جمعه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۶
آزاد اندیشی ورای دینداری،لائیسیته و سکولاریسم(راه آینده)
یافتن راه حل مشکل ایران در گرو چگونگی عملکرد مخالفین رژیم است. لکن قبل از هر چیز لازم است برخوردار از "اندیشه ی راهنما"یی باشند که بتوانند در دنیایی که زورمداران سرمایه گزاری زیادی میکنند تا در آنچه خود آنرا جنگ عقاید مینامند پیروز شوند،حرفی قابل ارائه داشته باشند. لذا مطلب قبلی با همین عنوان را با حذف قسمتهایی که اشاره به نامهای حساسیت برانگیز داشت و با اصلاحاتی عرضه میدارم تا مانع طرح موضوع و محروم از نقد و بررسی نگردد.
در بررسی علل عدم موفقیت ایرانیان در اصلاح حاکمیت و جایگزینی حکومتی صالح و مردمی، با دو عامل مهم مواجه می شویم. یکی مردم ، و دیگری گروههای سیاسی- فرهنگی فعال . آنچه مسلم است تشکیل حکومت قابل قبول در دنیای امروز، مستلزم جلب آرای عمومی می باشد. به همین دلیل است که حتی حکومت فعلی هم مدعی است که متکی بر رای اکثریت مردم است و با اتکا به تشکیلات مخوف پلیسی و سازمانهای مالی- امنیتی که از برکت درامد نفتی بوجود آورده است و با تقلبات سیاسی رایج و سوءاستفاده از اقلیتی متعصب و نا آگاه، بنام مردم و خدای مردم ، بر ضد مردم حکومت می کند. عامه ی مردم هم اگرچه اکثریت بسیار بزرگی از آنان مخالف این حکومتند، بعلت عدم برخورداری از تشکیلاتی مستقل، در درجه اول به دلیل نداشتن اندیشه ی راهنمایی که لازمه ی یک حرکت نجات بخش است و در ثانی بعلت غرق شدن در گرفتاریهای روزمره و سرخوردگی سیاسی و عدم دسترسی به اطلاعات و آگاهیهای لازم، و در نهایت بعلت فروریختگی پایه های اعتماد شان نسبت به گروههای سیاسی، تماشاگر وضعیت موجود شده اند و هر یک منتظر دیگری ، ناامیدانه سر در گریبان فرو برده اند. این نا امیدی را مخصوصا در نسل جوان با مشاهده ی آمار وحشتناک اعتیاد رایج بین آنها به وضوح میتوان دید. و چنانچه امروز چاره اندیشی نشود فردا دیر خواهد بود. در چنین موقعیتی از چنین اکثریتی نمیتوان انتظاری داشت .این وظیفه ی نخبگان جامعه هست که برای سازماندهی اکثریت مردم چاره اندیشی کنند. و مهمتر از آن باید برای رهایی گمراهان و متعصبین از پندارهای غلط فکری بکنند. مشکل نخبگان جامعه هم همان عدم هماهنگی بر اثر اختلاف سلیقه و اندیشه و عدم اعتماد به نیات و اهداف یکدیگر است. داشتن اختلاف عقیده مخصوصا در غیاب هر گونه ارتباط گفتاری، امری کاملا طبیعی است و همین امر در محضر افراط گریها منجر به عدم اعتماد میگردد. شکی وجود ندارد که همه ی افراد و گروههای فکری، نجات از وضعیت فعلی را در گرو هماهنگی بین گروهها می بینند . لیکن هیچکدام هنوز کلیدی برای گشودن این قفل مرموز پیدا نکرده اند. و هریک نسخه ای جداگانه می پیچند. هماهنگی احتیاج به یک اندیشه ی راهنمای هماهنگ کننده دارد. ولی مشکل اصلی توافق بر سر این اندیشه ی راهنماست. باید ببینیم یک اندیشه راهنما از کجا منشاء میگیرد . همه قبول داریم که منشاء افکار و عقاید و اندیشه های ما همان مغز و حافظه ی ماست که به مرور بر اثر تفکر و مطالعه و استفاده از تجارب خود و دیگران شکل میگیرد. اختلاف عقاید اگر چه می تواند با ساختار فیزیکی و توانایی بیولوژیکی خود مغز افراد هم رابطه داشته باشد ولی آموزشها و تجارب مکتسبه در طول زندگی است که افکار ما را شکل میدهد.
اگر بخواهیم سیر تحولات فکری انسانها را در طول تاریخ مورد مطالعه قرار دهیم ، و از آن دورانهای بسیار دور و اساطیری که آثار آنها هم هنوز مشهود است عبور کنیم، واز جایی شروع کنیم که برای عامه مردم هم قابل یادآوری باشد، میتوانیم به ادیانی اشاره کنیم که در مناطق مختلف جهان تشکیل دهنده ی فکر راهنمای مردم بوده اند . تقریبا سرمایه ی اصلی همه ادیان اعتقاد آنان به نوعی یا انواعی از نیروی فوق طبیعی است که بر زندگی انسانها حاکمیت داشته، وپیروی ویا عدم پیروی از این نیروها کیفیت زندگی را مشخص میکرده است. باقیمانده های این نوع نگاه همین ادیان رایج امروز مانند مسیحیت، اسلام ، یهود، بودیسم ، زردشتی و غیره هستند که هنوز افکار اکثریت بزرگی از مردم روی زمین را تحت الشعاع خود دارند. این موضوع که آیا این ادیان که معروف به ادیان الهی هستند ریشه در ماوراء طبیعت دارند و یا حاصل تفکرات و دانش مؤسسین آنهابوده است هنوز مورد بحث می باشد ، ولی آنچه مسلم است معتقدین به الهی بودن ادیان هنوز نتوانسته اند دلیل محکمه پسندی برای ادعای خود ارائه دهند.در حالیکه میشود چنین استنباط کرد که مؤسسین این ادیان از افراد صاحب اندیشه و مصلحینی بوده اند که شرایط اجتماعی زمانشان آنانرا بر آن داشته تا اندیشه ی خودرا که نتیجه ی تلفیق تجربیات گذشته با حاصل تفکرات عمیق خود بوده به آنصورت برای اصلاح امور ارائه دهند. شاید یک مؤمن واقعی به خالق، نباید فرق زیادی بین خالق و مخلوق متفکر قائل باشد. اگر از اسلام بطور نمونه مثال بیاوریم که بیشتر با سیاست و کشور داری اجین شده است، نمونه های زیادی از این طرز فکر را در بین اندیشمندان و حاملین این دین می بینیم که مثلا موضوع وحی را که دلیل الهی بودن دین دانسته شده، بطوری تفسیر می کنند که همانا برآمده از فکر و اندیشه ی محمد بوده است. و اگر در حالات و روحیات بسیاری از مدعیان دین از جمله روحانیون دقت کنیم متوجه می شویم که به همین نتیجه رسیده اند و در واقع خودشان دیگر به آن شکل اعتقاد به بدون چون و چرا بودن باورهای گذشته ی خود ندارند.ولی بنا بر مصالحی که خود در نظر دارند این حقیقت را از مردم پنهان می کنند و اجازه میدهند مردم در جهل خود بمانند. اگر به موعظه های بسیاری از آنان با دید روانشناسانه توجه شود، بقول معروف از چهره هایشان می بارد که فقط برای جلب نظر مردم حرف می زنند واعتقاد قلبی به گفته های خود ندارند. کسانی مثل این آقایان معمولا در بدو کودکی و جوانی بخاطر اعتقاد خود، همراه با تلاش در راه کسب معاشی حلال و آبرومندانه در این مسیر وارد می شوند. خیلی از آنها همین را بعنوان شغل تا آخر ادامه میدهند و معدودی از آنان رشد می کنند و مقامات ارشد روحانیت را اشغال می کنند ، که مقامی وسوسه برانگیز است و اگر هم از اشتباه اولیه خارج شوند حب مقام مانع خروج بر سیستم می شود و اگر زمانی هم به مقامات حکومتی برسند ابتدا بعنوان مصلحت که باید برای مردم جاذبیت و هیجان ایجاد کرد تا در برابر دشمن بایستند و در دام منحرفین نیافتند، کارها و گفته های خود را توجیه می کنند و بعد هم که در گیر مسائل حکومت می شوند و احیانا دستشان به جنایات آلوده می شود،خود رامجبور می بینند تا آخر خط بروند. خطری که از این نوع سیستم دین باوری متوجه مردم می شود فقط از جانب رهبران مذهبی نیست. بلکه خطر بزرگتر از طرف نادانهایی است که به اصطلاح کاتولیک تر از پاپ می شوند، آنانکه مورد سوء استفاده ی رهبران قرار می گیرند تا گاهی شنیعترین جنایات را در راه رفتن به بهشت خیالیشان مرتکب شوند. تا زمانیکه مردم از دست این نوع مذهب رها نشوند، هیچکس آرامش نخواهد داشت . از این گروه از بقول بعضی ها دینکاران که بگذریم. به گروهی دیگر از دینداران می رسیم که در عین نوعی اعتقاد به مبانی دینی خود، ضمن مطالعات و تحصیلات آکادمیک و تحقیق و تفحصات ، به انحرافات بوجود آمده در دین و خرافات و سوء استفاده ها از دین و اینکه پاره ای از احکام دین ها مربوط به دوران دیگر بوده است پی برده و سعی بر ارائه تفاسیر و برداشتهای جدید منطبق بر دوران مدرن دارند. این کوشش اگر با دقت و مبتنی بر علم روز انجام شود، کوششی است قابل تقدیر و در خور توجه. ولی باید بپذیرند که بهرحال این قرائت از دین که آنها ارائه میدهند شاید دیگر آن دین اولیه (دین به معنای راه ارائه شده توسط مؤسس آن) نباشد. که البته ضرورتی هم ندارد که چنین باشد . مثلا بااستناد به خود قرآن، موضوعی مانند قصاص و اعدام را که جزء لاینفک دین فرض شده، در حال حاضر بطور کامل منتفی می دانند و رد می کنند. با اینحال آیا میتوانیم بگوئیم این شکل از دین همان دینی است که مورد نظر محمد در آنزمان بوده است؟ بنا براین شاید بتوان گفت که این تفسیر جدید ، دیگر خود آن دین نیست . اگر هم باشد مگر چند نفر تاکنون توانسته اند اینچنین تفسیر کنند ؟ و هیچکس هم که تاکنون نتوانسته اینگونه تفاسیر را حاکم کند. پس میتوان گفت که ادیان، دیگر نه به شکل اولیه و نه با تفاسیر مدرن، عملا حضور ندارند و تعطیل شده اند. ولی میتوان گفت که افرادی از تجربه ها و تفکرات محمد که در آنزمان نسبت به افکار حاکم بر جهان آنروز مترقی تر بوده استفاده کرده و نتایج تفکرات خود و تحقیقاتشان در مورد سایر نظریه ها را هم به آن اضافه کرده تا احکامی ارائه کنند که در دنیای امروز قابل طرح باشد. و این همانست که باید وظیفه ی هر انسان متفکر قلمداد شود . و چنانچه این رویه به تعداد کافی رهرو داشته باشد و بهمین شکل متخصصین علوم مختلف در به روز رسانی قوانین و احکام حاکم بر جوامع بشری کوشش نمایند و در سطح جهانی به یک روش جاری تبدیل شود، مشکل بشریت از جهت قانونگذاری رفع می شود. لیکن چون چنین نشده و قوانین و احکام، پیوسته مورد دستبرد و سوء استفاده ی زورگویان و متعدیان به حقوق دیگران قرار گرفته، تلاش مصلحین برای یافتن راه حلی مناسب برای اداره ی امور مردم، در طول تاریخ ادامه داشته و دارد. در همین راستا، کسانی به این نتیجه رسیدند که اصولا مشکل در اصل اعتقاد مردم به خدا و دینهای الهی نهفته است. و با رد آن ، ایدئولوژیها یی مبتنی برعقل و یافته های خود از جهان هستی را ارائه و گروههای لائیک را تشکیل داده اند. و کسانی هم به این اعتقاد که از طرفی نمیتوان و یا نباید اعتقادات مذهبی مردم را نادیده گرفت و از بین برد و از طرف دیگر اعتقادات رایج که پر از انحرافات و خرافات می باشد هر گاه بر سرنوشت مردم مسلط شده است جز بدبختی وفلاکت حاصلی نداشته است، موضوع جدائی دین از حکومت را مطرح کرده اند و گروههای سکولار را تشکیل داده اند. شکی نباید داشت که مؤسسین مکتبهای لائیک و سکولار هم با حسن نیت تمام در این مسیر قدم نهاده اند و پیروان واقعی آنها هم در همین راستا حرکت می کنند. میتوان گفت که این چهار گروه ، که هر یک به شعباتی چند هم تقسیم شده اند،گروههای عمده ی دارای اندیشه راهنما هستند . وهریک طرفداران خود را در جوامع مختلف از جمله ایران دارند.
حال باید ببینیم چرا هیچیک از این تلاشها تاکنون در هیچ جا کاملا موفق نبوده و در بسیاری از موارد اصلا به موفقیتی قابل ذکر دست نیافته اند. بهتر است کشور خودمان را در نظر بگیریم که با سابقه ی تاریخی که دارد تقریبا شاهد تمام موارد فوق بوده است.
من علت اصلی شکست ایرانیان در حرکتشان بسوی ایجاد حکومتی مورد قبول را در خود عامه ی مردم می بینم و در اینکه نخبگان دوران مختلف، با اعتقادات و طرز تفکراتی که قبلا اشاره شد، نتوانسته اند فرهنگ این جامعه را بگونه ای بسازند که با پیشرفتهای جامعه ی بشری هماهنگ گردند. حالا ببینیم فرهنگسازان جامعه چگونه عمل کرده اند که نتیجه ی مطلوب در بر نداشته . آسانترین راه رهبری مردم یک جامعه راهیست که مبتنی بر عقاید و اعتقادات رایج آن مردم، از نوع خرافی و یا غیر خرافی باشد. و این همان راهیست که حکمرانان طول تاریخ کشور ما با هماهنگی رهبران مذهبی و روحانیون متعصب و منحرف پیموده اند. و باید گفت در کارشان تا آنجا که سلطه جویی بر این مردم بوده موفق بوده اند. آخرین نمونه اش وضعیت فعلی است که همان نوع روحانیون، حکومت را نیز دردست گرفته اند و یکه تاز میدان شده اند. سختی کار در رهبری یک ملت زمانیست که رهبران و نخبگان بخواهند در راه اصلاح فرهنگ حاکم بر مردم قدم بردارند. و بهمین خاطر است که تاکنون هیچیک از نخبگان چه دینداران صاحب تفاسیر مدرن و چه لائیکها و چه سکولارها تاکنون موفقیتی نداشته اند. و زورگویان و منحرفین و زیاده طلبان همیشه با سوء استفاده از خود مردم، خود را بر آنها مسلط کرده اند. البته ادبیات ما از متون پر محتوی و غنی خالی نیست ولی اغلب آنها به زبان عامه ی مردم نبوده و کسی هم فرصت نیافته محتوای آنها را برای مردم تبیین کند.
در انقلاب 57 هم رهبران و نخبگان اصلاح طلب و انقلابی همان راه آسان را برای رهبری مردم برگزیدند. و گروههای مختلف سیاسی برای جلوگیری از چند دستگی و ایجاد اتحادی قوی در مقابل حاکمیت غیر مطلوب، خود را با روحانیت هماهنگ کردند. چرا که آنها قدرت بسیج مردم را با توجه به اعتقاداتشان داشتند. ولی قبل از آنکه به فرهنگ سازی نوین پرداخته شود، سردمداران روحانیت علیرغم قول و قرارهای قبلی، به هم پیمانان خود هم خیانت کردند و راه انحراف را برگزیدند و آن شد که حالا با آن مواجهیم. واضح است که کل قضیه بهمین سادگی هم که من گفتم نیست ونبوده است. بعد دیگر قضیه که تاکنون به آن اشاره ای نکرده ام، بعد خارجی آنست.
همه میدانیم از زمانیکه غربیان منافع خود را در شرق یافتند و قدرتمندان آنها بر نقاطی از شرق تسلط پیدا کردند، همیشه تمهیدات لازم را بکار برده اند تا این تسلط را حفظ کنند. اگر چه مردم مغرب زمین موفق شدند حکومتهای خود را به نفع خود اصلاح کنند و گروههای حاکم بر آن جوامع هم، تداوم و گسترش و ترقی حاکمیت خود را در گرو جلب نظر مردمشان می بینند. لیکن در مورد چگونگی استفاده از منافع شرقی برای پیشرفت زندگی خودشان، تحولی بوجود نیامد و فقط راههای تسلط بر شرق را به موازات تحولات اجتماعی جهان، مدرنیزه کردند. آنان ادامه ی تسلط خود بر شرق را در گروعدم تحول مثبت فرهنگی شرقیان و وجود حاکمیتهای دیکتاتور می بینند . چرا که چنین حکومتهایی بآسانی قابل کنترل بوده و مورد بهره برداری آنان خواهند بود. و سعی کرده اند با نفوذ در ارکان حکومتها و گروههای مطرح در جوامع شرقی از جمله روحانیت، مقدمات ادامه ی تسلط خود را فراهم کنند. اینستکه هر گاه هم در یکی از کشورهای شرقی حرکتهای اصلاحی ایجاد شده است، از نفوذ خود استفاده کرده و با کمک نادانان داخلی، حرکت را به نفع خود منحرف کرده اند. نمونه هایی مانند قتل امیرکبیر، برکناری مصدق و منحرف کردن انقلاب 57 از همین نوع است.
حال با وجود این گونه مسائل آیا میشود به تحولات اساسی در کشور ما امیدوار بود؟
جواب البته مثبت است ولی نه آسان. باید از تجربه های گذشته آموخته باشیم که اولا فرهنگ حاکم بر مردم را مهم تلقی کنیم و منتهای کوشش باید متوجه اصلاح و ارتقای این فرهنگ شود. ثانیا نیات قدرتمندان خارجی را فراموش نکنیم و خود را در معرض سوء استفاده ی آنان قرار ندهیم. اگر مردم به آن درجه از آگاهی برسند که مورد سوء استفاده زورگویان و قدرتمندان قرار نگیرند و آزادی خود را تضمین نمایند، قاعدتا دیگر نباید نگران حاکمیت غیر دلخواه خود باشند. چرا که در صورت برخورداری از آزادی و فرهنگی متمدن، چنین احتمالی به حداقل میرسد. همچنین در دنیای امروز با شرایط بین المللی موجود چنانچه حاکمیت یک کشور برخوردار از منطق و اخلاق خوب واقتدار داخلی منبعث از اراده ی آزاد اکثریت مردم باشد،نگرانی از فشارهای خارجی هم به حداقل خواهد رسید.
پس به این نتیجه میرسیم که وظیفه ی اصلی مصلحین جامعه و مخالفین حاکمیت فعلی تمرکز در بیدار کردن مردم و نجات آنها از قیود گریبانگیر آنهاست که ریشه در خرافات و انحرافات و تقدس گرایی برآمده از دینکاران و مستبدین تاریخ دارد. در چنین شرایطی اتکا به نظرات لائیکی و سکولاری راه حل نجات مردم از دست دین کاران خرافاتی نیست. چرا که انکار اعتقادات آنها، و یا بحال خود رها کردن آن، همان نتیجه را خواهد داشت که تا کنون داشته است. و به مثابه نگهداشتن آتش زیر خاکستر است که هر آن ممکن است توسط متعصبین و یا سوء استفاده گران و فرصت طلبان، شعله ور شود. بلکه باید فعالانه با باورهای غلط روبرو شد و در اصلاح باورها کوشش نمود. و این کار باید در سطح ملی و نهایتا بین المللی انجام شود. در حال حاضر مردم با تجربه کردن حکومت به اصطلاح دینداران ومتولیان دین، تا اندازه ای به ماهیت آنها پی برده اند و در صورتیکه نخبگان آزاد اندیش درست وارد عمل شوند آمادگی دارند از فرهنگ خود خرافات زدایی کنند و مسیر جدیدی در پیش گیرند. ولی متاسفانه مردم سرخورده، و از همه چیز و همه کس نا امید شده اند . و بسیار ضروریست که اعتماد آنها به نخبگان وآزاداندیشان جامعه جلب شود. تا زمانیکه نخبگان ، هر یک آهنگی جداگانه می سرایند، مردم هم نمیتوانند به هیچیک از آنان اعتماد کنند. پس هماهنگی و همصدایی نخبگان ضرورت روز است. ولی متاسفانه روحیه ی حاکم بر آنها تاکنون چنین اجازه ای را نداده است و همه نگران اینند که اگر باز همصدا شوند و تغییراتی بوجود آورند، دوباره همان داستان انقلاب 57 تکرار شود. این مطلب را در بیانات بسیاری از آقایان میتوان شنید و ظاهرا بانوان هم به همین نتیجه رسیده اند، همانطور که بوضوح در مقاله ای تحت عنوان "جنبش زنان و جریا ن اصلاحات در ایران " توسط خانم مهناز متین آمده است:
"در جنبش زنان، اگر فمينيستهای سکولار و لائيک بر آرمانها و خواستههایشان پای نفشرند، استقلال خود را حفظ نکنند و صدايشان را به گوشها نرسانند، نخواهند توانست تأثيری در خور و نفوذی تعيين کننده بر اين جنبش بگذارند. از اين رو، برآيند کار، گرچه دستيابی به شماری از مطالبات عاجل را تسهيل مینمايد، اما اهداف درازمدت فمينيستهای لائيک و سکولار و شالودهريزی جامعهای مدنی را به مخاطره میاندازد. اگر به شور و شوق لحظهای بسنده کنيم و تجربهی چند دهه مبارزه را ناديده بگيريم، در معرض يکی از عوارض رايج حرکتهای تودهای قرار خواهيم گرفت؛ عارضهی "پوپوليسم": به بهانهی همراهی با "عامه"ی مردم و گسترش جنبش، بر هويت خود پای نفشردن؛ از انديشهی راهنمای خود درگذشتن؛ به گفتمانی غيرسکولار تن دادن؛ و تفاوتها و تمايزهای ميان گرايشهای ناهمگون و واگرا را بیرنگ کردن. اين فراشد، نه تنها موجب تقويت نيروهای آزاديخواه، برابری طلب و عدالتجو نمیشود، که صدای اصلاحطلبان "اسلامی” را در جنبش حقوق زن چيره خواهد ساخت."
این ادعایی است که هر یک از گروههای سیاسی می توانند مطرح کنند که در نهایت به سهم خواهی همگانی تبدیل و میتواند تا ابد ادامه داشته باشد. و چه بسا موجب هرج و مرج شود. همانطور که گفته شد دیگر نه ادیان مدعی الهی بودن، خود آن ادیان هستند که بعضی ها بخواهند متعصبانه به آن بچسبند، و نه مبارزه تحت عناوین لائیک و سکولاریسم حلال مشکلات جامعه ما میباشند. پس چرا تمام آزادیخواهان معتقد به ایرانی آزاد و مستقل، تحت نام<< آزاد اندیشان>> حرکتی هماهنگ در راستای آنچه گفته شد شروع ننمایند. منظور از اندیشه ی راهنما همان شناخت از دنیای اطراف خودمان است . یعنی شناخت ما نسبت به آنچه در زندگی ما میتواند موثر واقع شود ، که همانا جهان هستی و موجودات متعلق به آن است. اکنون دیگر همه ی صاحبان اندیشه قبول دارند که دنیای ما و ذرات سازنده ی آن مجموعه ایست منظم که از قوانین خاصی پیروی می کند که جزو لاینفک این موجودات هستند. هیچ عمل و عکس العملی نیست که خارج از قوانین نهفته در خود موجودات بوقوع بپیوندد.اختلاف عمده در بین صاحبان اندیشه که هر یک خود را به مکتبی جداگانه منتسب می کنند مربوط به منشا اولیه ی این جهان و خالق و ناظم آنست. حال که هیچیک پاسخ قانع کننده ای در اینمورد ندارند، اصلا چه فرق می کند که اسم آنرا چه بنامند و تصور نسبت به آن چه باشد. اصل همین است که قبول دارند هست و تابع قوانینی هست که در خود آن هست. و همه می دانند که شناخت این هستی و قوانین آن است که ما را در بهتر استفاده کردن از آن کمک می کند. و این شناخت هم جز در سایه ی آزادی اندیشه میسر نخواهد شد. پس چرا همین را اندیشه ی راهنمای خود قرار ندهیم.
در دنیای امروز با روشهای جدید آموزشی ، که دیگر برای آموزش مردم احتیاج به معجزه نمایی و خرافه بافی نیست ، باید با گذر از مراحل دین باوری، لائیک و سکولاریسم، به راهی ورای همه ی اینها ، که در عین حال شامل تجارب حاصله از همه ی آنها می شود، قدم بگذاریم و همگی آوای آزاداندیشی سردهیم . باید طرحی نو در اندازیم و بدون استفاده از واژه های خارجی که برای مردم ما نامفهوم است، مکتبی مسما به اسمی آشنا مثلا " آزاد اندیشی" پایه ریزی کرد. و فارغ از هر گونه تعصبات قبلی، ولی با استفاده از همه ی تجربیات پیشین، با عقل و خرد، با خرافه زدایی از جامعه ، راه آینده را چنان هموار کرد که نه تنها از غافله ی انسانهای رشید عقب نمانیم بلکه با برچیدن بساط هرگونه تعصب و تقدس گرایی، پیشاپیش آنها، سرمشقی برای کل بشریت رقم بزنیم. چنین اندیشه ای در صورتیکه با کمک اندیشمندان و صاحبان سخن درست تبیین شود میتواند در دنیا جای خود را باز کند و جایگزین هر گونه ایدئولوژی کهنه گردد. و علم را که دستاورد تلاش انسانها بوده است جایگزین هر گونه پندار و اعتقادات بی دلیل و ثابت نشده گرداند. لا اقل در مورد ایران خودمان میتوان با هماهنگی همدیگر همه ی امکاناتی را که فعلا جداگانه عمل می کنند و تاثیر چندانی ندارند، هماهنگ نمود و با ایجاد وسایل ارتباط جمعی مشترک ، از قبیل رادیو و تلویزیون و سایتهای اینترنتی مشترک، شروع به فرهنگ سازی مناسب نمود. بدیهی است در اینصورت ایرانیان امیدوار خواهند شد و کمکهای خود را به چنین جنبشی دریغ نخواهند داشت. انتظار میرود که تمام خیراندیشان مطرح در فضای فرهنگی –سیاسی ایران چه در داخل و چه در خارج در این مسیر پیش قدم گردند. که اگر چنین نکنند تاریخ آنانرا نخواهد بخشید. در صورت استقبال از این نظر، میتوان همه را به یک گردهمایی اینترنتی دعوت، تا از آن پس خودشان تصمیمات لازم را اتخاذ کنند. بدیهی است در صورت حصول نتیجه و آزاد کردن ایران از سیستم دیکتاتوری،گروههای هم فکر به تقویت تشکیلات خود می پردازند تا با شکل گیری تعدادی معقول از احزاب منسجم، روند دموکراسی تکمیل و احزاب با ارائه برنامه های توسعه ی همه جانبه، خود را در معرض قضاوت و انتخاب مردم قرار دهند. به امید آنروز. roozyaznov@yahoo.com
دوشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۶
آزاد اندیشی ورای دینداری،لائیسیته و سکولاریسم
مخالفین رژیم حاکم برایران منتظر معجزه ننشینند. یافتن راه حل مشکل ایران در گرو چگونگی عملکرد آنان است. بعنوان یک معلم که لااقل چهل سال از عمر خود را با دقت نظاره گر اوضاع فرهنگی- سیاسی این کشور بوده است، از همه ی فعالین فرهنگی- سیاسی خواهش میکنم کمی با حوصله و دقت به این نوشته توجه نمایند. از آنجا که میدانم خیلی ها حوصله ی خواندن مطالب طولانی را از هر کس ندارند، سعی کردم موضوعی گسترده را هر چه کوتاهتر بیان کنم که البته بدون کاستی نخواهد بود.
در بررسی علل عدم موفقیت ایرانیان در اصلاح حاکمیت و جایگزینی حکومتی صالح و مردمی، با دو عامل مهم مواجه می شویم. یکی مردم،و دیگری گروههای سیاسی- فرهنگی فعال. آنچه مسلم است تشکیل حکومت قابل قبول در دنیای امروز، مستلزم جلب آرای عمومی می باشد. به همین دلیل است که حتی حکومت فعلی هم مدعی است که متکی بر رای اکثریت مردم است و با اتکا به تشکیلات مخوف پلیسی و سازمانهای مالی- امنیتی که از برکت درامد نفتی بوجود آورده است و با تقلبات سیاسی رایج و سوءاستفاده از اقلیتی متعصب و نا آگاه، بنام مردم و خدای مردم بر ضد مردم حکومت می کند. عامه ی مردم هم اگرچه اکثریت بسیار بزرگی از آنان مخالف این حکومتند، بعلت عدم برخورداری از تشکیلاتی مستقل، در درجه اول به دلیل نداشتن اندیشه ی راهنمایی که لازمه ی یک حرکت نجات بخش است و در ثانی بعلت غرق شدن در گرفتاریهای روزمره و سرخوردگی سیاسی و عدم دسترسی به اطلاعات و آگاهیهای لازم، و در نهایت بعلت فروریختگی پایه های اعتماد شان نسبت به گروههای سیاسی، تماشاگر وضعیت موجود شده اند و هر یک منتظر دیگری ناامیدانه سر در گریبان فرو برده اند. این نا امیدی را مخصوصا در نسل جوان با مشاهده ی آمار وحشتناک اعتیاد رایج بین آنها به وضوح میتوان دید.و چنانچه امروز چاره اندیشی نشود فردا دیر خواهد بود. در چنین موقعیتی از چنین اکثریتی نمیتوان انتظاری داشت .این وظیفه ی نخبگان جامعه هست که برای سازماندهی اکثریت مردم چاره اندیشی کنند. و مهمتر از آن باید برای رهایی گمراهان و متعصبین از پندارهای غلط فکری بکنند. مشکل نخبگان جامعه هم همان عدم هماهنگی بر اثر اختلاف سلیقه و اندیشه و عدم اعتماد به نیات و اهداف یکدیگر است. داشتن اختلاف عقیده مخصوصا در غیاب هر گونه ارتباط گفتاری، امری کاملا طبیعی است و همین امر در محضر افراط گریها منجر به عدم اعتماد هم میگردد. شکی وجود ندارد که همه ی افراد و گروههای فکری، نجات از وضعیت فعلی را در گرو هماهنگی بین گروهها می بینند . لیکن هیچکدام هنوز کلیدی برای گشودن این قفل مرموز پیدا نکرده اند. و هریک نسخه ای جداگانه می پیچند. هماهنگی احتیاج به یک اندیشه ی راهنمای هماهنگ کننده دارد. ولی مشکل اصلی توافق بر سر این اندیشه ی راهنماست. باید ببینیم یک اندیشه راهنما از کجا منشاء میگیرد . همه قبول داریم که منشاء افکار و عقاید و اندیشه های ما همان مغز و حافظه ی ماست که به مرور بر اثر تفکر و مطالعه و استفاده از تجارب خود و دیگران شکل میگیرد. اختلاف عقاید اگر چه می تواند با ساختار فیزیکی و توانایی بیولوژیکی خود مغز افراد هم رابطه داشته باشد ولی آموزشها و تجارب مکتسبه در طول زندگی است که افکار ما را شکل میدهد.
اگر بخواهیم سیر تحولات فکری انسانها را در طول تاریخ مورد مطالعه قرار دهیم ،و از آن دورانهای بسیار دور و اساطیری که آثار آنها هم هنوز مشهود است عبور کنیم، واز جایی شروع کنیم که برای عامه مردم هم قابل یادآوری باشد، میتوانیم به ادیانی اشاره کنیم که در مناطق مختلف جهان تشکیل دهنده ی فکر راهنمای مردم بوده اند . تقریبا سرمایه ی اصلی همه ادیان اعتقاد آنان به نوعی یا انواعی از نیروی فوق طبیعی است که بر زندگی انسانها حاکمیت داشته، وپیروی ویا عدم پیروی از این نیروها کیفیت زندگی را مشخص میکرده است. باقیمانده های این نوع نگاه همین ادیان رایج امروز مانند مسیحیت، اسلام ، یهود، بودیسم ، زردشتی و غیره هستند که هنوز افکار اکثریت بزرگی از مردم روی زمین را تحت الشعاع خود دارند. این موضوع که آیا این ادیان که معروف به ادیان الهی هستند ریشه در ماوراء طبیعت دارند و یا حاصل تفکرات و دانش مؤسسین آنهابوده است هنوز مورد بحث می باشد. شاید یک مؤمن واقعی به خدای خالق، نباید فرق زیادی بین خالق و مخلوق متفکر قائل باشد، ولی آنچه مسلم است معتقدین به الهی بودن ادیان هنوز نتوانسته اند دلیل محکمه پسندی برای ادعای خود ارائه دهند.در حالیکه میشود چنین استنباط کرد که مؤسسین این ادیان از افراد صاحب اندیشه و مصلحینی بوده اند که شرایط اجتماعی زمانشان آنانرا بر آن داشته تا اندیشه ی خودرا که نتیجه ی تلفیق تجربیات گذشته با حاصل تفکرات عمیق خود بوده به آنصورت برای اصلاح امور ارائه دهند. اگر از اسلام بطور نمونه مثال بیاوریم که بیشتر با سیاست و کشور داری اجین شده است، نمونه های زیادی از این طرز فکر را در بین اندیشمندان و حاملین این دین می بینیم که مثلا موضوع وحی را که دلیل الهی بودن دین دانسته شده، بطوری تفسیر می کنند که همانا برآمده از فکر و اندیشه ی محمد بوده است. و اگر در حالات و روحیات بسیاری از مدعیان اصلی دین یعنی روحانیون دقت کنیم متوجه می شویم که آنانیکه از ضریب هوشی بهتری برخوردار بوده اند در نهایت به همین نتیجه رسیده اند و در واقع خودشان دیگر به آن شکل اعتقاد به بدون چون و چرا بودن باورهای گذشته ی خود ندارند.ولی بنا بر مصالحی که خود در نظر دارند این حقیقت را از مردم پنهان می کنند و اجازه میدهند مردم در جهل خود بمانند. اگر مثالی از این نوع، از آنچه خود در این زمان شاهد هستیم بیاورم شاید موضوع روشنتر شود: آقای بنی صدر در جایی میگوید چند روز پس از مراجعت از فرانسه و استقرار آقای خمینی بعنوان رهبر انقلاب در ایران ، از این موضوع که مردمی که برای دیدن او در مدرسه رفاه می آمدند بعضأ دستمال و روسری بطرف او پرتاب میکردند وکسانی هم این دستمالها را بعنوان متبرک شدن به عبای او می مالیدند و به مردم میدادند، گله کرده بوده، آقای خمینی جواب میدهد که "خوب شما بگویید نکنند!" . این نشان میدهد که اگرچه خود آقا میدانسته که اینها خرافات است ولی نمیخواسته جلوش را بگیرد . باز اگر به موعظه های کسانی مثل پاپ اعظم ویا در همین جا به موعظه های و سخنرانیهای آقایان خامنه ای و رفسنجانی با دید روانشناسانه توجه شود، بقول معروف از چهره هایشان می بارد که آنجا که حرفهای خود را به مسیح وخدا وصل می کنند، واقعا خودشان اعتقادی ندارند. فقط برای جلب نظر مردم حرف می زنند. کسانی مثل این آقایان معمولا در بدو کودکی و جوانی بخاطر اعتقاد قلبی همراه با تلاش در راه کسب معاشی حلال و آبرومندانه در این مسیر وارد می شوند. خیلی از آنها همین را بعنوان شغل تا آخر ادامه میدهند و معدودی از باهوشان رشد می کنند و مقامات ارشد روحانیت را اشغال می کنند ، که مقامی وسوسه برانگیز است و اگر هم از اشتباه اولیه خارج شوند حب مقام مانع خروج بر سیستم می شود و اگر زمانی هم مانند این آقایان به مقامات حکومتی برسند ابتدا بعنوان مصلحت که باید برای مردم جاذبیت و هیجان ایجاد کرد تا در برابر دشمن بایستند و در دام منحرفین نیافتند، کارها و گفته های خود را توجیه می کنند و بعد هم که در گیر مسائل حکومت می شوند و احیانا دستشان به جنایات آلوده می شود،خود رامجبور می بینند تا آخر خط بروند. خطری که از این نوع سیستم دین باوری متوجه مردم می شود فقط از جانب رهبران مذهبی نیست. بلکه خطر بزرگتر از طرف نادانهایی است که به اصطلاح کاتولیک تر از پاپ می شوند، آنانکه مورد سوء استفاده ی رهبران قرار می گیرند تا گاهی شنیعترین جنایات را در راه رفتن به بهشت خیالیشان مرتکب شوند. شخصی مانند همین آقای احمدی نژاد هم یکی از همین پیروان است که تحصیلات آکادمیک هم نتوانسته او را نجات دهد و بنظر میرسد زمانیکه می گوید امام زمان دارد حکومت او را هدایت می کند و یا هاله ی نور در محضر او ظاهر می شود واقعا به گفته ی خود اعتقاد دارد. حال چه اسم این حالت را نوعی بیماری بنامیم و یا تعصب شدید. این آقا هم احتمالا بزودی متوجه گمراهی خود خواهد شد. زمانیکه تمام تصوراتش نقش بر آب شد و کشور را دچار بحرانهای مختلف کرد ومردم را به خاک مذلت نشاند . ولی آن زمانی خواهد بود که دیگر پشیمانی و توبه سودی نخواهد بخشید . و تازه ممکن است آنراهم امتحان الهی تعبیر کند. از این گروه از بقول بعضی ها دینکاران که بگذریم. به گروهی دیگر از دینداران می رسیم که در عین نوعی اعتقاد به مبانی دینی خود، ضمن مطالعات و تحصیلات آکادمیک و تحقیق و تفحصات ، به انحرافات بوجود آمده در دین و خرافات و سوء استفاده ها از دین و اینکه پاره ای از احکام دین ها مربوط به دوران دیگر بوده است پی برده و سعی بر ارائه تفاسیر و برداشتهای جدید منطبق بر دوران مدرن دارند. این کوشش اگر با دقت و مبتنی بر علم روز انجام شود، کوششی است قابل تقدیر و در خور توجه. ولی این بزرگان باید بپذیرند که بهرحال این قرائت از دین که آنها ارائه میدهند شاید دیگر آن دین اولیه (دین به معنای راه ارائه شده توسط مؤسس آن) نباشد. که البته ضرورتی هم ندارد که چنین باشد . مثلا شاید بتوان در میان دین باوران نوع اخیر، آقای ابوالحسن بنی صدر را بهترین نمونه از کسانی نامید که تفاسیر او از احکام قرآن مغایرتی با قوانین حقوقی پذیرفته شده ی امروزی ندارد. مثلا بااستناد به خود قرآن، موضوعی مانند قصاص و اعدام را که جزء لاینفک دین فرض شده، در حال حاضر بطور کامل منتفی می داند و رد می کند. با اینحال آیا میتوانیم بگوئیم دینی که آقای بنی صدر تفسیر می کند همان دینی است که مورد نظر محمد در آنزمان بوده است؟ شاید اگر خود محمدابن عبدالله هم در این زمان ظاهر شود توانایی علمی آنرا نداشته باشد که چنین تفسیری از دین خود ارائه دهد. بنا براین شاید بتوان گفت که این تفسیر جدید ، دیگر خود آن دین نیست . اگر هم باشد مگر چند نفر تاکنون توانسته اند اینچنین تفسیر کنند ؟ و هیچکس هم که تاکنون نتوانسته اینگونه تفاسیر را حاکم کند. پس میتوان گفت که ادیان، دیگر نه به شکل اولیه و نه با تفاسیر مدرن عملا حضور ندارند و تعطیل شده اند. ولی میتوان گفت که فی المثل آقای بنی صدر از تجربه ها و تفکرات محمد که در آنزمان نسبت به افکار حاکم بر جهان آنروز مترقی تر بوده استفاده کرده و نتایج تفکرات خود و تحقیقاتش در مورد سایر نظریه ها از زمان محمد تاکنون را هم به آن اضافه کرده تا احکامی ارائه شود که در دنیای امروز قابل طرح باشد. و این همانست که باید وظیفه ی هر انسان متفکر قلمداد شود . و اگر این رویه به تعداد کافی رهرو داشته باشد و بهمین شکل متخصصین علوم مختلف در به روز رسانی قوانین و احکام حاکم بر جوامع بشری کوشش نمایند و در سطح جهانی به یک روش جاری تبدیل شود، مشکل بشریت از جهت قانونگذاری رفع می شود. لیکن چون چنین نشده و قوانین و احکام، پیوسته مورد دستبرد و سوء استفاده ی زورگویان و متعدیان به حقوق دیگران قرار گرفته، تلاش مصلحین برای یافتن راه حلی مناسب برای اداره ی امور مردم، در طول تاریخ ادامه داشته و دارد. در همین راستا، کسانی به این نتیجه رسیدند که اصولا مشکل در اصل اعتقاد مردم به خدا و دینهای الهی نهفته است. و با رد آن ، ایدئولوژیها یی مبتنی برعقل و یافته های خود از جهان هستی را ارائه و گروههای لائیک را تشکیل داده اند. و کسانی هم به این اعتقاد که از طرفی نمیتوان و یا نباید اعتقادات مذهبی مردم را نادیده گرفت و از بین برد و از طرف دیگر اعتقادات رایج که پر از انحرافات و خرافات می باشد هر گاه بر سرنوشت مردم مسلط شده است جز بدبختی وفلاکت حاصلی نداشته است، موضوع جدائی دین از حکومت را مطرح کرده اند و گروههای سکولار را تشکیل داده اند. شکی نباید داشت که موسسین مکتبهای لائیک و سکولار هم با حسن نیت تمام در این مسیر قدم نهاده اند و پیروان واقعی آنها هم در همین راستا حرکت می کنند. میتوان گفت که این چهار گروه ، که هر یک به شعباتی چند هم تقسیم شده اند،گروههای عمده ی دارای اندیشه راهنما هستند . وهریک طرفداران خود را در جوامع مختلف از جمله ایران دارند.
حال باید ببینیم چرا هیچیک از این تلاشها تاکنون در هیچ جا کاملا موفق نبوده و در بسیاری از موارد اصلا به موفقیتی قابل ذکر دست نیافته اند. بهتر است کشور خودمان را در نظر بگیریم که با سابقه ی تاریخی که دارد تقریبا شاهد تمام موارد فوق بوده است.
من علت اصلی شکست ایرانیان در حرکتشان بسوی ایجاد حکومتی مورد قبول را در خود عامه ی مردم می بینم و در اینکه نخبگان دوران مختلف، با اعتقادات و طرز تفکراتی که قبلا اشاره شد، نتوانسته اند فرهنگ این جامعه را بگونه ای بسازند که با پیشرفتهای جامعه ی بشری هماهنگ گردند. حالا ببینیم فرهنگسازان جامعه چگونه عمل کرده اند که نتیجه ی مطلوب در بر نداشته . آسانترین راه رهبری مردم یک جامعه راهیست که مبتنی بر عقاید و اعتقادات رایج آن مردم، از نوع خرافی و یا غیر خرافی باشد. و این همان راهیست که حکمرانان طول تاریخ کشور ما با هماهنگی رهبران مذهبی و روحانیون متعصب و منحرف پیموده اند. و باید گفت در کارشان تا آنجا که سلطه جویی بر این مردم بوده موفق بوده اند. آخرین نمونه اش وضعیت فعلی است که همان نوع روحانیون، حکومت را نیز دردست گرفته اند و یکه تاز میدان شده اند. سختی کار در رهبری یک ملت زمانیست که رهبران و نخبگان بخواهند در راه اصلاح فرهنگ حاکم بر مردم قدم بردارند. و بهمین خاطر است که تاکنون هیچیک از نخبگان چه دینداران صاحب تفاسیر مدرن و چه لائیکها و چه سکولارها تاکنون موفقیتی نداشته اند. و زورگویان و منحرفین و زیاده طلبان همیشه با سوء استفاده از خود مردم، خود را بر آنها مسلط کرده اند. البته ادبیات ما از متون پر محتوی و غنی خالی نیست ولی اغلب آنها به زبان عامه ی مردم نبوده و کسی هم فرصت نیافته محتوای آنها را برای مردم تبیین کند.
در انقلاب 57 هم رهبران و نخبگان اصلاح طلب و انقلابی همان راه آسان را برای رهبری مردم برگزیدند. و گروههای مختلف سیاسی برای جلوگیری از چند دستگی و ایجاد اتحادی قوی در مقابل حاکمیت غیر مطلوب، خود را با روحانیت هماهنگ کردند. چرا که آنها قدرت بسیج مردم را با توجه به اعتقاداتشان داشتند. ولی قبل از آنکه به فرهنگ سازی نوین پرداخته شود، سردمداران روحانیت علیرغم قول و قرارهای قبلی، به هم پیمانان خود هم خیانت کردند و راه انحراف را برگزیدند و آن شد که حالا با آن مواجهیم. واضح است که کل قضیه بهمین سادگی هم که من گفتم نیست ونبوده است. بعد دیگر قضیه که تاکنون به آن اشاره ای نکرده ام، بعد خارجی آنست.
همه میدانیم از زمانیکه غربیان منافع خود را در شرق یافتند و قدرتمندان آنها بر نقاطی از شرق تسلط پیدا کردند، همیشه تمهیدات لازم را بکار برده اند تا این تسلط را حفظ کنند. اگر چه مردم مغرب زمین موفق شدند حکومتهای خود را به نفع خود اصلاح کنند و گروههای حاکم بر آن جوامع هم، تداوم و گسترش و ترقی حاکمیت خود را در گرو جلب نظر مردمشان می بینند. لیکن در مورد چگونگی استفاده از منافع شرقی برای پیشرفت زندگی خودشان، تحولی بوجود نیامد و فقط راههای تسلط بر شرق را به موازات تحولات اجتماعی جهان، مدرنیزه کردند. آنان ادامه ی تسلط خود بر شرق را در گروعدم تحول مثبت فرهنگی شرقیان و وجود حاکمیتهای دیکتاتور می بینند . چرا که چنین حکومتهایی بآسانی قابل کنترل بوده و مورد بهره برداری آنان خواهند بود. و سعی کرده اند با نفوذ در ارکان حکومتها و گروههای مطرح در جوامع شرقی از جمله روحانیت، مقدمات ادامه ی تسلط خود را فراهم کنند. اینستکه هر گاه هم در یکی از کشورهای شرقی حرکتهای اصلاحی ایجاد شده است، از نفوذ خود استفاده کرده و با کمک نادانان داخلی، حرکت را به نفع خود منحرف کرده اند. نمونه هایی مانند قتل امیرکبیر، برکناری مصدق و خنثی کردن انقلاب 57 که با برکناری بنی صدر تکمیل شد از همین نوع است.
حال با وجود این گونه مسائل آیا میشود به تحولات اساسی در کشور ما امیدوار بود؟
جواب البته مثبت است ولی نه آسان. باید از تجربه های گذشته آموخته باشیم که اولا فرهنگ حاکم بر مردم را مهم تلقی کنیم و منتهای کوشش باید متوجه اصلاح و ارتقای این فرهنگ شود. ثانیا نیات قدرتمندان خارجی را فراموش نکنیم و خود را در معرض سوء استفاده ی آنان قرار ندهیم. اگر مردم به آن درجه از آگاهی برسند که مورد سوء استفاده زورگویان و قدرتمندان قرار نگیرند و آزادی خود را تضمین نمایند، قاعدتا دیگر نباید نگران حاکمیت غیر دلخواه خود باشند. چرا که در صورت برخورداری از آزادی و فرهنگی متمدن، چنین احتمالی به حداقل میرسد. همچنین در دنیای امروز با شرایط بین المللی موجود چنانچه حاکمیت یک کشور برخوردار از منطق و اخلاق خوب واقتدار داخلی منبعث از اراده ی آزاد اکثریت مردم باشد،نگرانی از فشارهای خارجی هم به حداقل خواهد رسید.
پس به این نتیجه میرسیم که وظیفه ی اصلی مصلحین جامعه و مخالفین حاکمیت فعلی تمرکز در بیدار کردن مردم و نجات آنها از قیود گریبانگیر آنهاست که ریشه در خرافات و انحرافات و تقدس گرایی برآمده از دینکاران و مستبدین تاریخ دارد. در چنین شرایطی اتکا به نظرات لائیکی و سکولاری راه حل نجات مردم از دست دین کاران خرافاتی نیست. چرا که انکار اعتقادات آنها، و یا بحال خود رها کردن آن، همان نتیجه را خواهد داشت که تا کنون داشته است. و به مثابه نگهداشتن آتش زیر خاکستر است که هر آن ممکن است توسط متعصبین و یا سوء استفاده گران و فرصت طلبان، شعله ور شود. بلکه باید فعالانه با باورهای غلط روبرو شد و در اصلاح باورها کوشش نمود. و این کار باید در سطح ملی و نهایتا بین المللی انجام شود. در حال حاضر مردم با تجربه کردن حکومت به اصطلاح دینداران ومتولیان دین، تا اندازه ای به ماهیت آنها پی برده اند و در صورتیکه نخبگان آزاد اندیش درست وارد عمل شوند آمادگی دارند از فرهنگ خود خرافات زدایی کنند و مسیر جدیدی در پیش گیرند. ولی متاسفانه مردم سرخورده، و از همه چیز و همه کس نا امید شده اند . و بسیار ضروریست که اعتماد آنها به نخبگان وآزاداندیشان جامعه جلب شود. تا زمانیکه نخبگان ، هر یک آهنگی جداگانه می سرایند، مردم هم نمیتوانند به هیچیک از آنان اعتماد کنند. پس هماهنگی و همصدایی نخبگان ضرورت روز است. ولی متاسفانه روحیه ی حاکم بر آنها تاکنون چنین اجازه ای را نداده است و همه نگران اینند که اگر باز همصدا شوند و تغییراتی بوجود آورند، دوباره همان داستان انقلاب 57 تکرار شود. این مطلب را در بیانات بسیاری از آقایان میتوان شنید و ظاهرا بانوان هم به همین نتیجه رسیده اند، همانطور که بوضوح در مقاله ای تحت عنوان "جنبش زنان و جریا ن اصلاحات در ایران " توسط خانم مهناز متین آمده است:
"در جنبش زنان، اگر فمينيستهای سکولار و لائيک بر آرمانها و خواستههایشان پای نفشرند، استقلال خود را حفظ نکنند و صدايشان را به گوشها نرسانند، نخواهند توانست تأثيری در خور و نفوذی تعيين کننده بر اين جنبش بگذارند. از اين رو، برآيند کار، گرچه دستيابی به شماری از مطالبات عاجل را تسهيل مینمايد، اما اهداف درازمدت فمينيستهای لائيک و سکولار و شالودهريزی جامعهای مدنی را به مخاطره میاندازد. اگر به شور و شوق لحظهای بسنده کنيم و تجربهی چند دهه مبارزه را ناديده بگيريم، در معرض يکی از عوارض رايج حرکتهای تودهای قرار خواهيم گرفت؛ عارضهی "پوپوليسم": به بهانهی همراهی با "عامه"ی مردم و گسترش جنبش، بر هويت خود پای نفشردن؛ از انديشهی راهنمای خود درگذشتن؛ به گفتمانی غيرسکولار تن دادن؛ و تفاوتها و تمايزهای ميان گرايشهای ناهمگون و واگرا را بیرنگ کردن. اين فراشد، نه تنها موجب تقويت نيروهای آزاديخواه، برابری طلب و عدالتجو نمیشود، که صدای اصلاحطلبان "اسلامی” را در جنبش حقوق زن چيره خواهد ساخت."
این ادعایی است که هر یک از گروههای سیاسی می توانند مطرح کنند که در نهایت به سهم خواهی همگانی تبدیل و میتواند تا ابد ادامه داشته باشد. و چه بسا موجب هرج و مرج شود. همانطور که گفته شد دیگر نه ادیان مدعی الهی بودن، خود آن ادیان هستند که بعضی ها بخواهند متعصبانه به آن بچسبند، و نه مبارزه تحت عناوین لائیک و سکولاریسم حلال مشکلات جامعه ما میباشند. پس چرا تمام آزادیخواهان معتقد به ایرانی آزاد و مستقل، تحت نام<< آزاد اندیشان>> حرکتی هماهنگ در راستای آنچه گفته شد شروع ننمایند.
باید با گذر از مراحل دین باوری، لائیک و سکولاریسم، به راهی ورای همه ی اینها ، که در عین حال شامل تجارب حاصله از همه ی آنها می شود، قدم بگذاریم و همگی آوای آزاداندیشی سردهیم . باید طرحی نو در اندازیم و بدون استفاده از واژه های خارجی که برای مردم ما نامفهوم است، مکتبی مسما به اسمی آشنا مثلا " آزاد اندیشی" پایه ریزی کنیم. و فارق از هر گونه تعصبات قبلی، ولی با استفاده از همه ی تجربیات پیشین، با عقل و خرد، راه آینده را چنان هموار کنیم که نه تنها از غافله ی انسانهای رشید عقب نمانیم بلکه با برچیدن بساط هرگونه تعصب و تقدس گرایی، پیشاپیش آنها، سرمشقی برای کل بشریت رقم بزنیم. با هماهنگی همدیگر میتوان همه ی امکاناتی را که فعلا جداگانه عمل می کنند و تاثیر چندانی ندارند، هماهنگ نمود و با ایجاد وسایل ارتباط جمعی مشترک از قبیل رادیو و تلویزیون و سایتهای اینترنتی مشترک، شروع به فرهنگ سازی مناسب نمود. بدیهی است در چنین صورت کلیه ی ایرانیان هم امیدوار خواهند شد و کمکهای خود را به چنین جنبشی دریغ نخواهند داشت. انتظار میرود که تمام خیراندیشان مطرح در فضای فرهنگی –سیاسی ایران چه در داخل و چه در خارج در این مسیر پیش قدم گردند. که اگر چنین نکنند تاریخ آنانرا نخواهد بخشید. من در حال حاضر یک معلم ساده هستم و دانستن نام منهم جز اینکه موجب محروم شدنم از این حداقل فعالیت شود کمکی دیگر نخواهد بود. ولی دوست دارم از همه ی مخالفین حاکمیت تقاضا کنم اولا در مطرح کردن این مطالب در هر جا که بتوانند کوشش و ثانیا نظرات موافق یا مخالف خود را هم منعکس کنند. در صورت استقبال از این نظر میتوانم دعوت کننده ی همه به یک مهمانی اینترنتی با شرکت تمام علاقمندان اندیشمند شوم، تا از آن پس خودشان تصمیمات لازم را اتخاذ کنند. بدیهی است در صورت حصول نتیجه و آزاد کردن ایران از سیستم دیکتاتوری،گروههای هم فکر به تقویت تشکیلات خود می پردازند تا با شکل گیری تعدادی معقول از احزاب منسجم، روند دموکراسی تکمیل و احزاب با ارائه برنامه های توسعه ی همه جانبه، خود را در معرض قضاوت و انتخاب مردم قرار می دهند. به امید آنروز.
roozyaznov@yahoo.com
شنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۶
نماد شیطان را یا شیطان نمادین را؟
!حجتان مقبول!
این روزها شاهد بازگشت حجاج از سرزمین وحی هستیم .در پای صحبت حاجیان که می نشینی هر یک داستانهای جالبی از سفر خود بیان میکنند. و هر یک فراخور بنیه ی علمی - اجتماعی خود برداشتهای مختلفی از سفر خود دارند . صرفنظر از اینکه با چه هدفی به رفتن به مکه اهتمام ورزیده باشند سعی همه بر اینست که که از آثار روحی روانی سفر و اینکه به شخصی تبدیل شده باشند که سعی در دوری از گناهان بنمایند صحبت به میان میاورند .هر گاه صحبتها محدود به تعارفات رسمی و زیارت قبولیهای سنتی باشد ، جوابها در محدوده ی القائات سازماندهی شده ایست که از ماهها قبل از سفر توسط روحانیون تعلیم دیده در قالب کلاسهای آمادگی حج و در طول سفر توسط همان روحانیون در جلسات روزانه در کاروانها بطور منظم به حجاج ارائه میگردد. اولین جواب زیارت قبولی ، جای شما خالی ،خدا قسمت شما کند ، انشاالله با خانواده تشریف ببرید و... را شامل میشود.همین کلمات و تعارفات از هرگونه آگهی تبلیغاتی برای جلب توریست به سرزمین خشک عربستان موثرتر است. چرا که به دل مردم ساده دل می نشیند و آنانرا وادار میکند از نان شب خود و بچه هایشان بزنند تا روزی بتوانند به این سفر اقدام کنند. و افراد فرصت طلب و شهرت طلب هم آنرا فرصتی می بینند برای بقول گذشتگان دوقلو کردن اسم خود و سوء استفاده های بعدی. آنگاه که حاجیان مورد سوالهای کنجکاوانه قرار میگیرند است که بسیاری از نکات پشت صحنه ی این فیلم سانسور شده نمایان میشود. مرارتهای سفر و اینکه چند ماه از سال را زندگی خود و خانواده شان متاثر از مسائل پیرامونی در جهات مختلف مختل بوده است، بیماریهای ناشی از ازدحام جمعیت و تغییر آب و هوا و صدور انواع میکروبها و باکتریها از کشورهای مختلف به عربستان و انتقال آن به زوار ، سختیهای متحمل شده در راه حرکت به عرفات ومشعر و منا و پیاده رویها با پاهای نیمه برهنه گاهی از روی فضولات دفع شده توسط زوار غیر متمدن ، فشارها و ضربات وارد شده بر ضعیفه ها و ضعیفها هنگام هجوم برای سنگسار شیطان رجیم. بگذریم از آنانکه بیشتر از شیطان سنگ میخورند و آنانکه گاهی در همین محل کشته میشوند. بعضی از روشنفکرترها هم گله از تفرقه افکنیهای بعضی روحانیون در موعظه های روزانه شان میکنند که مثلا میگفتند "این خیل جمعیت که از اقصی نقاط جهان به عربستان آمده اند هیچکدام (البته غیر از ما) حجشان مورد قبول باری تعالی قرار نخواهد گرفت چرا که آنها متاسفانه < ولایی> نیستند." و در نهایت ، نارضایتی از رفتار برادران و خواهران به حج رفته که اصلا مراعات همدیگر را نمیکنند و حتی بر سر سوار شدن به اتوبوسها و هواپیما هم با همدیگر نزاع میکنند و درست تا خروجی فرودگاه اعصاب همدیگر را خورد میکنند تا خسته و کوبیده در میان خیل جمعیت مستقبلین زیر رگبار ماچ و بوسه ها قرار میگیرند و درست زمانی که به یک استراحت طولانی نیاز دارند مجبور به سر پا ایستادن و پذیرایی با روی خوش از بازدیدکنندگان می شوند. اگر مراجعتشان مثل امسال با سرما و برف و یخبندان و تعطیلی کل کشور باشد، که چه بدتر.حاجی مشهدی و تبریزی باید در فرودگاه بوشهر پیاده شود . خوشبختانه تشریفات قربانی کردن حیوانات کمی تغییر کرده است و دیگر چشم بسیاری به آن قتلگاههای پر از لاشه های دریده ی کثیف و غرقه به خون گوسفندان و شتران لاغر زجر کشیده و بیمار نمی خورد که توسط قصابهای ناشی و کاردهای نیمه تیز، زجرکشان، از دست مسلمانان راحت میشوند.و ظاهرا تکنولوژی جدید به کمک آمده و یک نفر ناظر بر قتل حیوان ، این خبر خوش را به خریدار آن حیوان میدهد تا با خیال راحت به تقصیر موی خود بپردازد.نمیدانم هنوز آن صحنه های سر تراشیهای داخل خیابانها و اطراف چادرها با آن زنگیهای تیغ بدست که خون و چرک از سر مردانی که هفته هاست حمام بخود ندیده اند جاری میکنند وجود دارند یا نه .به هرحال ، اگر فرصتی باشد که پس از خستگی راه با حاج آقا و حاج خانم صحبتهای کنجکاوانه بشود مشخص میشود که در نهایت " خسرالدنیا و الاخره" . چرا؟؟ برای اینکه بقول قدیمیها ، دیده ی بصیرت ما کور شده است. می خواهیم به خدا برسیم ولی حتی داخل کعبه هم او را درک نمیکنیم. میخواهیم شیطان را از خود دور کنیم اما او را نمیشناسیم و اگر هم بشناسیم نادیده میگیریم . بجای او دیواره ی بتونی ساخت خود شیطان را ریگ می پرانیم.و همه ی اینها برای اینست که خود شیطان بر ما حاکم است. و اخلاق شیطانی خود را بر ما تحمیل کرده است . حج ما زمانی مقبول است که اولا اخلاق شیطانی را شناخته و از خود دور کنیم و بعد به این شیطانها که بر ما حکومت میکنند پشت کنیم. شاید دیگر لازم هم نباشد این شیاطین نمادین را سنگسار کنیم. کافیست به آنها بی توجهی کنیم و مثلا یکبار هم که شده حاجیان در صف مکه نشسته اعلام کنند که امسال هیچیک از ما زیر بیرق این شیاطین به مکه نمیرویم. آیا قادریم چنین آگاهی را به مردم بدهیم ؟ و یا باید منتظر محمدی دیگر باشیم تا با روشی دیگر این بتهای حاکم بر ما را بشکند؟ شاید هم در حال تشویق مردم به صف کشیدن برای " رای دادن" به استوار کردن پایه های حکومت شیاطین هستیم!
پنجشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۶
جنگ واژه ها در فقر مردم
میخواهم به این بگومگوهای یکطرفه با آقای نوری علا پایان دهم. مطلب قبلی را هم که در اشاره به دانشگاه و سکولاریسم نوشتم ایشان اصلا نادیده گرفته و علیرغم اظهاراتشان که تمام مطالب مخالفین را هم در سایت مربوطه می آورند برای آن ظاهرا هیچ ارزشی قائل نشدند و یا آنرا مخل ارزشهای نئوسکولاریسمی یافتند.شاید هم راست میگویند من منظور ایشان از سکولاریسم را نمی فهمم. نمیدانم دیگران متوجه این مفهوم شده اند یا نه. ولی همینکه ایشان خود را مجبور می بینند در هر مقاله ی جدیدی به توضیحات مفصل در مورد مفهوم جدید سکولاریسم بپردازند معلوم است که خیلی ها با آن مشکل دارند.و در نهایت هم متوسل به گوهر این واژه شده اند که می فرمایند عبارتست از تقابل با تبعیض.نمیدانم ما کی میخواهیم از این خروس بازیها دست برداریم و حالا که از بجان هم انداخین همدیگر خسته شده ایم به جان کلمات افتاد ه ایم و تماشاگر جنگ واژه ها شده ایم.بطوریکه آدم دیگر نمیداند از کدام کلمه استفاده کند که بار سیاسی خاصی نداشته باشد. مردم؟ ملت؟ ملیت؟ خلق؟ توده؟ انسان؟... دیندار؟ بیدین؟ سکولار(از انواع نو وکهنه)؟... دین؟ مذهب؟ ایدئولوژی(از انواع تبعیض آمیز و غیر تبعیض آمیز)؟... اصلا چرا ما نباید واژه های بیگانه از انواع غربی و شرقی آنرا کنار بگذاریم و از زبان فارسی خودمان استفاده نکنیم؟ اگرچه من ترجیح میدهم از زبانی قابل فهم در میان تمام انسانها استفاده شود تا زمینه ی درک متقابل تمام مردم روی زمین فراهم شود. نمیدانم راه نجات خود و توده های غیر قابل توصیف را در کجا باید بیابیم. اگر شعار دادن و بازی با کلمات حلال مشکلات بودند که کیست که از این حرفها نمیزند؟اگر واژه ی سکولاریسم نو با گوهر ضد تبعیضش کارساز باشد آیا طنزآمیز نیست که آنرا در مقابل هر گونه دین و مذهب و ایدئولوژی علم کنیم در حالیکه شعار اغلب ادیان و ایدوئولوژیها هم رفع تبعیض بوده است؟ مگر اولین شعار محمد فرزند عبدالله "قولوا لا اله الی الله تفلحوا" نبوده؟ مگر گوهر اصلی این شعار رفع هرگونه تبعیض نیست؟مگر همه ی ما در تلاش برای رفع بلای رژیمی نیستیم که به نام همان دین ضد تبعیض، وحشتناکترین تبعیضها را در کشور حاکم کرده است؟پس این کلمات و واژه ها نیستند که موجب نجات مردم میشوند.تا موفق نشویم توده ها را وارد بحث خوب وبد روشهای اداره ی کشور کنیم و ذهن آنانرا نسبت به واقعیات آنچه آنان به اشتباه مقدس میشمارند روشن نکنیم و تا موفق نشویم همه را قانع کنیم که راه نجات از هر گونه فساد در دنیای امروز آزادی فکر و اندیشه و امکان بیان و شنیدن آزاد آراء همدیگر است، راه بجایی نخواهیم برد. و توده ها هم زبانهای کلاسیک و واژه های مبهم و نا آشنا را متوجه نمیشوند. بیایید راهی برای آگاه کردن آنها پیدا کنیم. که اگر هم موفق شویم بدون تکیه بر قدرت مردم به تغییرات سیاسی دست یابیم معلوم نیست در نهایت در دام کدامین قدرت غیر مردمی گرفتار آییم . و چه سرنوشتی برای مردم خود رقم بزنیم.حالا که صحبت از واژه ها کردم بهتر است این موضوع را هم بنویسم که چندی پیش در محفلی تقریبا خصوصی ، کمیاب فرصتی پیش آمد تا نامی از آقای بنی صدر و روزنامه اش به میان آید. دوستی با حالتی متعجب گفت "ایشان هنوز هم اسم نشریه ی خودش را انقلاب اسلامی گذاشته است!" منظورش این بود که دیگر این واژه بجای ارزش به ضد ارزش تبدیل شده و کسی را بخود جلب نمیکند. گفتم ایشان از اسلام برداشت دیگری دارند و از آن بنام "اسلام با بیان آزادی" یاد میکنند .گفتند " منظور ایشان هر چه هست فعلا مردم از آن خبر ندارند .برای این مردم اسلام فعلا همین است که هر روز لمس میکنند و مانند پتک بر سرشان فرود می آورند." شاید اگر من بجای آقای بنی صدر بودم اسم نشریه ام را می گذاشتم "ائتلاف آزادی" و از همه ی آزادیخواهان میخواستم تا به منظور همبستگی و تلاش برای حصول آزادی به یک ائتلاف همگانی بپردازند. بلکه در آینده مجبور به انتشار آن در هجرت نباشم. والسلام.
یکشنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۶
دانشگاه سکولار یا بی تفاوت
اصلا نمیدانم چرا من باید علیرغم میل باطنم خود را مجبور بدانم در مخالفت دوست عزیز اینترنتی ام آقای نوری علا مطلب بنویسم. در حالیکه در بسیاری از موارد مطرح شده در مقالات وی اختلاف نظری وجود ندارد. و یا اینکه چرا باید ایشان در سایت خود مطلب من را گوشه ای از صفحه زیر عنوان مخالفین سکولاریسم در جایی بنویسد که کمی زیر آن اسم آقای احمدی نژاد را هم زیر همین عنوان آورده است. اگر احتمالا ایشان بخواهند بگویند که همه ی مخالفین سکولاریسم از سنخ این آقا هستند واقعا مرتکب ظلم شده اند. شاید اختلاف نظر اصلی ما روی این موضوع است که ایشان میخواهند کاری کنند که یک سری از مردم، خود را از یک سری چیزهای واقع جدا کنند و بحثی از آنها به میان نیاورند. ولی من نظرم اینست که هر چه که ممکن است بنحوی با زندگی ما سروکار داشته باشد باید مورد نقد و بررسی همگان قرار گیرد. البته قبلا مقالات خوبی از ایشان در مورد مثلا همین مذهب شیعه گری و تاریخچه ی آن ( که حالا می گویند حکومت ها نباید کاری به این چیزها داشته باشند) می نوشتند. کاش میتوانستند همان موضوع را ادامه می دادند بگونه ای که کل حقیقت آن روشن میشد و مذاهب مرتبط دیگر را هم همینطور، تالااقل یک سری از مطالبی که سالیان دراز موجب اختلافات و درگیریهای مخرب بوده است روشن و مبنایی برای حل این مسئله میشد. ولی از زمانیکه ایشان مشغول تبلیغ مکتب و ایدوئولوژی " سکولاریسم نو" شده اند از جدائیها حکایت می کنند. مثلا در همین سرمقاله ی اخیرشان تحت عنوان " چرا دانشگاه یک نهاد سکولار است؟" . اولا از کجا می گوئید که دانشگاه سکولار است؟ آنهم با معنای جدید آن یعنی بدون هر گونه ایدوئولوژی ! لااقل بسیاری از ایدوئولوژیهای جدید ریشه در دانشگاه دارند. کمتر دانشگاه معتبری وجود دارد که در آن گروههایی مشغول بحثهای داغ ایدوئولوژیک نباشند. همه ی دروس دانشگاهها که منحصر به فیزیک و شیمی و ریاضی نمیشود. ولااقل در تاریخ کشور خودمان نام آورانی در اینگونه علوم داشته ایم که با دین هم بیگانه نبوده اند. اگر چه بسیاری از اشارات ایشان در این مقاله قابل دفاع و قابل توجیه است ولی به مواردی هم اشاره کرده اند که بنظر من باید در آنها تجدید نظر کنند.
نوشته اند: " همین دانش، نه خدا را انکار می کند ، نه پیامبری ها و امامت ها و عوالم غیب و شهود باطنی را ،یعنی، اساسا کاری با این مقولات ندارد و ..."
و نیز نوشته اند:" عالم غیب و نامحسوسات و کرامات و معجزات و وحی و خبر، هیچ کدام از جمله ی مقولات «دانشی» محسوب نمی شود که دانشگران و دانشمندان بخواهند در برابر آنها موضع گرفته و به رد یا قبول آنها بپردازند."
اختلاف اصلی من با ایشان اینست که چرا نباید. چرا باید دانشگاه کاری با این مقولات نداشته باشد؟ و چرا نباید در برابر آنها موضع بگیرد. مگر کار دانشگاه همین است که دانش جاری کردن برق در سیم و یا ساختن موشک و ضد موشک را کسب کند. مقوله ای که بقول ایشان قادر است انقلابی را روی شاخ خود حرکت دهد و توده ها را بسوی خود بکشد و در یک شعبده بازی ملی – بین المللی برکرسی قدرت بنشیند، چرا نباید در دانشگاه در مورد آن بحث و بررسی شود؟ اگر حکومتها باید مردمی باشند و با مردم و برای مردم بر مردم حکومت کنند، توسط کدام فارغ التحصیل دانشگاهی باید اداره شوند که کاری هم به عقاید و افکار این مردم نداشته باشند. این توده ها چرا بسوی آنها کشیده شده اند؟ اگر نخواهیم چنین شود، این توده ها را چه کسی باید راهنمایی کند؟ مگر چند درصد مردم به دانشگاه می روند که خود از طریق دروس فیزیک و شیمی و زیست شناسی، باورهای مشیتی وتقدیری به نیروهای ماوراءالطبیعه را از خود به بیرون تبعید کنند؟ در حالیکه همین توده ها از بدو تولد دائما در معرض القاء افکار حوزوی هستند. این دانشگاهیان و دانشگاه رفتگان سکولار کی و چگونه میخواهند این معضل اجتماعی یعنی موضوع توده های گمراه شده را که قادرند حکومتها را تغییر دهند برطرف نمایند. آیا بر این باورند که یک حکومت سکولار هم باید بر اساس یک سری قوانین سکولار و با استفاده از نیروی پلیسی آهنین و مطیع قانون، توده ها را کنترل کنند؟ اگر دانشگاهها نتوانند معضل گمراهان خطرناک را حل کنند، کجا باید این مشکل حل شود؟ اگر با بردن علوم دانشگاهی به حوزه ها، حوزه ها هم سکولار شوند و بساط دین و مذهب برچیده شود، موضوع خدا و پیامبر و امامت و عوالم غیب و شهود باطنی که دانش دانشگاهی هم آنها را انکار نکرده بود چه میشود؟
باید از دوست عزیزم بخواهم در فکر رفع اینگونه تناقضات باشند.
اگر دانشگاه و دانشگاهی متوجه شد که کسانی بر علیه و در تضاد با قوانین موضوعه ی خالق هوشمند یا غیر هوشمند دارند عمل می کنند نباید ساکت بنشینند. حتی اگر در معبد و مسجد هم او را راه نمی دهند تا مردم را از این تضاد آگاه کند، لازم است در کوچه و بازار و یا با هر وسیله ی دیگری که در دست دارد این کار را بکند. چرا سعی نکند از طریق همان دانش فیزیک و شیمی حرف خود را بگوش مردم برساند؟؟
اینجاست که شاید آن حرف آقای خمینی مورد پیدا میکند که " اکثر ضربات مهلکی که به این جامعه خورده است، از همین روشنفکران دانشگاه رفته است". از توده ی بیسواد وکم سواد مردم که نمی شود زیاد انتظار داشت. در تائید حرف آقای خمینی باید بگویم که چنانچه روشنفکران دانشگاه رفته ی ما بخواهند به همین روش ادامه دهند و اقدام جدی در آگاه کردن توده ها از تضاد موجود بین افکار آنها با قوانین طبیعی بعمل نیاورند، آخرین ضربه ی مهلکی که بدست خود آقای خمینی به جامعه خورد و بدست جانشینان او و همجنسهای بین المللی آنها، که آنان هم اغلبشان فارغ التحصیلان دانشگاههای احتمالا سکولارهستند، استمرار دارد، همه را از نوع دیندار وبیدین یا سکولار دامنگیر خواهد شد.
اگر دانشگاه بر اثر ضدیت متعصبانه با حوزه و یا تحت پندار سکولاریسم به موضوعاتی مانند مرگ و بعد از مرگ و بهشت و جهنم نپردازد، مردم که خودبخود این چیزها را فراموش نمی کنند. کسانیکه هر روز می بینند افرادی می میرند و با مراسم خاصی آنان را دفن می کنند مگر می شود به آنچه بعد از مرگ ممکن است اتفاق بیافتد فکر نکنند؟ چرا اصلا ما باید بمیریم؟ شاید جوانان و میانسالان زیاد در اینمورد حساس نشده باشند ولی زمانی که کسی به زنده ماندن طولانی مدت خود شک می کند، حق دارد از خود بپرسد، چرا باید بمیرد؟ چرا باید ضعیف شود و آماده ی رنج ومشقات ضعف ها و دردهای قبل از مرگ شود؟ اگر قرار بود آخرش چنین شود اصلا چرا به دنیا آمد؟ یک دانشگاهی دانشجو باید به جواب این سوالات بپردازد. اگر در دانشگاهها موضوع تضاد قوانین طبیعی حاکم برهستی با افکار حوزوی به وضوح مورد بحث قرار می گرفت، فردی مثل احمدی نژاد از آن بیرون نمی آمد که هر روز با بیماران امام زمانی محشور باشد و مردم را از طریق چاه جم کران به جهنم بفرستد.
در نوشته ی قبلی اشاره کردم که چگونه دانش امروز در حال پاسخ دادن به بسیاری از این سوالات است و اینکه نوع انسان اگر از گمراهی نجات یابد و بجای جدایی و ضدیت با همدیگر به همکاری بپردازند بر تمام معضلات از جمله مرگ هم فائق خواهند آمد. و چنانچه معتقدان سکولاریسم هم عناد را کنار بگذارند و به روشن شدن و روشن کردن افکار و اعتقادات مذهبی مردم بپردازند و قادر شوند خرافات را از علم جدا کنند این مسیر کوتاه تر خواهد شد. و درست در همین جاست که آشتی بین سکولارها و روشنفکران مذهبی هم لازم می آید.
جمعه، آذر ۳۰، ۱۳۸۶
سکولاریسم نو یا تعصبات جدید؟
در نوشته ی قبلی تحت عنوان " روشنفکران دینی و غیر دینی و حل مشکلات" عرض کردم با توجه به تعریفهای جدیدی که از سکولاریسم بعمل آمده و برداشتهای نوی که روشنفکران دینی از دین و مذهب ارائه میدهند ، اختلاف چندانی ما بین این دو گروه در مورد نگاه کلی آنان به آنچه مربوط به روابط انسانها با همدیگر و رابطه ی انسان با جهان هستی می گردد باقی نمانده است. آنچه تعریف جدید از عناوین مختلف نامیده می شود در حقیقت کشف جدید عقل انسان متفکر از آنچه قبلا بگونه ای دیگر درک شده بوده می باشد. و از آنجا که انسان همیشه کنجکاو بوده و بدنبال درک حقیقت می گردد بسیار طبیعی است که گاها با تعریفی جدید از واژه ها مواجه شود.
آنچه موجب کشف جدید عقل در مورد پدیده ها و تئوریها می گردد، عوامل مختلفی را شامل می شود. هر گاه آنچه در اطراف ما می گذرد، مناسبات خوبی با عقل و تشخیص ما پیدا نکند ، طبیعتا سعی می کنیم توجیهی برای آن بیابیم و درصدد برطرف کردن آن تضاد برآئیم. خوشبختانه و یا بد بختانه کسانیکه به غلط متصدیان و صاحب نظران امر دین در ایران معرفی شده بودند و پس از انقلاب اداره ی امور کشور را در دست گرفتند چنان بیراهه رفته اند که هر انسان صاحب فکری را در مقابل خود قرار داده اند. البته کج اندیشی و سوء استفاده ی افراد از دین، سابقه ی طولانی در تاریخ دارد. ولی امکانات ارتباطی جدید باعث شده است که این تضاد، امروزه بسیار نمایان تر گردد. و در نتیجه مقاومت در برابر آنهم قویتر و واضحتر شده است. اگر بخواهیم به تعاریفی که از دین و مذهب تاکنون ارائه شده بپردازیم، می توانیم به دو تعریف یکی قدیمی و دیگری جدید اشاره کنیم. تعریف قدیمی دین این بوده که چون آفریننده ی جهان خدایی هست که ما آنرا ندیده ایم و نمیتوانیم ببینیم و این خدا خود را مسئول هدایت مخلوقات خود خصوصا انسان میداند، برای راهنمایی آنان توسط رسولانی در زمانها ی مختلف دستورالعملهایی صادر کرده و انسانها را موظف به پیروی از آنها نموده است و چون او خالق همه چیز است پس بهتر از هر کسی صلاح مردم را می داند لذا مردم باید بدون چون و چرا این دستورالعملها را اجرا کنند. واضح است که این تعریف از دین بهترین وسیله ی سوء استفاده ی زورمداران می تواند قرار گیرد. تعریف جدیدی که از دین می شود ارائه داد، این است که نوع انسان از آنجائیکه دارای عقل قابل رشد می باشد از بدو وجود ( وجود به هر نحوی) درصدد بهبود زندگی خود بوده است و در طول تاریخ طولانی خود با استفاده از قدرت تفکر و تجربه های خود، روشهای زندگی خود را مطابق یافته های خود تغییر داده است. در این مسیر طولانی گاها افرادی ظاهر شده اند که با توجه به نبوغ خاصی که دارا بوده اند ( تجربه ی بشر وجود نبوغ خاص را ثابت کرده است) آنچه را که از انسانهای قبل از خود یادگرفته بوده و یافته های جدید خود را با هم تلفیق کرده و درصدد برآمدند آنرا بصورت دستورالعملی هماهنگ کننده برای اقدام جمعی انسانها به منظور بهبود زندگی ارائه و خود رهبری آن جامعه را بعهده گرفتند. این افراد چه بسا اشتباهاتی هم داشته اند لیکن تاثیرگذار بوده اند. بدیهی است رشد عقل و دانش انسان سیری تصاعدی داشته است و می توان زمانهایی از تاریخ انسان را یافت که نقطه ی عطفی در زندگی انسانها محسوب میشوند. این نقاط عطف بستگی به نوع تفکر حاکم، می توانسته است مثبت و یا منفی باشد. لیکن روند طولانی مدت آن را ما مثبت تلقی می کنیم. تاریخ معاصر را می توانیم یکی از آن نقاط عطف محسوب کنیم که تغییرات حاصله از آن بقدری بزرگ است که شاید قابل مقایسه با آنچه در طول تاریخ اتفاق افتاده نباشد. علت اصلی این تغییر بزرگ، امکان تفکر دسته جمعی انسانهاست. امروزه بجای تک تابغه ها ، نبوغ جمعی گروهها عمل می کند. و بشر می رود تا امکان آنرا بیابد تا مغز همه ی انسانها را بهمدیگر مرتبط و فعال نماید. اخیرا دیدیم که شخصی بین مغزش و کامپیوتر ارتباط برقرار کرد. مشاهده ی این تجربه بر روی صفحه ی تلویزیون انسان را بیاد تجربه ی اولیه ی مخترع تلفن می اندازد. و شاید طولی نکشد که بتوانیم مغزهایمان را همانند آنچه ارتباط " بلوتوث" در بین تلفنهای موبایل در دست بچه ها می بینیم، مرتبط کنیم. و با تقویت ظرفیت مغزها، کلیه ی مغزها در دانش نوع بشر مشترک گردند. و چنان رقابتی در کشف حقایق هستی در مغز انسانها بوجود آید که موجب دگرگونی بسیار عمیق در زندگی شود. بطوریکه دانش کنونی بشر، از انواع دینی و غیر دینی آن، در مقایسه با علم آینده اصلا قابل توجه نباشد. استفاده ی مثبت از این پدیده های جدید انسان را به آروزی دیرینه ی خود یعنی زندگی بهشتی نزدیک می کند.
اینکه می گویم استفاده ی مثبت، برای اینستکه امکان برداشت نادرست از تجارب گذشته و استفاده ی نادرست از علوم هم وجود دارد. اگر دین را با معنی قدیمی آن قبول کنیم با توجه به تضاد فاحشی که با آن پیدا می کنیم ، ممکن است چنان برخوردی با آن بعمل آوریم که نتیجه ی تجربه های ارزشمند تاریخ بشری( که در تعریف دوم به آن اشاره شد) نادیده گرفته شود و بعضی اشتباهات تاریخی دوباره از انسان سربزند. آنچه مشوق من در نوشتن این مطلب شده موضوع سکولاریسم نو بود که اخیرا توسط آقای نوری علا عنوان شد و در سایتی که باهمین نام ایجاد کرده اند مورد بحث قرار گرفته است. اولا باید از کوشش ایشان و گروه همفکرش بسیار تقدیر نمایم چرا که علیرغم آنکه آنرا قبلا نظرات ضد و نقیض قلمداد کردم، همین که با جدیت در راستای آنچه خود احتمالا تصحیح طرز تفکر انسانها می دانند، کوشش می کنند، بسا ارزشمند می باشد. ولی باید سعی کنیم تضاد موجود بین برداشتهای مختلف از پدیده ها تبدیل به تعصبات جدید نگردد که اگر چنین شود خود تبدیل می شود به دین و مذهبی جدید باتعریفی از نوع قدیمی.
آنچه مسلم است حکومتها نقشی بسیار تعیین کننده ای در زندگی حال و آینده ی مردم دارند. و اگر بخواهیم حکومتها را از تجربه ی گذشته ها جدا کنیم نتیجه ی خوبی در پی نخواهد داشت. چرا که بسیاری از تجربه های بشری در قالب دین ها و آیین ها و ایدئولوژیها معرفی شده اند. تا حالا در معنای سکولاریسم می گفتیم حکومت جدای از دین. حالا می گویید حکومت جدای از هر گونه ایدئولوژی. کلمه ی ایدئولوژی را هم البته می شود تعریفی جدید به آن داد ولی در نهایت می توانید بگویید ایدئولوژی هم یعنی همان دین. ولی برداشت عموم از ایدئولوژی بگونه ایست که هر وقت می شنوند که شما می گویید حکومت جدای ازهر نوع ایدوئولوژی،بیم آن پیدا میکنند که کم کم پس از مدتی مجبور شوید بگویید حکومت جدای از هر گونه عقل و منطق. من مجبور شدم دوباره معنی ایدئولوژی را جویا شوم و به فرهنگ لغات مراجعه کردم. در دیکشنری انگلیسی "لانگ من" اینطور تعریف شده است:
Ideology: a set of beliefs on which a political or economic system is based, or which strongly influences the way people behave.
اگر بخواهیم این معنی را به فارسی ترجمه کنیم. باید بگوئیم. یک دسته از عقاید که یک سیستم سیاسی و یا اقتصادی بر پایه ی آن بنا شده و یا آنچه تاثیری عمیق در اعمال و رفتار انسانها دارد.
در فرهنگ فارسی معین چنین آمده است:
"1-دانش اندیشه ها، علم افکار. 2- مجموعه ی افکار متعلق به یک دسته، یک عصر و دوره. 3- ( فل، سیا) عقیده ای که هدف و آرمانی را با بیانی تحسین و تعریف کند که در مقابل آن دفاع نتوانند کرد"
حتی اگر منظور وی تعریف سوم یعنی مفهوم فلسفی وسیاسی آن باشد، مشکل ایدئولوژی فقط در نحوه ی بیان آن است. یعنی تعریف و تحسینی که در مقابل آن دفاع نتوانند کرد. اتفاقا ایشان هم در نوشته هایشان در مورد سکولاریسم نو گاهی چنان بیان می کنند که الا و بلا راهی دیگر جز این نیست. حالا چه فرقی است بین سکولاریسم نو و هر نوع ایدئولوژی دیگر؟
از این گذشته، چرا اصلا مجبور باشیم از جداییها صحبت کنیم. اگر همیشه بخواهیم برای رفع معایب یک ماشین کل ماشین را دور بیندازیم آنوقت باید همیشه از صفر شروع کنیم. آیا منطقی است چنین کنیم؟ اگر بخواهیم بهمین شکل ادامه دهیم. فکر نمی کنید که عنوان کردن حکومت بدون هر گونه عقل و منطق، قدم بعدی باشد؟!
عیب آنچه بنام دین و مذهب و ایدئولوژیهای مدرن می باشد همان نگاه متعصبانه به آنها و وصل کردن آنها به کسانیست که مردم را از بحث کردن در مورد آنها ترسانده اند. بیائید این ترس مردم را از بین ببریم. اگر این ترس از مردم جدا شود و انواع زورها از بین برود، مغزها آزاد می شوند، بساط متعصبین و زورگویان برچیده می شود، ارتباط بین مغزها آسان می شود و روزبروز به گروههای متفکر افزوده می شود، تکنولوژی در خدمت مغزهای آزاد قرار می گیرد و با اتصال به همدیگر، آنچه خوبست از همدیگر یاد می گیریم و متوجه ی بدهای آموخته شده می شویم و آنانرا از حافظه ی خود حذف می کنیم. و آنوقت است که بهشت مورد نظر خود را می سازیم و جهنم را از فرهنگ مردم حذف می کنیم. بیائید در این مسیر حرکت کنیم.
پنجشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۶
روشنفكران ديني و غير ديني و حل مشكلات
بديهي است عصر ما با مشكلاتي روبروست كه جز با مساعي روشنفكران و صاحب نظران قابل حل نخواهند بود. يكي از مسائلي كه سد راه روشنفكران در يافتن و ارائه راه حل مسائل مي باشد اختلافاتي است در بين آنها كه گاها بصورت شكوه ها و گلايه هايي از همديگر چه بسا با زباني نامهربانانه در نشريات انتشار مي يابد. البته اينكه به چه كساني مي شود لقب روشنفكر اطلاق كرد و چه كسي مي تواند خود را روشنفكر بنامد و يا اينكه اين لقب را از ديگران سلب كند موضوعي قابل تامل و البته بدور از اخلاق روشنفكريست كه اصلا كسي خود را روشنفكر بنامد. بديهي است كسانيكه از علم بيشتر برخوردار باشند و از مكاتب فكري حال و گذشته آگاهي كامل داشته و حاصل تجارب ديگران را از گذشته و حال مورد بهره برداري ذهني قرار داده و اين توانايي را داشته باشند كه در رابطه با مسائل جاري و آتي دنيا نظريه پردازي عاقلانه وعالمانه نمايند و در راه كشف قوانين حاكم بر عالم هستي با ديگران همراهي كنند را ميتوان روشنفكر ناميد. در بين روشنفكران كشور ما با وجود همه ي تنگناهايي كه براي همه ي آنها وجود دارد اختلافاتي بر سر دين داري و بيديني و سكيولاريسم مطرح بوده كه بنظر ميرسد در حال حل شدن باشد .چرا كه تعريفهاي جديدي كه از دين و سكيولاريسم و ساير ا يسمها مي شود،
همه را بهم نزديك مي كند. من بعنوان مصرف كننده اي مقتصد از افكار شماري از روشنفكران
قابل دسترس
, ( - وبيد يني، يكبار در مقاله اي تحت عنوان (نخبگان و مسائل ايران دينداري
نظرم را در اينخصوص عرض كردم. باز هم ميخواهم به روشنفكران عرض كنم كه چنانچه بخواهيد در حل مسائل ايران مؤثر واقع شويد بايد توانايي نفوذ در دل مردم را پيدا نماييد. ولي مخاطبين شما در حال حاضر بسيار اندكند. چرا كه هنوز در بين توده مردم جايگاهي پيدا نكرده ايد . بايد سعيتان بر اين باشد كه اين جايگاه را پيدا كنيد و براي اين منظور نه مانند گذشته ي دور احتياج به معجزه و يا جادو و جنبل داريد و نه بسان حكومتيان نيازمند زور و بوق و كرنا هستيد. بلكه بايد با زبان خود مردم و در سطح آگاهي آنها بين خود و آنها پيوند ايجاد كنيد و با صداقت كامل آنها را به آگاه شدن از آنچه بر آنان پوشيده داشته شده است فرا خوانيد. اگر ميخواهيد دعوت صادقانه ي شما را قبول كنند نبايد بصورتي تهاجمي بر افكار و اعتقادات آنان ولو خرافي و انحرافي بتازيد.
كافيست آنانرا متوجه نماييد كه آنچه تاكنون با عناويني مقدس و يا غير مقدس براي آنان حقيقت جلوه داده شده است ممكن است همه ي حقيقت نباشد و لازم است نظرات جديد را شنوا باشند تا به حقيقت نزديك شوند. اينجاست كه روشنفكران غير ديني هم به كمك روشنفكران ديني نياز پيدا مي كنند. اصولا روشنفكران مي دانند كه در اين دوران پر سرعت اگر بخواهند از دنياي در حال تحول سريع عقب نمانند آنقدر موضوع براي مطالعه و بررسي و نظرپردازى دارند كه بايد نوعي تقسيم بندي تخصصي در دايره ي گفتگوهاي روشنفكري ايجاد نمايند كه يكي از آنها مي تواند مربوط به يك دين باشد. حال اگر چه وجودتان پر از دلخوري از همديگر است و بعضي هاتان به بعضي ديگر جفاهايي روا داشته ايد، باز از خاصيت روشنفكريست كه همديگر را ببخشيد و از اشتباهات درس بگيريد. و بدانيد كه اگر شماها نتوانيد به ياري همديگر بشتابيد، در ميان قيل و قالهاي توده ها و قدرتها محصور مي مانيد و افكارتان هم در لابلاي كاغذها و كتابها و صفحات اينترنت با تعداد خواننده اي غير قابل توجه فرسوده مي شوند. اينكه مي گويم بنظر ميرسد اين اختلافات در حال حل شدن است از محتوای بعضي مقالات از جمله نوشته ي آقاي اسماعيل خوئي در
در رابطه با نوشته اي ديگر از آقاي دكتر سروش مشخص ميگردد. اگر مقاله ي ايشان را كه حاوي نمونه هايي از اختلافات مذهبيون و غير مذهبيون هست و همچنين اصل مطلب مورد انتقاد ايشان از آقاي دكتر سروش در
را دقيقا مطالعه كنيم متوجه مي شويم كه اختلاف چنداني باقي نمانده است فقط ذهنيت منفي گذشته هست كه موجب تشكيك در اظهار نظرهاي جديد دكتر سروش ، آنجا كه مي گويد اصول دين هم قابل اجتهاد است شده است. البته در اين مرحله از تاريخ ما وظيفه ي روشنفكران ديني است كه از روشنفكران غير ديني دلجوئي نمايند. چرا كه اگر چه هر دو را ميتوان در وقايع گذشنه دخيل دانست ولي بلحاظ اينكه روشنفكران ديني دستي در قدرت داشته اند، مسووليتي را بدوش مي كشيدند كه بايد تبعات آنرا قبول كنند. و اين در مورد روابط بين خود روشنفكران ديني هم صادق است. آنانكه بيشتر در قدرت ماندند و بيشتر در مقابل كج انديشيها سكوت كردند حالا بايد پيش قدم تر شوند و ابتدا در بين خود و شايد همزمان با روشنفكران غير ديني ارتباط نزديك برقرار كنند تا بهتر بتوانند وظيفه ي روشنفكري خود در قبال دنياي خود را انجام دهند.
وظيفه اي كه هيچيك از روشنفكران نبايد از آن غافل شوند اصلاح سيستم اداري دنيا ست كه فعلا در دست سياستمداراني است كه اغلب ستمكارند و اخلاق و روشنفكري و دين و مذهب و خرافات را به خدمت خود در آورده اند تا به آرزوهاي خود برسند.
اين گروه از ستمكاران كه اغلب داعيه ي روشنفكري هم دارند چه بسا شامل افرادي باشند كه از انواعي از بيماريهاي رواني رنج مي برند كه احتياج به درمان دارند ولي حاضر نميشوند به پزشك مراجعه كنند چرا كه آنها خود را بيمار نمي بينند. و كسي هم نيست كه قدرت ارجاع اين بيماران به پزشك را داشته باشد. اگر روشنفكران بخواهند اين مشكل را حل كنند، احتياج به جلب نظر توده ها دارند كه آنها هم از بيماري حاكمان غافلند وبا تبعيت از اين حاكمان خود را بيچاره تر و آنانرا قويتر مي كنند. براي اينكه بهتر روشن شود اختلاف چنداني في مابين روشنفكران ديني و غيرديني باقي نمانده است از خود اين نوشته ها استفاده و مي پرسم:
چرا ” دانش“ و” دين“ را از يكديگر جدا بدانيم و نخستين را به” خرد“ واگذاريم و دومين را به ”دل“ چرا دل را با خرد اجين ننمائيم و چرا خرد نسبت به دل بي تفاوت باشد؟
چرا نبايد سخن آقاي سروش را كه مي گويد روشنفكر ديني قائل به اجتهاد در اصول است را جدي گرفت؟
بيائيد از اين كلام استقبال كنيم و آنرا بنيان آشتي اقشار مختلف روشنفكر قرار دهيم
چرا كه اگر نبوت و وحي و معاد و خدا موضوع اجتهاد واقع شوند و مورد مطالعات روشنفكرانه قرار گيرند ديگر نبايد تفاوت چنداني ميان اين گونه روشنفكران قائل شد. تفسيرهاي آقای بنی صدر از متون قرآنی هم اگر از اعلامیه حقوق بشر کاملتر نباشد ، چیزی از آن کم ندارد.
فكر مي كنيد اگر روشنفكران ديني و غير ديني هردو در مورد وجود خدا يعني مبدا موجودات بحث كنند در نهايت به كجا مي رسند؟ احتمالا در نهايت روشنفكر ديني مي گويد خدا هست ولي ديده نمي شود و جا و مكاني ندارد. ولي اراده ي او بر همه چيز حكمفرماست. روشنفكران غير ديني در مورد مبدا موجودات چه مي گويند؟ اتفاق؟ انفجاربزرگ؟ هر چه! بالاخره هر چه باشد اينست كه دنيا وجوديست با اصول و قوانيني كه بر آن حاكم است و هر عملي توسط هر يك از اجزاء اين وجود بر هريك از اجزاء آن موجب عكس العملي مي شود كه تابع قوانين نهفته در اين وجودهاست. مگر هدف نهايي هر روشنفكري نبايد آگاهي از اين قوانين باشد تا در استفاده ي احسن از اين وجودها توانا گردد. حالا اسم اين قانون حاكم بر موجودات را هر چه مي خواهيد بگذاريد اگر كلماتي مثل خدا- الله- گاد- اهورامزدا- طبيعت و هر واژه ي موجود ديگر را قبول نداريد يك كلمه ي جديد براي آن بسازيد. تا بلكه در آينده با رشد علم و تكنولوژي اطلاع روشنتري از مبدا هستي پيدا كنيم. در مورد كتابهاي معروف به آسماني مانند قرآن هم كه اكنون ديگر روشنفكران ديني در آسماني بودن آن اصراري ندارند. و من غير روشنفكر هم كه در مقاله ي فوق الذكر اشاراتي نسبت به آن داشته ام. روشنفكران در اين جنگ مابين خود وظيفه ي اصلي خود را فراموش كرده اند كه بايد معلمين و مديران جامعه باشند . اگر بخواهيد اين وظيفه ها را بخوبي انجام دهيد روش شما در تدريس و اداره ي جوامع چه خواهد بود؟ تازه اينجاست كه متوجه مي شويد با افراد مختلف با سطح فهم و شعور مختلف روبرو هستيد. آيا با همه مي شود به يك روش صحبت كرد؟
چرا فقط به اطراف خودمان نگاه كنيم و توجهي به كل جمعيت روي زمين نكنيم، كه بعضي از آنها هنوز بحالت نيمه وحشي زندگي مي كنند و از دانش بشري جز خرافات چيز ديگري نياموخته اند.
فكر مي كنيد اصولا چند درصد بلكه چند ميليونيوم مردم دنيا با بحثهاي روشنفكري آشنايي دارند؟ در همين تهران خودمان هر وقت بر سر كلاسي از جوانان اطراف 20 سال در مورد چيزهايي مثل طالع بيني- سرنوشت- غيب گوئي- معجزه و امثال آنها سوال مي كنيم، در كمال تعجب بيشتر آنها مي گويند اعتقاد دارند و اين چيزها را رد نمي كنند. خوشبختانه پس از كمي بحثهاي نيمه روشنفكرانه در اينخصوص اكثر آنان نظر خود را تصحيح مي كنند. همين اصطلاح” خداي من“ كه آقاي خوئي نفرمودند به چه معنايي بدون پيوند با دين از آن استفاده مي كنند، از كجا آمده است؟ استفاده از اين اصطلاح در آن نوشته كه براي اظهار فرط تعجيب از آن استفاده مي كنند. يعني چه؟ آيا غير از اينكه مي خواهد از فرط تعجيب به والاترين وجود پناه ببرد؟ و اين خود نشان مي دهد كه حتي همانهايي هم كه امروزه خود را غير ديني مي نامند پيوندشان را با گذشته خود كاملا از دست نداده اند.
آيا در راستاي تعليم و تربيت و اداره ي جامعه ي بشري كه هنوز حتي در اروپا و آمريكا پيوند نزديكي با خرافات دارند و ارزشهاي اخلاقي هم هنوز جايي براي خود پيدا نكرده اند، مي توان بلافاصله با انكار هر گونه خرافه و دين و مذهب، حاكميت عقل و اخلاق و مدرنيته را جشن گرفت. اينجاست كه شايد روشنفكران غير ديني هم قبول كنند كه براي رسيدن به حاكميت عقل و اخلاق و گذر از گذشته به آينده، آندسته از روشنفكران ديني را هم كه بقول خود باب اجتهاد در اصول را باز گذاشته اند نياز دارند تا اين گذر تاريخي را ممكن سازند. نه تنها اين ، بلكه مهم تر اينكه يافته هاي روشنفكران ديني از تجارب مذهبيون كه بخش عمده اي از تاريخ بشري را شامل مي شود براي همه لازم است و گسستن رابطه بين تجارب مذهبي و مدرنيته نه ممكن است و نه لازم و عقلاني. فقط لازم است بر روي يك چيز با هم توافق كنند و آن تلاش براي از ميان برداشتن قداست و جايگزين كردن احترام براي افكار و افرادي كه شايسته ي احترام خاصند. در رابطه با اعتقاد مذهبيون به وحي هم شايد موضوع در حال حل شدن باشد، چرا كه اگر اصول قابل اجتهاد باشد بايد قبلا از موضوع وحي به معناي قديم چشم پوشي كرده باشيم. در اين زمينه در مقاله ي نخبگان و مسائل ايران- دين داري هم بحث شده است. مگر آنچه من و شما را وادار مي كند بنويسيم و منتشر كنيم خود نوعي وحي به مغز و دل ما نيست؟ به اميد آنروز كه روشنفكري بر همه تعميم ومديريت دنيا زير نظر روشنفكران مصلح باشد.
شنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۶
گزینه های انحلال حکومت در جمعه گردیها
چندی پیش در چند جا ، از مقالات آقای نوری علا تحت عنوان جمعه گردیها بسیار تمجید شده بود. با اینکه من اعتقادی به شور چشمی ندارم ولی ظاهرا بعضی از مقالاتی که ایشان از ان پس با همان عنوان نوشته اند دچار چشم زدگی شده اند و مطالبشان پر از موارد ضدونقیض شده است. این بار هم نا امید از مردم و هر گونه اپوزسیون داخلی و خارجی، نیروی سومی پیدا کرده اند که آنرا گزینه ی خوبی برای انحلال حکومت ولایت فقیه یافته اند.
این نیرو را گزینه ی " تحریم خرید نفت" از سوی خریداران نفت ایران معرفی کرده اند . با اینکه خود ایشان هم در پایان مقاله اشاره کرده اند که قدرت های خریدار نفت ایران در این خرید و فروش صاحب منافع هستند باز هم اصرار دارند که باید همه کوشش خود را بر وادار کردن قدرتها به تحریم نفتی ایران متمرکز کنند.
میخواهم ضمن یاد آوری این ضرب المثل که " کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من " عرض کنم که اصلا وجود حکومتهایی مثل آنچه فعلا در ایران داریم در راستای منافع همان قدرتهای خریداران نفت میباشد که از زمانی که غربیها در شرق نفوذ و تسلط یافتند سعی کرده اند با استفاده از عوامل نادان و خود فروش داخل کشورها زمینه ی حکومت چنین دیکتاتورهایی را آماده کنند. چرا که این قدرتها می توانند در غیاب مردم این کشورها در صحنه ی سیاسی خود ، استفاده های مورد نظر خود را از دیکتاتورهای حاکم ( چه وابسته به آنها باشند و چه نباشند) ببرند. اتفاقا منهم دلیل این موضوع را مانند شما همان رابطه ی " مردم" و " قدرت" می دانم . ولی فکر می کنم باید به تقسیم بندی شما از دوران، بعنوان پیشا مدرن و مدرن، نوع سومی هم به آن اضافه کرد و آنرا پسامدرن نامید. در این دوره اگر چه بقول شما خردگرایی و انسان مداری رابطه ی یک طرفه ی بین قدرت و مردم را به رابطه ی دوسویه تبدیل کرد. لیکن بر اثر تسلط یافتن افراد خاصی بر حکومتهایی که هنوز خود را مردسالار و دموکرات می دانند، یعنی همانها که خود قبول دارید " اغلبشان تا جرانی فربه بیش نیستند" ، یک رابطه ی سه سویه نیز در کشورهای قدرتمند بوجود آمده است. یعنی رابطه ای بین آن حکومتها و مردم خودشان و همان حکومتها و جهان سوم. اگر رابطه ی قدرت و مردم در آن کشورها دو سویه شده است، دلیل فربه شدن صاحبان قدرت در آن کشورها چیست؟ بلی با تغییر رابطه ی قدرت و مردم در بعضی از کشورها دیگر امکان باج خواهی از مردم آن کشورها کاهش یافت ولی رندان برای فربه شدن و ایجاد زمینه ی تداوم حکومتهای خود، راه دیگری یافتند و آن تسلط بر ثروت مردمانی است که خود را از قدرت رها نکرده بودند . برای تداوم این رابطه نیز سازمانهای عریض و طویلی ایجاد کرده اند که یکی از وظایف آنها جلوگیری از دوسویه شدن رابطه ی قدرت و مردم در کشورهای جهان سوم است. تاثیر اینگونه سازمانها در برگرداندن اوضاع ایران پس از انقلاب به دوران پیشامدرن را نباید نادیده گرفت. یکی از وظایف این سازمانها هم ایجاد زمینه ی ترور و وحشت جهت جلب نظر مردم خود به ادامه ی این سیاستها است. حالا شما انتظار دارید مردم ما و اپوزسیونی که شما از آنها نا امید شده اید بتوانند آن قدرتها را وادار به منحل کردن این حکومت کنند! چنین امری امکان ندارد مگر زمانی که قدرتها آنرا در راستای منافع خود بدانند و آنهم باید برابر برنامه ریزیهای خود آنها باشد و هر گاه خودشان چنین مصلحت دیدند خود زمینه اش را فراهم می آورند. این راه و روش آنهاست با هر حکومتی از این نوع، چه وابسته به خودشان باشد و چه نباشد. و اگر چنین کنند باز هم برای مردمی مانند ما سودی که ندارد هیچ بلکه بلائی دیگر خواهد بود از نوع بلایای گذشته. و این تسلسل منحوس ادامه خواهد یافت تا زمانی که ما مردم ،خود، رابطه ی خود با حکومت خود را تغییر و بقول شما دوطرفه نمائیم و تاثیر قدرت خارجی بر مردم و دولت خود را به صفر برسانیم و موازنه ای معقول بوجود آوریم.
شروع ایجاد چنین زمینه ای را باید از خردگرایان انتظار داشت. بهتر است در جمعه گردیهایتان به دنبال راه حلی بگردید برای این معضل که چرا مردم خردمند و اپوزسیون دموکرات و خرد گرا هنوز نتوانسته اند اقدامی عملی کنند . و کشور مدتهاست در معرض خطر نابودی قرار گرفته است و بعید نیست آنچه بر سر عراق و افغانستان آمد بر ماهم نازل شود.
جمعه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۶
منافق كبير در راس خبرگان ناجي رژيم!؟
اگربتوان در ايران كساني را لقب منافق داد بدون شك هاشمي رفسنجاني را بايد منافق كبيرناميد.چرا كه او كسي است كه از روز يكه در اول انقلاب او را با قيافه اي نحيف و رنگ پريده ديديم تا هم اكنون كه هيكلي فربه و غبغبي آويزان دارد چه رنگها كه بخود نگرفته است! او كسي است كه توانايي دارد سياهي را براي مردم ساده دل سفيد جلوه دهد. هم او و امثال او بودند كه خميني را كه در پاريس روحانيي آزاديخواه و مردمي ظاهر شده بود و تمام گفته ها و اعلاميه هايش در آنزمان بوي نجات و آزادي و تمدن ميداد با وسوسه هاي شيطاني خود از او فردي ظالم و آدمكش ساختند.
حالا كه رژيم در تنگناهاي وحشتناك خود ساخته قرار گرفته است و بعيد نيست بزودي خود و كشور را بخاك سياه بنشاند او در قالبي جديد به ميدان مي آيد و اطرافيان خود را به حركت در آورده است تا نزد خارجيان به دريوزگي سياسي بپردازند و مردم غافل از همه چيز ايران را هم چند صباحي ديگر در انتظار فرجي نگهدارد تا زماني كه آنها را بخاك مذلت بنشاند.
اگر كسي فكر مي كند او مي تواند راه حلي براي مشكلات مهلكي كه اين رژيم بوجود آورده پيدا كند زهي خيال باطل اگر چه ممكن است بعضي مردم ساده دل و وهمپالگي هاي سياسي داخليش را كه د ر اين چند سال نقش شريك دزد و رفيق غافله را بازي كرده اند چند صباحي اميدوار نگهدارد، لكن هم مسلكهاي خارجي او كه تا كنون از او و شركا و رقبايش در ايران بهترين سوء استفاده ها را كرده اند از او بسيار زرنگتر و توانا ترند و بخوبي ميدانند چگونه او را تا پرتگاه هدايت كنند. همانطور كه تاكنون هم با شل كن سفت كنهاي خود به رژيم فرصت داده اند مردم را خام و گمراه كند، با بازيهاي سياسي خود اين آقايان را تا مرحله ي سقوط اميدوار نگه خواهند داشت.
بيچاره ملتي كه ديگر راه پس وپيش براي خود نمي بيند و ديگر نه رخصت دارد كه از خطر پيش رويش آگاه شود و نه منجي براي خود متصور است چرا كه بازيهاي سياسي كساني را هم كه در اين چند سال به آنها هشدار مي دادند به چوپانهايي دروغگو براي آنها تبديل كرده است. اگر چه اگر كسي متوجه باشد درك مي كند كه بدون حمله ي مستقيم خارجي و ويراني هاي مادي و فيزيكي هم چنان ضربه اي به زندگي ايرانيان وارد شده است كه التيام از زخمهاي آن بزودي متصور نيست. متاسفانه روشنفكران ما هم كه هنوز نتوانسته اند با هم آهنگي خود راه نجاتي براي كشور پيدا كنند.
جمعه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۶
چرا در خدمت آمریکا؟
این روزها خبر فروش میلیاردها دلار اسلحه از طرف آمریکا به کشورهای عربی خاورمیانه و اسرائیل در همه ی محافل منتشر شده است. خبر خرید تعداد زیادی از هواپیمای جنگنده ی سوخوی روسی توسط ایران هم در بعضی خبرها آمد ولی این موضوع زیاد مورد مانور قرار نگرفت. در فرانسه هم خبر فروش سلاحهای روسی به لیبی منتشر گردید. در توجیه فروش سلاحهای آمریکایی به اعراب خاورمیانه و اسرائیل، این بار مقابله با تهدیدات ایران و تروریست وابسته به ایران مطرح شده است. ولی همانطور که وزیر خارجه ی ایران هم به درستی به آن اشاره کرد هدف اصلی فروش اسلحه، ممانعت از ورشکستگی کمپانیها ی اسلحه سازی است. و دولتمردان کاخ سفید که برخی از آنها از سهامداران عمده ی شرکت های بزرگ تسلیحاتی هستند با استفاده از جو روانی بوجود آمده ، سود و منافع سرشار نصیب صاحبان بنگاههای وابسته به خود می کنند. میخواهم از آقای وزیر خارجه ی ایران و سایر سردمداران رژیم ایران که مدعی مبارزه با آمریکا هستند بپرسم شما که لالایی بلدید چرا خوابتان نمی برد؟ مگر یکی از اهداف مهم انقلاب ایران، رهانیدن کشور از همین بازیهای جهانخواران شرق و غرب نبود؟ آیا از خود پرسیده اید که چرا دوباره در همان دام گرفتار شده اید؟ مگر آمریکا و دیگران در میان اینهمه شعار مبارزه با تروریسم هدفی جز رونق تجارت خود و تسلط بر مناطق ثروت خیز دنیا دارند؟ چرا شما اسباب این بازی شده اید و وسیله ی رسیدن آنها به اهدافشان را فراهم می کنید؟ آیا شعارهای توخالی ضد آمریکایی و اقدامات جاهلانه ی شما در سالهای اخیر موجب تقویت حضور نظامیگران آمریکا در منطقه و سایر جاها نشده است؟ اگر نتوان گفت شما هم مثل رژیم شاه وابسته به آمریکا و دیگران هستید، لااقل میتوان گفت که در سایه ی نادانی خود، درست همان کار را انجام می دهید.
مگر نه اینست که طی بیست – سی سال اخیر وضعیت اقتصادی و رفاهی غربیها تقویت ، ولی مردم ما روز به روز در تنگناهای بیشتری قرار گرفته اند؟ . چرا باید ملت ایران هر روز در میانه ی جنگ اعصاب و بدبختی های مختلف با اینهمه مشکلات دست و پنجه نرم کنند؟ مگر مردم ما زحمت نمی کشند؟ اگر چه در سایه ی فساد حاکم بر کشور کار ایرانی بازدهی ندارد. ولی همه دارند شب و روز جان می کنند. دیگر حتی فرصت دیدار اقوام و خویشاوندان خود را هم ندارند ولی باز هم محتاجند! حاصل تلاش آنها کجا میرود؟ آنهمه منابع سرشار از ثروت کجاست؟ حتما یادتان هست که در اوائل انقلاب در پاسخ به بعضی از انتقادها آقای خمینی گفت بیست سال طول می کشد تا مملکت درست شود. حالا سی سال گذشته است. پس چه شد؟ آقایان حاکمین ایران، چرا متوجه نیستید که شما توانایی اداره ی این کشور را ندارید؟! چرا بر حکومت دیکتاتورانه ی خود اصرار دارید؟ اگر هدف خود را نجات اسلام می دانید که آنرا هم خراب کردید! دیگر آبرویی هم برای اسلام نگذاشته اید! اگر کمی عقل و صداقت می داشتید و اگر کمی دغدغه ی مردم و کشور را در دل داشتید، با مشاهده ی این اوضاع، وسائل انتقال قدرت به مردم را از طریق مسالمت آمیز فراهم می کردید. باید بدانید که شما دیگر چیزی جز بازیچه ی دست جهانخواران نیستید. و بیخود شعارهای عوام پسندانه ندهید. که حتی عوام هم دیگر شما را قبول ندارند. و در سایه ی عدم مقبولیتتان در داخل کشور، ابر قدرتها هم هر گونه بازی باشما را ممکن می دانند. پس قبل از اینکه کشور را کاملا ویران کنید و گرفتار خشم عوام گردید به خود آئید.
چهارشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۶
نقد گنجی و نقد نقادی من بر نقادان او
نقد من بر نقدهای نقد گنجی البته قابل نقد است. اصلا آنچه در این وبلاگ می نویسیم نه به قصد تحمیل نظر بلکه به نیت برانگیختن نظرها ست تا بلکه حاصل آن نجات از تنگ نظریها باشد. من نه نقاد مجهز به علم نقادی هستم و نه صاحب نظر عالم به هر علمی و نه متمکن به امکانات وبلاگی وسیع ، آنچه موجب می شود گاهی نظری به اینگونه مقولات بیفکنم اینست که وطن را در خطر می بینم و مایلم همه ی نیروها برای نجات آن همدست شوند . و برای همین بود که برایم گران آمد که فردی مانند آقای گنجی که اخیرا بعنوان نمونه ای از مقاومت در برابر حاکمیت مطرح شده بود، بخاطر نقدی که بهرحال حامل حقایقی بود ولی با زبان نه چندان مناسب بیان کرده بود بگونه ای مورد سرزنش قرار گیرد که بعض حقایق موجود در آن نادیده گرفته شود. و آن این بود که شریعتی تلاش کرد قرائت خود از اسلام را که در نزد او و بسیاری دیگر بهترین و کاملترین راه زندگی و دینی مقدس فرض شده بود بعنوان یک ایدئولوژی نجات بخش ارائه دهد. برابر این ایدئولوژی ایرانیان میبایست برای نجات خود از کلیه ی مسائل موجود امام خود را که همان فرد بی عیب و نقص و مبرا از هر نوع گناه است کشف و اداره ی امور را به ا و واگذار کنند تا برابر قوانین اسلام جامعه را بسوی حق رهبری نماید.
بدون اینکه به این حقیقت توجه نماید که نه چنین فرد معصومی پیدا می شود و نه امکان چنین کشفی برای مردم وجود دارد. و نتیجه ی چنین ایدئولوژی همانا تراشیدن بتی مقدس است که مورد پرستش نادانان و سوء استفاده ی شیاطین ما رد قرار خواهد گرفت که نمونه ی عملی آن (البته نه فقط بخاطرکارهای شریعتی، بلکه بخاطر وجود زمینه ی ذهنی) همانست که بر سر ایران آمده است به امامت خمینی و خامنه ای و نتیجه اش این شده است که حالا چون تکنولوژیهای روز هم از این بتهای جدید محافظت می کنند، بت شکنانی مثل ابراهیم و محمد هم امکان شکستن آنها را ندارند. البته اگر منتقدینی مثل آقای بنی صدر هم ، نه بطور گذرا ضمن یک سئوال رادیوئی، بلکه به تفسیر به انتقاد می پرداختند حتما اینگونه نقاط ضعف را نیز بیان می کردند.
من نگفتم شریعتی و نظرهای ا و مقدس شده، اگر چه در اوایل انقلاب گونه ای از تقدس در دید بعضی ها نسبت به او دیده می شد. بلکه منظورم این بود که او به ایده هایی که به آن ها ایمان داشت نگاه مقدسانه داشته است. البته تاختن گنجی به شریعتی هم این اشکال بزرگ را دارد که به نیت شریعتی توجه ندارد و با حمله به نظرات منتسب به شریعتی به خود او حمله می کند. در صورتیکه می شود گفت مثلا مخالفت شریعتی با لیبرالیسم ، دموکراسی و حقوق بشر، نه به این مفهوم بود که او با آزادی و بشر دوستی مخالف بوده بلکه بنظر او و همه ی ما که به اسلام اعتقاد داشتیم، می پنداشتیم که د راسلام اینگونه مفاهیم بگونه ای کاملتر جلوه گر می گردد. و بهمین جهت می خواست اسلام او از صورت فرهنگ به یک ایدئولوژی تبدیل شود. که البته این اتفاق نیافتاد و انقلاب نتیجه ی باور جمعی مردم به آزادی و رهایی از استبداد بود که ایده آلهای خود را در دین مقدس اسلام، که فقط مقدس بودنش را در نظر داشتند ولی از جزئیات و روشهای مختلف اجرائی آن زیر نظر مقدس مئابان خبر نداشتند، می یافتند.وشاید همین یکی از علل مهم گرفتاری مجدد آنان شد.
بنظر من روش نقد گنجی از شریعتی شباهت زیادی به همان روش نقد خود شریعتی از مفاهیم دموکراسی و حقوق بشر در آنزمان دارد چرا که هر دو در زمان خود عصبانی از وضعیت موجود، خواهان تحول سریع هستند. و منظور آقای گنجی هم جعل تاریخ نیست. یکی از علل بازگشت به استبداد اینستکه همیشه بت پرستی راحت تر از حق پرستی بوده است چرا که یافتن حق، کار آسانی نیست و احتیاج به مطالعه و تفکر فراوان دارد. اینست که اغلب مردم حتی ابراهیم ها و محمدها را هم بتهای جدید خود قرار دادند و آنها هم از مقدسات شدند. و تاریخ همیشه تکرار شده است. البته بنظر من، یافتن حق فعلا فقط می تواند بعنوان یک هدف مورد نظر باشد و باید در دست یافتن به آن در بی نهایت امیدوار بود و شعار الله اکبر هم می تواند برهمین ایده استوار باشد. لذا می توان گفت فعلا چیزی قابل پرستش در وجود ما نمی گنجد. در دنیای امروز می بینیم که گروههایی خسته از تکرار این تاریخ، برای نجات از اینگونه مقدسات ، تئوریهای جدید از قبیل دموکراسی، حقوق بشر و سکیولاریسم را مطرح کردند. ولی بت تراشان بازهم از همین مفاهیم جدید بت تراشیدند و بنام آنها بدنبال اهداف خود می گردند. و کشورها را ویران می کنند. جالب اینجاست که در بیشتر اوقات، مقدسات قدیمی و مقدسات جدید هر دو همزمان در خدمت شیاطین قرار می گیرند. اینست که من بر تقدس زدائی اصرار دارم. و فکر می کنم که این حتی از بت پرستی هم راحت تر است که همه قبول کنند که هیچکسی کل حقیقت را نمی داند و نباید کسی مدعی ارائه ایدئولوژی خاصی بعنوان راه حل نهایی مسائل گردد. و باید به گسترش این ایده بپردازیم که همه چیز را همه گان دانند در صورتیکه گذشتگان و آیندگان را هم شامل همه گان بدانیم. و با این طرز فکر همه ی مغزها را در خدمت اصلاح مداوم امور در بیاوریم .
متاسفانه امروزه سیاسیت با زان که اغلب از شیاطین می باشند بر امور دنیا حکومت می کنند و در این راه از مقدسات نزد مردم هم استفاده می کنند و پایه های تسلط خود بر مردم را استوار می کنند.
حال اگر متفکرین و خیر اندیشان در فکر نجات از این مخمصه هستند باید ضمن ایجاد ارتباط قوی با همدیگر سعی در یافتن راهی نمایند که بتوانند ریشه ی بت پرستی و مقدس نمایی را در بین مردم خشک کنند. با استفاده از تکنولوژی ارتباطات و ایجاد اتحادیه ای از متفکرین خیر اندیش می توان در مقابل اتحادیه های سیاست بازان حاکم بر جهان ایستاد تا لا اقل نوعی بالانس و تعادل بر دنیا حاکم شود و زمینه برای رشد بشر بسوی ایده آلها ایجاد گردد.
اینستکه من لااقل در خصوص ایران خودمان آرزو دارم که تمام کسانیکه به فکر نجات این کشور از بحرانهای گریبانگیر هستند، گردهم آیند و با همفکری و همدستی خود و استفاده از امکانات همدیگر نیرویی ایجاد نمایند که شوک حاصله از آن، ایرانیان را تکان دهد تا بلکه خود را از خطر سقوط نجات دهند. ارائه طرح 12 ماده ای نجات ایران هم بر همین ایده استوار است. البته ضروریست که همه بیاندیشیم که باز هم مسیر را طوری نرویم که مجددا" در باتلاق استبدادی جدید گرفتار شویم.وشاید در همین راستاست که خیلی ها از خود می پرسند چه شد که آنهمه شور و تلاش انقلابی یک ملت برای آزادی، تبدیل به دیکتاتوری جدید شد.و اینستکه بعضیها را به بازخوانی تاریخ انقلاب واداشت که از جمله مرور دوباره و با دقت کتابهای شریعتی بود.که البته این کافی نیست و بسیار پسندیده خواهد بود که افرادی مثل آقای گنجی در این راه خود را از تجربه ی امثال آقای بنی صدر محروم نکنند که اگر چنین کنند قطعا به خود و دیگران ظلم روا داشته اند و همانطور که در مقاله ی
" آقای گنجی و رسانه ی مستقل ..." در همین وبلاگ آوردم، در اینخصوص ایشان کوتاهی کرده اند.
شنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۶
نقد گنجی و تلخی حرف حق بر تقدس گرایان
این روزها انتقاد از آقای گنجی در خصوص مقاله ی ایشان درباره ی دکتر شریعتی در بسیاری از سایتهای اینترنتی رایج شده است. منهم قبل از اینکه اصل مقاله ی آقای گنجی را مطالعه کنم ، تعدادی از این نقدها را خواندم و به اظهارات آقای بنی صدرهم که در همین خصوص ضمن گفتگوی هفتگی شان با رادیو آزادگان داشتند گوش کردم. از مجموعه ی همه ی اینها اینطوردر ذهنم گذشت که احتمالا آقای گنجی دچار غفلت شده و یا حضورش در غرب موجب تغییراتی عجیب در تفکرات او شده باشد.
تا اینکه امروز مقاله او را در سایت منتسب به او خواندم و چنین دریافتم که جا دارد قبل از اینکه مطلب ایشان مورد انتقادهای تند قرار گیرد، از آن تحسین بعمل آید . اگر فرض را بر این قرار دهیم که مستندات ایشان در خصوص نوشته های دکتر شریعتی جعل نیست، انتقادهای وی در این مقاله بسیار بجا و در خور تحسین است و نه تکفیر.و اگر انتقادی هم بر نحوه ی بیان آن وارد باشد که همانا لحن تلخ آن و مقایسه ی بی پروای شریعتی با کمونیسهاست، نباید حقایق نهفته در مقاله تحت الشعاع قرار گیرند. اگر به مستندات ایراد واردست چرا بطور مستند به هر مورد پاسخ داده نمیشود و فقط کلی گوئی میشود. کاش آقای گنجی میتوانست کمی در اینخصوص محافظه کاری بخرج می داد و این حقایق را بگونه ای ارائه میداد که بجای اینکه این دوستان به او بتازند، همراه او می شدند و به همدیگر کمک می کردند تا در زدودن جامعه از اخلاق " تقدس بخشی" موفقیت حاصل شود . چرا که سرچشمه ی بیشتر انحرافات در مذاهب و ایدئولوژی ها همین تقدس بخشی به آنهاست. و همین مقدس دانستن باورها ست که شباهت بین دکتر شریعتی ها و لنین ها را موجب می شود. هر گاه عقیده ای مقدس شد، عکس العمل همه ی انسانها نسبت به امر مقدس تقریبا یکسان است. و شاید بهتر بود که آقای گنجی بجای اینکه بگوید شریعتی تربیت شده ی مکتب لنین است می بایست می گفت که همه ی اینگونه افراد گرفتار" مکتب تقدس" هستند. شریعتی هم چون در فضایی پرورش پیدا کرده است که قرائتی از اسلام بعنوان یک ایدئولوژی مقدس و بدون عیب و نقص معرفی شده است، آنرا مقدس می شمارد و راه حل تمام مسائل روزش را در آن جستجو می کند ولی چون حاملان این ایدئولوژی ( روحانیت) را آنگونه که باید باشند نمی یابد، آنان در طبع ایده آلیست او نمی گنجند. ولی یکی دو نفر از همین روحانیون که یکی دو مطلب خوش آیند در زبان جاری کرده اند را بدون اینکه در عمل آنانرا مورد آزمایش قرار داده باشد، مستحق مقام امامت می شناسد و فکر کرده است که به همین سادگی میتوان امام ایده آل را کشف کرد بدون اینکه به مکانیزم عزل چنین امام مقدسی در صورت کشف جدید، اندیشیده باشد. اگر چه شریعتی در سرعت بخشیدن به انقلاب بسیار موثر بود ولی نمیتوان او را نظریه پرداز و ایدئولوگ آن دانست. چرا که اصلا در دوران آن انقلاب پرسرعت، فرصتی برای آموزش هیچ نوع ایدئولوژی بدست نیامد و فقط زمینه های فکری متعصبانه و مقدس مآبانه ی موجود در ملت بود که شعارهای عامه پسند و ظاهر الصلاح بر آن موثر واقع شد و انقلاب بعمل آمد. و اگر تفکرات او به هدف نشست برای این بود که زمینه ی آن تفکرات در ذهن افراد وجود داشت. همانطور که بلافاصله پس از انقلاب سخنان آقای بنی صدر هم که بقول خودش" بیان آزادی از دین" و بقول بعضی دیگر" غرب گرا ، لیبرال و یا ضد ولایت فقیه" بود در مردم اثر گذاشت. ولی در نهایت بخاطر همان زمینه ی تقدس گرائی،زور بود که پیروز صحنه شد.واگر چه اکنون مردم دچار پریشان حالی شدید شده اند،لکن در صورت فراهم شدن زمینه، باز هم آمادگی انتخاب راه درست را دارند.
مخالفت شریعتی با دموکراسی هم بخاطر این بوده که او حکومت ایده آل خود را در هیچیک از دموکراسی های موجود نمی دید بلکه مصائب مردم پیرامون خود را نتیجه ی فعل و انفعالات بعضی از همین دموکراسیهای موجود می دانست . و نگاههای غیر علمی و مقدس جوی او موجب ندیدن قسمتی از حقایق می شد. . میخواهم به آقای گنجی عرض کنم که این اشتباهاتی است که همه ی ماها ممکن است مرتکب شویم همانطور که شدیم . هم من ، هم شما و همه ی آنهایی که الان شما را مورد نقد قرار داده اند. اینگونه اشتباهات مستمر علتش نبودن زمینه ی بیان آزاد افکار بعلت وجود همان تقدس گرائی است. اگر آن حالت تقدس و تعصب در بین نباشد لازم نمی آید که افکار کسی با حالت عصبانیت و تند خوئی مورد انتقاد قرار گیرد، بلکه ابراز هر گونه نظر ولو ناپسند، باید مورد استقبال نقد و بررسی قرار گیرد. تا از اشتباهات درس آموخته شود و همه ی انسانها در تکمیل آموزش های لازم برای زندگی در جهانی آزاد و عادلانه سهیم گردند. بگونه ای که نه گرفتار تعصبات مذاهب مقدس معروف به الهی، و نه ایدئولوژیهای باز هم مقدس چپ و راستهای معروف شوند. بلکه همه ی اینها و هرگونه نظریه ی جدید موجب شناخت صحیح تر انسانها نسبت به قوانین حاکم بر هستی گردد. تا با کشف علمی روابط حاکم بر موجودات، هر چه زودتر بشر به زندگی ایده آل خود دست یابد.
نظر من بر این است که سکیولاریزه کردن حکومتها هم با آن مفهومی که شما به آن اشاره کردید راه حل نهایی مسائل نیست.چرا که مذاهب و ایدئولوژیها آثار خود را بر روی اذهان هر حکومت گری گذاشته است و شاید نتوان کسی را با مغز سکیولار به معنی واقعی آن پیدا کرد. من راه حل را در تقدس زدایی از همه چیز حتی از آنچه هر کس آنرا مبدا و خالق هستی می داند می بینم. تا مغزها کاملا آزاد و با همدیگر مرتبط گردند. البته بعنوان گامی عملی ابتدا باید قوانین حاکم بر جوامع از هر آنچه زمینه ی قوی برای منحرف کردن مردم دارد، از جمله مذاهب موجود و خرافات فاصله بگیرند. تا هم موجبات مطالعه و بررسی علمی آنها فراهم شود. و هم قبل از اینکه تاثیر مثبت آنها بر جوامع ثابت شود موجب اخلال در امور نشوند. در نهایت از همه دعوت می کنم روابط خود را گرمتر کنید و دریافتن آئینی مترقی ، با تجربه گرفتن از همه ی آئین ها و با استفاده ازتفکرات متفکرین ، همدیگر را یاری نمائید.
جمعه، تیر ۲۹، ۱۳۸۶
پیامی به تن های تنها
اخیرا" آقای بنی صدر از آنجا که به درستی وخامت اوضاع ایران را حس کرده اند پیامی دیگر برای ایرانیان منتشر کرده اند. اگر چه با توجه به سانسور حاکم بر ایران بویژه در خصوص ایشان شاید معدود کسانی باشند که متوجه آن شده باشند، لیکن مایلم به ایشان و تمام کسانی که دل در هوای ایران دارند عرض کنم که شاید تقریبا" همه ایرانیان متوجه هستند که گرفتار انواع بحرانها هستند ولی متاسفانه اتفاقات پس از انقلاب کار خود را کرده اند و چنان بحران سیاسی اجتماعی ایجاد نموده که دیگر به این سادگی مردم قادر به نجات خود نیستند. مگر همانطور که قبلا در همین وبلاگ آورده ام "شوکی" قوی موجب علاج شود. اگر علاقه دارید با اوضاع سیاسی-ا جتماعی فعلی ایران آشنا شوید، شاید " هذیانات" زیر که چند روز قبل از انتشار آن پیام، به ذهن من خطور کرد گویای آن باشد:
. ما تنهاییم
تنهای تنها، بی یارو بی تا.
ما گمراهیم ، گم کرده راهیم.
بیزاریم ، یاری نداریم.
بیماریم ، درمان نیابیم.
پریشانیم ، عشقی نیابیم.
لرزانیم ، قامت نیاریم.
بی حالیم ، حالی نداریم.
بی یاریم ، یاور نیابیم.
غم در دلانیم ، بی غمگساریم.
اندوهگینیم ، اندوهناکیم.
شکاکیم ، باور نداریم.
ما بی سوادیم ، عالم نداریم.
مهجوریم ، هجران گزینیم.
مغروريم ، غو بر نياريم.
مبهوتيم ، هيهات گوييم.
ما بز دلانیم ، جرات نداریم.
مابره گانیم ، چوپان چرانیم.
دلالیم ، دل می فروشیم.
سرداریم ، سر بر داریم.
جاهلیم ، در جهل غلطانیم.
لایقیم ، لایق داریم.
داروییم ، درمان نداریم.
خوبی فراوان داریم.
زشتی لایتناها داریم.
همه چیز داریم.
هیچی نداریم.
چرا که تنهاییم.
همه تنهایند.
معلم تنهاست.
محصل تنهاست.
استاد تنهاست.
دانشجو تنهاست.
کارگر تنهاست.
مهندس تنهاست.
دکتر تنهاست.
بیمار تنهاست.
افسر تنهاست.
سرباز تنهاست.
بقال تنهاست.
چقال تنهاست.
بزاز تنهاست.
خیاط تنهاست.
مسافر تنهاست.
راننده تنهاست.
باسواد تنهاست.
بی سواد تنهاست.
زن تنهاست.
مرد تنهاست.
همه کس تنهاست.
تنها یک چیز داریم.
امید داریم.
امیدواریم.
چراکه همه چیز داریم.
لیکن گم گشته گانیم.
گم کرده راهیم.
گرفتاریم.
گرفتار گمراهیم.
آشفته حالیم.
جمع اضدادیم.
ضد هر نامیم.
باز هم،
امیدها داریم،
که راه را دوباره دریابیم.
خود را پیدا نماییم.
مغزها را دگرباره،
آزاد سازیم.
آنگاه دریابیم،
که ما هستیم،
وقتی همه گان هستیم.
با هم هستیم.
بر هم هستیم.
با هم گوییم.
بر هم گوییم.
از هم شنویم.
از همه شنیداریم.
با همه گویانیم.
آنگاه ببینیم که ،
ما نه یک تن،
بلکه تن هاییم.
لیک فاجعه آنجاست،
که امیدها هم ،
حروفند تنها.
الف تنهاست.
میم تنهاست.
ی تنهاست.
دال تنهاست.
ها تنهاست.
حتی الفها هم تنهاند.
و این روبهانند که،
در تنهایی ما،
دندان فشرند،
برتنهای ما.
جمعه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۶
ضرورت طرح 12 ماده ای نجات ایران
شرایط سیاسی بین المللی در رابطه با ایران و ایرانیان بگونه ای در حال گسترش است که آینده ی این کشور و ملت با تهدیدهای روزافزون روبرو می باشد. بدون شک چنانچه ایرانیان امکان و اجازه می یافتند از این واقعیت آگاه شوند، نسبت به نجات خود از شرایط شومی که درگیر آن هستند کوتاهی نمی کردند. سانسور حاکم بر ملت، همراه با تزویرهای حاکمیت و بازیگران سیاست بین المللی ، ایرانیان را در حال غفلت و بی تحرکی توام با نوعی امیدواری گمراه کننده نگه داشته است که در صورت ادامه، سرنوشتی بد تر از عراق و افغانستان و جنوب لبنان در انتظار آنان است.سرمایه داران حاکم بر قدرتهای جهانی منافع خود را در جنگها و ویران کردن زیرساختهای اقتصادی کشورهایی که متصل به منابع طبیعی ثروت می باشند می یابند. و برای رسیدن به هدف خود بهانه می جویند. با توجه باینکه نقش اسرائیل در خاورمیانه در حال تغییر است، اختلافات مذهبی و تاریخی مردم ساده دل خاورمیانه وحاکمان کم خرد آنها مورد سوء استفاده ی جهانخواران قرار می گیرند وچنانچه مردم ایران هر چه زودتر خود را از سلطه ی نادانان حاکم، که خود بهانه ی خوبی برای اقدام علیه ما هستند، نجات ندهند، مستعدترین سوژه برای سوء استفاده ی قدرتهای سلطه جو می باشند. با توجه باینکه فرصت ایرانیان برای نجات خود به سرعت در حال از دست رفتن است. و حادثه ی اخیر در رابطه با بازداشت نظامیان انگلیسی نشانگر این واقعیت است که چه آسان می توانند کشور را در معرض هجوم قدرتهای خارجی قرار دهند. بار دیگر طرح 12 ماده ای را که در سال گذشته مطرح گردید ارائه و از کلیه ی گروههای سیاسی صاحب هر گونه رسانه ی همگانی انتظار میرود نسبت به انتشار آن اقدام و در راستای عملیاتی نمودن آن کوشش لازم به عمل آورند. پیشنهاد یکی از دوستان که اخیرا در بعضی از رسانه ها مطرح گردید مبنی بر بازگشت دسته جمعی ایرانیان خارج از کشور با هماهنگی و اعلام قبلی را نیز می توان به مفاد آن افزود تا استقبالی که ایرانیان داخل کشور از آنان به عمل می آورند مبنای حرکت عمومی قرار گیرد. در اینجا مواد 12 گانه ی طرح مذکور را با حذف مقدمه ی آن بازنویسی و علاقمندان را به مطالعه ی آن به آدرس http://www.aznegahema.blogspot.com/2006_02_01_archive.html دعوت می نمایم:
"نظرم این است که همه ی گروههای سیاسی که پایبند به استقلال و آزادی این مملکت هستند، هسته ای به مرکزیت آقای بنی صدر تشکیل دهند تا همان طور که در نوشته ی اشاره شده گفتم با هماهنگی و استفاده از امکانات همدیگر ، مردم ایران را از خطری که در پیش است آگاه و آنان را برای نجات خود از دست حاکمیت نادان و دشمنان خارجی که جهت سلطه بر کشور روز شماری می کنند هماهنگ نمایند . برنامه ای که از طریق این مجموعه به ایرانیان اعلام می شود می تواند شامل موارد زیر باشد :
1- قانون اساسی موقت ایران می تواند همان پیش نویس قانون اساسی باشد که اول انقلاب مطرح گردید .
2- از آنجا که انتخابات مجلس و ریاست جمهوری فعلی مخدوش بوده و اصول مسلم انتخاباتی در زمان انتخابات زیر پا گذاشته شده بود ، از اعتبار ساقط و مجلس منحل و رییس جمهور فعلی برکنار می گردد .
3- آقای ابوالحسن بنی صدر حداکثر به مدت چهار سال منهای مدتی که رسما رییس جمهور بودند به عنوان رییس جمهور کشور جمهوری ایران انجام وظیفه می نمایند .
4- وظایف مجلس به طور موقت به عهده شورایی از نخبگان سیاسی - علمی کشور در داخل و خارج، از جمله نمایندگان تمام گروههای سیاسی موجود، و صاحب نظران خوشنام به تعدادی حدود سیصد نفر قرار می گیرد .
5- آنچه در قانون اساسی فعلی به نام وظایف رهبری تلقی شده، با توجه به قانون اساسی جایگزین و به طور موقت به عهده ی رییس جمهور قرار می گیرد . لذا با کنارگیری رهبر تمام کسانی هم که با حکم وی برمسند امور نشسته اند آماده ی واگذاری سمت های خود به افراد جدید می شوند .
6- دولت فعلی آماده انتقال به دولت جدید می گردد .
7- جهت سرعت بخشیدن به هماهنگی های لازم و کمک به رییس جمهور در تشکیل دولت جدید و هر گونه تصمیم عمده ، شورایی مشورتی متشکل از سران کلیه ی گروههای سیاسی داخل و خارج از کشور که اعتقاد به استقلال و آزادی و یک پارچگی ایران داشته باشند و این اعتقاد خود را اعلام نمایند تشکیل می شود .
8- دولت جدید ضمن اداره ی امور به نفع مطلوب ، زمینه ی انتخابات آزاد برای اصلاحات لازم در قانون اساسی و تشکیل مجلس شورای ملی را، به طوری که کلیه ی افراد با آگاهی مطلوب قادر به شرکت در آن باشند را فراهم می نمایند .
9- نیروهای نظامی و انتظامی در طول دوران حاکمیت دیکتاتوری اخیر بیشترین ضربه ها و زحمات را متحمل شده اند و اگر این وضعیت اصلاح نشود، به زودی قربانی مطامع نا اهلان خواهند شد .و اکثریت قریب به اتفاق آنانرا کسانی تشکیل میدهند که به وخامت اوضاع آگاهی دارند. لذا وفاداری خود را به حاکمیت مردمی جدید اعلام و نیروهای نظامی وظایف خود را در حفظ و نگهداری مرزها به بهترین وجه انجام، تا فکر سوء استفاده از اوضاع، به خاطر کسی خطور ننماید . بدیهی است پس از استقرار حکومت مردمی، نیروهای مسلح در جایگاه حقیقی خود با افتخار و شرافت انجام وظیفه می نمایند و دولت جدید قول می دهد که نظامیان ارزش واقعی خود را کسب نمایند .
10- مسئولین رده بالای قوه ی قضاییه از بین خوشنام ترین متخصصین قضائی منسوب و قول داده می شود ریشه های ظلم خشکانده شود و برای رسیدگی به تخلفات سیاسی انجام شده در پنجاه سال گذشته هم از الگوی آنچه در آفریقای جنوبی بعد از آپارتاید انجام شد استفاده می شود و مردم ما هم که مردمی صبور و بخشنده هستند برای حفظ آرامش و ایجاد یک مملکت ایده آل از تقصیر مقصرین می گذرد و اعلام عفو عمومی می گردد .
11- در رابطه با جنجال اتمی که فعلا بهانه ی اصلی برای نابودی کشور قرار گرفته و سالهاست مبالغ معتنابهی از ثروت این ملت را در کام خود فرو برده است ، تا زمانی که مردم ایران از کم وکیف آن با خبر نشده اند و خود تصمیم بگیرند که آیا به صلاح و صرفه ی آنان هست چنین هزینه هایی ، کل موضوع به حالت تعلیق در می آید. بدیهی است زمانی که چهره ی حقیقی ایران برای مردم دنیا نمایان گردد هیچ انسانی با استفاده از هر گونه تکنولوژی صلح آمیز که در خدمت پیشرفت و سعادت انسانها باشد مخالفتی نمی کند.
12- مصلحت گروه حاکم فعلی هم در این است که قبل ا ز اینکه مجبور به تسلیم در برابر بیگانه بشوند و یا موجبات ویرانی مملکت را فراهم کنند، تسلیم این خواست عمومی گردند . ولی چنانچه بخواهند در مقابل این برنامه مانع ایجاد نمایند ، هسته ی مقاومت به مرکزیت آقای بنی صدر، ایران را به مقاومت در برابر حاکمیت دعوت و در صورت نیاز تمام مردم در سراسر کشور از خانه های خود خارج و در اقدامی کاملا مسالمت آمیز بدون اینکه حتی شیشه ای شکسته شود و بدون اینکه خونی از دماغی جاری شود عزم خود را برای عملی کردن این برنامه نشان می دهند و تا اجرای برنامه ی جایگزینی حاکمیت در صحنه خواهند ماند . انتظامات و تدارکات این برنامه در هر شهر و محل توسط خود مردم اجرا می شود و خود مردم از هرگونه اعمال خشونت جلوگیری می کنند و نیروهایی انتظامی بدون استفاده از اسلحه در نگهبانی از اموال عمومی به مردم کمک می کنند . و مردم بدون هماهنگی هسته مقاومت وارد اماکن نظامی و انتظامی نمی شوند .نیروهای ویژه ی حفاظت از حاکمیت فعلی، با شروع حرکت مردمی تا اعلام بعدی در حالت مرخصی در منزل خود می مانند و هیچ کس حق تعرض به آنان را ندارد. احزاب و کسانی که به نحوی دارای سازماندهی داخلی هستند در راستای این برنامه کمک و از هرگونه اقدامی که مخصوصا در استانهای مرزی موجب سوء استفاده خارجی و یا دیکتاتوری داخلی قرار بگیرد خودداری می کنند . و از تمام مردم دنیا خواستار پشتیبانی معنوی هستیم و امیدواریم پس از استقرار دولت مردمی، دوستان خوبی برای همدیگر باشیم و در راه استعلای بشریت با همه همکاری کنیم.
در شرایط فعلی که کشور از جوانب مختلف در معرض خطراتی قرار گرفته که زاییده ی مدیریت غلط سالهای گذشته هستند این بهترین راه خروج از این وضعیت می باشد تا در سایه ی تغییرات حاصله، روابط خارجی نیز اصلاح و وجهه ی ایرانی که اصولا مردمانی نوع دوست و خواهان روابط انسانی بین همه ی مردم دنیا هستند برای کلیه ی مردم جهان روشن شود تا مردم ایران هم بتوانند با کمک همنوعان خود در تمام دنیا در راه ارتقاء انسانیت ، صلح و دوستی بین المللی و اصلاح امور تمام مخلوقات شرکت نمایند . به نفع همه است که با همین آرامش این اقدامات انجام شود ولی رمز موفقیت آن در ایجاد همین سیستم رهبری است که باید تمام گروه ها از جمله گروه های اصلاح طلب داخلی که با توجه به تجربه ی سالهای اخیر متوجه شده اند که ادامه سیستم حکومتی فعلی جز خسران نتیجه ای ندارد، هماهنگی خود را به گونه ای که مردم کشور از این موضوع آگاه شوند اعلام نمایند و از مردم هم خواسته شود تا این تغییرات اساسی را موضوع صحبت های خود در هر فرصت و مناسبت نمایند تا وجدان عمومی آگاه شده، زمینه ی پیروزی و دوری از خطرات پیش رو را آماده نماید . و بسیار ضروری است که قبل از این که بد خواهان مدعی فراهم نمودن موجبات تحول گردند این امر بدست خود مردم صورت پذیرد . به امید آن روز ."
سهشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۵
مشکل آقای نوری علا در جمعه گردیها با "الله" محمد
یکی از مسائلی که آقای نوری علا در مقالات خود تحت عنوان جمعه گردیها به آن می پردازند مشکلی است که ایشان با الله محمد دارند. بنظر میرسد که این مشکل منحصربه ایشان نباشد و شاید مشکل همه باشد ولی کمتر کسی به آن می پردازد علت اینکه مسلمانان به این مشکلات نمی پردازند اینست که هیچیک از آنها به مسلمانی محمد نیستند و سعی نکردند باشند. چرا که تصورشان این بوده که حرفهای محمد حرفهای خدای آفریدگار است و هیچ چون و چرائی در آن نیست .
ولی اگر به اساس دین محمد پی برده شود ، هیچ سوالی در برابر حرفهای او گناه نیست و به زیر سوال بردن افکار پیروان محمد هم توهین و یا عدم احترام به عقاید آنها محسوب نمیشود. بنظر من اساس دین محمد " تفکر" است . یعنی فعالیت مغز انسان که مرکز خلاقیت های بشریست. فلسفه ی دین محمد زائیده ی تفکرات عمیق و چندین ساله ی او می تواند باشد که با دقت کامل به اطراف خود نگریسته و از طبیعت و آنچه تجربه کرده است درس گرفته است. پس دین او نتیجه ی تحصیلات خصوصی او در طول دوران چهل سال قبل از اعلام علنی فلسفه اش بوده است. شغل چوپانی یکی از بهترین فرصتهای تعلیمات خصوصی را فراهم می کند . و مدرک آنرا هم می توان فوق دکترای مدیریت نامید.
اداره ی یک گله ی گوسفند چیزی کمتر از اداره ی انسانهای بدوی ندارد. امیدوارم انسانها این حرف من را توهین به خودشان ندانند ولی هر کسی در آن شک دارد بهتر است مدتی آنرا تجربه کند. اگر می خواهید بدانید محمد از کجا میدانست که انسان از" علق" خلق شده است، باید چند سال چوپانی متفکر باشید تا هر گوسفند مریض را در فواصل مختلف زندگی کالبد شکافی کنید. برای همین است که من فکر می کنم اگر مدعی شوم که فلسفه ی محمد از بهترین فلسفه های هر یک از فیلسوفان تاریخ بشر بوده است گزافه نگفته ام. محمد به خوبی می دانست که ابزاز پیاده کردن فلسفه اش جهت اصلاح امور مردم و پایان دادن به مشکلات آنها خود مردم هستند. لذا در طول دوران رسالتش طوری رفتار کرده و دستوراتش را بگونه ای ارائه کرده که ابزار خود را از دست ندهد بلکه هر روز آنرا تقویت کند. البته او هم انسانی بوده با قابلیتهای همه ی انسانها که می توانست اشتباه هم بکند. با این حساب مشکل آقای نوری علا هم با دستورات الله محمد در رابطه با نوشیدن شراب و یا روحیه بخشیدن به پیروان خود در رابطه ی با غلبه ی ایرانیان بر رومیها بهمین سادگی حل می شود و شاید تحقیقات او در این زمینه به نتیجه رسیده باشد.
محمد در مکه که همه غرق در خلاف بودند نمی توانست بدون مقدمه خوردن مسکرات را حرام اعلام کند چرا که فایده ای نداشته و موجب افزایش فشارها بر او در زمانیکه تحمل فشار بیشتر را نداشته می گردیده . ولی در مدینه که تعداد پیروان او در اکثریت بودند و به او ایمان پیدا کرده بودند به راحتی می توانسته اعلام کند که نوشیدنیهای مسکر ضررشان بیشتر از منفعت آنهاست پس بهتر است کلا استفاده نشود.و خودبخود هر وقت مردم یک شهر مثل مکه ببینند که عدم استفاده از الکل در شهر مدینه اثرات خوبی داشته است، اگر عاقل باشند از آن پیروی می کنند. البته اگر در جامعه ای افراد غیرعاقل دست به کارهای خلاف بزنند برای آنها قانون وضع می کنند و خلاف را غدغن می کنند. مثلا می گویند به افراد زیر 18 سال که هنوز به اندازه ی کافی عاقل نشده اند، مشروبات الکلی نفروشند. البته جدا کردن غیرعاقلین روی 18 سال کار آسانی نیست! در مورد آن آیه ی سوره ی روم هم که ایشان نمی دانند چرا" الله " رومیها را به ایرانیها ترجیح می دهد، بر اساس همان دلیل خودشان که راه تجارت پیروان محمد قطع می شد و این میتوانست آنها را مایوس و در نتیجه ایمانشان راسست کند، لازم بود برای تقویت روحیه آنها چنین پیشگویی بشود. شاید بر اساس شنیده های محمد از وضع مدیریت جوامع رومی و ایرانی ، رومیها از مدیریت بهتری برخوردار بودند و می شد پیش بینی کرد که شکست خود را جبران کنند. شاید شنیده بوده که در رم لااقل مجلس سنایی وجود داشته که امپراطور را در امور مهم مشاوره می دادند ولی در ایران خودکامگان همیشه به تنهایی تصمیم می گرفتند.
ایشان در ابتدای مقاله ی اخیرشان که در سایت گویا منتشر شد می گویند " این امر را نمی پذیرم که نباید تحقیق کرد و نوشت و احتجاج کرد و واقعیت را - آنگونه که خود می بینیم – نوشت. چرا که ..." من میخواهم اضافه کنم که نه تنها نباید جلو انتشار نتایج تحقیق و احتجاجات گرفته شود، بلکه اگر فرصت باشد باید حتی تصورات و خیالات افراد مختلف را هم مورد توجه قرار داد و آنها را بعنوان قسمتی از تحقیقات قلمداد کرد و اجازه داد که مغز انسانها به کار بیافتد و خلق نمایند. تا شاید زودتر به نتیجه رسید. البته زمانی که در مورد عقاید و باورهای دیگران صحبت می کنیم ، باید سعی کنیم طوری بیان کنیم که توهین جلوه نکند. کاش بزرگان ادیان هم وارد این بحثها می شدند تا ابهامات زودتر روشن می شد. من معمولا نوشته های خودم را از جمله " نخبگان و مسائل ایران- دین داری و بیدینی" را برای خیلی از این بزرگان از جمله چند آیات عظام هم که آدرس ایمیل شان را پیدا کرده ام می فرستم. شاید پرداختن به آنها را کفر بدانند و شاید هم "نشانه های" الله محمد در آنها کم باشد. با تبریک سال نو به همه و امید روشن شدن همه ی سیاه چالها.
اشتراک در:
پستها (Atom)