چهارشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۵
جنجال اتمی و فروش تکنولوژی کهنه به کشورها
در میان جنجالهای برانگیخته شده پیرامون برنامۀ اتمی ایران، موضوع روآوردن کشورهای خلیج فارس و خاورمیانه به تکنولوژی اتمی مطرح شده است. از طرف دیگر شواهد و قرائنی وجود دارد که غرب در حال رسیدن به تکنولوژیهای جدید در تولید انرژی میباشد و استفاده از هلیم بجای اورانیوم که بسیار قوی تر و سالم تر تشخیص داده شده است یکی از گزینه ها میباشد.
در طول چند دهۀ گذشته سرمایه داران غرب برای کسب سود بیشتر سیاست فروش مدلهای قدیمی کالاهای خود و فروش کارخانجات فرسوده خود را با حیله های گوناگون وتحت عنوانهای فریبنده ای مانند انتقال تکنولوژی تجربه کرده اند و با ایجاد رقابتهای کاذب در کشورهای نیازمند،اینگونه کالاها را با قیمتهای چند برابر به فروش رسانده اند. پول هنگفتی که از طریق ایران بابت یک نیروگاه قدیمی به روسیه پرداخت شده و میشود، ظاهرا کشورهای غربی را وسوسه نموده است که کشورهای پولدار منطقه را از این طریق سرکیسه کنند. و در این میان موضوع اتمی ایران هم بهترین بهانه برای تحمیق این کشورها و ایجاد احساس رقابت برای بالابردن قیمتها شده است. اینجاست که ضرورت وجود جریانات به ظاهر تندروانه همچون حکومت فعلی ایران وطالبان و بن لادن برای پیشبرد اهداف سرمایه داران مشخص می گردد. و معلوم میشود چرا اینگونه جرایانات بدون مخالفت جدی و بلکه با حمایت پنهان آنها ایجاد میشوند تا بموقع مورد بهره برداری قرار گیرند.
جمعه، دی ۲۲، ۱۳۸۵
نخبگان و مسائل ایران-دینداری و بیدینی
چند سال قبل که راه استفاده از این پدیده ی جدید یعنی وبلاگ را یاد گرفتم ، بسیار خوشحال شدم که می توانم نگرانیهایم را در رابطه ی با جامعه ی خودمان با دیگران در میان بگذارم. و امیدوار بودم طرح مسائل هشدار دهنده موجب ایجاد نوعی هماهنگی برای حل مسائل گریبانگیرجامعه گردد . از آنجا که مردم را درخواب عمیق می دیدم و نوعی طلسم زدگی را در جامعه مشاهده می کردم ، امیدم به نخبگان جامعه بود که بلکه بتوانند با هماهنگی همدیگر گامی عملی در شکستن این طلسم در جامعه بردارند.
در نوشته ای تحت عنوان امیدواری تا سقوط، اشاره کردم که چگونه بی تفاوتیها و خوش خیالیها ممکن است تا سقوط ادامه پیدا کند. از آنزمان تا کنون وضع بسیار پیچیده تر شده و هر چه جلوتر میرویم دامنه ی محاصره تنگ تر می شود. و بنظر میرسد این خوش خیالیها و شاید بهتر بشود گفت بی خیالیها ما را تا جهنم خواهد برد. زمانی که نسبت به خطر حملات ویرانگر جهانخواران به کشور شروع به اعلام خطر کردم، شاید خیلی ها در ایران آنرا خیالات واهی می دانستند. ولی امروز ظاهرا دیگر خود رهبر منحرفین هم متوجه خطر شده است که کشورهای همسایه را از همدستی با آمریکا در حمله به ایران برحذر می دارد. و به آنها اخطار کرده است که از جنگ 8 ساله ایران بر علیه عراق درس بگیرند . مثل اینکه هنوزهم این آقا نتیجه ی جنگ هشت ساله را پیروزی می داند. اگر چه جنگ 8 ساله ایشان را در سوار شدن بر گردن این مردم پیروز گرداند. ولی بازی این بار دیگر شاید به کسی فرصت رجز خوانی ندهد و با یک چشم بهم زدن ویرانی و بدبختی طولانی مدت در پیش روی خود ببینیم . آنانکه امیدوارند روزی این مردم به جنبش در آیند و اوضاع را عوض کنند ، باید بدانند تا ابتدا در بین نخبگان جامعه هماهنگی ایجاد نشود چنین اتفاقی نخواهد افتاد. ولی متاسفانه می بینیم نخبگان هم هنوز در آتش اختلافاتی از قبیل دینداری و بی دینی و سکولاریسم و قومیت گرایی و نژاد پرستی می سوزند و در بکار گیری اسلحه ی واژه هایی از قبیل روشنفکری ، نو اندیشی ، دگرااندیشی، اصلاح طلبی و غیره آنقدر مهارت پیدا کرده اند که دیگر به آسانی نمی شود کلماتی را برای توصیف اوضاع پیدا کرد که آلوده نشده باشند. فکر کردم بهتر است در مورد یکی از ریشه دارترین موضوعات اختلاف بر انگیز در بین صاحبنظران بپردازم که شامل دین داری و بیدینی و سکولاریسم می باشد، به امید اینکه با نفد و پی گیری آن توسط دیگران شاید نتیجه ای حاصل شود. لذا از آنان که امکان ارائه ی این مطلب به دیگران را دارند خواهش می کنم دریغ نفرمایند. متاسفانه این دولت بسیار آزاد اندیش ایران، از این وبلاگ کم کار هم نگذشته و مدتی است آنرا مسدود کرده است.
امروزه یکی از مسائلی که مورد بحث بسیاری از صاحبان قلم و اندیشه می باشد جدال بین دینداران، بی دینان و سکیولارهاست. باید دید که آیا اینگونه جدالها اصولا لزومی دارد و آیا خود این بحثها انحراف از مسیر اصلی حرکت و تفکر بسوی رشد نیست؟ اینگونه بحثها اغلب در بین نخبگان جامعه مطرح می شود و جز معدود افراد اهل تحقیق، عامه ی مردم توجهی به آن نمی کنند. و میدانیم که زمام امور مردم در دست نخبگان نیست و تا زمانیکه اکثریتی از مردم به آگاهیها ی لازم نرسند همیشه شیطانها و شیادانی پیدا می شوند که نظر جلب کنند و حکومت بر پا نما یند. بحث بین نخبگان جامعه زمانی سودمند واقع می شود که به نتیجه ای قابل قبول برسد بطوریکه اتحاد کلمه ی آنان بتواند اکثریت مردم را آگاه و موثر در سرنوشت حامعه نماید. می خواهم با زبان بسیار عامیانه ببینیم تفاوت اصلی بین دینداران ، بی دینان و سکیولارها چیست؟ در فرهنگ عامه، واژ ه ی دیندار به کسی گفته می شود که خود را پیرو یکی از ادیانی می داند که منشا ماوراء زمینی برای آنها قائلند. و بی دین به کسی گفته می شود که اعتقادی به اینگونه ادیان ندارد. واژه ی سکیولاریست که هنوز وارد فرهنگ عامه ایرانی نشده است و فقط در بین قشرخاصی از مردم کاربرد پیدا کرده است به افرادی گفته می شود که بدون توجه باینکه از جمله ی دینداران باشند و یا بی دینان معتقدند که مذهب نباید در قوانین جاری و اداره ی کشورها نقشی داشته باشد. برای مشخصی شدن اختلاف بین این گروهها باید ببینیم چنانچه هر یک از این اشخاص بخواهند قوانینی را برای اداره ی مملکت خود وضع نمایند ، به چه شکل عمل می کنند. فرض کنیم یک نفر دیندارمسلمان( از آنجا که اسلام را میتوان سیاسی ترین دین نامید) بخواهد قانون وضع کند. ابتدا کتاب خود قرآن را بر می دارد و هر آنچه بتواند از آن استخراج می کند بعنوان قانون. و اگر مواردی هم باشد که در قرآن اشاره ای به آن نشده باشد، چنانچه آنرا در لابلای سخنان منتسب به پیغمبر و سایر روسای اسلام بیابد، مدرک قرار می دهد و در غیر اینصورت از قدرت استنباط خود استفاده و قانون می نویسد. ولی شخص بی دین و همچنین شخص سکیولار اگر بخواهند قانون بنویسند گذشته از معلومات خود مراجعه می کنند به آنچه از فکر دیگران در طول تاریخ تراوش نموده است. افکار و اندیشه های دیگران یا مربوط به گذشتگان است یا مربوط به معاصرین. و می تواند از آن دینداران باشد و یا بی دینان ، که البته فرد متعصب بی دین و یا سکیولار طبیعتا از افکار دینداران استفاده نخواهند کرد. در اینجا فقط یک سوال مطرح است که آیا انسانهای صاحب اندیشه، چه در گذشته و چه حال، چه بی دین و چه دیندار، ممکن است اصلا تحت تاثیر افکاردیگران ( از نوع دیندار و یا بی دین) قرار نگرفته باشند؟ بعید بنظر می رسد که کسی خود را صاحب اندیشه بداند و اصلا افکار و آثار صاحب اندیشه ی دیگر، از نوع دیندار و بی دین، را مطالعه نکرده باشد. و به نوعی از آنها تاثیر نپذیرفته باشد . پس شاید بتوان گفت آنچه حاصل تفکر و دانش نوع بشر بوده است و اکنون بنام علم به ما به ارث رسیده است و آنچه ما هر روز به معلومات خود اضافه می کنینم حاصل تراوشات فکری نوع بشر از هر گروه و طایفه ای است. حتی بدترین انسانها هم در این پروسه بی تاثیر نبوده اند همانطور که لقمان می گوید ادب را از بی ادبان آموخته ام.
شاید بتوان گفت تلاش فکری نوع انسان در طول تاریخ، در جهت رسیدن به زندگی بهتر بوده است و زندگی هم در نزد انسانها ی صاحب نام فقط همین چند سال قبل از مرگ نبوده است. افراد دین دار که اغلب معتقد به جهانی دیگر پس از مرگ بوده اند، و بی دینان هم برای ماندگاری نام نیک از خود در بین آیندگان، ارزش قائل بوده اند. و چه بسا زندگی خود را فدای چنین هدفی می نموده اند. پس می توان نتیجه گرفت که آنچه بعنوان علم به انسان امروزی رسیده است و جزو معلومات او شده و با استفاده از این معلومات هر روز بدنبال افزودن به معلومات خود و کم کردن مجهولات است حاصل اندیشه ی گذشتگان از دین دار و بی دین آنها می باشد. اصلا تا آنجا که اندیشه و حاصل آن مطرح است آیا میتوان دیندار و بی دین را از هم جدا کرد؟
اصلا آیا کلمه ی دیندار متضاد کلمه ی بی دین است؟ در اینجا بهتر است به معنای کلمه ی دین توجه کنیم .
در فرهنگ فارسی معین، دین به معانی: کیش و وجدان- قانون و حق و داوری- آئین- راه و روش آمده است. در عربی کلمه ی دین به معنی جزا ، مزد و پاداش است و آئین و اعتقاد به شریعت را از آنجهت دین گفته اند که در آن جزای اعمال و مزد آن تعیین شده است. کلمه ی دین در انگلیسی(ریلیجن ) هم به معنی اعتقاد به نوعي خدا و یا خدایان آمده است.
کلمه ی خدا در فرهنگ فارسی بعنوان اسم آفریدگار جهان و به معنی مالک و صاحب آمده است. و در انگلیسی کلمه ی خدا( گاد) به موجود و یا روحی گفته می شود که به عقیده ی خدا پرستان، خالق و اداره کننده ی جهان است. در عربی کلمه اله به معنی خدا و معبود است و الله اسم خاص خدای دین محمد است که جامع جمیع صفات کمال معرفی شده است.
مذهب نیز به معنی: جای رفتن، روش و طریقه و شعبه ای از دین آمده است.
پس کلمه ی دین به معنی مصطلح امروزی راه و روشی است که مبتنی بر اصول اعتقادی دینداران است. و تصور دینداران هم اینست که چون قوانین موجود در دینشان را آفریننده ی جهان و مبدا هستی بخش وضع نموده است و علی الاصول خالق هر چیز بیشتر از هر کس دیگر به آن چیز آگاهی دارد پس بهترین قوانین هستند. و بهمین جهت روی آن تعصب دارند. کلمه ی بی دین به کسی اطلاق می شود که اعتقادی به هیچیک از دینهایی که تاکنون مطرح شده اند ندارد . و دلایل دینداران را نسبت به مبداء هستی قبول ندارد. حال اگر از بی دینان در مورد مبدا هستی سوال شود چه جوابی می دهند؟ قدر مسلم آنست که پاسخشان فرضیه های مختلفی است که توسط دانشمندان و متخصصین و محققین علوم مربوطه عنوان شده است . و حتما هم میدانند که هنوز هیچ فرضیه ی ثابت شده ای در مورد مبدا هستی وجود ندارد و حتی در مورد مبدا حیات بر روی زمین هم هنوز حقیقتی آشکار نشده است. و اخیرا فرضیه ای مبنی بر انتقال حیات از کره ای دیگر به کره ی زمین مطرح شده است.و چه بسا زمینیان به منزله ی موش آزمایشگاهی کسانی در کرات دیگر باشند. پس می توان گفت که آنچه در مورد مبدا هستی مطرح گردیده چه توسط دینداران و چه توسط بی دینان همه از نوع تصور است که یکطرف مبتنی بر دلائل عقلی ( میدانیم که هنوز عقل کامل در بین انسانها وجود ندارد) و طرف دیگر بر اساس فرضیه های علمی است ( كه هنوز ثابت نشده اند) . حال ببینیم آیا آگاهی از مبداء هستی انسان را در راه رسیدن به زندگی مطلوب و رشد بسوی کمال کمک می کند؟ البته کشف راز هستی مخصوصا چگونگی خلق موجود زنده، انقلابی خواهد بود در علم بشر که شاید چنانچه عاقلانه و مسئولانه مورد استفاده قرارگیرد بسیاری از مسائل امروز بشر را حل کند و موجب تسهیل انجام وظیفه ی اصلی انسان که خلاقیت می باشد گردد. و چنین کشفی باید با روشن کردن روابط بین پدیده های مختلف و مشخص شدن کلیه ی پیچیدگیهای علت و معلولی، انسان را در انتخاب بهترین راه و روش زندگی کمک و بسیاری از دعواهای سیاسی – اجتماعی رایج در بین صاحبنظران را هم حل کند. پس تا رسیدن به آن نقطه با ید تلاش انسانها در راه رسیدن به حقیقت ادامه یابد. چنانچه تلاش انسانها در این مسیر هماهنگ گردد و این تلاشها همگانی شود، شاید راه رسیدن به آن هدف بسیار کوتاهتر گردد. بدیهی است ایجاد زمینه برای همگانی کردن تلاش انسانها در جهت کشف حقیقت مهمترین وظیفه ایست که نسل امروز می تواند بر عهده بگیرد و برای اینکار باید دیدگاههای اهل نظر هر چه بیشتر در مسیری واقعی بهمدیگر نزدیک گردد و جدالهای بی مورد جای خود را به بحثهای مفید و سازنده بدهد.
حال اگر برگردیم به دعوای موجود بین دینداران و بی دینان و سکیولارها و بخواهیم این دعوا را حل کنیم راه حل را باید در کجا ببینیم ، مسلما با رد و انکار بدون دلیل عقاید همدیگر ، این مهم حاصل نمی گردد. بلکه باید ریشه اختلاف را پیدا نمود تا به راه حل نزدیک شد و شاید بجایی برسیم که همه متوجه شوند اصلا اختلافی وجود ندارد. البته منظور از دینداران و بی دینان آنهایی هستند که واقعا به راه خود تا حدودی ایمان دارند و عنوان دینی و یا بی دینی را مستمسک رسیدن به غرائز قرار نداده باشند. در واقع اگر دعوای مدعیان حقیقی دین داری و بی دینی حل شود، شاید دیگر جای سوء استفاده از دین و بی دینی هم برای مغرضین باقی نماند. اگر بخواهیم علت مخالفت بی دینان و سکیولاریست های امروزی را نسبت به مدعیان دینداری بدانیم ، مهمتری دلیل آنرا باید در رفتار دینداران و مدعیان و متولیان دینهای رایج مانند مسیحی و یهودی و مسلمان در طول تاریخ چند صد سال اخیر جستجو کنیم، که با فاصله گرفتن از روح آئینی که در زمانی برای توده ها جذابیت داشته و پیام آور زندگی بهتری برای مردم زمان ظهور خود بوده اند آنرا وسیله ای برای امرار معاش خود و تسلط خود بر مردمان ساده دل قرار دادند و برای این کار به ادیان مورد نظر خود حالت تقدس بخشیده تا خود هم در زمره ی قدیسین و مورد احترام عامه قرار گیرند و هر جا توانسته اند با سوء استفاده از موقعیت خود هر گونه مخالفت با خود را نیز سرکوب و مردم را از حق آگاهی یافتن از حقایق محروم نموده اند. علت ضدیت دینداران نسبت به بی دینان هم گذشته از حالت تعصب موجود در آنها، عکس العملهای باز هم متعصبانه و خالی از منطق علمی بیدینان نسبت به دینداران و رد وانکارعقاید دینداران بدون ارائه ی دلایل مستحکم بوده است. لذا هر دو طرف با برخوردهای متعصبانه به موضوع که گاها با استفاده از زبان نه چندان نرم هم بوده است، به این جدال طولانی دامن زده اند و از این جدال کسانی سود برده اند که اصولا اعتقادی به درستی راه و روش زندگی از هر نوع آن ندارند و عنوانهای دینداری و یا بیدینی را مستمسک رسیدن به غرایز خود نموده اند.
می خواهم از با سوادهای این دو گروه انسانها دعوت کنم که با اعلام نوعی آتش بس، با یک دید دیگر به موضوع نگاه کنند. اولا به غیر مذهبی ها عرض کنم که چه لزومی دارد با دید کاملا منفی به مقوله ی دین و مذهب نگاه کنید؟ همانطور که عرض کردم هنوز اطلاع دقیقی از اینکه چگونه این دنیا یی که ما در آن زندگی می کنیم و آن چیزهایی که در آنست از جمله انسان بوجود آمده و شکل گرفته اند نداریم. ولی همه باید تلاش کنیم بلکه به اطلاعی دقیق دست یابیم. چرا که اطلاع دقیق از چگونگی بوجود آمدن هر موجود ، کمک می کند که بدانیم بهترین راه برای ادامه ی حیات آن چه می تواند باشد. شاید تکنولوژیهای جدید در آینده به بشر کمک کند تا اطلاعات بیشتری از مبدا وجود کشف کند و راز جاودانه ماندن را که یکی از آروزهای انسان است پیدا کند. ولی برای رسیدن به آنجا و جهت ادامه ی زندگی بشر به نحوی مطلوب چه چیزی مورد نیاز است؟ یعنی چه طور زندگی کند تا ضمن اینکه زندگی رضایتبخشی داشته باشد به سمت کمال یعنی دستیافتن به راز هستی و در نتیجه یادگرفتن اینکه چه کند تا زندگی لذت بخش و شادی آفرین باشد. یعنی همان چیزی که در طول تاریخ بعنوان بهشت مورد نظر آدمی بوده است. و چگونه خود را از بدبختی ها وناراحتیها نجات دهد یعنی از آنچه آنرا جهنم نامیده دوری نماید. آیا می توانیم اسم این راه را دین ، مذهب، ایدئولوژی، جهان بینی و انواع ایسم و میسم بنامیم. چرا اصلا نام همه ی این ایدئولوژیها را کمی مدرن نکنیم و این پسوند ایسم را به همه ی آن ها نیافزائیم و مثلا بگوئیم یهودیسم- مسیحیسم-اسلامیسم-بودایسم-هندوایسم-مارکسیسم-سوسیالیسم-کاپیتالیسم -لیبرالیسم.....اصلا اگر نگوئیم دینهایی مانند یهودیسم و مسیحیسم و اسلامیسم ریشه ی الهی دارند چه می شود.
اصلا چرا بگوییم الله، خدا، گاد، اهورامزدا، ماده .......مگراینها غیر از اسمهایی هستند که در زبانهای محلی اشاره به مبدا هستی بوده است که هنوز هیچکس از آن اطلاع دقیق ندارد. فکر می کنم اگر همه این مسلکها را مطالعه کنیم می بینم که مجموعه ای از راه و روشها هستند که هر یک خواسته اند مردم یا عده ای از مردم با مراعات آنها به زندگی خود سرو سامانی بدهند.حتی اگر کمی پایین تر بیائیم و بعضی از خرافات معروف در بین انسانها را هم مطالعه کنیم ،می بینیم شاید زمانی در آنها حکمتی برای گروهی ویا شخصی نهفته بوده است. مثلا برابر یک خرافه می گفتند اگر کسی آینه و یا شیشه و یا چیزی که تصویر انسان در آن منعکس می شود بشکند، شکننده ی آن به عذاب هفت ساله گرفتار می شود و راه نجات او هم در این بوده است که شکننده ، ذرات شیشه را جمع کند و آنرا در جایی دفن نماید.حال تصور کنیم این خرافه مربوط به زمانهای بسیار دور است زمانی که مردم پابرهنه راه می رفتند و وجود شیشه خرده در مسیر انسانها می توانسته چه بلایی بر سر عابرین بیاورد. حالا چه باید کرد که اگر چنین اتفاقی افتاد هر چه زودتر این شیشه خرده ها از روی زمین جمع شود تا به کسی صدمه نزند آیا ممکن است فردی بصورتی ماهرانه چنین دستورالعملی را صادر کرده باشد که ما حالا آنرا خرافه می نامیم؟ چون در آنزمانها شاید قانون های دیگر ضمانت اجرائی نداشته است اصلا چرا زیاد دور برویم ، همین امروزه در خیابانهای خودمان در تهران روزی چند تصادف می شود که شیشه چراغهای ماشینها می شکند و تا مامور شهرداری بعد از ساعتها بیاید و آنها را تمیز کند چند تا ماشین بر اثر همین شیشه ها پنچر می شوند ویا تصادف میکنند. خوشبختانه حالا دیگر مردم پا برهنه راه نمی روند والا مسئله نمایان تر می شد.حالا چگونه می شود این آقایان راننده ی متمدن را وادار کرد که بعد از تصادف بجای دعوا کردن با هم ، شیشه ها را از خیابان بر دارند و در آشغال دانی بریزند؟ آیا چند درصد از چنین راننده هایی خود احساس وظیفه می کنند و به چنین اقدامی دست می زنند؟اگر همان باور در اینگونه راننده ها باشد و آنانرا وادار به جمع آوری خرده شیشه ها کند، بد است؟ البته انسانهایی هم هستند که خودشان به این باور رسیده اند که وظیفه دارند این شیشه ها را که خود موجب وجودشان در خیابان شده اند بر دارند و این کار را می کنند ولی اینگونه افراد بسیار نادرند. تا آنجایی که مربوط به اجرای مقررات و توجه به خوب و بد اعمال می شود ایده آل آنست که همه مردم به این مرحله از آگاهی و احساس مسئوولیت برسند تا خود مجری اعمال خوب شوند و دیگر بدی از کسی سر نزند. و این باید هدف تمام قانونگزاران و آئین آوران گردد.حالا اگر افرادی مثل موسی و عیسی و محمد و دیگران را هم با این دید در سطحی وسیعتربه آنها نگاه کنیم چه اشکال دارد؟ شاید اگر این افراد هم در قرون اخیر ظهور می کردند دینشان را الهی نمی نامیدند و آن را همانندایسم های دیگر معرفی می کردند. پس با توجه به آنچه عرض کردم شاید بشود به این نوع دینها هم که الهی نام گرفته اند با دیدی مثبت نگاه کرد و آنها را مورد مطالعه قرار داد و ببینیم جنبه های مثبت آنها چیست و اگر جنبه هایی از آنها هم اکنون منفی می نمایانند، چرا و از کی مثبت بودن آنها به منفی تبدیل شده . شاید قسمتهایی از این نوع آیین ها توسط قانون شکنان در طول تاریخ عوض شده باشد و یا دستوراتی مربوط به زمان و مکان خاصی بوده که حالا دیگر کاربرد ندارد. ولی چون با دیدی متعصبانه به آنها نگاه شده و کسی درصدد اصلاح برنیامده بهمین شکل مانده است و جنبه های منفی آنها باعث شده که حتی جنبه های مثبت آنها هم مورد توجه مردم قرار نگیرد. و چون پیروان اینگونه ادیان و آیین ها درست آموزش داده نشده اند و شاید هم کسانی در طول تاریخ آنرا مورد سوء استفاده قرار داده اند،نتیجه آن شده که اکنون دردنیا دین ها و مذاهب مختلفی مطرح است که در نزد پیروان آنها مقدس ، ولی مورد پذیرش بسیاری از تحصیلکرده ها نیست و گاها مورد سوء استفاده ی قدرتهای حاکم قرار می گیرد. ولی روشنفکران واقعی توانایی اصلاح دیدگاههای مردم عادی نسبت به دین و مذاهب مختلف را نیافته اند. و این پروسه ادامه دارد و حالا هم جدالیست بین صاحب قلمان دو طرف.تا مگر روزی دگرگون شود.
امروزه با وجود اینهمه ابزار ارتباط جمعی که هر آن رو به گسترش و تکامل می باشد، امکان این وجود دارد که خوش فکران عالم تصمیم بگیرند این دگرگونی را ایجاد کنند. تصورم بر اینست که اگر لااقل در بین روشنفکران دنیا یک رابطه ی خارج از تعصب و بغض و کینه جویی و با کمی احساس دوستی، برقرار شود می توانند این توانایی را پیدا کنند و می توانند انسانهای مغرضی را هم که فکر می کنند می توانند از راه تحمیق دیگران زندگی بهتری داشته باشند، هدایت و یا منزوی نمایند. کافی است عده ای مامور مطالعه ی دقیق ادیان و مذاهب و مسلکها و ایدئولوژیهای مختلف گردند تا نکات مثبت هر یک را با توجه به شرایط مختلف حاکم در مکانهای مختلف، استخراج و نکات منفی آنها را هم جدا و با استفاده از سیستم منظم آموزشی در سطح بین المللی، آئینی مطلوب با هر اسمی که بشریت را خوش آید در سطح جهان گسترش یابد و در طول زمان اصلاح هم بشود( چنین چیزی در مورد ورزش تا حدودی انجام شده). نظارت عمومی هم که از این پس از لطف تکنولوژی پیشرفته امکان پذیر خواهد بود و دستگاههای کنترل هم که می تواند از این پس در خدمت همه چیز قرار بگیرند. فقط به عنوان اشاره عرض کنم که فرض کنیم دستگاه دروغ سنج بگونه ای گسترش پیدا کند که دیگر برای کسی امکان دروغ گفتن وجود نداشته باشد می دانید اگر فقط کسی نتواند دروغ بگوید چه انقلابی در روابط انسانها بوجود می آید؟!
ثانیا به مذهبی ها عرض کنم که :
همه میدانیم آنچه تاکنون بعنوان دین الهی در سرزمینهای مختلف روی زمین مطرح شده است هنوز نتوانسته است مسائل موجود را حل کند و همه ی مومنین این ادیان هم منتظرند تا در آینده بلکه فرجی اتفاق بیافتد و مسائل حل شود. و این دوران انتظار هم مشخص نیست چه مدت باشد و حتی همین موضوع انتظار هم ابزاری شده است برای جنگ و نزاع و سوء استفاده ی بعضی ها ، آیا فکر نمی کنید که شاید بهتر باشد یک تجدید نظر کلی در نوع نگاه خود به مذهب خود و دیگران بنمائید . آیا نمی بینید دین و مذهبتان ابزاری شده در دست بدترین آدمها که هر یک خود را بهترین می دانند و مردم عادی قربانیان جنگ بین مدعیان ادیان و مذاهب شده اند؟ مگر حاکمین کاخ سفید که رابطه ی خوبی هم با پاپ اعظم دارند مدعی مذهبی بودن نیستند؟ مگر در اینطرف کره زمین در کشورهای مسلمان بیشتر حاکمین خود را خلیفه ی خدا ویا آیات خدا نمی دانند؟ شما که مدعی هستید دینتان بهترین است و همه مردم دنیا باید از آن پیروی کنند، فکر می کنید مردم عادی دنیا چگونه می توانند از بین شما یکی را انتخاب کنند؟ پس شاید وقت آن رسیده باشد که قبول کنید شاید راهی که میروید بیراهه است. می خواهم با توجه به اینکه من فقط با اسلام کمی آشنایی دارم و مسلمانها هم معتقدند دینشان آخرین و تکمیل ترین دینهاست این دین را مثال بیاورم.و این سوال را مطرح کنم که
در اینکه دین اسلام دینی است الهی و شامل و کامل برای تمام بشریت و تمام دورانها چقدر اطمینان وجود دارد؟!
اصلا چند نفر در حال حاضر در سرتاسر دنیا سراغ دارید که با علم نسبتا کامل ، به این موضوع اعتقاد دارند و دین خود را نه بطور موروثی بلکه از راه مطالعه ی دقیق و پی بردن به حقانیت آن پذیرا شده باشند؟
چرا نگوییم محمد خود مبتکر و واضع دین خود بوده است؟ این موضوع نه تنها از اهمیت و بزرگی محمد نمی کاهد بلکه بسیار هم بر اهمیت او اضافه می کند. چرا که از مقام پیغام بری صرف به مقام خلاقیت یک راه و روش زندگی ارتقاء پیدا می کند. این موضوع از مقام و منزلت خدای محمد هم نمی کاهد ، چرا که خود محمد و هر چه از اوست متعلق به خدای محمد است و خود او انسان را خلیفه ی خود بر روی زمین قرار داده است و این وظیفه ی جانشین هر مقام می باشد که در غیاب او بجای او اقدام کند والا چه لزومی داشت او را خلیفه بنامد. ( تصورم بر اینست که بعضی ها خواسته اند سایر افراد را از این مقام خلع نمایند تا خود را خلیفه بنامند و دیگران را فرمانبردار). قرار نیست که همه ی صاحبان اندیشه از محصلین مکاتب خاصی باشند، همانطور که همه محصلین مکاتب گوناگون هم اندیشه های نو نیافریدند. گاهی اوقات تفکر زیاد و عمیق در احوال زمین و موجودات آن و مطالعه ی رفتار و عکس العملهای موجودات، در طولانی مدت، افکار بدیع در انسان ببار می آورد. چهل سال تفکر کم نیست ، چهل سال در گیری با تجاربی که هر یک می توانسته انسانی را از پای در بیاورد . در آن محیط تقریبا وحشی، برای کسی که از داشتن پدرو مادر محروم بوده و خود می بایست گلیم خود را از آب بیرون بکشد می توانسته از سالها تحصیل در دانشگاه هم بیشتر تجربه کسب کند. او که در آن محیط وحشی ابزار خشونت را در دست نداشته این شانس را بدست آورده است که از فکر خود استفاده کند تا برای مسائل راه حل بیابد. شاید بهمین خاطر است که بسیار توصیه به تفکر می کند. عیب ما انسانها این است که با تفکر بیگانه ایم و در دنیای شلوغ اطرافمان کمتر وقت تفکر عمیق پیدا می کنیم. ولی آیا محمد به دروغ به مردم می گفت اینها کلمات خداوند است که توسط جبرئیل به او الهام شده است؟ . نه شاید هم واقعا تصورش چنین بوده که این کلمات و جملات به او الهام می شود. چرا که خود او هم شاید باورش نمی شده که در آن فضای آلوده و عقب مانده عربستان شخص درس نخوانده ای بتواند دارای افکاری آنچنانی باشد که قادر به اینگونه تراوشات باشد. لذا بر اساس تصورات قبلی اش فکر می کرده به او مستقیما وحی می شود. همینکه این افکار را پذیرا می شده و آنها را نجات بخش انسان زمان خود می دانست نشان می دهد که ذهنی کاملا روشن داشته است. و اگرغیر از این بود مانند بسیاری که او را بواسطه ی همین حرفها مسخره می کردند می توانست ندای وجدان خود را انکار کند و پذیرا نباشد. همانطور که همین الان هم مثلا همین آقایانیکه برای آمدن امام زمان روز شماری می کنند، هر چند وقت یکبار یک مدعی ارتباط با او و یا خود او را به دار مجازات می فرستند و معلوم نیست کی و چگونه می توانند یکی را در نهایت به امام زمانی قبول کنند. شاید هم می دانسته که بدون وصل کردن خود به نوعی خدا نمی توانسته نظر مردم آنزمان را به خود جلب کند. یکی ازدلائل الهی بودن قرآن را این می دانند که هیچکس دیگر نمی تواند مثل آن جملات را با آن زیبایی و فصاحت بیاورد. خوب معلوم است که اگر قرار باشد جملات دیگری بهمان زیبایی و فصاحت و معنا باشد جز خود آن جمله نمی شود ، و باید رونوشت شده باشد.
اصلا می شود در بین میلیونها کتابی که تا حال نوشته شده است دو تا پیدا کنیم که توسط دو نویسنده ی مختلف نوشته شده باشد و کاملا مثل هم باشند؟ خود ما هم اگر در حال تفکر باشیم گاهی چیزهایی به ذهنمان می رسد که اگر بلافاصله آنرا یادداشت نکنیم و زمان از آن بگذرد دیگر نمی توانیم عین آنرا بخاطر بیاوریم و با همان حالت بنویسیم. بدیهی است کسانی هستند که واقعا در نوشتن و استفاده ی درست و بموقع از کلمات موجود در زبانها مهارت فوق العاده دارند و حتی در صحبت کردن آنها انسان تعجب می کند چگونه چنین زیبا می گویند. تازه اگر کسی در زمان ظهور اسلام نبوده که بتواند عین آن جملات و یا بهتر از آنها را بیاورد کجا معلوم در آینده حتی پس از هزاران سال هم کسی پیدا نشود که بهتر از آنرا بیاورد؟
ولی در آنزمان محمد بهترین حرفها را بر زبان جاری می کرد. و بهمین دلیل هم نظر عامه ی مردم را بخود جلب کرد و مردم ستمدیده و غیر ظالم با وحدت زیر پرچم او سعی کردند خود را نجات دهند. بسیاری از تعالیم محمد جنبه ی اخلاقی دارند که با خلقت نوع انسان هماهنگی دارد و در هر زمان می تواند کاربرد داشته باشند. ولی بعضی دستورالعملها مخصوص همان زمانست که برای اصلاح امور آنزمان بوده است و شاید فعلا کاربردی نداشته باشند.
اصلا مگر محمد با در دست داشتن کتاب پیامبری خود را اعلام کرد؟ تا آنجا که ما شنیده ایم قرآن مجموعه ی گفته های محمد است که بعدها توسط کسانی که آن گفته ها را بخاطر داشته اند جمع آوری شده و چه بسا عین گفته ها نباشد. تازه بعضی ها هم مدعی هستند که کلمات اصلی محمد که توسط علی جمع آوری شده در دست نیست و مثلا توسط امام زمان ارائه می گردد. این آقایان نمی گویند که اگر کتابی در دست نباشد اصلا بود و نبودش چه تفاوتی دارد و اگر خدای محمد می خواست دستورالعملهایش را با این کتاب به مردم ارائه دهد، چه نیازی به این چنین قائم موشک بازیها داشت؟! . تا آنجا که من توجه کرده ام بیشتر جاهایی که در قرآن کلمه کتاب آمده است، منظورش مجموعه ای از نوشته های روی صفحات کاغذ بهم پیوسته نیست. بلکه منظورش هر موجود مشهود در عالم است.که قابل مطالعه و تفکر در مورد آن است. بلی با مطالعه ی دقیق موجودات عالم می توان به راز هستی پی برد و نظم و قانونی را که در هر پدیده وجود دارد مورد مطالعه قرار داد و آموخت که همه ی پدیده ها و اعمال و رفتار و عکس العملها از قانون خاصی که در خود آنها نهفته است پیروی می کند و می توان پی برد به این حقیقت که آنچه در مورد تقدیر و سرنوشت و پاداش و مکافات اعمال تصور می شود واقعیتی است نهفته در خود آنها که در قانون خلقت وجود دارد. این قانون است که همه باید سعی کنند یاد بگیرند تا در سایه ی این دانش و پیروی از اصول لایتغیر آن به سعادت واقعی نائل شد. حالا اسم این خالق و قانون آنرا هر چه می خواهید بنامید. دیگر نه احتیاج به تعصب کور کورانه است و نه انکار نسیجیده . بلکه قبول واقعیت ، همانگونه که هست.
اگر هستی بصورتی عالمانه درک شود اختلافات کم و وحدت ممکن می گردد. وحدت پیرامون اصول واقعی.
شاید یکی از عوامل نا کامی اینگونه ادیان در هدایت مستمر انسانها در مسیری عقلانی، اصرار پیروان آنها بر الهی بودن و تغییر ناپذیر بودن آنها و تحمیل برداشتهای خود همراه با انحرافات آن بر جامعه ها و جلوگیری از رشد تفکرات نو بوده است. ادامه ی روند کنونی نمی تواند منجر به یافتن راه حلی برای مسائل موجود بشر باشد. همانطور که می بینیم در این زمان که دانش انسانها نسبت به گذشته بسیار رشد نموده است و عقل انسانها آمادگی پذیرش حقیقت را پیدا کرده است ، هنوز هم اداره ی جوامع بشری و کنترل انسانها در تقریبا تمام کشورها در دست کسانیست که نمی توان گفت دغدغه های بشر دوستانه دارند و دنیا را از دید منافع شخصی و گروهی می نگرند. و اغلب هم بر بال نا آگاهی توده ها سوار هستند و این حاکمان نا اهل توده ها را در دام تعصبات مذهبی و غیر مذهبی گرفتار نموده و خود بر امواج تعصبات سواری می کنند.
در این میان هستند صاحب فکرانی که توانایی اثر گذاری بر جوامع خود را دارند و می توانند توده ها را که آلت دست حکمرانان خود خواه قرار گرفته اند را راهنما باشند. ولی متاسفانه اینگونه افراد نیز بیشتر گرفتار اختلافات عقیدتی هستند. عده ای بنام دیندار وعده ای بنام بی دین گرفتار جدل با همدیگر بر سر واژه ها هستند. حتی اختلاف در درون گروههای هم مسلک هم بگونه ایست که آنانرا از تاثیر گذاری بر روی توده ها محروم کرده و نتوانسته اند افکار عمومی را به خود جلب کنند. عده ای را می بینیم که مدتها بر سر واژه هایی چون مردم، ملت ، خلق، توده و مرزبندیهایی از نوع زبان و موقعیتهای جغرافیایی ایجاد اختلاف می کنند. و عده ای را می بینیم که حتی بر سر تفسیر یک جمله ی مکتوب، اختلافی بطول ازسیاهی تا سفیدی دارند.
امروزه اداره ی امور کشورهای مستقر بر روی کره ی زمین عموما دردست کسانی قرار دارد که اعتقاد باطنی به هیچیک از مذاهب و مسلکهای رایج ندارندو فقط با سوء استفاده از تعصبات ملتها نسبت به مذهب و مسلک خود، سعی در ادامه ی وضعیت موجود و تسلط بیشتر خود بر دیگران دارند. و از آنجا که تا بحال نتوانسته اند اختلافات مذهبی را بر طرف نمایند و یا اینکه اصلا نخواسته اند این کار را بکنند، مثلا در جوامع متمدن به این نتیجه رسیده اند که هر کس اجازه داشته باشد اعتقادات مذهبی خود را داشته باشد و در اینمورد کسی مزاحم دیگری نگردد. با این وجود می بینیم که همین قانون هم مراعات نمی شود و چه بسا همین بهانه ای قرار می گیرد برای اقدامات سرکوبگرانه و تجاوز کارانه. دینی که اکنون بر جهان مسلط است دینی است که " سیاست" نام گرفته است. عجب است که خود سیاستمداران هم اغلب به عنوان یک چیز نجس به آن نگاه می کنند و بعد از بازی با آن و گول زدن مردم، اغلب شنیده شده است که می گویند حالا بیائید سیاست و سیاست کاری را بگذاریم به کنار و کار مثلا عاقلانه انجام دهیم. این برای اینستکه آنچه بنام سیاست کاری انجام می شود نه تنها با حقیقت فاصله دارد بلکه با دروغ و مکر و حیله همراه شده است و برای همین است که از هر ابزاری از جمله دین و مذهب و تعصبات موجود در انسانها استفاده می کند.باید کاری کرد تا سیاست که همان راه اداره ی اموراست،منزه و در دست انسانهای نیک اندیش و خیرخواه قرار گیرد و نظارت هوشمندانه ی همگانی مستدام گردد.
تا کی باید ظلم انسانها بهمدیگر تحت عنوانهای دین و مذهب و مسلک و زبان و عنوانهایی از این قبیل ادامه پیدا کند؟
من یکی از راه حلهای خروج نوع بشر از این وضعیت غم انگیز را تعصب زدایی نسبت به هر گونه تصورات غیر علمی و گسترش اخلاق حقیقت یابی در آحاد ملتهای روی زمین می دانم. و در مرحله ی اول باید با ایراد شوکی قوی بر همه ، مخصوصا متعصبین، آنانرا به فکر کردن وادار کنیم تا این ذهنیت در آنان ایجاد شود که هنوز تا درک حقیقت فاصله داریم و برای رسیدن به حقیقت احتیاج به هم فکری تمام آحاد بشریت داریم و هر گونه فکر جدید راباید مورد بررسی دقیق قرار دهیم وخود را از آشنایی با فکر دیگران محروم نکنیم و برای طرح سوالات هیچ حدو مرزی جز اخلاق قائل نشویم .
چرا که ممانعت از طرح سوال و نپرداختن به آنها همان تعصب کور است . اخیرا در یکی از مصاحبه های آقای دکتر سروش، مطلبی مطرح کردند به نام منع(اینهیبیشن) ، و اینکه " هر نظام فکری با خودش یک امتناع تفکر می آورد. این مفهوم كه از فیزیولوژی پاولوف می گیریم واقعا در نظام های فکری هم مصداق دارد.هر نظام فکری یک فضاهایی را باز می کند، یک فضاهایی را می بندد."
بنظر من لزومی ندارد چنین باشد. اصلا اگرمبنای پاولوف همان مثالی باشد که اشاره کرده اند شاید مبنای درستی نباشد. می گویند " برابر این مفهوم، وقتی وارد کاری می شویم ، خودبخود سیستم عصبی مان، ما را از کارهای دیگر منع می کند و مثال می زند که وقتی پای را ستتان را پیش می گذارید، سیستم عصبی شما پای چپتان را از پیش آمدن نگه می دارد، چون در غیر اینصورت شما می افتید". چرا اینجور به موضوع نگاه کنیم؟ ما هر وقت راه می رویم و یا می دویم به هریک از اعضاء بدنمان فرمان خاصی می دهیم. این نیست که هر وقت پای راست را جلو می بریم سیستم عصبی پای چپ را عقب نگه دارد. این خود مائیم که توسط سلسله اعصابمان به پای چپ می گوییم تو همانجا باش تا آماده ی حرکت بعدی شوی. و اگر اراده کنیم می توانیم با هر دو پا بپریم و افتادنی هم در کار نباشد. این ماییم که نوع عمل را مطابق توانایی و قدرت خود انتخاب می کنیم. پس این چنین نیست که عدم طرح سوال و نپرداختن به بعضی سوالات پدیده ای محتوم باشد و نباید چنین محدود کننده هایی وجود داشته باشند. چرا که تا سوالی در ذهن شکل نگیرد و اظهار نشود، پاسخی دریافت نمی شود و پیشرفتی حاصل نمی شود.
بخاطر دارم زمانی را در خردسالی که به مناسبت هایی شاید در ایام عزاداریهای محرم و صفر گاهی در ذهنم درگیر موضوعاتی مربوط به امامان می شدم و در آن بازیهای ذهنی بچه گانه گاهی فکری منفی نسبت به چیزی که بنام امام از آن شنیده بودم در ذهنم می گذشت ولی بلافاصله زبانم بکار می افتاد و با خود کلمه ی استغفرالله را چند بار تکرار می کردم تا آن ذهنیات از من دور شود و گناه کار نشوم.
آری تعصبات از هر نوع معمولا از دوران طفولیت در انسانها شکل می گیرند و چنانچه محیط و فضای فکری غالب در اطراف انسان تغییر نکند برای همیشه در ذهن می مانند و اگر عوامل تقویت کننده هم در سنین مختلف به آن بیفزایند می توانند به مراحل خطرناک هم برسند. و در صورتیکه محیط و فضای فکری غالب هم بطور ناگهانی دچار تغییر عمده شود، تغییرات شخصیتی فرد ممکن است بگونه ای دیگر شکلی منفی بخود بگیرد. و اینها همه نتیجه ی مطرح نشدن سوالات و نشنیدن پاسخ مناسب می باشد. اینست که تعصب زدایی را میتوان مقدمه ای بر حقیقت یابی شمرد تا در کنار آموزشهای مقدماتی لازم ، ذهن بشریت را برای مطالعه و تحقیق در یافتن اصول هر چه صحیح تر راهنمای زندگی، آماده کرد. چنین تغییراتی البته چیزی نیست که یک شبه ایجاد شود. ولی مخصوصا در دنیای امروز کاری است شدنی و با همکاری خوش فکران و سوادداران جامعه های دین دار و بی دین و با استفاده از تکنولوژیهای موجود سهل الوصول می باشد خوشبختانه امروز رشد فکری مردم به اندازه ای هست که دیگر برای قبول کردن اینگونه مسائل احتیاج به معجزه نداشته باشند. ولی تا زمانیکه مردم دین و مذهب خود را وحی الهی می دانند چگونه می شود این تعصبات را از بین برد. و این بسیار طبیعی است که چنانچه هر یک از ما عقاید خود را عین حقیقت و متصل به خالق مطلق بی عیب و نقص بدانیم، نسبت به آن تعصب بورزیم و عمل به آن را افتخار بدانیم. بهمین دلیل است که ضرورت نوعی هماهنگی در بین کلیه ی باسوادان جهان احساس می شود تا به پیروان همه ی ادیان و مذاهب تفهیم شود که هنوز هیچ دلیل قانع کننده ای وجود ندارد که ادیان وحی مستقیم الهی باشند و در عین حال از آنجا که همه ی آنها ریشه در تفکرات اشخاص برجسته دارند، دارای نکات مثبتی می تواند باشند که هر یک در زمانی مثمرثمر بوده و چه بسا بسیاری از تعلیمات ادیان هنوز و شاید برای همیشه آموزنده و مفید باشند. و این وظیفه ی همه ی مردم می باشد که با مطالعه و توجه به عقاید مختلف بهترین آنها را انتخاب و به کوشش خود در تکمیل و یافتن راههای بهتر زندگی ادامه دهند. و از آنجا که حاکمین فعلی کشورهای مختلف چنین تغییراتی را در راستای منافع خود نمی دانند. لازم است خوش فکران عالم وظیفه ی پاکسازی ادیان و جمع آوری نکات مثبت هر یک رادر یک مجموعه ، و تکمیل آن با سایر یافته های متفکرین، راهی جدید در پیش پای انسانیت قرار دهند بطوریکه راه جدید هم مشمول تعصبات جدید نشود و راه را برای اصلاحات هوشمندانه باز بگذارد.
یکی از مشکلاتی که در رابطه با درک مطالب منتسب به ادیان وجود دارد، تفاسیر مختلف و گاها ضد و نقیض آنهاست.و ظاهرامترجمین و مفسرین، آشنایی کافی به زبان و فرهنگ زمان ظهور ادیان ندارند. مثلا اگر به ترجمه ها و تفاسیر مختلف قرآن نگاه کنید، گاهی به تفاسیری برمی خوریم که چنان تلخ و ناپسند است که اگر با همه ی شکرهای موجود هم مخلوطش کنیم نمی شود هضم آنرا قبول کرد. در مقابل افرادی مثل آقای بنی صدر هم هستند که تفسیر شان از مطالب، کمتر جای سوال باقی می گذارند.
ولی با توجه باینکه شیاطین و شیادان راحتتر بر مردمان متعصب دستیابی پیدا می کنند،و آنانرا از حقایق دور نگهمیدارند، تفاسیر اینچنین هم اغلب در لابلای کتابها و نوشته ها محصور می مانند.
همين امشب كه در حال ختم این نوشته بودم در لابلای اخبار شنیدم که این آقای احمدی نژاد در سخنرانی دیروز خود گفته : " خلاصه ی همه ی خوبی های عالم را در فرهنگ انتظار می یابیم و برای مهندسی فرهنگ راه و چاره ای جز فرهنگ مهدویت نداریم." می خواهم به ایشان بگویم این بسیار کوته بینی است که خوبیهای عالم را در چیزی بیابید که هر چند وقت یکبار یکی را بعلت مدعی شدن آن به مکافات میرسانید. اگر هم خواستید و توانستید فرهنگ آینده را مهندسی کنید مفاهیم بسیار مهمتری در اسلام هست که باید به آن توجه کنید. اگر می فهمیدید. مفاهیمی که در کلمات و عباراتی چون: الله اکبر، خلیفه الله، و ان الانسان لفی خسر ، الی الذین آمنوا و .... وجود دارد میتواند بالاتر از آن باشد که شما درک می کنید . اجازه بدهید من که احتمالا از نظر شما کافر محسوب می شوم و پس از اینکه یکی از نوشته هایم به دفترتان رسید دستور مسدود شدن وبلاگ صادر شد، برای شما بگویم که چگونه فرهنگ سازی را از دین خود یاد بگیرید:
نوع انسان در خور اینست که در نگاهش به آینده و یافتن مسیر پیشرفت، توجهش به چیزی بسیار بهتر از آنچه دارد باشد . نگاه مسلمان باید به الله باشد و باید اول الله خود را بشناسد تا از جمله الذین آمنوا گردد والا همیشه ضرر خواهد کرد. و شناخت هم بدون علم به او، میسر نمی گردد و بدون علم و شناخت ایمان حاصل نمی شود. ایمان آوردن به زبان نمی تواند ایمان واقعی باشد، چرا که هر آن ممکن است دستخوش تغییر گردد. پس علم به الله ، کلید ایمان واقعی و در نتیجه دوری از خسران است. حال چگونه می شود به الله علم پیدا کرد. الله که دیدنی نیست. پس باید او را از راه شناخت مخلوقاتش شناخت . شناخت مخلوقات الله یعنی علم پیدا کردن به راز هستی و قوانین حاکم بر آن و این چیزیست که مومنون باید در وحدت با همدیگر و تلاش همگانی کسب کنند. در این مسیر شناخت است که انسان هر چه بیشتر به عظمت خالق پی می برد و با علاقه و لذت بیشتر بسوی درک خالق می شتابد و چون همیشه الله اکبر است ، پس پیشرفت محدوده ای نمی شناسد و انسان به رشد خود ادامه میدهد تا راز جاودانگی در بهشتی را که خود قادر به ساخت آن می شود کشف کند و به دیار موعود برسد. والا اگر تصور می کنید با محدود کردن دیگران و قتل و کشتار مردمی که در دین شما بعنوان اشرف مخلوقات شناخته شده اند، به وحدت می رسید، و وحدت را در فرمانبرداری از یکنفر تعریف کنید، این همان راه جهنم است که شما در پیش دارید. اصلا فکر می کنید اگر بفرض، خدا بهشت را برای کسی آماده کرده باشد، امثال شما ها می توانند در بهشت زندگی کنند؟ بهشتی که آدم را بخاطر یک اشتباه کوچک از آن راندند، فقط جای انسانهای کامل است که راه زندگی در آنرا یاد گرفته باشند. و بخاطر داشته باشید که شما هنوز صبحانه خوردن را هم یاد نگرفته اید!
با توجه به اینکه اشاره ای هم به موضوع اختلاف برانگیزی زبان کردم، میخواهم عرض کنم که زبان یک وسیله ی ارتباط افراد بشر با همدیگر است و نمی توان گفت زبانها نسبت به هم برتری دارند . البته ممکن است برای یادگرفتن زبان غیر مادری بعضی زبانها از زبانهای دیگر آسانتر باشد . و یا اینکه مخصوصا از زمانی که علم و تکنولوژی در بعضی مناطق جهان به سرعت پیشرفت کرده زبانهای رایج در اینگونه مناطق، از نظر لغوی گسترش زیادتر پیدا کرده باشد.البته در مصاحبه ها و مباحثات هر کس به زبان مادری خود بهتر و راحتترمی تواند مفهوم خود را برساند و باید هر کس از این حق برخوردار باشد که در محیط خود بتواند با زبان خود ارتباطات روزمره ی خود را بر قرار کند.ولی از آنجا که نوع بشر برای پیشرفت و ادامه ی زندگی به همدیگر احتیاج دارند، لازم است بهرصورت ممکن زبان همدیگر را بفهمند و موضوع زبان بین المللی هم بر همین اساس است . البته از آنجا که یافته های فکری تاریخی ملتها که حاوی تجارب آنها در طول تاریخ ثبت شده ی روی زمین می باشد و شامل همان چیزهایی که تحت عنوان ضرب المثلها ، خرافات، ادیان و بطور کلی ادبیات هر ناحیه به آنها اشاره می شود و انتقال این ادبیات که تجربه نوع بشر بوده است به آیندگان لازم وضروری می باشد، باید سعی شود که هیچ زبانی منقرض نشود. خصوصا اینکه کمتر ترجمه ایست که پیام اولیه را بطور صد در صد در زبان دیگر قادر به بیان باشد و این وظیفه ی همه ی مردم است که از زوال زبانها در اقصا نقاط گیتی جلوگیری کنند. و در یادگیرفتن زبان دیگران و یاد دادن زبان خود به دیگران کمک کنند و لزومی ندارد بگونه ی متعصبانه به بعنوان زبان من و یا زبان ما با آن برخورد شود و مستمسکی بر ایجاد اختلاف بین انسانها گردد . اگر این موضوع هم بهمین شکل درک شود.دیگر اختلاف زبان موجب اختلافات مشکل ساز نمی گردد.
بهر حال امیدوارم با توجه به محدودیت وقتم و کمبود بضاعت نگارندگی ام توانسته باشم مطلبی قابل تامل و نقد ارائه کرده باشم و بتواند مفید واقع شود.
دوشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۵
آقای گنجی و رسانه مستقل جنبش ایران
از آن دوران که آقای گنجی در بند بودند و یکی دو مطلب مختصر در رابطه با ایشان نوشتم، چند زمانی می گذرد. گاها در نظر داشتم مطالبی را با ایشان در میان بگذارم که چون دیگران از من سریعتربودند وتقریبا همان نظرات را در رسانه های مشابه ابراز می داشتند ، لزومی در تکرار آن نمی دیدم. فقط یک مطلب است که مورد نظر من بوده که با ایشان در میان بگذارم که از دیگران هم در آن مورد چیزی نشنیده ام ولی ترجیح میدادم آنرا بصورت غیر سرگشاده مطرح نمایم که متاسفانه آدرسی برای ارتباط مستقیم باوی پیدا نکردم.قبل از آنکه آن موضوع را مطرح کنم مایلم به مطلبی که اخیرا ایشان در دیدارشان با نمایندگان پارلمان اروپا عنوان کرده اند بپردازم. در آن دیدار از ایشان نقل شد که جنبش ایران احتیاج به رسانه ای مستقل دارد.و مقرر شده در راستای شکستن هژمونی رسانه ای جمهوری اسلامی ایران در جلسه مجددی با حضوروی این مسئله به طور مستقل و مبسوط پیگیری شود. در بین دیدارها و سخنرانیهایی که ایشان در خارج از کشور داشته اند تا آنجا که من اخبارش را خوانده ام حرکتها و سخنان بسیار سنجیده ای از ایشان دیده ام. چه در انتخاب نوع دیدارها و چه مطالبی که اظهار نموده اند. لیکن مطلب اخیرشان در مورد رسانه ای مستقل، بنظرم احتیاج به کمی توضیح دارد که تاکنون ندیده ام کسی در رابطه با آن مطلبی اعلام کرده باشد.
در مورد لزوم داشتن یک رسانه ی مستقل هیچگونه شبهه ای وجود ندارد وشاید گفت از اهم واجبات اپوزسیون مستقل و آزاد ایران محسوب می شود. لیکن در این خصوص چند مطلب قابل بحث است. اولا مکان عنوان کردن این موضوع و اظهار آن به نماینگان پارلمان اروپا اینگونه تداعی می کند که گویی آقای گنجی در این خصوص دارد از جمع نمایندگان اروپا استمداد می طلبد. اگر چه ممکن است در بین نمایندگان پارلمان اروپا انسانهای خوش نیت و بدون غرض که دغدغه ی روابط انسانی در بین ملل جهان در دل داشته باشند، وجود داشته باشند. ولی همه می دانند که اگر قرار باشد مجموعه ای و یا فراکسیونی از این پارلمان بخواهند در این رابطه به هر ایرانی کمترین کمکی را بنمایند، بسیار بعید خواهد بود که چنین امری بدون دخالت سیاست از نوع رایج فعلی آن در غرب انجام بگیرد و ایرانیان را وامدار بعضی از سیاستمداران غرضمند اروپا ننماید . و همه ی ما میدانیم که چنین چیزی چه عواقبی از نظر افکار عمومی در ایران و روابط آتی آزادیخواهان ایران با غربیان خواهد داشت. لذا بهتر است که ما وسایل مبارزه با رژیم دیکتاتور و نادان کشور خود را با مساعدت مستقیم ایرانیان علاقمند به آزادی کشور تامین نمائیم تا در آینده وامدار دیگران نباشیم . و از خیر خواهان جهانی فقط طلب همکاریهای انساندوستانه و مقاومت در برابر حرکاتی که تقویت رژیم ایران را موجب می شود بنائیم.ثانیا هر وقت می گوئیم اپوزسیون مستقل ایرانی، باید مفهوم و معنی آن لااقل برای ملت ایران که باید مستمعین چنین تریبونی باشند روشن شده باشد و لازمه ی آن شکل گرفتن تشکلی است از افرادی ایرانی که با شناساندن آنها به ایرانیان، مورد اقبال قرار گیرند . چنین تشکلی باید هماهنگی خود را با اعلام خط مشی معلوم و مکتوب و کادر رهبری مشخص اعلام نماید.
ثالثا وجود تریبون، زمانی سودمند خواهد بود که بتواند جلب مستمع نماید و در میان اقشار مختلف ملت جای خود را باز کند بطوری که بجای اینکه این تریبون با فریاد خود سعی در جلب نظر مردم نماید ، مردم خود را تشنه ی مطالب آن حس کنند و هر آن منتظر اعلام خبری جدید از این رسانه باشند. اگر چنین رسانه ای بتواند شکل بگیرد شاید نوع آن زیاد مهم نباشد، حتی مطالب آن می تواند بصورت زبان به زبان در بین ملت پخش شود و ضمن اینکه اهداف چنین رسانه ای که همان آگاهی دادن به مردم است تامین می شود در ایجاد اتحاد در بین مردم و کشف این نکته که اکثریت قریب به اتفاق مردم خواستار تغییرات اساسی در کشور و رفع مزاحمت نادانان حاکم هستند کمک کند. ولی اگر چنین رسانه ای نتواند نظر مردم را جلب کند پیشرفته ترین آنها هم چندان اثری نخواهد بخشید. پس مهم جلب نظر مردم و ایجاد چنان حالتی است که مردم را از خواب غفلت بیدار کند تا در سایه ی این بیداری هماهنگیهای لازم در جهت رفع فتنه ی حاکمان فعلی فراهم گردد. و صدای مردم ایران که گویای خواست صریح آنها در ابراز بیزاری از رفتارهای ماجراجویانه ی حاکمین فعلی و آرزوی ایرانیا ن به داشتن زندگی شرافتمندانه توام با برقراری روابط دوستانه با تمام ملل جهان است به گوش جهانیان برسد تا افکار عمومی جهان متوجه شود که بهانه ای برای مقابله با این ملت خیر خواه برای هیچیک از قدرتهای جهانی وجود ندارد.لذا رمز موفقیت،جلب نظر مردم کوچه و بازار است.
من برای برون رفت از بن بست فعلی که دارد به نقطه ی خطرناک نابودی ملت و کشور نزدیک می شود، قبلا طرحی 12 ماده ای را اعلام کرده ام که در آرشیو همین وبلاگ وجود دارد . این طرح هم شاید بدتر از سایر طرحهای اعلام شده از طرف دیگران،عملا مورد توجه قرار نگرفت. هنوز هم فکر می کنم اگر بخواهیم خطر قریب الوقوع نابودی کشور را خنثی کنیم چاره ای جز چنین راه حل هایی نداریم.در آن طرح اشاره به نقش آقای بنی صدر در مرکزیت جنبش شده بود. ولی نمیدانم چرا بعضی گروههای مطرح در صحنه ی سیاسی ایران در عنوان کردن نام آقای ابوالحسن بنی صدر مشکل دارند و اظهار هم نمی نمایند که چرا اینگونه اند. گاهی فکر می کنم که خیلی از سیاسیون ایران تصور می کنند که بدون نوعی دخالت خارجیان ایجاد تغییرات در داخل ایران ممکن نیست و بدیهی است هیچ قدرت خارجی هم با سرکار آمدن مدیرانی چون آقای بنی صدر در ایران روی خوش نشان نمی دهند. چرا که سودپرستان دنیا حاکمان نادان در کشورهایی همانند ایران را ترجیح می دهند. اگر چنین باشد که دیگر جای هیچ امیدواری برای ایرانیان باقی نمی گذارد. آن مطلبی هم که میخواستم در صورت امکان بطور خصوصی با آقای گنجی در میان بگذارم اینست که:" اولا شما بعد از آن ماجراهایی که برایتان گذشت ، این موقعیت را پیدا کرده بودید که بتوانید در خانه تکانی افکار عمومی ایران و جهان موثر باشید و چنانچه خوب از این موقعیت استفاده کنید میتواند مثمرثمر واقع شود.
ثانیا شما از زمان خروجتان از ایران با افراد و مجموعه های ایرانی و خارجی مختلفی دیدار و گفتگو داشتید که اغلب بسیار سنجیده بوده است. ولی شما هم مثل خیلی ها انگار نه انگار از اسمی بنام ابوالحسن بنی صدر اطلاع دارید . من از اینکه شما در زمان برکناری ایشان از ریاست جمهوری ایران چه می کردید وآیا خود هم یکی از عوامل و یا پشتیبانان برکناری ایشان بودید یا نه خبر ندارم ولی هر منصفی حالا دیگر باید بداند که یکی از ظلمهایی که بر ملت ایران رفت موضوع برکناری ایشان بود و بعید می دانم که شما نقطه نظرات ایشان را در لابلای کتابها و مقالات و مصاحبه هایشان مورد توجه قرار نداده باشید. که در اینصورت با توجه به نظراتی که شما اظهار داشته اید تصور نمیکنم با اصول راهنمای ایشان مخالفتی داشته باشید. ولی تعجب می کنم که چرا شما هم که تا پای جان خود در شکستن سانسور داخلی رفتید، ایشان را مورد سانسور قرار داده اید.ما که متاسفانه از اینگونه افراد که بتوانند مورد اعتماد مردم واقع شوند زیاد نداریم و دسیسه های داخلی و خارجی هر شخص ملی و مفیدی را بنحوی از چشم مردم انداخته اند.
به خود شما هم نگاه کنید از آن روزی که از زندان رها شدید تاکنون هر روز کمتر وکمتر از شما نامی برده می شود و گمانم اینست که گاهی در پی پایمال کردن آنهمه مشقات شما هستند . حتی این جایزه دادنهای حقوق بشری هم گاهی اوقات ممکن است تاثیر سوء داشته باشد. از آنجا که مردم ما دیگر از هر ریسمان سیاه و سفیدی می ترسند، کاش میشد فقط در مراسم اهدای اینگونه جوائز برای اظهار نقطه نظرات و رساندن پیام خود شرکت می کردید و جایزه ی آنرا در همانجا به موسسه ای مورد اعتماد می بخشیدید تا صرف مبارزه با معضلات سیاسی اجتماعی مردم کوچه و بازار می شد. اطمینان دارم که اگر تشکلی از انسانهای مورد اعتماد مردم بوجود آید و بطور جدی مبارزه ی سیاسی علیه رژیم را دنبال کند، مردم در پرداختن هزینه های آن دریغ نخواهند کرد . البته در رفع شبهه ی مردم نسبت به خیلی از افراد ملی که با دسائس بدخواهان مورد تردید مردم قرار گرفته اند باید کوشید. موقعیتهای مناسب اینگونه اقدامات همانند موقعیتی که شما بدست آورده بودید بسیار کم پیدا می شود که نباید از دست داده شود.شما در مصاحبه ای گفته بودید که برای مراجعه به پارلمان اروپا با آقای منتظری مشورت نموده و ایشان هم موافقت خود را اعلام کرده بودند. من تصور می کنم با وجود اینکه خود ایشان هم در برکناری آقای بنی صدر شریک جرم بودند حالا دیگر متوجه آن اشتباه شده اند و مشاورت با ایشان را توصیه خواهند کرد. البته باید قبول کنیم که در آنچه برسر ایران بعد از انقلاب آمده است همه مقصریم و کمتر کسی را می توان از گناه آن مستثنی کرد ولی مهم آنست که از اشتباهات درس بیاموزیم.مایلم به شما توصیه کنم که قبل از هر چیز در فکرکمک در ایجاد تشکلی از کلیه ی افراد و گروههایی باشید که در استقلال و آزادی طلبی آنان شبهه ای وجود نداشته باشد تا با اعلام خط مشی منطقی و مردم پسند، حتی ایرانیانی هم که در مفهوم استقلال و آزادی با این گروه هماهنگی ندارند، با عدم مخالفت خود در برکناری گروه حاکم با این تشکل همنوا شوند تا موجبات نفوذ در افکار عمومی فراهم گردد و خود ایرانیان با شکستن سانسور، منادی آزادی و مخبرین دلسوز جهت انتشار تصمیمات متخذه از طرف رهبری قابل اعتماد خود گردند و موجبات خلاصی ایرانیان از شر زورپرستان نادان داخلی و طمعکاران بی رحم خارجی فراهم شود." به این امید که قبل از آنکه بدخواهان این ملت فرصت ویران کردن کشوررا بدست آورند،خود ایرانیان خود را از این مهلکه نجات دهند.
جمعه، مهر ۲۱، ۱۳۸۵
جام زهر دوم، در گلوی همه گیر خواهد کرد
بنظر می رسد حاکمیت خود را برای سر کشیدن جام زهر دوم آماده می کند. شاید یکی از دلائل انتشار تسلیم نامه ی خمینی هم همین باشد که زمینه را در بین مردم آماده کنند. همانطور که یکی از آقایان مشارکتیها گفته بود که نامه با هماهنگی مقامات انتشاریافته است. و آقای رفسنجانی هم همانطور که بقول خودش حاضر بوده بار قبول آتش بس در جنگ را شخصا بدوش بکشد ، در این موقعیت هم حاضر شده این از خود گذشتگی را از خود نشان داده و قسمتی از بار تسلیم در مقابل فشار غرب را بعهده بگیرد. و با یک تیر چند نشان را هدف قرار دهد. یعنی هم تنور انتخابات خبرگان گرم شود و هم در صورت لزوم جامعه آمادگی پذیرش نوشیدن جام زهر دیگری را پیدا کند.
ولی اینکه آیا این بار رهبر فعلی فرصت چشیدن مزه ی زهر را پیدا خواهد کرد یا نه بستگی به شرایط پیش رو از جمله چگونگی معاملات بین ابر قدرتها و میزان بهره برداری مورد نیاز آنها از شرایط ایران دارد.
همانطور که در مقدمه ی" طرح 12 ماده ای" و همچنین در مقاله ی " امیواری تا سقوط "عنوان کردم، طرح تسلیم ایران و ایراد ضربه ی نهایی، در طی مراحل مختلف انجام می شود بطوریکه از یکطرف زمینه ی جهانی برای اجرای آن فراهم شود و از طرف دیگر ایران نتواند بنحوی بقول معروف جا خالی بدهد و از معرکه نجات پیدا کند. مرحله اخیر این بازی هم مذاکرات معروف به 1+5 بود که اخیرا به آن دل خوش کرده بودند و حاضر شده بودند امتیازات قابل توجهی هم به اروپائیها بدهند ولی در پایان با یک مانور ساده مانند نقص فنی هواپیما سروته ی مذاکرات را بهم آوردند تا قبل از اینکه ایران راهی برای تسلیم ظاهرا محترمانه ارائه دهد ، موضوع تصمیم گیری در شورای امنیت مسجل شود. و حالا که باب مذاکره بین دولت با اروپا بسته شد آقایان نمایندگان مجلس را برای التماس فرستاده اند که ظاهرا آنهم نتیجه ای نداد و دل به این خوش کردند که آقای سولانا گفته ، مذاکره بهترین راه است و شاید متوجه شده باشند که در پس لبخندهای آقای سولانا چیز دیگری نهفته است.موضوع دیگر هم که در این وسط به کمک امریکا آمده آزمایش اتمی کره شمالی هست که حالا آمریکا می تواند به دنیا بگوید که آن کوتاهی که در مورد کره شمالی شد نباید در مورد ایران تکرار شود و آنرا بهانه ای برای حمله به تاسیسات اتمی ایران قرار دهد.
اگر آقایان فکر می کنند می توانند در لحظه های آخر با سرکشیدن جام زهر حمله آمریکا را منتفی کنند، باید در امکان عملی شدن این تاکتیک بسیار تامل نمایند . چون تجربه نشان داده است که با توجه به نفوذ ابر قدرتها در سطوح مختلف نظام و داشتن اطلاعات لازم در مورد تصمیم گیری های آنها، احتمالا فرصت نوش جان کردن جام زهر را به راحتی پیدا نخواهند کرد. همانطور که موضوع جنگ هم نه با نوشیدن جام زهر بلکه با فرار به عقب خاتمه پیدا کرد. و علت بقای حکومت ایران پس از شکست در جنگ ، همانند علت بقای صدام حسین پس از فرار از کویت ، برنامه های دیگر مورد نظر آمریکا بود که همان برنامه ی خاورمیانه ی بزرگ می تواند باشد. ادامه ی بازی با حکومت ایران هم بستگی به این دارد که کی آمریکا و دیگران از ادامه ی آن بی نیاز شوند و تا زمانیکه ما اسباب بازی خوبی باشیم این بازی ادامه پیدا می کند.
اگر ما بخواهیم خود را از این بازی ویرانگر بیرون بکشیم باید از حالت اسباب بازی بودن در بیائیم . و این کار هم نه از دست حاکمان فعلی بر می آید و نه با وجود این آقایان امکان خروج ایران از این بازی وجود دارد. این آقایانی که فعلا در مجموعه ی حاکمیت ایران مانده اند چه تند رو های دست راستی ، چه میانه روها و چه اصلاح طلبان همگی به این بازی آلوده شده اند و کشمکشهای مطرح در بین آنها هم احتمالا بیشترش صوری است و بنا بر قرار و مدارهایی است که بین خود دارندو آنرا وسیله ای برای پیشبرد مقاصدشان در مقابل ملت و شاید خارجیها قرار داده اند . تا زمانیکه همین مجموعه در حاکمیت ایران مستقر باشند برای ایران دو گرینه بیشتر وجود ندارد. یا ویرانی کشور در نتیجه ی بمبارانهای شدید تمام مراکز اقتصادی به بهانه ی انهدام مراکز اتمی و تبدیل ایران به وضعیتی بسا بدتر از وضعیت عراق و جنوب لبنان ، ویا تسلیم نیمه محرمانه در برابر ابر قدرتها و تبدیل شدن (بلکه شاید گفت ادامه دادن) به ابزار دست بودن آنها در تقسیم منابع غنی خاورمیانه در بین خود.و شاید بتوان گفت برای ملت ایران عایدی هر یک از این دو گزینه خیلی متفاوت نخواهد بود. تنها راه خروج ایرانیان از این بن بست، یافتن راهی است برای آگاه کردن مردم از این خطرات و بسیج آنان جهت اقدامی هماهنگ و مسالمت آمیز در جهت خلاصی خود از دست حاکمیت فعلی و استقرار دولتی واقعا مومن به خط آزادی و تضمین کنترل دائمی دولتها از طرف تشکلهای مردمی آزاد. و این است که باز هم از همه ی روشنفکران و دلسوزان تقاضا می کنم به آنچه در" طرح 12ماده ای" ارائه شده در ماه فوریه سال 2006، در همین وبلاگ پیشنهاد کرده ام توجه نمایند و در یافتن راه حلی برای نجات ایران کمک کنند که وقت ضیق است و فرصت کوتاه.
سهشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۵
چرا نامه ی منتسب به خمینی منتشر شد؟
عنوان کردن این نامه در اصل برای سر پوش گذاشتن بر روی علت اصلی پایان جنگ بوده است که همانا شکست مفتضحانه و تسلیم در برابر آنانی بود که جنگ به نفع آنان به مدت هشت سال امتداد پیدا کرد . آنان که خود در آن زمان در جبهه حضور داشتند به خوبی می دانند که چطور جنگ تمام شد ولی از بازگو کردن آن شرم دارند . چه سپاهی و چه ارتشی خجالت می کشد بگوید که چگونه مجبور شدند سنگرهای خالی از آذوقه ی خود را یکی پس از دیگری ترک کنند و خسته و کوبیده و نیمه جان به عقب فرار کنند . حتی به خود اجازه نمی دهند که بگویند زمانی که در خط مقدم جبهه زیر فشار تانکهای بی شمار عراقی بودند هر چه تلاش می کردند با قرارگاههای اصلی خود در پشت سر تماس بگیرند و تقاضای کمک و یا برنامه ای بکنند، تماس حاصل نمی شد و بعدها متوجه شدند که قرارگاهها قبل از خیلی از خطوط جلو سقوط کرده بودند . چه سپاهی و چه ارتشی حتی شرم دارد بگوید تحت فرماندهی کسانی قرار داشته اند که بر اثر بی کفایتی و نادانی در اداره ی جنگ و کشور اوضاع را به آنجا کشاندند که در روزهای آخر جنگ استانهای جنوبی و غربی کشور جولانگاه تانک های عراقی شده بودند و سرباز ایرانی برای دفاع خود تقریبا چیزی در دست نداشت و نا هماهنگی ها و سردرگمی ها و دروغ ها و شعارهای بی محتوا و تخریب روحیه ها از طرف مسلمان نماهای نادان،شالوده ی ارتش و سپاه را از هم پاشیده بود و بسیجی ها هم دیگر متوجه شده بودند که مورد سوء استفاده قرار گرفته اند و اسباب بازی آقایان شده اند .
آری در روزهای پایان جنگ ،دیگرجنگی وجود نداشت . اگر ارتش عراق هم بازیچه دست دیگران نبود و از فرماندهی با منطق نظامی برخوردار بود، می توانست بر سرتاسر ایران مسلط شود چرا که نیرویی در مقابل آنان نبود . اتفاق مهمی که در آن زمان رخ داد این بود که بر اثر بعضی زد و بند های بین المللی ( یعنی بین الدولی) عراق نیروهایش را از بعضی نقاط عقب کشید و به ایران فرصت داد تا باقیمانده ی نیروهایش را از جنوب تا سراسر غرب به کرمانشاه بیاورد و کار مجاهدین فریب خورده را که کاملا در محاصره ی این نیروها و عراقی ها قرار گرفته بودند بسازد . آری این جوانان معروف به مجاهد یا منافق هم که روزی از پر شور ترین جوانان این کشور بودند متاسفانه در نتیجه ی برخورد غلط حاکمیت ، بازیچه دست قرار گرفتند و در نهایت وجه المصالحه شدند و جان و حیثیت خود را از دست دادند تا رژیم پیروز جنگ معرفی شود و از عواقب برملا شدن شکست مفتضحانه مصون بماند. و این یکی از فریب های بزرگ ملت ایران بعد از انقلاب شد که بگوید در جنگ پیروز شد . متاسفانه بعضی از مردم ما هم آنقدر خام هستند که حتی نوشیدن جام زهر را هم به معنی تسلیم ندانستند . بله مردمی را که می توان به این سادگی گول زد، هر زمانی به یک چیز فریب می دهند. اصلا این نامه نمی تواند مربوط به روزهای آخر جنگ باشد ، اگر هم بوده ماهها قبل از روزهای پایانی نگاشته شده بوده . و انشای آن هم که انشای روح الله خمینی نیست . فقط آن را که البته گویای بعضی از واقعیات آن زمان هم هست برای به اصطلاح ماست مالی کردن اصل موضوع علم کرده اند . و حالا هم البته کاربرد این نامه و جرو بحث های پیرامون آن فقط برای گرم کردن تنور انتخابات خبرگانشان می باشد که دوباره یکسری از مردم را خام کرده و رقابت صوری ایجاد کند تا در انتخابات شرکت کند. و چه بسا برنامه های دیگری هم داشته باشند .
من هم اصلا مایل نیستم که اعلام کنم که در جنگ شکست خوردیم اگر چه اصلا جنگ نبود و من آن را بازی ابر قدرتهای ظالم و فریب خوردگان نادان می دانم . ولی می بینم که دوباره همان شرایط دارد تکرار می شود . فقط کافی است به این دو شعار که یکی از طرف آقای رضایی در زمان جنگ و دیگری اخیرا از زبان آقای احمدی نژاد عنوان شده توجه کنید تا ببینید که کشور هنوز در دست کسانی است که قادرند در یک چشم به هم زدن هستی و نیستی مردم را بر باد دهند : یادم هست که آقای رضایی در یکی از سخنرانیهای پر شور خود در زمان جنگ گفت :
" کارخانجات اسباب بازی خود را تبدیل به اسلحه سازی می کنیم و... " مثلا تا پیروزی می جنگیم . و اخیرا هم این آقای احمدی نژاد فرمایش کرده اند که " اگر به تاسیسات هسته ای ایران حمله شود ، بهتر از قبل آنها را می سازیم "! شما به حماقت این آقا نگاه کنید . فکر می کند اگر آنها حمله کنند ، به گونه ای خیلی تمیزو پاکیزه فقط تاسیسات اتمی را بمباران می کنند و همه چیز دیگر سر جایش باقی می ماند تا دوباره برادران روسی و چینی و کره ای خود را دعوت به همکاری در بازسازی آنها بنمایند. نمی دانم هنوز این آقایان نمی دانند که موضوع هستی ای فقط بهانه ایست و آنچه مورد نظر افرادی مثل آقای بوش است انهدام تمام زیر ساخت های کشورهایی مثل ماست تا چرخ کارخانجات خودشان بچرخد و به دنیا حکومت کنند ؟ و شاید از اول هم خودشان موضوع اتم را به ایران تزریق کرده باشند .چون این موضوع که هیچ وقت در محافل ایرانی و بین مردم مطرح نبوده و فقط خبرهایش را بعدا شنیدند . این است که زمان آن رسیده است که با اعتراف به این موضوع تلخ ، هشدار داده شود که اگر مردم ایران به خواب خرگوشی خود ادامه دهند و روشنفکران ایران هم اقدامی موثر در بیدار کردن مردم ننمایند، تلخیهایی چه بسا تلخ تر در پیش رو خواهند داشت.
جمعه، مهر ۰۷، ۱۳۸۵
حیوان ناطق ، مدهوش و ساکت
می گویند انسان حیوان ناطق است. بدون توجه به میزان صحت این ادعا ، حقایقی در این قول نهفته است که شرح حال انسان امروزی هم می باشد. اگر از حیوان موجودی وحشی و بدون عاطفه و درک و تفکر مورد نظر باشد، بر آورد عملکرد انسانهای امروز بر روی کره ی خاکی نیز چیزی متفاوت از این نیست. می گویند انسانها بر اساس عقل و تفکر تصمیم می گیرند ولی حیوانات بر اساس تمایلات غریزی. در اینخصوص نیز مشاهده می شود که میانگین عملکرد انسانها تمایلات نفسانی است که همان غرایز حیوانی میباشد. با یک بررسی اجمالی و کمی تحقیقات آماری بر روی بازتاب اخبار و حوادث جهانی در دستگاههای ارتباطات جمعی متوجه می شویم که در راس همه ی این سخن پراکنیها، کشتار، جنایت، وحشیگری، سرقت و تعدی به حقوق دیگران است که ضعف انسانیت در غلبه بر حیوانیت را نشان می دهد. لبنان ، عراق، فلسطین، افغانستان، اسرائیل ، کنگو، سودان، سومالی، اتیوپی، اریتره... کمتر نقطه ای روی زمین است که به نحوی آلوده به وحشیگریهای رایج نباشد. اینها البته فجایعی را که در مخفیگاههایی مانند اوین خودمان می گذرد را شامل نمی شود.
جنبه های حیوانیت انسانها بقدری قوی عمل می کنند و نطاقی آنان هم چنان در خدمت وحشیگری قرار گرفته است که جا دارد کسانی که خود را از این اعمال بری می دانند، قفلی بر زبان خود بزنند تا در ردیف حیوانات ناطق هم قرار نگیرند. ننگ است که خود را در ردیف افرادی قرار دهیم که فجایعی همانند آنچه در لبنان و عراق و افغانستان و فلسطین و سودان و غیره می گذرد را می آفرینند. شرم دارد که کسی زبان بگشاید و خود را انسان بنامد در حالیکه توانایی ندارد ذره ای از جنایاتی که توسط این حیوانات ناطق انجام می گیرد، بکاهد. مگر می شود از بشر امروزی اینهمه سبعیت از طرف بعضی ها و آنقدر رخوت و بی تفاوتی از دیگران انتظار داشت. چرا انسان باصطلاح متمدن امروزی نمی تواند روابط با همدیگر را بر اساس تفکر و تعقل تنظیم نماید؟!
در رابطه با ناطق بودن انسان نیز سئوالات اساسی مطرح می گردد. چه کسانی دارند در دنیا نطاقی می کنند؟ نطق چه کسانی در دنیا شنیده می شود؟ آیا حرفهای اساتید برجسته ی دانشگاهها ، حقوقدانان مشهور و متخصصین علوم انسانی بیشتر شنیده می شود یا صدای زورمداران و جنایتکاران؟ آیا همانقدر که از نقطه نظرات افرادی مانند جورج بوش و تونی بلر و خامنه ای و احمدی نژاد و بن لادن در وسائل ارتباط جمعی دنیا شنیده می شود، نظرات مصلحین و طرفداران صلح و دوستی نیز مورد توجه قرار میگیرد؟ حال که ناطقین جهانی زورمداران ویرانگر و تروریستهای بی اصل و نسب شده اند،کل جامعه ی بشریت چه کاره اند؟ چرا حرفهای افرادی مثل بوش و بلر و خامنه ای و احمدی نژاد و بن لادن سانسور نمی شود. ولی وبلاگ فردی که شاید ماهی چند سطری در جایی بنویسد که شاید بیش از انگشت شماری از مردم هم آنرا نمیبینند بسته می شود؟ اگر دقت شود متوجه می شویم که فقط صدای زورمداران و افراطیون بی منطق که زمینه ساز بحرانهای عمومی هستند آزادانه و به وفور در بوق گذارده می شود.و صدای آنانی که با نظرات افراطی غیر معقول و غیر انسانی مخالفت می کنند در دنیا سانسور می شود و سانسورچیان و ابزاری که برای این منظور استفاده می شود از طریق همان زورمداران تغذیه می شوند. همان تیپ افرادی که در گذشته بنام شاه و امپراتور و فئودال و غیره بر مردم دنیا حکومت می کردند حالا هم می خواهند یکه تاز میدان جهان باشند و دنیا را در اختیار داشته باشند . فقط روش تسلط بر مردم را تغییر داده اند و ملتها را تماشاگر رفتار خود کرده اند. و تا دوباره مردم غرب و شرق جهان متوجه بشوند که تحت سلطه ی گروهی از نا اهلان قرار گرفته اند، زورمداران به کام خود رسیده اند. و تا زمانی که خیر خواهان در انزوا قرار گرفته اند ، تبه کاران راهی برای سلطه بر مردم پیدا می کنند.بر همین اساس از زمانیکه آن فاجعه ی انسانی در لبنان رخ داد و آن واکنشهای ننگین جهانی مشاهده شد ، دیگر تمایلی نداشتم که در مورد روابط انسانها حرفی بر زبان بیاورم و یا سطری بر روی کاغذ بنویسم.و تصورم بر این شد که آنانی هم که هر روزه انفرادا یا در تشکلهای کوچک فراوان می نویسند ولی اندک خوانده می شوند و مطالبشان زیر بار سانسور و بی توجهی مردمان محو می شود آب در هاون می کوبند.و در حالی که حاضر هم نمی شوند به عمق مسائل خود بیندیشند و از ترس اینکه مبادا در آبی که از بهم پیوستن آب هاونهاشان جاری شود غرق شوند و یا به علت اینکه اصلا آبهاشان در یک جوی نمی رود، در انتظار خشک شدن آب حیات نشسته اند. دیگر چرا باید مدعی انسانیت باشیم و آیا بهتر نیست زبان را کاملا در بند کشیم تا فقط کسانی از آن استفاده کنند که فقط می خواهند نشانی متفاوت از حیوانات غیر ناطق داشته باشند؟! ولی از آنجا که نمیتوان بی تفاوت ماند، امروز فکر کردم مطلبی بنویسم و متفکران و اندیشمندان و مدعیان انساندوستی را مورد خطاب قرار دهم و بگویم تا زمانیکه شماها نتوانید نظراتتان را به گوش جهانیان برسانید و اگر در هماهنگی با یکدیگر انظار بخواب رفتگان و بی تفاوتها را بخود جلب نکنید، هیچگاه بر تمایلات حیوانی انسانها غلبه نخواهید کرد و این چیزی جز به معنای همزیستی با این حیوانات نیست و چنین زندگی را نمی توان ارزشمند نامید. پس بیائید راهی بیابیم تا با یاری همدیگر جهان را از سلطه ی انسان نماهای بی رحم نجات دهیم.
پنجشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۵
ایران در انتظار تسلیم یا ویرانی؟!
مدتی است که ایرانیان در انتظار نتیجه ی رایزنیهای بین المللی در مورد موضوع هسته ای ایران هستند که تا اندازه ای با آینده ی سیاسی ایران گره خورده است. بعد از آنکه کمی تغییرات ظاهری در نحوه ی برخورد آمریکا و حکومت ایران با این موضوع مشاهده شد و منجر به نشان دادن چراغ سبزهایی از طرفین گردید ، آرامشی نسبی جانشین دلهره های پیشین در رابطه با اقدامات نظامی گردید. اینکه این آرامش به درازا خواهد کشید و یا طوفانی به دنبال خواهد داشت، زیاد قابل پیش بینی نیست. بلکه شواهد موجود گواه بر این است که برای ایران تحت سلطه ی حکومت فعلی دو راه بیشتر وجود ندارد. یا با پیشنهادهای دول قدرتمند جهان موافقت می کند و یا با عواقبی از جمله حملات تخریبی گسترده و از بین رفتن بیشتر تاسیسات زیر بنایی مملکت مواجه خواهد شد. شاید بتوان گفت که از نظر کلی برای آینده ی ایران هر یک از این دو انتخاب چندان متفاوت نباشند . چرا که چنانچه توافقات سیاسی هم به نتیجه برسد چیری جز تقسیم منابع و ثروت ایران در بین قدرتهای بزرگ نمی باشد. و برای ایرانیان جز این زندگی ذلت بار و بخورو نمیر عایدی نخواهد داشت.این موضوع از محرمانه اعلام شدن بخش مهمی از محتویات بسته ی پیشنهادی کشورهای 1+5 مشخص می گردد. و اگر جز این بود دلیلی بر محرمانه بودن آن نمی بود. مشخص است که نامحرمان موضوعهای مطروحه فقط وفقط مردم هستند والا خود قدرتهای عمده که تهیه کننده ی آن هستند نامحرم محسوب نمی شوند. و بنظر نمی رسد که قدرت قابل توجه دیگری هم در جهان باشد که به دلایلی بخواهند از موضوع مطلعش نکنند.
از آنجا که موضوعهای مطروحه بعلت زیانبار بودن و خفت آورندگی آن مورد مخالفت ایرانیان قرار خواهد گرفت. وهمچنین بلحاظ ضد حقوق بشر بودن آن مورد پسند افکار عمومی جهان نخواهد بود غربیها و حکومت ایران در محرمانه بودن آن توافق کرده اند، کشورهایی مانند روسیه و چین هم که جز به سهم خود که از طریق چانه زدن با غرب بدست خواهند آورد اندیشه ی دیگری ندارند. ما ایرانیان با تسلیم بودن در برابر حکومتی نادان و مستبد هستی خود را نه فقط در اختیار این حکومت بلکه درکنترل قدرتهای بزرگ قرار داده ایم. حکومتی که فقط میل به بقای خود دارد، در مقابل هر قدرتی تسلیم می شود و چنانچه متوجه شود که با تسلیم شدن به بیگانگان هم بقایش تضمین نخواهد شد از سپر بلا قرار دادن مردم و قربانی کردن آنها هم ابائی نخواهد داشت. برای قدرتهای بزرگ هم تفاوتی بین تسلیم ایران و تخریب آن وجود ندارد چرا که در هر دو صورت با انتقال ثروت ایران بسوی آنها یا بصورت نقدی و یا بصورت خریدهای عمده برای ایجاد مجدد تاسیسات زیر بنایی و جایگزین آنچه ویران شده است، منافع آنها تامین خواهد شد. لذا اینکه مردم ایران در انتظار تحولات مثبتی در زمینه های سیاسی بین حکومت فعلی ایران و قدرتهای جهانی باشند چیز زیادی عایدشان نخواهد شد. البته باید تلاش کرد از تخریب و ویرانی و بخطر افتادن جان مردم جلوگیری کرد تا بلکه فرصتی ایجاد کرد تا ایرانیان بتوانند خود را از دست زورگویان داخل و خارج رها کنند. آنچه ضرورتش از نان شب هم برای ایرانیان واجب تر است تلاشی در ایجاد این فرصت است و این بر عهده ی تمام کوشندگان راه آزادیست که با اتحاد خود و ایجاد یک مجموعه ی رهبری منسجم از آزادیخواهان و صاحبان اندیشه ی مترفی و مستقل در این خصوص بکوشند. راه حلهای پیشنهادی را قبلا در همین وبلاگ آورده ام.
دوشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۵
آزادی ایرانی یا آزادی آمریکایی؟
چقدر تاسف برانگیز است که حالا بشنویم رئیس جمهور آمریکا حکومت ایران را تهدید می کند که راهی جز قبول استقرار آزادی در كشور خود ندارد! مثل اینکه همین دیروز بود که ملت ایران برای آزادی از دیکتاتوری حکومت مورد حمایت آمریکا، با انقلاب خود و جانفشانی در راه آزادی شگفتی آفرید. ما را چه شده است که حالا همان آمریکا می خواهد با زور برای ما آزادی به ارمغان بیاورد؟! آیا ما به خواب عمیق فرو رفته ایم؟ آیا نخبگان این كشور گرفتار طلسم شده اند؟چرا همه ایستاده ایم و نظاره گر رقم خوردن سر نوشتی شوم برای آینده ی خود شده ایم؟! از یکطرف میدانیم که آزادیی که رئیس جمهور آمریکا از آن صحبت میکند چیزی جز آنچه برای افغانها و عراقیها به ارمغان آورده نخواهد بود و شاید بسیار فاجعه بارتر هم باشد. از اینطرف هم میبینیم گروهی منحرف و نادان زیاده طلب، بساط دیکتاتوری را در كشور گسترده و در همکاری مستقیم و غیر مستقیم با زیاده طلبان جهانی رمینه ی دخالت های ویرانگر آنان در كشور ما را فراهم می نمایند. آیا ما متوجه نیستیم که در حال حاضر بهترین گزینه برای آمریکا و سایر قدرتهای مسلط بر جهان ویرانی ایران است تا پس از آن منافع تجاری آنان برای سالها تضمین شده باشد و تسلط دائمی خود را بر این نقطه ی ثروت خیز جهان بیمه نمایند؟! برای آنها که مهم نیست چه بر سر ملت ما می آید . افکار عمومی کشورهای خود را هم که برای هر اقدامی آماده کرده اند. حتی اگر بعد از ویرانیها هم مواجه با مخالفتهای محلی یا جهانی شوند،حد اکثر کاری که میکنند ، با اعلام اینکه اشتباهی رخ داده است،قدرت را بدست شرکای خود از احزاب دیگر میدهند و خود مشغول استفاده از غنائم جنگی حاصله میشوند.به همان سادگی که اسپانیاییها و ایتالیاییها در عراق عمل میکنند. این كشور ماست که ویران میشودو مردم ما هستند که باید بدبختی های حاصله را تحمل کنند. آیا شعار اینکه تا آخرین قطره خون مقاومت میکنیم برای ایرانی زندگی درست میکند؟!مگر حاصل جنگ با عراق چه شد؟ آیا دست آوردی از آن پیروزی دروغین خود دارند که به مردم ارائه دهند؟ چرا نخبگان سیاسی این كشور در داخل و خارج اقدامی اساسی جهت نجات این كشوراز بحرانهای پی درپی بعمل نمی اورند؟مگر برای رهایی از این اوضاع راهی جز اتحاد تمام نیروهای آزادیخواه مردمی وجود دارد؟ مردم تحت ستم داخل كشور که از آنجا که دیگر با همدیگر انس و گفتگویی ندارند تا مسائل را ریشه یابی کنند،هر یک همدیگر را در بوجود آمدن این اوضاع مقصر میدانند. و همه به همدیگر میگویند "بابا این مردم درست بشو نیستند"!! باید همه متوجه شوند که بابا این مردم خود ما هستیم. ما هستیم که سیاستهای تفرقه افکنانه ی این حکومت و توطئه های حساب شده ی بیگانگان ما را نسبت به همدیگر بیگانه و بدبین کرده است. و در سایه ی همین تفرقه حکومتی دیکتاتور بر ما مسلط شده و شاید طولی نکشد که جهانحواران بیگانه نیز با سوء استفاده از این اوضاع بخاطر منافع خود كشور ما را به ویرانه تبدیل کنند.
اگر این ملت دوباره بگونه ای عاقلانه متحد شوند و خود ندای آزادی سر دهند کدام قدرت داخلی و یا خارجی میتواند به او لطمه بزند؟آنجه مورد نیاز این ملت است ایجاد زمینه ی گفتگو با همدیگر بمنظور هم زبان شدن و هماهنگ کردن خواست عمومی یعنی همان آزادی و استقلال است تا در سایه ی آن با ایجاد حکومت مردمی به وضع خود سروسامانی بدهیم. ولی مگر بدون هماهنگی نخبگان این کار عملی میشود؟ چگونه باید از این ملت انتظار داشت که خودبخود تشکل پیدا کنند و به پا خیزند؟ در حالیکه نخبگان سیاسی با همدیگر هماهنگ نیستند!حتی اگر فشارهای اقتصادی و یا مسائلی مانند آنچه در رابطه ترک زبانها پیش آمد موجب حرکتهای مردمی بشود، بدون هماهنگی عالمانه ممکن است به تخریب و تضعیف همدیگر بینجامد و موجب پیچیده تر شدن اوضاع گردد. از این رو باید به تمام کسانی که خود را دلسوز این مملکت میدانند و مدعی تلاش برای رفع خطرات سیاسی نظامی هستند، هشدار داد که وقت ضیق است و فرصت کوتاه! من راهی جز بازگشت به روح انقلاب 57 نمی بینم و هنوز عقیده دارم که "طرح 12 ماده ای " که قبلا پیشنهاد کرده ام میتواند کار ساز باشد. و حالا به گروههای سیاسی داخل کشور هم که خود را اصلاح طلب مینامند اعلام میکنم که دیگر راه حلهایی هم که شماها تاکنون در نظر داشته اید کارآیی ندارند. و برای شما هم فقط یک راه بیشتر نمانده و آن اذعان علنی اشتباهات گذشته ، و تکمیل دعوت آقای خمینی از آقای ابوالحسن بنی صدر به بازگشت به وطن و پذیرش شرایط اوست.تا با استفاده از اصول راهنمای اعلام شده توسط ایشان که مبتنی بر اصول آزادی و تفاسیر واقع بینانه تر ایشان از دین به مثابه آزادی می باشند، و با همکاری همه ی گروههای سیاسی مملکت اداره شود.
دوشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۵
نقدی بر مقاله ی هراس از آمریکا
زمانیکه داشتم آن شرح مفصل آقای برقعی تحت عنوان "هراس از آمریکا" را در رابطه با کم مایه بودن اربابان قدرت وصاحبنظران آمریکایی، در روزنامه انقلاب اسلامی می خواندم، مشتاقانه منتظر نتیجه گیری ایشان بودم که ، متاسفانه با تناقضات آشکار بین ادعا و نتیجه گیری مواجه شدم. ایشان ابتدا سعی میکنند سیستم سیاستگزاری و تصمیم گیرندگان آمریکایی را توخالی جلوه دهند ولی در نهایت می فرمایند این ابر قدرت جهانی که در سرنوشت کشور ما نقش بسیار مهمی دارد.ونگرانند که چرا اپوزسیون واقعی ایرانی که سیاستمداران آگاه و مترقی آمریکایی واقعا طالب صدای انها هستند از سر غفلت یا از روی قهر راه گفت وگو با آنها را نیافته اند. اولا این سیاستمداران آگاه و مترقی آمریکایی کجا هستند و تفاوت آنها با سیاستمدارانی که افراد مثل آقای هخا را می پذیرند و به او اهمیت میدهند چیست و چرا اجازه میدهند نا اهلان یکه تاز میدان سیاستشان باشند؟ و ثانیا چرا این افراد طالب شنیدن صدای اپوزسیون واقعی ایران هستند؟ و اگر آنقدر مترقی و آگاه هستند چرا خودشان به سراغ اپوزسیون واقعی نمیروند و از آنها برای اصلاح دیدگاههای حکومت خود نسبت به ایران کمک نمیگیرند؟ انها که دیگر محدودیت سیاستمداران ایرانی را ندارند که اگر با کسی صحبت کنند به جاسوسی و خیانت به وطن متهم شوند.
پس قضیه به این سادگی هم که آقای برقعی می فرمایند نیست.وخود ایشان هم درست متوجه شدند که بر او خرده خواهند گرفت .می فرمایند"آنچه مورد نظر من است سیاست خارجی و آنهم در محدوده ی روابط با ایران و تا حدودی خاورمیانه است که میشناسم و قدرت و توانایی یک کشور خکایت دیگری دارد".مگر میشود سیاست خارجی یک کشور را آنهم در رابطه با منطقه ای که انهمه منافع در آن برای آمریکا نهفته است از دیگر سیاستهای آن کشور جدا کرد؟و آن حکایت دیگر کدام است که ربطی به سیاست خارجیش وآنهم در محدوده ی خاورمیانه ندارد؟ اصلا مگر چندین سال نیست که سیاست خارجی آمریکا و سیاست داخلی آن مشغول موضوع خاورمیانه است؟ افغانستان،عراق،اسراییل،ایران،القاعده…؟ مگر در راس اخبار روزانه ی آمریکا چیزی غیر از اینها بوده است؟ بقول خودتان در آنجا این قدرت است که مسیر فکری صاحبنظران را تعیین می کند .با ید دید این قدرت از چه ساخته شده است و چطور عمل می کند.آیا قدرت آنها اقتصادی و مادی است یا مایه های معنوی و غیر مادی دارد؟ آیا قدرت آنها در نهایت غیر از پول است؟ پول از کجا می آید؟ آن پولی که میتواند قدرت شود هم پول کم نیست.پولی بسیار زیاد باید باشد .پول بسیار زیاد از کجا می اید که بدون حساب در دست غیر آگاهان و غیر مترقیها می افتد تا حکومت بزرگترین قدرت جهان رادر دست گیرند؟اینگونه پولها فقط از جاهای بی حساب و کتاب می آید.از کشورهایی که در آنها حساب و کتاب نباشد .
و اینگونه کشورها هم آنجاهاست که یا به وسیله ی اعلیحضرتهای دست نشانده اداره می شود یا بدست ملاهای نادان و خرافه پرستان ابله چه از نوع هخایی انها چه از نوع جمکرانی و طالبانی.پس تصادفی نیست که آقای هخا و افراد نا آگاه و کم مایه می توانند در آن نظام راهی پیدا کنند.برای اینکه اینگونه افراد به سادگی ابزار دست سیاستمداران آمریکایی که از همین طرق قدرتمند شده و می شوند واقع می شوند.وآپوزسیون واقعی ایرانی ، اگر منظور افراد فرهیخته وآزادیخواه ایرانی باشد ، بدرد سیاستمداران قدرتمند آمریکایی نمیخورند و تا زمانیکه آزادیخواه واقعی باشند ونخواهند نوکری کنند با استقبال آنها روبرو نمیشوند و بقول شما به گفته هایشان گوش نمیدهند و نظراتشان را تبلیغ نمیکنند.اینگونه افراد را سعی میکنند همانند امیرکبیرها و مصدق ها از جلو راه برداشته شوند.
البته این به این معنی نیست که ایرانی باید همیشه در دام سیاستمداران قدرتمند آمریکایی گرفتار بماند.چنانچه سیاستمداران فرهیخته ی ایرانی هم توانمند شوند و موفق شوند جو سانسور حاکم بر جهان را بشکنند .و ارتباط بین سیاستمداران آگاه و مترقی کشورها برقرار شود ، این امکان وجود دارد که با جلب نظر مردم در کشورها ی مختلف ، حتی بتوان از حاکم شدن باندها و افرادی امثال آقای بوش هم جلوگیری نمود.وزمام امور جهان را فرهیختگان بر عهده گیرند تا بجای اینکه از راه فروش اسلحه و کشت و کشتار مردم به پولهای قدرت ساز دست پیدا کنند ، با سعی در آباد کردن جهان ،از دیدن شادی نوع بشریت در اقصی نقاط جهان لذت ببرند.
حال باید دید سیاستمداران فرهیخته ی ایرانی چگونه باید توانمند شوند و آن چگونه قدرتی باید باشد که فاسد نشود؟ آن قدرتیست که از پشتیبانی ملتی آگاه برخوردار باشد .آن قدرتیست که از پشتیبانی انبوه فرهیختگان مملکت برخوردار باسد .
افسوس که نیرنگ قدرتهای شیطانی حاکم بر جهان و شیطان کوچولوهای حاکم بر افراد این مملکت ،پیوندهای درونی این ملت را از هم گسسته است.
و گویی خوابی عمیق همه را در بر گرفته است و همه در کما فرو رفته اند.
آیا ما خودمان فعالان سیاسی و آگاه ایرانی را می شناسیم تا بعد آمریکاییها هم آنها را بشناسند؟ لااقل یکی را معرفی کنیدکه اکثریتی از نخبگان این جامعه درمورد او به اجماع برسند.آری اگر چنین عاقلانه رفتار کنیم و اول تکلیفمان را با خودمان روشن کنیم امکان این هم هست که روند امور را هم به نفع جامعه دگرگون کنیم تا روشنفکران و سیاستمداران واقعی ما فارغ از ماجراجوییها و شعارهای تو خالی با اعتماد بنفس و بهره گیری از پشتیبانی هم میهنان خود مرکب اندیشه را جولان بدهند. بیایید اینگونه افراد را بشناسیم و معرفی کنیم که وقت ظیق است و فرصت کوتاه.
سهشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۵
آشتی ملی یا آشتی جهانی؟
اخیرا آقای دکتر یزدی اظهار داشته اند که دولت در مقابل تهدیدات خارجی آشتی ملی اعلام کند . اما آیا با پیوستن افرادی مانند آقای دکتر یزدی به حکومت ولایت فقیه و با خود را دولت آشتی ملی مورد نظر وی خواندن، این دولت صاحب چنان اقتداری می شود که تهدیدهایی را خنثی کند که متوجه ایران شده اند؟ ﺁیا با اعلام ﺁشتی ملی تهدیدهای امریکا رفع می شوند ؟ واقعیت این است که دولت ملا تاریا امنیت ایران را با چنان تهدیدهائی مواجه ساخته است که اگر تمامی افراد کشورهم به پشتبانی از آن برخیزند قادر به رفع تهدیدهای پیش رو نمی شوند. چرا که سیاستهای به کار گرفته شده از سوی دولت - که گویی از طریق شعبه ای از دفتر امور ایران کاخ سفید مستقر در دستگاه ولایت فقیه طرح ریزی می شوند - افکار عمومی جهان را بر ضد ایران برانگیخته اند. اخیرا رسانه های تصویری آمریکایی تصاویر رئیس جمهور ایران را در حالی نشان میدهند که گویی انبوه مردم از او و شعارهایش پشتیبانی می کنند. میخواهند او را کسی نشان دهند که با زبان عوام پسند دارد مردم ایران را بسوی پرتگاه می برد . با چنین دولت و مردم فریب خورده ای ، چاره ای جز جنگ نمی ماند . هرچند موجب کشت و کشتار مردم ایران نیز بشود . این زمینه سازی در افکار عمومی جهانی ، هم بخاطر موجه باوراندن جنگ و محاصره اقتصادی و هم ناگزیر جلوه دادن ویران کردن ایران و کشتار مردم است. هرگاه در این زمینه سازی موفق شود، حکومت آمریکا خود را مستظهر به پشتیبانی کل جهان در مقابل ایران خواهد یافت و بسا با پشتیبانی افکار عمومی جهان ، ایران را به ویرانه ای تبدیل نماید تا منافع خود و همدستان خود را از حالا تا آینده های طولانی تضمین کرده باشد . مقابله با تصمیم آمریکا و رفع تهدید قوای استکباری ، از این پس، فقط با جذب پشتیبانی افکار عمومی جهان ممکن می گردد . و این پشتیبانی هم زمانی می تواند بدست ﺁید که ایرانیان این دولت را که آلوده و مشهور به انواع اقدامات ضد بشری شده است بر کنار و سرنوشت خود را بدست گیرند تا افکار عمومی جهان قانع شود ایرانیان هیچ موافقتی با اعمال ناشایست حکومت ملاتاریا ندارند و مردمی آزاده و صاحب اراده هستند و اجازه نمی دهند نابخردان زمام امورشان را در دست داشته باشند .
دیگر از دست افرادی مثل آقای دکتر یزدی هم کاری ساخته نیست . فقط دولت برخاسته از انتخاب واقعی مردم ایران است که می تواند با اتخاذ سیاستی عاقلانه هر گونه تهدید خارجی را خنثی و اسباب رشد ایرانیان را فراهم آورد .
دوشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۵
استعفای احمدی نژاد و نان و چای شیرین
برقراری گفتگو با افرادی مثل احمدی نژاد و تلاش جهت آگاه کردن آنها از اشتباه بودن تصوراتشان و اعتقاداتشان و آنچه انجام می دهند آنقدر دشوار هست که معمولا کسی به خود زحمت نمی دهد با آنها مشغول مجادلات سیاسی و عقیدتی گردد. چرا که اینگونه افراد به هیچ صراطی مستقیم نمی شوند و شاید بتوان آنانرا در شمار گمراهان روی زمین قلمداد کرد. اینگونه افراد تا سرشان به سنگ نخورد و درد و سرگیجه ی ناشی از آنرا تجربه نکنند حتی وجود سنگ را هم انکار می کنند و اگر بر اثر برخورد شان به سنگ هم دچار ضایعه شوند ، آنرا تقدیر الهی می نامند و باز خدا را شکر می کنند که اینچنین شد و سرشان کلا از بدن جدا نشد.
منهم هیچ وقت تصورنمی کردم که روزی بخواهم امثال ایشان را مستقیما مورد موعظه قرار دهم. چرا که اینها مصداق " صم بکم عمی فهم لایرجعون ولاتعقلون" هستند . ولی امروز می خواهم به یک موضوع بسیار ساده بپردازم که شاید برای ایشان هم قابل درک باشد و با این مثال از رفتار و گفتار او ، وی را متوجه کنم که چقدر از مرحله پرت است. و بفهمد که کسی که درک درستی از موضوع به این سادگی ندارد و چنین گمراهانه سخن می گوید نه فقط به در رئیس جمهوری نمی خورد و نه نباید مدعی معلمی باشد، بلکه متوجه بشود که باید از صفر شروع کرده و درسش را از کلاس آمادگی شروع کند. موضوعی که می خواهم به آن اشاره کنم در رابطه با سوالی است که خبر نگاری در حین دومین مصاحبه ی مطبوعاتیش در مقام رئیس جمهوری با خبر نگاران داخلی و خارجی از وی می کند، پیرامون اینکه می گویند سفرهایش به استانها موجب اتلاف هزینه ی زیادی می گردد. که وی جواب می دهد" کجا هزینه بر می دارد؟ما ( یعنی او و هیئت دولت ) که صبحانه مان نان و پنیر و چای شیرین است و آنهم من بعضی اوقات پنیر هم نمی خورم و فقط به نان و چای شیرین اکتفا می کنم . و بعضی شبها هم که وقت نمی کنم شام بخورم و ..." در اینجا اصلا کاری به اینکه این پاسخ اصلا ربطی به سئوال دارد یا نه و اینکه غذا خوردن شامل هزینه ی سفر می شود یا نه ندارم فقط می خواهم توجه وی را به چند اصل مسلم زیر جلب کنم
همه قبول دارند که افرادی مانند رئیس جمهورو وزرای یک مملکت -1 باید رفتار و گفتارشان نمونه و سرمشق دیگران باشد
همه از نصیحت کلوا و اشربوا و لا تسرفوا آگاهی دارند._2
همه صحبتها ی متخصصین علم تغذیه و بهداشت جامعه را بارها شنیده اند 3 که اغلب ایرانیان بخصوص جوانان و حتی در بین قشر مرفه جامعه از سوء تغذیه رنج می برند.
همه می دانند که آثار سوء تغذیه در توانایی فکری و جسمی افراد چقدر4 ویران کننده می باشد.
همه شنیده اند که اغلب ایرانیان از نوعی کم خونی ناشی از کمبود آهن5 رنج می برند.
شنیده ایم که در چای ماده ای وجود دارد که اگر همراه غذا خورده شود،6 مانع جذب آهن موجود در غذا می شود و توصیه می شود که چای را ساعاتی بعد ازغذا نوشید.
باز هم بارها از متخصصین علم تغذیه شنیده ایم که صبحانه مهمترین غذای7 روزانه می باشد و باید سعی شود از نظر مواد غذایی مورد نیاز بدن غنی باشد تا انرژی لازم جهت انجام فعالیت روزانه ی شخصی را تامین نماید.
همچنین می دانیم که فرهنگ صبحانه خوردن در ایران دارای مشکلاتی8 هست و زمانیکه در کلاسهای درس به خستگی زود رس دانش آموزان و عدم درک مطالب درسی مواجه می شویم و علت آنرا پی گیری می کنیم در اغلب اوقات به سوء تغذیه و نخوردن صبحانه ی مناسب برخورد می کنیم.
البته چای شیرین برای بچه ها و آنانکه بر اثر بد خوردن اشتهای خود را هم از دست داده اند جاذبیت دارد. و پدر و مادرهایی که تربیت و پرورش بچه هایشان برایشان اهمیت دارد و متوجه موضوع هستند، سعی می کنند بچه هایشان را از خوردن چای شیرین با صبحانه بر حذر دارند. ولی حالا با پخش با آب وتاب این قسمت از مصاحبه از رادیو و تلویزیون که استادان این دانشگاه هم آنرا برای دانشجویان ساده دل خود مناسب دیده اند، اینگونه پدر مادرها با مشکل روبرو شده اند. بچه ها می گویند اگر چای شیرین بد است چرا رئیس جمهور و وزرا می خورند و می گویند مگر قرار نبود وزارت بهداشت الگوی تغذیه مناسب ایرانیان را تهیه و ارائه نماید؟ خوب حتما وزیر بهداشت هم در داخل هیئت دولت هست و اگر نان و چای شیرین کافی نباشد حتما گوشزد می کند. ملاحظه می فرمائید که چگونه سنگی را که یک نادان در داخل چاه می اندازد چند نفر عاقل هم نمی توانند آنرا در بیاورند. البته بزرگترها متوجه موضوع شدند و بعضی ها تازه فهمیدند چرا این آقای رئیس جمهور در طول ریاستش یک کار درست حسابی نکرده و یا حرفی منطقی بزبان نیاورده است.
حالا می خواهم به آقای احمدی نژاد گوشزد کنم که آقا، شمایی که متوجه موضوع به این سادگی نیستی و نمی توانی عکس العمل ناشی از بیان طرز صبحانه خوردنت را درک کنی ، چگونه فکر می کنی بتوانی از عهده ی اداره ی یک مملکت با آنهمه مشکلاتش برآیی. اگر واقعا به اندازه ی یک جو از نیت خالص نسبت به ممکلت برخوردار باشی ، همین حالا با عذر خواهی از این مردم به خاطر به مخاطره انداختن جان و مال وسلامتشان در طول این چند ماه ریاست، از سمت خود کناره گیری می کردی واین مردم را از شر وجود خود آزاد می نمودی.
جمعه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۵
توطئه عظیم بر ضد ملت ایران
بنظر میرسد که زیاده طلبان بی رحم، اینبار بگونه ای حساب شده قدم برمیدارند که ایرانیان دیگر فرصت نکنند خود ابتکار عمل برای اداره کشورخود را در دست گیرند.ورژیم هم فرصت تسلیم شدن پیدا نکند.بدین منظور بطور همزمان در اجرای دو برنامه بطور هماهنگ عمل میکنند
اول اینکه،از طرفی، با استفاده از رفتارها و گفته های نسنجیده و مخالف حقوق بشر سران رژیم ایران ، آن را رژیمی خطر ناک برای جهان معرفی می کنند واز طرف دیگر،به افکار عمومی خودشان چنین وانمود می کنند که تمام راههای دیپلماتیک ممکن را طی کرده اند و می کنند ولی در نهایت مثمرثمر واقع نشده است و نمی شود .دوم اینکه دولت و مردم ایران را در حالت امیدواری نگه می دارند چنانکه دولت، خود را مجبور به تسلیم شدن کامل مانند قذافی نبیند. و مردم ایران هم تا لحظه ی آخر امید به نتیجه بخشی اقدامات سیاسی را از دست ندهند. مبادا ازترس جنگ خانمانسوز ، بر ضد رژیم بشورند و خود اختیار کشور را به دست گیرند . چرا که جهانخواران این بار تصمیم دارند لقمه ی بزرگ ایران را، به طور توافق، در بین خود تقسیم کنند . برای تقسیم این لقمه بین خود باید سعی کنند تا ممکن است <خطرایران> رابزرگ جلوه دهند تا چنگ انداختن بر هستی ایران موجه جلوه کند و هر چه فعلا دارایی ایران می باشد و آنچه در ایران به صورت منابع طبیعی موجود است و حتی نیروی کار موجود هم تا آینده ای نا معلوم در اختیار آنها قرار گیرد. بدین منظور باید تمام زیرساختهای اقتصادی موجود در ایران از بین برود تا مجبور شویم دوباره همه چیز را از آنها خریداری کنیم و فرصت عرض اندام هم پیدا نکنیم. در نتیجه، تاآینده ای نا معلوم، بازار آنها، در همه مایحتاج شویم وآنها را با قیمتهایی وارد کنیم که آنها برای کالاها وخدمات خود و منابع ما تعیین می کنند. اما اگر رژیم مانند لیبی تسلیم شود و یا ایرانیان این حکومت را برکنار کنند و حکومتی آزاد با مشخصاتی پسندیده برپا کنند ، دیگر بهانه ای برای حمله به ایران نمی ماند . بدین خاطر از زمانی که پرونده ی ایران در سازمان انرژی اتمی و اخیرا در شورای امنیت مطرح شده است ، پله پله شرایط را برای ایران دشوارتر کرده و افکار عمومی را بر ضد ما بسیج و هر چند وقت یکبار بیانیه و یا قطعنامه ای در تشدید فشارها بر ایران صادر نموده اند . ولی در بین هر یک از این مراحل مرتبا صحبت از ادامه ی دیپلماسی و امید به حل مسئله از طریق سیاسی در میان بوده است . همین چند روز را توجه کنید که در حالی که چند روز بیشتر به پایان مهلت یکماهه نمانده است ، این چنین وانمود شده است که جلسه ای که در پشت درهای بسته در مسکو در خصوص چگونه برخورد کردن با ایران تشکیل شد بی نتیجه بوده است. در حالیکه روایتهای ضد و نقیض از آنچه در آنجا گذشت حکایت دیگری دارند. روایت غالب این بود که بعلت مخالفت چین و شوروی نتوانسته اند تصمیم بگیرند. از طرفی آمریکا می گوید از اول هم قرار نبود به نتیجه مشخص برسند . آن دیگری می گوید آن چنان هم بی نتیجه نبود و یکی دیگر می گوید بعد از گزارش البرادعی تصمیم گرفته می شود . سئوال این است که اگر قرار نبود نتیجه ی مشخص داشته باشد چرا تشکیل شد و چرا نمایند ه ی آمریکا پس از جلسه می گوید حرفی برای گفتن ندارد ؟ چنین استنباط می شود که جلسه بی نتیجه هم نبوده و احتمالا تصمیم همان است که گفته اند چگونگی برخورد با ایران به گزارش البرادعی بستگی دارد که چند روز دیگر درست در پایان مهلت یک ماهه ارائه می گردد . لذا تصمیم گرفته شده ، ولی تا آن زمان اعلام نمی شود. چرا که می خواهند فرصت تسلیم را هم از رژیم ایران بگیرند و با دعوت از ایرانیها به مسکو چند روزی هم آنها را با بحثهای جدید مشغول دارند تا این فرصت چند روزه هم به پایان برسد تا قطعنامه ی مناسب بر ضد ایران تصویب شود و این مرحله را هم با موفقیت به پایان برسانند . جنب و جوش های سیاسی این چند روز هم گویای این موضوع است که هماهنگی های لازم دارد در بین سران تصمیم گیرنده به عمل می آید . دیدار رئیس جمهور چین از آمریکا و بعد از آن از عربستان ، گفتگوی صدر اعظم آلمان با رئیس جمهور روسیه ، سفر شیراک به مصر ، همه گویای این واقعیت می باشد که توطئه ای بزرگ بر ضد ملت ایران در جریان است. و بر ایرانیان است که برای نجات خود چاره ای بیند یشند . حتی اگر میزان صحت همه ی این حدس و گمان ها که در باره ی حمله به ایران در سطح جهان مطرح گردیده است به اندازه ی یک درصد هم باشد، هیچ عاقلی ضرورت برکناری رژیم نادان حاکم بر ایران را که مدت هاست ایرانیان را در برزخ مرگ و زندگی نگه داشته است مورد شک قرارنمیدهد . لذا همه ی ایرانیان دلسوز را به توجه به مطالبی که در این وبلاگ عنوان کرده ام دعوت می نمایم . و باز اعلام می کنم که وقت ضیق است و فرصت کوتاه . http://aznegahema.blogspot.com/ - roozyaznov@yahoo.com
سهشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۵
خون آمریکایی و سر نوشت انقلاب ایران
اخیرا آمریکا اعلام کرده است که چون در عراق خون داده است پس حق اظهار نظر در ترکیب دولت آینده ی آن کشور را دارد . حال جای دارد سعی کنیم برای سئوالات زیر پاسخ بیابیم و ببینیم چه باید کرد تا ما دچار سرنوشت عراق کنونی نشویم . چرا با وجود گذشت چند ماه از انتخابات عراق دولت آن کشور تشکیل نمی شود؟ اگر قرار است در آنجا دموکراسی برقرار شود چرا راه کارهای معمول دموکراتیک بر اساس انتخابات عمومی در عراق کار برد خود را نشان نمی دهد؟ آیا مشخص است که چه کسانی بر عراق حکومت می کنند؟ آیا گروههای سیاسی عراقی هستند که سرنوشت آن کشور را رقم می زنند؟ عاملین اقدامات تروریستی و کشتارهای روزانه ی مردم عراق کیانند؟ حتی اگر کسانی در این مورد که آنچه در عراق می گذرد خارج از کنترل آمریکائیها و متحد او انگلستان نمی باشد پیش از این شک داشتند، با شنیدن این ادعای آمریکا باید شک آنها بر طرف شده باشد. آیا هنوز هم کسی هست که تصور کند آمریکائیها همه ی این لشکر کشیها را انجام داده اند که حکومت عراق را بدست منتخبین ملت عراق بدهند؟ اصولا اگر امریکا برای ملت عراق ارزشی قائل بود و آنان را صاحب حق میدانست و ملت عراق را ملتی میدانست که بتواند حق خود را بدست آورد، ننگ لشکر کشی به آن کشور را با وجود مخالفتهای داخلی و بین المللی قبول می کرد؟ آیا برای ملت عراق جنگیدن با صدامیان راحت تر بود یا با ارتش های آمریکا و انگلیس و دیگران. واضح است که ملتی که عرضه ی رها کردن خود از دست یک حکومت اقلیت را ندارد. نمی تواند خود را از شر ابر قدرتهای جهانی نیز رها کند. و آمریکا نیز هرگز تا به رسیدن به مقاصد خود در عراق به چیز دیگری نمی اندیشد. فقط چیزی که برای آنها اهمیت دارد روش کار در عراق است بگونه ای که افکار عمومی آمریکا و جهان بهانه ی مستقیم و روشنی برای مخالفت صریح با اقدامات آنها در عراق ایجاد نکند.لذا بجای اینکه بیاید مستقیما حکومت دست نشانده ی خود را در آنجا مستقر کند، تمام اشکال راه کارهای بقول خودشان دموکراتیک را بصورت صوری بمورد اجرا می گذارد و زمانیکه نتیجه ی این اقدامات برای آنها رضایت بخش نباشد از همان برگ برنده ی خود که زور و سلطه هست استفاده می کنند آنهم نه اعمال مستقیم آن بلکه غیر مستقیم و بقول خودشان عاقلانه . آنقدر قتل و غارت و ویرانی بدست عوامل خود چه بشکل تروریست و چه به اسم مبارزه با تروریسم انجام می دهند تا مخالفین خود را از سر راه بر دارند و یا آنانرا بی اثر نمایند. و حتی آنها را در خدمت خود بگیرند. در حال حاضر آمریکا در عراق قادر به انجام هر کاری می باشد. می تواند هر کس را می خواهد بکشد و قتل ها را به گردن تروریستها بگذارد ، می توان هر جا رامنفجر نماید و آنرا به گردن تروریستها بیندازد. و هیچکسی هم نمی داند این تروریستها کیانند. و از کجا حمایت می شوند. حتی اگر اینگونه اعمال بدست کسانی مثلا ایرانیان نیز انجام شود باحتمال بسیار زیاد آنها در جریان هستند و شاید خود شان موجبات آنرا فراهم کرده باشند. همان طور که فعالیتهای اتمی را در جریان هستند و هر گاه مصلحت بدانند جزئیاتی از آن را افشا می کنند .کیست که نداند اگر بنابر دعوا و جنگ باشد کسی برنده می شود که قدرت جنگی بیشتری داشته باشد و از امکانات بهتری برخوردار باشد . و فقط احمق ها هستند که با قوی تر از خود از راه زور در می افتند. شاید کسانی باشند که بگویند آمریکا را نباید چنان غولی پنداشت که کسی جرات هیچ اقدامی در برابر او نداشته باشد.البته راه مقابله با هرگونه تلاش مفسده جویانه در دنیا فقط مبارزه ی نظامی نیست . امروزه افکار عمومی جهانی حرف اول را میزند. ولی همه قبول دارند که از نظر نظامی فعلا آمریکا از همه قویتر است. و برای همین هم هست که سعی کرده است زمینه ی نظامی گری را در دنیا تقویت کند. تقویت نظامی گری در دنیا حاکمین آمریکا را به تمامی مقاصد خود می رساند. چه از نظر خوی سلطه جویانه ی خود و چه از نظر کسب ثروت بی حد و مرز برای حاکمین و چه از نظر تقویت اقتصاد مملکتشان برای راضی نگاه داشتن ملت های خود جهت کسب رای آنها برای ادامه ی حکومت. اهداف حاکمین فعلی ابر قدرتهایی مثل آمریکا جز اینها نیست و شعارهای دیگر فقط در خدمت اینگونه اهداف هستند. و علت موفقیت آنها در نیل به اینگونه اهداف این است که لا اقل آنقدر عقل دارند که مغزهای متفکر و افراد هوشمند کشور خود و کشورهای دیگر را به خدمت اهداف خود بگیرند و چنین کرده اند. و با سازماندهی مناسب و تصحیح روش های خود این مسیر را ادامه می دهند. برای متوجه شدن از این موضوع کافیست رفتار آمریکائیها را در قبال انقلاب ایران طی 27 سال گذشته مورد مطالعه قرار دهیم . حتی اگر بعضی نظریه ها مبنی بر هدایت انقلاب ایران بدست ابر قدرتها را هم نپذیریم. آنچه پس از انقلاب گذشت نشاندهنده ی عملکرد دقیق آنها در قبال ما و ضعف تاکتیکهای ما در برابر آنها بوده است. مگر ما مدعی نبودیم که توانستیم حکومت دست نشانده ی آمریکا را بر کنار و اداره ی مملکت خود را با شعار نه غربی نه شرقی بعهده بگیریم ؟ ولی اگر درست به آنچه گذشت نگاه کنیم ، می بینیم که چگونه براثر توطئه ها و وسوسه های غربی و شرقی ( البته اکنون مشخص شده است که سرویسهای مخفی شرقی هم از سالها قبل از سقوط شرق تحت تاثیر غرب قرار داشته اند ) خود ما موجب سر در گمی خود در کوره راههای چپ و راست شدیم و بجای استفاده از عقل و درایت خود و ادامه ی روند اتحاد ملی موجبات حذف همدیگر و فرار مغزهای متفکر از مملکت و سپردن اداره ی مملکت به گروهی شده ایم که به آسانی مورد سوء استفاده ی ابر قدرتها قرار می گیرند. آمریکائیها با دقت هر چه بیشتر با استفاده از انقلاب ایران زمینه ی نظامی گری را که بعد از جنگ ویتنام از بین رفته بود دوباره احیا کردند تا سلطه ی خود بر جهان را ادامه دهند. و ما نیز به سادگی در دامهای متعدد آنها گرفتار شدیم . تا انجا که من بخاطر دارم بازداشت تعدادی تبعه ی انگلیسی به اتهام جاسوسی،وآزاد کردن آنها با اعلام اینکه اشتباه صورت گرفته بود،بعد از بهره گیری لازم انگلیسیها ار موضوع. و گروگان گیری در سفارت آمریکا و حمله به گروههایی از خارجیان در ایران، از جمله اقداماتی بودند که با توطئه های بیگانه و بنام اعمال انقلابی در ایران صورت گرفت تا بهانه ی لازم برای اقدامات خصمانه بر علیه ما را ایجاد کنند. تسخیر سفارت آمریکا در ایران و به گروگان گرفتن دیپلماتهای آمریکائی مهمترین زمینه ساز ایجاد روحیه ی نظامی گری در جامعه ی امریکائی پس از جنگ ویتنام گردید. و سپس با معاملات پنهانی بین حکومت ایران و آمریکا و ایجاد گروههای تروریست در جهان بنام اسلام و ایجاد حادثه ی یازده سپتامبر دست آمریکا را برای هر گونه اقدام نظامی در جهان باز کرد. و چقدر سخت است که بخواهیم قبول کنیم. افرادی همچون آقای خمینی با داشتن اطرافیانی همچون خامنه ای و رفسنجانی آتش بیار این معرکه شدند.آری شعاردموکراسی خواهی آمریکا چیزی جز وسیله ای برای گول زدن افکار عمومی نیست . همانطور که همین اکنون در عراق اجازه نمی دهند دولتی برخاسته از رای مردم آن مملکت ، حتی رائی که در زیر سر نیزه ی آمریکایی کسب شده است. شکل بگیرد. درست عین همین اتفاق به شکلی دیگر در ایران اتفاق افتاد و آن برکناری اولین رئیس جمهورمنتخب ملت بود که موجب نا امید کردن ملت ایران از انتخاب آزاد خود شد. مدارکی که بعدها رو شد مشخص کرد که چگونه معاملات پنهانی حکومتیان غیر منتخب با بیگانه و وسوسه های خناسان چنین نتیجه ای بهمراه داشت. آنقدر کسانی مثل بهشتی ، خامنه ای، رفسنجانی و غیره ، بر ضد بنی صدر در گوش خمینی خواندند تا او راکه خود هم گرایشی سلطه گرایانه داشت و هم شدت بیماریها عقل را از او گرفته بود راضی به بر کناری او کردند و با عوامل خود که موفق به کسب اکثریت در اولین مجلس شده بودند برنامه ی خود را عملی کردند. قبل از آن در زمان انتخابات مجلس زمانیکه آقای بنی صدر از مردم خواست مجلسی انتخاب کنند که در اداره ی امور مملکت با رئیس جمهور هماهنگ باشد. همین آقایان با استفاده از هر مجلس و محفل و منبر و رادیو تلویزیون جنجال بپا کردند که بنی صدر می خواهد با هماهنگ کردن مجلس با خود دیکتاتوری ایجاد کند. و چنان جوی ایجاد کردند که مردم متوجه نشدند که هماهنگی مجلس با رئیس جمهور یعنی چه . و با استفاده از غفلت مردم و کوتاهی بسیاری از سیاستمداران ، دسیسه های آمریکایی انگلیسی کارساز شد و همانگونه که افرادی امثال امیرکبیر و مصدق از صحنه ی سیاسی ایران حذف شدند ، بنی صدر و امثال او هم از صحنه ی سیاست ایران بعد از انقلاب حذف شدند تا زمینه ی عملی شدن برنامه های آمریکا بدست زورپرستان و نادانان حاکم برایران بوجود آید.
آری ما در زمان انقلاب به بهترین سلاح روز مجهز بودیم و آن گل بود که بر تفنگ پیروز شد. ولی بلافاصله پس از پیروزی تفنگ دست گرفتیم . شاید بهتر می توان گفت دستمان دادند. ابتدا بصورت اسباب بازی . ولی بعد بازی با آنرا شیرین یافتیم و آنرا سلاح خود کردیم. درست بخاطر دارم که در روز 21 بهمن سال 57 قبل از آنکه ارتش اعلام بی طرفی کند یکی از عوامل رژیم را در جایی دیدم که سر دستگی گروهی اوباش را بعهده داشت و بطرف اسلحه خانه ی پادگانی هجوم می بردند و مردم عادی هم بدنبال آنها . هر چه فریاد زده شد اینها دیگر مال ملت است به آن دست نزنید گوش شنوایی نبود و زمانی که دیدیم دارند همه را به سرقت می برند ، به دوستان گفتیم هر چند تا می توانید بردارید که به دست اینها نیافتد. ولی آنها با سازماندهی حرکت می کردند و زمانی که ما می خواستیم از محل خارج شویم . جلو ما را گرفتند و همه اسلحه ها را ضبط کردند. یعنی اسلحه ها را از دست هر کس که از خودشان نبود می گرفتند . و احتمالا حمله به بیشتر پادگانها به همین شکل صورت گرفت . ابتدا فکر کردم رژیم می خواهد طرفداران چماقدار خود را به اسلحه مسلح کند که با مردم بجنگند ولی اینچنین نبود و فکر می کنم این دستور جدیدی بود که در هماهنگی با آمریکائیها به نیروهای اطلاعات و ضد اطلاعات رژیم داده بودند. چون متوجه شده بودند که ارتش آنزمان ارتشی نبودکه در مقابل انقلاب بایستد و با اسلحه ی خود بطرف گل شلیک کند و اگر چند صباحی صبر می کردند تمام پادگانها در دست فرماندهان مردمی از خود نظامیان قرار می گرفت. و چنین ارتشی بهترین پشتیبان انقلاب می شد . ولی می خواستند این ارتش را متلاشی و خلع سلاح کنند و سلاح را در دست گروههای اوباشی قرار دهند که خود کنترل می کردند و بسیاری از همین افراد جذب آنچه کمیته های انقلاب نام گرفت گردیدند . و ماندند که آن کنند که می بایست می شد. البته در کمیته های انقلاب بسیاری از انقلابیون مخلص و مردم ساده هم بودند ولی در طول زمان انقلابیون مخلص که شرایط حاکم برخود را سالم نمی دیدند از آنها کناره گیری کردند و زمینه برای فرصت طلبان موجود فراهم گردید . و بعضی ها با ساختن دشمنان قلابی برای انقلاب و با سازماندهی توطئه های قلابی و سپس با لو دادن آنها به آخوندهای ساده دلی که در راس کمیته ها قرار گرفته بودند برای خود منزلت کسب کردند و موجبات ارتقاء خود به بالاترین مقامها را فراهم و سپس دستور ات وارده از سازمانهای اجنبی را اجرا می کردند. و این شد که مدافعین انقلاب گل بدست اسلحه بدست شدند و از آن پس دیگر اسلحه بود که تکلیف تعیین می کرد. و فریاد های مخلصین روشنفکر هم دیگر بگوش مغرورین حاکم شده نمی رسید و شد آنچه شد . با کنارزدن تدریجی مخلصین انقلابی و روشنفکران، و با نفوذ عوامل بیگانه در بالاترین سطوح، زمینه را برای حاکمیت گروهی خشک سر و نادان فراهم کردند که به راحتی در دامهای گسترده شده از طرف آمریکا و امثال او افتادند. و از آن پس شمشیر آمریکایی از آستین قبای آخوند ایرانی در می آید که ملت خود را بیگانه و غیر خودی بداند. هر صدای مخلصانه ای را در گلو خفه کند و سیاستهای عجیب و غریبی در مملکت پیاده شود که معلوم نیست از کجا سرچشمه گرفته اند. و این شد که روز بروز ملت نسبت به حاکمیت بیگانه تر شد و حالا دیگر در غیاب ملت و روشنفکران واقعی همان فرصت طلبان تعیین تکلیف می کنند و حالا مفهوم این گفته که امریکا و رژیم دو لبه ی یک قیچی هستند را بخوبی درک می کنیم . حالا آمریکا دارد میوه ی آنچه قبلا کاشته شده را می چیند. اگر توانسته است افغانستان و عراق را اشغال کند. اگر توانسته است با استفاده از قدرت نظامی خود همه را با خود هماهنگ نماید. بخاطر همین ایجاد زمینه ی نظامی گری در جهان بوده است. و اکنون نوبت ایران است که نه فقط عقده های خود را خالی کنند ، بلکه سلطه ی خود و منافع اقتصادی سالیان دراز خود را با از پا در آوردن ایران تضمین کنند.
آری اکنون برای آمریکا جز تسلیم ایران و آنهم جز تسلیم خفت بار پس از ویرانی کامل کلیه ی زیر ساختهای اقتصادی و کشتار بسیاری از ایرانیان هدفی نیست. منافع گروه حاکم بر آمریکا فعلا این است و اگر صحبت از مذاکرات و چانه زدنهای بین المللی و انواع شل کن سفت کنها هست فقط برای ایجاد زمینه ی کامل این اقدام است. وهر گاه چنین اتفاقی بیافتد که خواه ناخواه خونهایی نیز از آمریکائیان ریخته خواهد شد ، در اینجا نیز مانند عراق خواهند گفت ماخون داده ایم و لذا حق ماست که حکومت تعیین کنیم . پس اگر کسانی هم دل خوش کرده اند که با حمله ی آمریکا از دست رژ یم فعلی ایران رها می شوند و احیانا می توانند به جائی برسند. باید بدانند که به این ساده گیها نیست. حتی اگر تا آنزمان زنده بمانند و بدست سربازان آمریکایی کشف حجاب کامل نشوند ، تنها اگر بتوانند نوکری بدون قید و شرط آمریکا را قبول کنند قادر به زندگی در ایران خواهند بود. آنهم زندگی که بمراتب بدتر از زندگی در عراق امروز خواهد بود. حاکمین فعلی ایران هم بدانند که در آنصورت سرنوشتی بهتر از صدام حسین پیدا نخواهند کرد . و حامیان این حکومت نیز از همین اکنون زندانهای ابو قریب و قبرستانهای شلوغ فعلی عراق را برای خود مجسم کنند. انجام مانورهای نظامی در خلیج فارس هم دیگر کارآیی ندارد. آمریکائیها مجبور هم نیستند که در خلیج فارس بمانند. آنها زمانیکه یک اجماع جهانی بر علیه ما ایجاد کنند. براحتی می توانند داخل خلیج فارس را نیز به عوامل خود بسپارند و با استقرار نیروهای خود در خارج از خلیج از همانجاها شما را فلج نمایند و مملکت را ویران کنند.
مردم ایران بدانند که ادامه ی روند فعلی حاصلی جز آنچه گفته شد ندارد. به امیدهای واهی مانند حمایت قدرتهای شرقی ویا مذاکراتی که بعد از اتمام مراحل مختلف آماده سازی زمینه ی اقدام نهایی ، نوید آنرا می دهند ننشیند. فقط یک راه نجات برای ایرانیان وجود دارد و آن شکستن جو بین المللی موجود بر علیه خود است و آنهم جز از راه اثبات برائت از گروه حاکم حاصل نمی شود. برای رسیدن به این هدف راهی جز برگشت به اصل انقلاب 57 نمی بینم تا با ایجاد جنبش همگانی برای برکناری حکومت فعلی و برقراری حکومتی دانا، و با درس گرفتن از تجربه ای که هنوز فراموش نشده راه خود را از بیراهه جدا و مملکت خود را از شر اهریمنان زمانه نجات دهیم . آری هنوز هم سلاح گل در دنیا کاربرد دارد.
کسانی از این مملکت هستند که در طول تمام این دوران با دقت زیاد نظاره گر این اتفاقات زیان بار بوده اند و تنها خون دل خوردند ولی حرفهای آنها بگوش ملت نرسید یعنی نگذاشتند برسد. یکی از کسانیکه تجربه ی این سالها را با دید علمی مورد بررسی قرار داده است و خود قربانی توطئه هایی شد که شرح دادم ، آقای ابوالحسن بنی صدر است. و چه بسیار نادرند اینگونه افراد و چقدر ما ایرانیان بدبختیم که از وجود اینگونه افراد بی بهره می شویم. بیش از هر چیز خواندن نوشته های این مرد را به همه توصیه می کنم . و مخصوصا از سواد داران و نخبگان مخلص جامعه تقاضا دارم به آنچه وی گفته و نوشته است توجه بیشتری بنمایند و اگر ایده های او را نیز قابل نقد می دانند لااقل به نقد بکشند، بهمان روش بحث آزاد او. چرا که کسی را ندیده ام که مثل او تجربه های قبل و بعد از انقلاب را با دقت فراوان به رشته ی تحریردر آورده باشد و فکر می کنم اگر همه چنین کنند و به خصومتهای دیرینه اهمیت ندهند با من موافق خواهند شد که بهترین راه ما میتواند همان باشد که در طرح 12 ماده ای نجات ایران بر شمردم.من در مقام یک معلم ساده که در طول همه این 27 سال خون دل خورده ام با وجود گرفتاریهای روز مره ای که هر ایرانی با آن دست و پنجه نرم می کند . مدتی است راه وبلاگ نویسی را بصورت بسیار غیر حرفه ای یاد گرفته ام و نظراتم را بشکلی تقریبا ساده در مورد خطراتی که در پیش روی مان هست بیان کرده ام به امید اینکه بتوانم بخشی از قصور گذشته و حال خود را در مقابل سرنوشت خود و فرزندان خود و افراد جامعه جبران نمایم امیدوارم مورد توجه قرار گیرد. چنانچه این مطالب مورد توجه افراد موثر در جامعه ی ایرانی قرار بگیرد و نظر خود را ابراز نمایند می توان با اعلان برنامه ، وسائل گفتگو و هماهنگی در بین گروههای اجتماعی را فراهم نمود . به امید آنروز. roozyaznov@yahoo.com
دوشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۵
ماهی تشنه- ماهی سیراب-و ماهیگیران فرصت شناس
در اولین روزهای فروردین مقاله ای تحت عنوان ماهیان تشنه ! نقدی بی پروا از گنجی و شیدائیان گنجی، از آقای داریوش سجادی را خواندم و آن را قابل نقد یافتم. نه از آنجهت که ایشان از گنجی انتقاد کرده است بلکه از آن جهت که نقد او بیشتر از آنکه گنجی را نقد کند ، بی پروا مردم ایران را نقد کرده است. و باز هم نه از آن جهت که مردم ایران غیر قابل نقد باشند، بلکه از آن جهت که این گونه نقد که نگاهی ناامیدانه به این مردم و تغییر ناپذیری آنها دارد توسط کسی انجام می گیرد که کارش به نوعی آموزش مردم است چه به عنوان یک نویسنده و چه به عنوان مجری برنامه های تلویزیونی که هدفی جز آموزش نباید داشته باشد. من به عنوان یک معلم چندین ساله می توانم بگویم که اگر یک معلم امیدی به یادگیری محصلین خود نداشته باشد و بدتر از آن این ناامیدی را به محصلین هم منتقل کند دیگر نمی تواند معلم باشد و وجودش به عنوان یک معلم تقریبا بی حاصل خواهد بود .
چون در آن روز قصد سفر به شهرهای کوچک و دهاتی که پرورشگاه همین مردم است که به قول آقای سجادی در طول شش هزار سال تغییری نکرده اند داشتم، تصمیم گرفتم بعد از سفرنقد خود را بنویسم . البته من هم از بد روزگار اشخاصی مثل آقای سجادی را فقط از طریق خواندن اتفاقی بعضی از مقالات ایشان و تماشای یکی از مصاحبه های تلویزیونی اش می شناسم و هدف از این نقد ، نقد ایشان نیست بلکه هدف نقد فردی است در موقعیت ایشان . با توجه به اینکه در دهاتی که من رفتم آثاری از ابزار تمدن امروزی مثل اینترنت و ماهواره نبود ، این چند روز را سعی کردم به جای خواندن مقالات و گوش دادن به گفته ها و اخبار فقط به مردم و طبیعت نگاه کنم و روی آنها و تغییرات احتمالی در آنها تمرکز کنم . حالا که برگشته ام و نگاهی به صفحات اینترنتی کرد م دیدم دیگرانی هم نقدهایی بر مطالب ایشان نوشته اند ، هر یک از زاویه ا ی متفاوت . و باز آزرده شدم که چرا ما عادت کرده ایم نقد یکدیگر را که باید با هدف تکمیل نظرات همدیگر باشد، آغشته به کلماتی می کنیم که بوی نامهربانی می دهد . آن هم در زمانی که ما به مهرورزیدن به یکدیگر نیاز داریم . عقیده دارم که به عنوان انسان حتی دشمنان یکدیگر هم قبل از اینکه کارشان به دعوا و زد و خورد بکشد، باید مجادلات و مرافعات و مذاکراتشان در خور انسانیت و آری از کلمات رنجش آور باشد تا پیش از آنکه به احساسات میدان عمل بدهیم ، سعی کنیم با استفاده از عقل و علم اختلافات را رفع کنیم . و باید قبول کنیم که هیچ یک از ما عقل کل نیستیم ولی هر کدام ذرات کوچکی از حقایق را درک کرده ایم و زمانی می توانیم به طرف کمال برویم که این حقایق را از همدیگر یاد بگیریم و به دیگران هم یاد بدهیم تا در سایه ی درک حقایق مسیر تکامل خود را طی کنیم و اگر چنین می کردیم و می کردند حالا مجبور نبودیم بگوییم که در طول شش هزار سال تغییر نکرده ایم.آری در اینکه بگوییم تغییری نکرده ایم حقیقتی نهفته است ولی نه اینکه هیچ تغییری نکرده باشیم، بلکه به اندازه ی کافی تغییر نکرده ایم . ولی افرادی که به گونه ای نقش آموزشی در جامعه بازی می کنند و در گفته ها و نوشته های خود مردم را مورد خطاب قرار می دهند باید به این فکر کنند که چرا مردم به اندازه ی کافی تغییر نکرده اند . آیا نمی شود مردم را تغییر داد و اصولا تغییرات مورد نظرما در مردم چگونه باید جلوه گر شود . شاید تغییراتی صورت گرفته ولی زمینه ی بروز وجود ندارد . در این چند روز مسافرتم سعی کردم به این موضوع ها بیشتر توجه کنم در دهات و شهرستانهای کوچکی که من در این چند روز مسافرت کردم یعنی جایی که من و امثال من از آنجا برخاسته ایم فرهنگی حاکم بوده و هست که زندگی اغلب ما ایرانیان متاثر از همین فرهنگها می باشد .باید بگویم که تغییر صورت گرفته است و هر جا زمینه ای وجود داشته بسیار زیاد هم تغییر کرده است . همانطور که من و امثال آقای سجادی هم تغییر کرده ایم. آقای سجادی می توانند به سیر تحولات در افکار خود از بدو زندگی تا کنون مراجعه کنند که بنده از آن بی خبرم ولی زمانی که خودم و افراد مثل خودم را با آنچه قبلا بوده ایم مقایسه می کنم ، تغییرات عمده ای می بینم . تغییراتی که در نسل قبل از ما به این وضوح دیده نشده و نسل بعد از ماهم که در بعضی جهات کاملا با ما متفاوتند . و شاید بتوان گفت که شخصیتهایی مثل صمد و عین الله و باقر زاده که به عنوان نمونه ی ایرانیان از آنها نام برده اند مربوط به نسل قبل از ما هستند. باید به ایشان عرض کنم که بله حتما تا کنون تغییرات زیادی انجام شده و حالا با امکانات امروزی بسیار ممکن می باشد که حتی در طول یک هفته تغییراتی بتوان در مردم ایجاد کرد که در طول شش هزار سال نشده باشد . همین مردم ساده ی ایران فعلی را هم که نگاه می کنی ، بسیار مستعد تغییرات بزرگند و این را به تجربه در صحبت هایم با همین مردم متوجه شدم . باید ببینیم چه چیز مردم را آنطور که اشخاصی مثل آقای سجادی می خواهند تغییر می دهد . آیا اقداماتی از جمله آنچه آقای گنجی کرد موثر است ؟ آیا نوشتن مانیفست و گفته های دیگر ایشان و اعتصاب غذای ایشان بدون تاثیر است ؟ اگرچنین است پس چه چیز موثر است ؟ زمانی که یک صحبت دو سه دقیقه ای می تواند نظر و رای افرادی را تغییر دهد ، چگونه می شود اینگونه اقدامات بی تاثیر باشد . مهمترین علت کندی تغیییرات در جوامعی مثل جامعه ی ما سانسور است . و چه چیز بهتر از اقدام آقای گنجی می تواند سانسور را بشکند ؟ و شما آقای سجادی وظیفه دارید که در راه شکستن این سانسور کوشا تر باشید و بسیار امیدوارانه تر با مردم صحبت کنید. این وظیفه ی افرادی مثل ایشان است که مردم را امیدوار کنند به تغییرات ولی متاسفانه ایشان در نوشته هایشان که پیرامون آقای گنجی انتشار داده اند سعی نمی کنند این امیدواری را تقویت کنند و گاهی به عکس عمل می کنند . در اینجا مایلم به بعضی از مطالب اشاراتی داشته باشم.
نوشته اند که مردم ایران همیشه می دانسته اند که چه نمی خواهند ولی نمی دانند که چه می خواهند . و مثالهایی از دوران مشروطه ، انقلاب اخیر ، انتخابات 76 و غیر آوردند . من می خواهم عرض کنم که این گفته ها همه ی حقیقت نیست . مردم اگر استبداد نمی خواهند ، حکومت غیر استبدادی می خواهند چون می دانند بهتر است. اگر با جمهوری اسلامی موافق شدند برای این بود که بنا بر باور آنها جمهوری اسلامی یعنی عین عدالت . اگر در انتخابات 76 خاتمی را انتخاب کردند برای این بود که خاتمی شعار آزادی ، قانون و مردمسالاری می داد . خوب در تمام دنیا آنجا که مدعی آزادی و انتخاب مردم هستند هم مردم بر اساس شعارها رای می دهند و کمتر در جزئیات این که چگونه این شعارها جامه ی عمل می پوشند کاوش می کنند .
و اغلب فقط بر اساس تجربه ای که از رژیم ها و یا احزاب و عملکرد آنها دارند تصمیم می گیرند. مشکل همیشگی مردم ایران وجود جو اختناق و سانسور و نداشتن حق انتخاب بوده است که نتوانسته اند خود را نجات بدهند و مملکت را مستعد تغییرات اساسی نمایند . هر جا و هرزمان که سانسور کمتر بوده و اطلاع رسانی بیشتر ، تصمیم مردم بهتر بوده است . در انتخابات اخیر هم ، تجربه ی گذشته به مردم آموخت که در انتخابات شرکت نکنند ولی حکومت با تقلب برای شخص مورد نظرش رای ساخت . حالا اگر من وشما هم که خود را تغییر یافته می دانیم بگوییم هفده میلیون به احمدی نژاد رای دادند ! تقصیر مردم بیچاره چیست ؟
نوشته اند نارسایی سنتی حاکم زمینه ساز آفت قهرمان پروری شده و قهرمان در چنین جامعه ای آفت جامعه است. خوب در اینجا نیز نمی توان مردم را آنقدر مقصر دانست که دیگر آنها را رها کنیم و به خاطر اینکه نکند آفت جامعه شویم اقدامی موثر انجام ندهیم.و نمی توانیم بگوییم که هر قهرمانی آفت جامعه می شود که در این صورت دیگر قهرمان نخواهد ماند . و اصلا چرا باید اقدام آقای گنجی و توجه مردم به این موضوع را قهرمان پروری نامید ؟ اگر مردم به این موضوع ها توجه می کنند نمی توانند گفت دارند قهرمان می پرورند . چرا نگوییم دارند دنبال سازماندهی خود می گردند ؟ بلی اگر مردم بخواهند تغییرات در جامعه ی خود پدید آورند احتیاج به سازماندهی دارند و این است که به هر اقدام ضد رژیمی روی خوش نشان می دهند . ولی از آنجا که دیگر اعتماد کامل به کسی نمی کنند و از طرفی هم جو سانسور مانع هماهنگی آنان می گردد ، با اقدام تنها یک فرد مثل آقای گنجی جنبش همگانی ایجاد نمی شود . و تا مردم سازمان پیدا نکنند هیچ کاری نمی توانند انجام دهند . در اینجا لازم می دانم به قسمتی از پاسخ ایشان به یکی از منتقدانشان اشاره کنم، آنجا که گفته اند نخستین رئیس جمهور ایران در پاسخ به سئوال خبرنگاری که علت فرارشان را جویا شده بود پاسخ داد "من به زودی به ایران بر می گردم چون نود درصد مردم ایران طرفدار من هستند" و خبرنگار زیرک هم مجددا پرسید " یعنی رئیس جمهور تنها از ترس ده درصد از کشور گریخته اند ؟" و اینگونه استدلالها را محیر القول نامیده اند . آیا شما نمی دانید که حتی یک درصد مردم هم اگر سازماندهی داشته باشند می توانند بر نودو نه درصد بی سازمانها غلبه کنند ؟ مگر در کودتای 28 مرداد چند درصد مردم بودند که کودتا کردند ؟ و فکر می کنید آقای بنی صدر می بایست چه جوابی می دادند ؟ آیا می بایست می گفتند این مردم قابل من را ندارند و تغییر نمی کنند و بهتر است همان دیکتاتورها بر آنها حکومت کنند ؟! بله وظیفه ی کسانی که خود را در موقعیت رهبری مردم می بینند این است که آنان را امیدوار کنند و در عین امیدواری به آنها یاد بدهند که چگونه همه باید رهبر خود بشوند و وظیفه ی رهبری را به عهده بگیرند و به اینگونه افراد دیگر قهرمان نمی گویند . شاید بتوان آنان را مصلحین جامعه نامید که جوامعی مثل ما به اینگونه مصلحین نیاز دارند . ولی از آنجا که نگاه مردم هر جامعه بیشتر به نخبگان آن جامعه است ما هم به نخبگانی نیاز داریم که مصلحین را خوب تشخیص بدهند و به آنان روی بیاورند تا عموم مردم هم زمانی که دیدند نخبگان جامعه پیرامون یک ایده ، یک مانیفست ، یک حزب و یا هر شخص و سازمانی اتفاق نظر دارند به اعتمادی که نخبگان کرده اند احترام می گزارند و طرفداری می کنند . و این می شود یک سازماندهی برای ایجاد تغییرات اساسی . اولین ایراد به جامعه ی ایرانی را باید متوجه ی نخبگان این جامعه کرد که هنوز راه یادگیری و یاددادن را خوب نیافته اند و اگر این نخبگان درست عمل می کردند شاید اولین رئیس جمهور ایران نیز مجبور به فرار نمی شد و زمانی هم که شد می توانست باز گردد .
در نوشته ی خود ، مردم و یا گروهی از آنان را خود فریب ، خود شیفته ، ضعیف البنیه، متکثرالاضلاع ، بی عمل، ستایش طلب ، هذیان گو، ترش رو، هتاک، پرده در ، مسئولیت گریز، فریب ده ، نا بالغ ، فاقد حس دوستی ، بی بهره از خرد ، تنها ، مهجور، ذوب در مرجع و بی شخصیت معرفی می کنند و همه را در زمره ی شخصیتهایی مثل صمد و عین الله و باقر زاده قرار داده اند . وظاهرا به همه هم توصیه می کنند که دل به آنها نبندند و خود را به خاطر این مردم به زحمت نیاندازند . اولا این صفات ناپسند که برشمرده اند ، می توانند در وجود هر فردی ظهور پیدا کنند و چنانچه کسی درصدد اصلاح این مفاسد بر نیاید می توانند جامعه ای را هم فرا بگیرند . و این وظیفه ی معلمین و مصلحین یک جامعه است که از بروز آنها جلوگیری کنند . شاید آن کسی هم که شخصیتهایی مثل صمد و عین الله و باقر زاده را آفریده هدفش اصلاح افراد اینچنین ، در قالب طنز بوده است . در ثانی اگر شما چنین تلقی از جامعه ی ایرانی دارید ،چه هدفی از اجرای برنامه های تلویزیونی و نوشته های خود دارید ؟ و فایده ی آن را در کجا می یابید ؟ در نوشته ی خود به گونه ای به مردم عادی ، مردم بی سواد، روشنفکران نیمه سواد و تحصیل کرده ها اشاراتی داشته اند که خواننده با یکی دو بار خواندن هم متوجه نمی شود که به علت نقص در کدام یک از این اقشار هست که امثال آقای گنجی را از هر گونه اقدامی که انعکاسش احساس نوعی خشونت بر علیه خود بشود برحذر می دارند . اصلا مگر هر اقدامی باید به خاطر کسی باشد؟ این عقیده و وجدان خود اشخاص است که آنان را وادار به برخورد با آنچه ناحق می دانند می کند .
در جایی از نوشته چنین توصیه می شود که هیچکس نباید نسخه های ملی بپیچد و مثالهایی از اشخاص مختلف می آورند که چنین کرده اند .حتی اگر سازمانهای گسترده ی سیاسی هم وجود می داشتند،نه تنها هر کس حق داشت نسخه ملی بپیچد بلکه وظیفه داشت چنین کند تا که جریان اندیشه ها برقرار شود و جامعه همواره وجدان روشنی بر وضعیت خویش ،بر مسائل و راه حلها و بر موقعیت خود در منطقه و جهان داشته باشد. اینگونه امریه ها جریان اندیشه ها را متوقف و استبداد فکری و سیاسی و ... را دائمی می کند. اگر مردم به پیشنهادات پراکنده پاسخ مثبت نمی دهند به خاطر همان عدم اعتماد است ولی تصور می شود اگر نخبگان شناخته شده در جامعه در موردی به اجماع برسند و هماهنگ گردند می توانند به اندازه ی کافی جلب نظر نمایند ولی همانطور که از قول سی سال پیش دکتر شریعتی نوشته اند درد ما بی سوادی مردم ما نیست بلکه نیم سوادی روشنفکران و تحصیل کرده ها ی ما است . از طرفی دیدیم که در دوران انقلاب هم با وجود همین دردها چون نوعی اجماع در بین همین روشنفکرها و تحصیل کرده ها بوجود آمد مردم هم پیروی کردند وآن جنبش بوجود آمد و آنچه بعد از انقلاب اتفاق افتاد و جنبش را از مسیر عدالت منحرف کرد داستانیست که در این مقوله نمی گنجد . و نتیجه ی منطقی آن هم این نیست که دیگر همه دست روی دست بگذارند و نظاره گر اوضاع جاری باشند .
در جایی می نویسند " درصدد توجیه رفتارهای ناصواب حکومت ورهبری حکومت در پاره ای از مواضع نبوده و نیستم " . آیا رفتار حکومت و رهبری حکومت فقط در پاره ای از مواضع ناصواب بوده است ؟! حکومتی که یک ملت امیدوار را ناامید کرده است گناهش بسیار بیشتر از اینهاست .
در جایی دیگر به آقای گنجی توصیه می کنند که حال که توانسته است با این گروه مردم به موانست برسد دستشان را بگیرد . این نوع توصیه ها را با این روش ، هر فرد خیر خواهی فقط به صورت خصوصی ارائه می دهد . ولی به صورت اعلام عام ، آنهم زمانی که آقای گنجی را شکست خورده اعلام می کنید و سعی می کنید او را از همه ی اقداماتش باز دارید ، دیگر این نوع توصیه ها چه معنی دارد .
می گویند گنجی پرومته نیست ، سیاوش نیست . درست می فرمایند گنجی اینها نیست ولی دوران هم دوران پرومته و سیاوش نیست . حتی اگر بخواهیم به عقب برگردیم و مقایسه ای انجام دهیم باید در نظر بگیریم که آن درصد کوچکی از مردم ایران که هنوز به خامنه ایها اعتقاد دارند آنهایی هستند که امثال خامنه ای را به اشتباه با امامان علی و حسین و رضا و صادق مقایسه می کنند . و فقط کافی هست متوجه بشوند که قضیه درست برعکس آن است . و این خامنه ای ها هستند که به جای معاویه و یزید و هارون و امین نشسته اند و امثال گنجی ها کسانی هستند که از علی و حسین و رضاو صادق درس آموخته اند . یعنی از آنچه در مورد آنها شنیده و خوانده اند . البته باید توجه کرد که امروزه دیگر دوران این شخصیتهای مذهبی هم نیست . چرا که آنان خلق شدند تا درس اخلاق بدهند . و انسان امروز اگر بخواهد از بشریتی که خلیفه الله باید گردد عقب نیافتد ، باید همه ی آن درسها را حد اکثر تا اوایل سن بلوغ جسمی یاد گرفته باشد و از آن پس به سایر علوم الهی از جمله خلاقیت بپردازد . و یکی از عوامل عقب ماندگی جامعه ی ما این است که هنوز معلمینشان نیمچه سواد دارانی هستند که درس اخلاق را هم عوضی فهمیده اند و از مذهب هم چیزی جز غسل و طهارت و ازاله ی عین نجاست نمی دانند و هر گاه به منبر می روند مردم را با همین چیزها سرگرم می کنند . فقط کافی است که مردم مذهبی هم این را متوجه شوند که مذهبی هم که آنها خود را به آن منتسب می کنند اینها نیست بلکه چیز دیگری می تواند باشد که اجازه نمی دهند آن را متوجه شوند و یکی از علل سانسور دگر اندیشان برای همین است. مردم امروزه هم دیگر احتیاج به پرومته و دیگران ندارند . فقط کافی است سانسور از بین برود ، بسیار از مسائل حل می شود و امثال آقای گنجی را هم باید سانسور شکن قلمداد کرد.
در پایان هم شعری منتسب به آقای خمینی آورده اند که او نیز خود ناامید کننده ی کبیر ملت ایران شد .
به امید روزی که حس خود باوری در همه تقویت شود و نخبگان جامعه در راه نجات آن کوشا تر گردند و زمینه ی رشد همه جانبه فراهم شود.
اشتراک در:
پستها (Atom)