه یافته و به مرور زمان دچار استحاله و دگرگونی شده تا تبدیل به ادیان و مسالک کنونی شده اند که وسیله ایست در دست کسانی که توانسته اند به مقامهایی رسمی دست یابند . و با مدرنیزه کردن آیینها و زرق و برق بخشیدن به آنها و گاهی با استفاده از زور فیزیکی هنوز قادرند توده هایی از مردم را در همان حالات و روحیات نگهدارند و اغلب با سوء استفاده از مردم ، امیال خود را جستجو می کنند . البته کسانی بوده و هستند که با تفسیرهای عالمانه تر صورتی منطقی از ادیان نشان داده اند که تاثیراتی در میان دانش پژوهان داشته ولی در حوزه عملی عمومی موفقیتی نداشته اند . چراکه آن مردمی که اعتقاد پیدا کرده اند به خدایی که در هر آن هر چه بخواهد بر سرشان می آورد وخیر و شرشان را در دستان نیرویی خارق العاده و مقدس می پندارند که حق هم ندارند در مورد او شک و تردید وارد کنند ، دیگر به حرفهای عالمانه توجه نمیکنند ! امروز وظیفه هر عالم است که قبل از هر چیز تقدس زدایی کند تا ذهن مردم آزاد شود و بساط نمادهای مقدس که همیشه مورد سوء استفاده خودپرستان است برچیده شود . بموازات گسترش علم و سطح آگاهی مردم نسبت به خود و طبیعت اطراف خود ، بسیاری متوجه حقایقی ورای آنچه در قالب بازماندگان این ادیان بیان میشوند شده اند و تلاش دیرین بشریت در رسیدن به زندگی بهتر را ادامه داده اند . البته از آنجا که ما انسانها جایزالخطا و بلکه راحت الخطا هستیم ، کمتر کسی توانسته است خود را از خطا مصون نگهدارد و نتیجه این خطاها آن شده است که هنوز انسان نتوانسته است راهی برای نجات از مشکلات و کسب زندگی قابل قبول بیابد . آنچه در سی سال گذشته در ایران تجربه شده است آیینه تمام نمایی از چنین سیر تحول است که با الگو برداری و تمسک جستن به دین شروع و به امید نجات از وضعیت پیشین نمونه ای از وحدت پیرامون یک طرز فکر را به نمایش در آورد و حال آن وحدت کاملا فرو ریخته و مردم بیچاره و مایوس بدنبال محور دیگری جهت وحدت حول آن و نجات خود می باشند . اگر آن خدایی که تا کنون در ذهن بشر بوده است نتوانسته و نمیتواند محور وحدت انسانها قرار گیرد ، کدام خدا میتواند چنین ظرفیت را دارا باشد ؟ آیا اصولا لازم است وحدت بوجود آید ؟ و معنی چنین وحدتی چیست ؟ این کلمه وحدت و یا وحدت کلمه و به تعبیر قرآن حبل الله در طول تاریخ کاربردهای زیادی داشته است ولی طول زمان استفاده ی صحیح از آن بسیار کوتاه بوده و زمان سوء استفاده از آن بسیار طولانی . و هر واژه ای را هم که جانشین آن کنیم میتواند دوباره مورد سوء استفاده گمراهان قرار گیرد . خصوصا اگر قداست جدیدی به آن داده شود . کلماتی مانند هماهنگی و همکاری تقریبا با همین مفهوم در بین مردم کاربرد داشته ولی آلوده به قداست نشده اند . همه قبول دارند که لازمه موفقیت در امور مهم هماهنگی بین دست اندرکاران آنهاست . ولی این هماهنگی به معنی اطاعت همه مجموعه از یک مرکز خاص نیست . بلکه تمرکز اذهان همه بر روی هدف است تا با استفاده از نیروی ذهنی و عقل جمع ، نتیجه ی بهتر و سریعتر حاصل شود . و هماهنگ کننده آن مکانیزمی است که بتواند بطور مستمر بر آورد تراوشات فکری مختلف را محاسبه و در راه پیشبرد هدف بکار گرفته شود . ایجاد چنین مکانیزمی که نتواند مورد سوء استفاده و لغزش قرار گیرد از اهمیت بسیار برخوردار است و کوشش همگانی می طلبد . در زمانهای قدیم وسیله ارتباطی بین مردم همین گوش و زبان و چشم ساده بوده است که برد کوتاهی دارند . و فقط حضور شخص میتوانسته است موجب اطمینان مردم نسبت به صحت پیام دیگران باشد و یا ناچارا نمایندگان مخصوص میتوانستند پیام آور باشند . امروزه این معادله بهم خورده است و بر اثر همان کوششهای مردم در تامین زندگی بهتر ، وسائل ارتباط جمعی بسیار توانمندی ایجاد شده و روز بروز تکمیل تر میشوند که کار هماهنگی بین مردم را بسیار راحت تر کرده است . با استفاده صحیح از این ابزارها ، دیگر لازم نیست یک فرد و یا یک گروه خاص محور قرار گیرد . بلکه هر فرد از آحاد مردم میتواند به تنهایی از محل استقرار خود حاصل ذهن و عقل خود را در اختیار همگان قرار دهد و در صورت توانایی و استقبال جمع ، موضوعی را رهبری کند . یعنی دیگر کسی تنها نیست و رهبری هم مخصوص فرد خاصی نیست و یک سیستم رهبری همگانی بوجود آمده است که میتواند مصون از بسیاری از خطاها باشد . آیا این رهبری همگانی جایگزین مناسبی برای آن وحدت قدیمی نیست ؟ در چنین صورت فقط لازم است اذهان عمومی را متوجه این سیستم نمود و ساز و کار آنرا فراهم نمود . اینجاست که فکر و تجربه تک تک افراد کاربرد پیدا میکند . پیامبران سیستم جدید کسانی هستند که بتوانند با راهنمایی خود اذهان را متوجه و جذب این تلاش همگانی کنند . برای اینکه اذهان مردم آمادگی شرکت در این رهبری همگانی را پیدا کنند کافی است پاره ای از اصول اخلاقی که تا کنون مورد قبول همه انسانها از هر دین و مسلک قرار گرفته مورد توجه و پایبندی قرار گیرد . اولین اصل احترام به یکدیگر و اینکه نظر هرکس در مورد هر چیز محترم است و هدف همه اینست که با استفاده از علم و تجربیات دیگران به علم خود بیفزایند و روش خود را تصحیح نمایند . چنانچه این اصل اخلاقی را بپذیریم ، رواج سایر اخلاقیات خوب هم دشوار نیست . کافیست به یک اصل دیگر هم توجه کنیم و آن اینست که سرنوشت همه افراد بشر و حتی همه موجودات این هستی در ارتباط با هم است . و خود خواهی و خود بینی که از اخلاق ناشایست میباشد و فعلا عموما در قالب خدا پرستی ظاهر میشود باید جای خود را به همه خواهی و همه بینی و همه دوستی بدهد . و مردم فرق بین احساس دوستی و علاقه به هر موجودی را و احساس دشمنی و نفرت و آثار آن در زندگی خود را متوجه شوند . یکی از مهمترین موضوعاتی که میتواند در این سیستم مورد مطالعه قرار گیرد همان مبدا هستی و آنچه به زبانهای مختلف خدایش نامیده اند می باشد . همین شناخت صحیح از مبدا و اصل هستی و قوانین حاکم بر آنست که کوشش همگانی می طلبد تا در سایه علم به آن ، راه بهتر زندگی کردن هم آموخته شود . توافق بر روی این موضوع در یک فضای اخلاقی مطلوب بسیار ساده است . چرا که همانطور که در تحت عنوان "روشنفکران دینی و غیر دینی" آوردم ، چه دینداران و چه بیدینان در اینکه جهان هستی وجودی است با سلسله قوانینی حاکم بر آن که این قوانین در کلیه ذرات هستی مستترند هم عقیده اند .و فقط اختلافشان در نامگذاری و ماهیت مبدا آنست که تا کنون هیچکس هم نتوانسته نظر و اعتقاد خود به آنرا ثابت کند . چرا که هنوز علم و اطلاع بشر نسبت به آن کافی نیست . آیا با استفاده از این روش و استمرار کوشش همگانی در دست یابی به علم هستی ، خدای واقعی و خالق هستی زودتر شناخته نمیشود ؟ آیا زمان آن نرسیده است تا دست به ابتکاری جدید بزنیم ؟ این دین و این راه زندگی جدید را باید نامی جدید بر آن قرار داد . و از آنجا که لازمه موفقیت آن ، آزاد کردن اذهان از هرگونه قید و شرط و پاک کردن محیط از هرگونه زور است ، میتوان آنرا " آزادی " نام نهاد و اگر لازم باشد او را به خدایی منتسب نمود ،میتوان او را " خدای آزادی " نامید " . در مرحله اول ، پیامبران این دین کلیه عالمان و روشنفکران نسبی موجود میتوانند باشند و پیروان آن هم نسل جدید و جوان است که تشنه آگاهی است و قادر است با بهره گیری از تجارب گذشتگان و صاحبنظران فعلی و فعال کردن ذهن و عقل توانای خود راه آینده ای امید بخش را هموار کند . و زمینه زندگی دلخواه بشریت را که از آن به عنوان بهشت نام برده اند فراهم آورد . ساخت دنیایی اینچنین که میتوان بهشتش نامید و مردم در آن زندگی جاوید می یابند ، ممکن است . ولی فقط میتواند به دست خود مردم ساخته شود تا توانایی زندگی در چنان محیط بی نقصی را هم پیدا کنند . چرا که با وجود نقص ، هیچ بهشتی بهشت نخواهد بود . و اگر کسانی در حال حاضر به امید رفتن به بهشت ، در انتظار مرگ نشسته اند ، باید بدانند که بسی در اشتباهند . وجود ناقصی را که مرگ در انتظار اوست جایی در بهشت نیست . چرا که گر چنین شود ، بهشت دیگر بهشت نیست . پس پیش بسوی هماهنگی همگانی برای شناخت حقیقت و ساخت بهشت جاویدان .