چهارشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۶
نقد گنجی و نقد نقادی من بر نقادان او
نقد من بر نقدهای نقد گنجی البته قابل نقد است. اصلا آنچه در این وبلاگ می نویسیم نه به قصد تحمیل نظر بلکه به نیت برانگیختن نظرها ست تا بلکه حاصل آن نجات از تنگ نظریها باشد. من نه نقاد مجهز به علم نقادی هستم و نه صاحب نظر عالم به هر علمی و نه متمکن به امکانات وبلاگی وسیع ، آنچه موجب می شود گاهی نظری به اینگونه مقولات بیفکنم اینست که وطن را در خطر می بینم و مایلم همه ی نیروها برای نجات آن همدست شوند . و برای همین بود که برایم گران آمد که فردی مانند آقای گنجی که اخیرا بعنوان نمونه ای از مقاومت در برابر حاکمیت مطرح شده بود، بخاطر نقدی که بهرحال حامل حقایقی بود ولی با زبان نه چندان مناسب بیان کرده بود بگونه ای مورد سرزنش قرار گیرد که بعض حقایق موجود در آن نادیده گرفته شود. و آن این بود که شریعتی تلاش کرد قرائت خود از اسلام را که در نزد او و بسیاری دیگر بهترین و کاملترین راه زندگی و دینی مقدس فرض شده بود بعنوان یک ایدئولوژی نجات بخش ارائه دهد. برابر این ایدئولوژی ایرانیان میبایست برای نجات خود از کلیه ی مسائل موجود امام خود را که همان فرد بی عیب و نقص و مبرا از هر نوع گناه است کشف و اداره ی امور را به ا و واگذار کنند تا برابر قوانین اسلام جامعه را بسوی حق رهبری نماید.
بدون اینکه به این حقیقت توجه نماید که نه چنین فرد معصومی پیدا می شود و نه امکان چنین کشفی برای مردم وجود دارد. و نتیجه ی چنین ایدئولوژی همانا تراشیدن بتی مقدس است که مورد پرستش نادانان و سوء استفاده ی شیاطین ما رد قرار خواهد گرفت که نمونه ی عملی آن (البته نه فقط بخاطرکارهای شریعتی، بلکه بخاطر وجود زمینه ی ذهنی) همانست که بر سر ایران آمده است به امامت خمینی و خامنه ای و نتیجه اش این شده است که حالا چون تکنولوژیهای روز هم از این بتهای جدید محافظت می کنند، بت شکنانی مثل ابراهیم و محمد هم امکان شکستن آنها را ندارند. البته اگر منتقدینی مثل آقای بنی صدر هم ، نه بطور گذرا ضمن یک سئوال رادیوئی، بلکه به تفسیر به انتقاد می پرداختند حتما اینگونه نقاط ضعف را نیز بیان می کردند.
من نگفتم شریعتی و نظرهای ا و مقدس شده، اگر چه در اوایل انقلاب گونه ای از تقدس در دید بعضی ها نسبت به او دیده می شد. بلکه منظورم این بود که او به ایده هایی که به آن ها ایمان داشت نگاه مقدسانه داشته است. البته تاختن گنجی به شریعتی هم این اشکال بزرگ را دارد که به نیت شریعتی توجه ندارد و با حمله به نظرات منتسب به شریعتی به خود او حمله می کند. در صورتیکه می شود گفت مثلا مخالفت شریعتی با لیبرالیسم ، دموکراسی و حقوق بشر، نه به این مفهوم بود که او با آزادی و بشر دوستی مخالف بوده بلکه بنظر او و همه ی ما که به اسلام اعتقاد داشتیم، می پنداشتیم که د راسلام اینگونه مفاهیم بگونه ای کاملتر جلوه گر می گردد. و بهمین جهت می خواست اسلام او از صورت فرهنگ به یک ایدئولوژی تبدیل شود. که البته این اتفاق نیافتاد و انقلاب نتیجه ی باور جمعی مردم به آزادی و رهایی از استبداد بود که ایده آلهای خود را در دین مقدس اسلام، که فقط مقدس بودنش را در نظر داشتند ولی از جزئیات و روشهای مختلف اجرائی آن زیر نظر مقدس مئابان خبر نداشتند، می یافتند.وشاید همین یکی از علل مهم گرفتاری مجدد آنان شد.
بنظر من روش نقد گنجی از شریعتی شباهت زیادی به همان روش نقد خود شریعتی از مفاهیم دموکراسی و حقوق بشر در آنزمان دارد چرا که هر دو در زمان خود عصبانی از وضعیت موجود، خواهان تحول سریع هستند. و منظور آقای گنجی هم جعل تاریخ نیست. یکی از علل بازگشت به استبداد اینستکه همیشه بت پرستی راحت تر از حق پرستی بوده است چرا که یافتن حق، کار آسانی نیست و احتیاج به مطالعه و تفکر فراوان دارد. اینست که اغلب مردم حتی ابراهیم ها و محمدها را هم بتهای جدید خود قرار دادند و آنها هم از مقدسات شدند. و تاریخ همیشه تکرار شده است. البته بنظر من، یافتن حق فعلا فقط می تواند بعنوان یک هدف مورد نظر باشد و باید در دست یافتن به آن در بی نهایت امیدوار بود و شعار الله اکبر هم می تواند برهمین ایده استوار باشد. لذا می توان گفت فعلا چیزی قابل پرستش در وجود ما نمی گنجد. در دنیای امروز می بینیم که گروههایی خسته از تکرار این تاریخ، برای نجات از اینگونه مقدسات ، تئوریهای جدید از قبیل دموکراسی، حقوق بشر و سکیولاریسم را مطرح کردند. ولی بت تراشان بازهم از همین مفاهیم جدید بت تراشیدند و بنام آنها بدنبال اهداف خود می گردند. و کشورها را ویران می کنند. جالب اینجاست که در بیشتر اوقات، مقدسات قدیمی و مقدسات جدید هر دو همزمان در خدمت شیاطین قرار می گیرند. اینست که من بر تقدس زدائی اصرار دارم. و فکر می کنم که این حتی از بت پرستی هم راحت تر است که همه قبول کنند که هیچکسی کل حقیقت را نمی داند و نباید کسی مدعی ارائه ایدئولوژی خاصی بعنوان راه حل نهایی مسائل گردد. و باید به گسترش این ایده بپردازیم که همه چیز را همه گان دانند در صورتیکه گذشتگان و آیندگان را هم شامل همه گان بدانیم. و با این طرز فکر همه ی مغزها را در خدمت اصلاح مداوم امور در بیاوریم .
متاسفانه امروزه سیاسیت با زان که اغلب از شیاطین می باشند بر امور دنیا حکومت می کنند و در این راه از مقدسات نزد مردم هم استفاده می کنند و پایه های تسلط خود بر مردم را استوار می کنند.
حال اگر متفکرین و خیر اندیشان در فکر نجات از این مخمصه هستند باید ضمن ایجاد ارتباط قوی با همدیگر سعی در یافتن راهی نمایند که بتوانند ریشه ی بت پرستی و مقدس نمایی را در بین مردم خشک کنند. با استفاده از تکنولوژی ارتباطات و ایجاد اتحادیه ای از متفکرین خیر اندیش می توان در مقابل اتحادیه های سیاست بازان حاکم بر جهان ایستاد تا لا اقل نوعی بالانس و تعادل بر دنیا حاکم شود و زمینه برای رشد بشر بسوی ایده آلها ایجاد گردد.
اینستکه من لااقل در خصوص ایران خودمان آرزو دارم که تمام کسانیکه به فکر نجات این کشور از بحرانهای گریبانگیر هستند، گردهم آیند و با همفکری و همدستی خود و استفاده از امکانات همدیگر نیرویی ایجاد نمایند که شوک حاصله از آن، ایرانیان را تکان دهد تا بلکه خود را از خطر سقوط نجات دهند. ارائه طرح 12 ماده ای نجات ایران هم بر همین ایده استوار است. البته ضروریست که همه بیاندیشیم که باز هم مسیر را طوری نرویم که مجددا" در باتلاق استبدادی جدید گرفتار شویم.وشاید در همین راستاست که خیلی ها از خود می پرسند چه شد که آنهمه شور و تلاش انقلابی یک ملت برای آزادی، تبدیل به دیکتاتوری جدید شد.و اینستکه بعضیها را به بازخوانی تاریخ انقلاب واداشت که از جمله مرور دوباره و با دقت کتابهای شریعتی بود.که البته این کافی نیست و بسیار پسندیده خواهد بود که افرادی مثل آقای گنجی در این راه خود را از تجربه ی امثال آقای بنی صدر محروم نکنند که اگر چنین کنند قطعا به خود و دیگران ظلم روا داشته اند و همانطور که در مقاله ی
" آقای گنجی و رسانه ی مستقل ..." در همین وبلاگ آوردم، در اینخصوص ایشان کوتاهی کرده اند.
شنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۶
نقد گنجی و تلخی حرف حق بر تقدس گرایان
این روزها انتقاد از آقای گنجی در خصوص مقاله ی ایشان درباره ی دکتر شریعتی در بسیاری از سایتهای اینترنتی رایج شده است. منهم قبل از اینکه اصل مقاله ی آقای گنجی را مطالعه کنم ، تعدادی از این نقدها را خواندم و به اظهارات آقای بنی صدرهم که در همین خصوص ضمن گفتگوی هفتگی شان با رادیو آزادگان داشتند گوش کردم. از مجموعه ی همه ی اینها اینطوردر ذهنم گذشت که احتمالا آقای گنجی دچار غفلت شده و یا حضورش در غرب موجب تغییراتی عجیب در تفکرات او شده باشد.
تا اینکه امروز مقاله او را در سایت منتسب به او خواندم و چنین دریافتم که جا دارد قبل از اینکه مطلب ایشان مورد انتقادهای تند قرار گیرد، از آن تحسین بعمل آید . اگر فرض را بر این قرار دهیم که مستندات ایشان در خصوص نوشته های دکتر شریعتی جعل نیست، انتقادهای وی در این مقاله بسیار بجا و در خور تحسین است و نه تکفیر.و اگر انتقادی هم بر نحوه ی بیان آن وارد باشد که همانا لحن تلخ آن و مقایسه ی بی پروای شریعتی با کمونیسهاست، نباید حقایق نهفته در مقاله تحت الشعاع قرار گیرند. اگر به مستندات ایراد واردست چرا بطور مستند به هر مورد پاسخ داده نمیشود و فقط کلی گوئی میشود. کاش آقای گنجی میتوانست کمی در اینخصوص محافظه کاری بخرج می داد و این حقایق را بگونه ای ارائه میداد که بجای اینکه این دوستان به او بتازند، همراه او می شدند و به همدیگر کمک می کردند تا در زدودن جامعه از اخلاق " تقدس بخشی" موفقیت حاصل شود . چرا که سرچشمه ی بیشتر انحرافات در مذاهب و ایدئولوژی ها همین تقدس بخشی به آنهاست. و همین مقدس دانستن باورها ست که شباهت بین دکتر شریعتی ها و لنین ها را موجب می شود. هر گاه عقیده ای مقدس شد، عکس العمل همه ی انسانها نسبت به امر مقدس تقریبا یکسان است. و شاید بهتر بود که آقای گنجی بجای اینکه بگوید شریعتی تربیت شده ی مکتب لنین است می بایست می گفت که همه ی اینگونه افراد گرفتار" مکتب تقدس" هستند. شریعتی هم چون در فضایی پرورش پیدا کرده است که قرائتی از اسلام بعنوان یک ایدئولوژی مقدس و بدون عیب و نقص معرفی شده است، آنرا مقدس می شمارد و راه حل تمام مسائل روزش را در آن جستجو می کند ولی چون حاملان این ایدئولوژی ( روحانیت) را آنگونه که باید باشند نمی یابد، آنان در طبع ایده آلیست او نمی گنجند. ولی یکی دو نفر از همین روحانیون که یکی دو مطلب خوش آیند در زبان جاری کرده اند را بدون اینکه در عمل آنانرا مورد آزمایش قرار داده باشد، مستحق مقام امامت می شناسد و فکر کرده است که به همین سادگی میتوان امام ایده آل را کشف کرد بدون اینکه به مکانیزم عزل چنین امام مقدسی در صورت کشف جدید، اندیشیده باشد. اگر چه شریعتی در سرعت بخشیدن به انقلاب بسیار موثر بود ولی نمیتوان او را نظریه پرداز و ایدئولوگ آن دانست. چرا که اصلا در دوران آن انقلاب پرسرعت، فرصتی برای آموزش هیچ نوع ایدئولوژی بدست نیامد و فقط زمینه های فکری متعصبانه و مقدس مآبانه ی موجود در ملت بود که شعارهای عامه پسند و ظاهر الصلاح بر آن موثر واقع شد و انقلاب بعمل آمد. و اگر تفکرات او به هدف نشست برای این بود که زمینه ی آن تفکرات در ذهن افراد وجود داشت. همانطور که بلافاصله پس از انقلاب سخنان آقای بنی صدر هم که بقول خودش" بیان آزادی از دین" و بقول بعضی دیگر" غرب گرا ، لیبرال و یا ضد ولایت فقیه" بود در مردم اثر گذاشت. ولی در نهایت بخاطر همان زمینه ی تقدس گرائی،زور بود که پیروز صحنه شد.واگر چه اکنون مردم دچار پریشان حالی شدید شده اند،لکن در صورت فراهم شدن زمینه، باز هم آمادگی انتخاب راه درست را دارند.
مخالفت شریعتی با دموکراسی هم بخاطر این بوده که او حکومت ایده آل خود را در هیچیک از دموکراسی های موجود نمی دید بلکه مصائب مردم پیرامون خود را نتیجه ی فعل و انفعالات بعضی از همین دموکراسیهای موجود می دانست . و نگاههای غیر علمی و مقدس جوی او موجب ندیدن قسمتی از حقایق می شد. . میخواهم به آقای گنجی عرض کنم که این اشتباهاتی است که همه ی ماها ممکن است مرتکب شویم همانطور که شدیم . هم من ، هم شما و همه ی آنهایی که الان شما را مورد نقد قرار داده اند. اینگونه اشتباهات مستمر علتش نبودن زمینه ی بیان آزاد افکار بعلت وجود همان تقدس گرائی است. اگر آن حالت تقدس و تعصب در بین نباشد لازم نمی آید که افکار کسی با حالت عصبانیت و تند خوئی مورد انتقاد قرار گیرد، بلکه ابراز هر گونه نظر ولو ناپسند، باید مورد استقبال نقد و بررسی قرار گیرد. تا از اشتباهات درس آموخته شود و همه ی انسانها در تکمیل آموزش های لازم برای زندگی در جهانی آزاد و عادلانه سهیم گردند. بگونه ای که نه گرفتار تعصبات مذاهب مقدس معروف به الهی، و نه ایدئولوژیهای باز هم مقدس چپ و راستهای معروف شوند. بلکه همه ی اینها و هرگونه نظریه ی جدید موجب شناخت صحیح تر انسانها نسبت به قوانین حاکم بر هستی گردد. تا با کشف علمی روابط حاکم بر موجودات، هر چه زودتر بشر به زندگی ایده آل خود دست یابد.
نظر من بر این است که سکیولاریزه کردن حکومتها هم با آن مفهومی که شما به آن اشاره کردید راه حل نهایی مسائل نیست.چرا که مذاهب و ایدئولوژیها آثار خود را بر روی اذهان هر حکومت گری گذاشته است و شاید نتوان کسی را با مغز سکیولار به معنی واقعی آن پیدا کرد. من راه حل را در تقدس زدایی از همه چیز حتی از آنچه هر کس آنرا مبدا و خالق هستی می داند می بینم. تا مغزها کاملا آزاد و با همدیگر مرتبط گردند. البته بعنوان گامی عملی ابتدا باید قوانین حاکم بر جوامع از هر آنچه زمینه ی قوی برای منحرف کردن مردم دارد، از جمله مذاهب موجود و خرافات فاصله بگیرند. تا هم موجبات مطالعه و بررسی علمی آنها فراهم شود. و هم قبل از اینکه تاثیر مثبت آنها بر جوامع ثابت شود موجب اخلال در امور نشوند. در نهایت از همه دعوت می کنم روابط خود را گرمتر کنید و دریافتن آئینی مترقی ، با تجربه گرفتن از همه ی آئین ها و با استفاده ازتفکرات متفکرین ، همدیگر را یاری نمائید.
جمعه، تیر ۲۹، ۱۳۸۶
پیامی به تن های تنها
اخیرا" آقای بنی صدر از آنجا که به درستی وخامت اوضاع ایران را حس کرده اند پیامی دیگر برای ایرانیان منتشر کرده اند. اگر چه با توجه به سانسور حاکم بر ایران بویژه در خصوص ایشان شاید معدود کسانی باشند که متوجه آن شده باشند، لیکن مایلم به ایشان و تمام کسانی که دل در هوای ایران دارند عرض کنم که شاید تقریبا" همه ایرانیان متوجه هستند که گرفتار انواع بحرانها هستند ولی متاسفانه اتفاقات پس از انقلاب کار خود را کرده اند و چنان بحران سیاسی اجتماعی ایجاد نموده که دیگر به این سادگی مردم قادر به نجات خود نیستند. مگر همانطور که قبلا در همین وبلاگ آورده ام "شوکی" قوی موجب علاج شود. اگر علاقه دارید با اوضاع سیاسی-ا جتماعی فعلی ایران آشنا شوید، شاید " هذیانات" زیر که چند روز قبل از انتشار آن پیام، به ذهن من خطور کرد گویای آن باشد:
. ما تنهاییم
تنهای تنها، بی یارو بی تا.
ما گمراهیم ، گم کرده راهیم.
بیزاریم ، یاری نداریم.
بیماریم ، درمان نیابیم.
پریشانیم ، عشقی نیابیم.
لرزانیم ، قامت نیاریم.
بی حالیم ، حالی نداریم.
بی یاریم ، یاور نیابیم.
غم در دلانیم ، بی غمگساریم.
اندوهگینیم ، اندوهناکیم.
شکاکیم ، باور نداریم.
ما بی سوادیم ، عالم نداریم.
مهجوریم ، هجران گزینیم.
مغروريم ، غو بر نياريم.
مبهوتيم ، هيهات گوييم.
ما بز دلانیم ، جرات نداریم.
مابره گانیم ، چوپان چرانیم.
دلالیم ، دل می فروشیم.
سرداریم ، سر بر داریم.
جاهلیم ، در جهل غلطانیم.
لایقیم ، لایق داریم.
داروییم ، درمان نداریم.
خوبی فراوان داریم.
زشتی لایتناها داریم.
همه چیز داریم.
هیچی نداریم.
چرا که تنهاییم.
همه تنهایند.
معلم تنهاست.
محصل تنهاست.
استاد تنهاست.
دانشجو تنهاست.
کارگر تنهاست.
مهندس تنهاست.
دکتر تنهاست.
بیمار تنهاست.
افسر تنهاست.
سرباز تنهاست.
بقال تنهاست.
چقال تنهاست.
بزاز تنهاست.
خیاط تنهاست.
مسافر تنهاست.
راننده تنهاست.
باسواد تنهاست.
بی سواد تنهاست.
زن تنهاست.
مرد تنهاست.
همه کس تنهاست.
تنها یک چیز داریم.
امید داریم.
امیدواریم.
چراکه همه چیز داریم.
لیکن گم گشته گانیم.
گم کرده راهیم.
گرفتاریم.
گرفتار گمراهیم.
آشفته حالیم.
جمع اضدادیم.
ضد هر نامیم.
باز هم،
امیدها داریم،
که راه را دوباره دریابیم.
خود را پیدا نماییم.
مغزها را دگرباره،
آزاد سازیم.
آنگاه دریابیم،
که ما هستیم،
وقتی همه گان هستیم.
با هم هستیم.
بر هم هستیم.
با هم گوییم.
بر هم گوییم.
از هم شنویم.
از همه شنیداریم.
با همه گویانیم.
آنگاه ببینیم که ،
ما نه یک تن،
بلکه تن هاییم.
لیک فاجعه آنجاست،
که امیدها هم ،
حروفند تنها.
الف تنهاست.
میم تنهاست.
ی تنهاست.
دال تنهاست.
ها تنهاست.
حتی الفها هم تنهاند.
و این روبهانند که،
در تنهایی ما،
دندان فشرند،
برتنهای ما.
جمعه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۶
ضرورت طرح 12 ماده ای نجات ایران
شرایط سیاسی بین المللی در رابطه با ایران و ایرانیان بگونه ای در حال گسترش است که آینده ی این کشور و ملت با تهدیدهای روزافزون روبرو می باشد. بدون شک چنانچه ایرانیان امکان و اجازه می یافتند از این واقعیت آگاه شوند، نسبت به نجات خود از شرایط شومی که درگیر آن هستند کوتاهی نمی کردند. سانسور حاکم بر ملت، همراه با تزویرهای حاکمیت و بازیگران سیاست بین المللی ، ایرانیان را در حال غفلت و بی تحرکی توام با نوعی امیدواری گمراه کننده نگه داشته است که در صورت ادامه، سرنوشتی بد تر از عراق و افغانستان و جنوب لبنان در انتظار آنان است.سرمایه داران حاکم بر قدرتهای جهانی منافع خود را در جنگها و ویران کردن زیرساختهای اقتصادی کشورهایی که متصل به منابع طبیعی ثروت می باشند می یابند. و برای رسیدن به هدف خود بهانه می جویند. با توجه باینکه نقش اسرائیل در خاورمیانه در حال تغییر است، اختلافات مذهبی و تاریخی مردم ساده دل خاورمیانه وحاکمان کم خرد آنها مورد سوء استفاده ی جهانخواران قرار می گیرند وچنانچه مردم ایران هر چه زودتر خود را از سلطه ی نادانان حاکم، که خود بهانه ی خوبی برای اقدام علیه ما هستند، نجات ندهند، مستعدترین سوژه برای سوء استفاده ی قدرتهای سلطه جو می باشند. با توجه باینکه فرصت ایرانیان برای نجات خود به سرعت در حال از دست رفتن است. و حادثه ی اخیر در رابطه با بازداشت نظامیان انگلیسی نشانگر این واقعیت است که چه آسان می توانند کشور را در معرض هجوم قدرتهای خارجی قرار دهند. بار دیگر طرح 12 ماده ای را که در سال گذشته مطرح گردید ارائه و از کلیه ی گروههای سیاسی صاحب هر گونه رسانه ی همگانی انتظار میرود نسبت به انتشار آن اقدام و در راستای عملیاتی نمودن آن کوشش لازم به عمل آورند. پیشنهاد یکی از دوستان که اخیرا در بعضی از رسانه ها مطرح گردید مبنی بر بازگشت دسته جمعی ایرانیان خارج از کشور با هماهنگی و اعلام قبلی را نیز می توان به مفاد آن افزود تا استقبالی که ایرانیان داخل کشور از آنان به عمل می آورند مبنای حرکت عمومی قرار گیرد. در اینجا مواد 12 گانه ی طرح مذکور را با حذف مقدمه ی آن بازنویسی و علاقمندان را به مطالعه ی آن به آدرس http://www.aznegahema.blogspot.com/2006_02_01_archive.html دعوت می نمایم:
"نظرم این است که همه ی گروههای سیاسی که پایبند به استقلال و آزادی این مملکت هستند، هسته ای به مرکزیت آقای بنی صدر تشکیل دهند تا همان طور که در نوشته ی اشاره شده گفتم با هماهنگی و استفاده از امکانات همدیگر ، مردم ایران را از خطری که در پیش است آگاه و آنان را برای نجات خود از دست حاکمیت نادان و دشمنان خارجی که جهت سلطه بر کشور روز شماری می کنند هماهنگ نمایند . برنامه ای که از طریق این مجموعه به ایرانیان اعلام می شود می تواند شامل موارد زیر باشد :
1- قانون اساسی موقت ایران می تواند همان پیش نویس قانون اساسی باشد که اول انقلاب مطرح گردید .
2- از آنجا که انتخابات مجلس و ریاست جمهوری فعلی مخدوش بوده و اصول مسلم انتخاباتی در زمان انتخابات زیر پا گذاشته شده بود ، از اعتبار ساقط و مجلس منحل و رییس جمهور فعلی برکنار می گردد .
3- آقای ابوالحسن بنی صدر حداکثر به مدت چهار سال منهای مدتی که رسما رییس جمهور بودند به عنوان رییس جمهور کشور جمهوری ایران انجام وظیفه می نمایند .
4- وظایف مجلس به طور موقت به عهده شورایی از نخبگان سیاسی - علمی کشور در داخل و خارج، از جمله نمایندگان تمام گروههای سیاسی موجود، و صاحب نظران خوشنام به تعدادی حدود سیصد نفر قرار می گیرد .
5- آنچه در قانون اساسی فعلی به نام وظایف رهبری تلقی شده، با توجه به قانون اساسی جایگزین و به طور موقت به عهده ی رییس جمهور قرار می گیرد . لذا با کنارگیری رهبر تمام کسانی هم که با حکم وی برمسند امور نشسته اند آماده ی واگذاری سمت های خود به افراد جدید می شوند .
6- دولت فعلی آماده انتقال به دولت جدید می گردد .
7- جهت سرعت بخشیدن به هماهنگی های لازم و کمک به رییس جمهور در تشکیل دولت جدید و هر گونه تصمیم عمده ، شورایی مشورتی متشکل از سران کلیه ی گروههای سیاسی داخل و خارج از کشور که اعتقاد به استقلال و آزادی و یک پارچگی ایران داشته باشند و این اعتقاد خود را اعلام نمایند تشکیل می شود .
8- دولت جدید ضمن اداره ی امور به نفع مطلوب ، زمینه ی انتخابات آزاد برای اصلاحات لازم در قانون اساسی و تشکیل مجلس شورای ملی را، به طوری که کلیه ی افراد با آگاهی مطلوب قادر به شرکت در آن باشند را فراهم می نمایند .
9- نیروهای نظامی و انتظامی در طول دوران حاکمیت دیکتاتوری اخیر بیشترین ضربه ها و زحمات را متحمل شده اند و اگر این وضعیت اصلاح نشود، به زودی قربانی مطامع نا اهلان خواهند شد .و اکثریت قریب به اتفاق آنانرا کسانی تشکیل میدهند که به وخامت اوضاع آگاهی دارند. لذا وفاداری خود را به حاکمیت مردمی جدید اعلام و نیروهای نظامی وظایف خود را در حفظ و نگهداری مرزها به بهترین وجه انجام، تا فکر سوء استفاده از اوضاع، به خاطر کسی خطور ننماید . بدیهی است پس از استقرار حکومت مردمی، نیروهای مسلح در جایگاه حقیقی خود با افتخار و شرافت انجام وظیفه می نمایند و دولت جدید قول می دهد که نظامیان ارزش واقعی خود را کسب نمایند .
10- مسئولین رده بالای قوه ی قضاییه از بین خوشنام ترین متخصصین قضائی منسوب و قول داده می شود ریشه های ظلم خشکانده شود و برای رسیدگی به تخلفات سیاسی انجام شده در پنجاه سال گذشته هم از الگوی آنچه در آفریقای جنوبی بعد از آپارتاید انجام شد استفاده می شود و مردم ما هم که مردمی صبور و بخشنده هستند برای حفظ آرامش و ایجاد یک مملکت ایده آل از تقصیر مقصرین می گذرد و اعلام عفو عمومی می گردد .
11- در رابطه با جنجال اتمی که فعلا بهانه ی اصلی برای نابودی کشور قرار گرفته و سالهاست مبالغ معتنابهی از ثروت این ملت را در کام خود فرو برده است ، تا زمانی که مردم ایران از کم وکیف آن با خبر نشده اند و خود تصمیم بگیرند که آیا به صلاح و صرفه ی آنان هست چنین هزینه هایی ، کل موضوع به حالت تعلیق در می آید. بدیهی است زمانی که چهره ی حقیقی ایران برای مردم دنیا نمایان گردد هیچ انسانی با استفاده از هر گونه تکنولوژی صلح آمیز که در خدمت پیشرفت و سعادت انسانها باشد مخالفتی نمی کند.
12- مصلحت گروه حاکم فعلی هم در این است که قبل ا ز اینکه مجبور به تسلیم در برابر بیگانه بشوند و یا موجبات ویرانی مملکت را فراهم کنند، تسلیم این خواست عمومی گردند . ولی چنانچه بخواهند در مقابل این برنامه مانع ایجاد نمایند ، هسته ی مقاومت به مرکزیت آقای بنی صدر، ایران را به مقاومت در برابر حاکمیت دعوت و در صورت نیاز تمام مردم در سراسر کشور از خانه های خود خارج و در اقدامی کاملا مسالمت آمیز بدون اینکه حتی شیشه ای شکسته شود و بدون اینکه خونی از دماغی جاری شود عزم خود را برای عملی کردن این برنامه نشان می دهند و تا اجرای برنامه ی جایگزینی حاکمیت در صحنه خواهند ماند . انتظامات و تدارکات این برنامه در هر شهر و محل توسط خود مردم اجرا می شود و خود مردم از هرگونه اعمال خشونت جلوگیری می کنند و نیروهایی انتظامی بدون استفاده از اسلحه در نگهبانی از اموال عمومی به مردم کمک می کنند . و مردم بدون هماهنگی هسته مقاومت وارد اماکن نظامی و انتظامی نمی شوند .نیروهای ویژه ی حفاظت از حاکمیت فعلی، با شروع حرکت مردمی تا اعلام بعدی در حالت مرخصی در منزل خود می مانند و هیچ کس حق تعرض به آنان را ندارد. احزاب و کسانی که به نحوی دارای سازماندهی داخلی هستند در راستای این برنامه کمک و از هرگونه اقدامی که مخصوصا در استانهای مرزی موجب سوء استفاده خارجی و یا دیکتاتوری داخلی قرار بگیرد خودداری می کنند . و از تمام مردم دنیا خواستار پشتیبانی معنوی هستیم و امیدواریم پس از استقرار دولت مردمی، دوستان خوبی برای همدیگر باشیم و در راه استعلای بشریت با همه همکاری کنیم.
در شرایط فعلی که کشور از جوانب مختلف در معرض خطراتی قرار گرفته که زاییده ی مدیریت غلط سالهای گذشته هستند این بهترین راه خروج از این وضعیت می باشد تا در سایه ی تغییرات حاصله، روابط خارجی نیز اصلاح و وجهه ی ایرانی که اصولا مردمانی نوع دوست و خواهان روابط انسانی بین همه ی مردم دنیا هستند برای کلیه ی مردم جهان روشن شود تا مردم ایران هم بتوانند با کمک همنوعان خود در تمام دنیا در راه ارتقاء انسانیت ، صلح و دوستی بین المللی و اصلاح امور تمام مخلوقات شرکت نمایند . به نفع همه است که با همین آرامش این اقدامات انجام شود ولی رمز موفقیت آن در ایجاد همین سیستم رهبری است که باید تمام گروه ها از جمله گروه های اصلاح طلب داخلی که با توجه به تجربه ی سالهای اخیر متوجه شده اند که ادامه سیستم حکومتی فعلی جز خسران نتیجه ای ندارد، هماهنگی خود را به گونه ای که مردم کشور از این موضوع آگاه شوند اعلام نمایند و از مردم هم خواسته شود تا این تغییرات اساسی را موضوع صحبت های خود در هر فرصت و مناسبت نمایند تا وجدان عمومی آگاه شده، زمینه ی پیروزی و دوری از خطرات پیش رو را آماده نماید . و بسیار ضروری است که قبل از این که بد خواهان مدعی فراهم نمودن موجبات تحول گردند این امر بدست خود مردم صورت پذیرد . به امید آن روز ."
سهشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۵
مشکل آقای نوری علا در جمعه گردیها با "الله" محمد
یکی از مسائلی که آقای نوری علا در مقالات خود تحت عنوان جمعه گردیها به آن می پردازند مشکلی است که ایشان با الله محمد دارند. بنظر میرسد که این مشکل منحصربه ایشان نباشد و شاید مشکل همه باشد ولی کمتر کسی به آن می پردازد علت اینکه مسلمانان به این مشکلات نمی پردازند اینست که هیچیک از آنها به مسلمانی محمد نیستند و سعی نکردند باشند. چرا که تصورشان این بوده که حرفهای محمد حرفهای خدای آفریدگار است و هیچ چون و چرائی در آن نیست .
ولی اگر به اساس دین محمد پی برده شود ، هیچ سوالی در برابر حرفهای او گناه نیست و به زیر سوال بردن افکار پیروان محمد هم توهین و یا عدم احترام به عقاید آنها محسوب نمیشود. بنظر من اساس دین محمد " تفکر" است . یعنی فعالیت مغز انسان که مرکز خلاقیت های بشریست. فلسفه ی دین محمد زائیده ی تفکرات عمیق و چندین ساله ی او می تواند باشد که با دقت کامل به اطراف خود نگریسته و از طبیعت و آنچه تجربه کرده است درس گرفته است. پس دین او نتیجه ی تحصیلات خصوصی او در طول دوران چهل سال قبل از اعلام علنی فلسفه اش بوده است. شغل چوپانی یکی از بهترین فرصتهای تعلیمات خصوصی را فراهم می کند . و مدرک آنرا هم می توان فوق دکترای مدیریت نامید.
اداره ی یک گله ی گوسفند چیزی کمتر از اداره ی انسانهای بدوی ندارد. امیدوارم انسانها این حرف من را توهین به خودشان ندانند ولی هر کسی در آن شک دارد بهتر است مدتی آنرا تجربه کند. اگر می خواهید بدانید محمد از کجا میدانست که انسان از" علق" خلق شده است، باید چند سال چوپانی متفکر باشید تا هر گوسفند مریض را در فواصل مختلف زندگی کالبد شکافی کنید. برای همین است که من فکر می کنم اگر مدعی شوم که فلسفه ی محمد از بهترین فلسفه های هر یک از فیلسوفان تاریخ بشر بوده است گزافه نگفته ام. محمد به خوبی می دانست که ابزاز پیاده کردن فلسفه اش جهت اصلاح امور مردم و پایان دادن به مشکلات آنها خود مردم هستند. لذا در طول دوران رسالتش طوری رفتار کرده و دستوراتش را بگونه ای ارائه کرده که ابزار خود را از دست ندهد بلکه هر روز آنرا تقویت کند. البته او هم انسانی بوده با قابلیتهای همه ی انسانها که می توانست اشتباه هم بکند. با این حساب مشکل آقای نوری علا هم با دستورات الله محمد در رابطه با نوشیدن شراب و یا روحیه بخشیدن به پیروان خود در رابطه ی با غلبه ی ایرانیان بر رومیها بهمین سادگی حل می شود و شاید تحقیقات او در این زمینه به نتیجه رسیده باشد.
محمد در مکه که همه غرق در خلاف بودند نمی توانست بدون مقدمه خوردن مسکرات را حرام اعلام کند چرا که فایده ای نداشته و موجب افزایش فشارها بر او در زمانیکه تحمل فشار بیشتر را نداشته می گردیده . ولی در مدینه که تعداد پیروان او در اکثریت بودند و به او ایمان پیدا کرده بودند به راحتی می توانسته اعلام کند که نوشیدنیهای مسکر ضررشان بیشتر از منفعت آنهاست پس بهتر است کلا استفاده نشود.و خودبخود هر وقت مردم یک شهر مثل مکه ببینند که عدم استفاده از الکل در شهر مدینه اثرات خوبی داشته است، اگر عاقل باشند از آن پیروی می کنند. البته اگر در جامعه ای افراد غیرعاقل دست به کارهای خلاف بزنند برای آنها قانون وضع می کنند و خلاف را غدغن می کنند. مثلا می گویند به افراد زیر 18 سال که هنوز به اندازه ی کافی عاقل نشده اند، مشروبات الکلی نفروشند. البته جدا کردن غیرعاقلین روی 18 سال کار آسانی نیست! در مورد آن آیه ی سوره ی روم هم که ایشان نمی دانند چرا" الله " رومیها را به ایرانیها ترجیح می دهد، بر اساس همان دلیل خودشان که راه تجارت پیروان محمد قطع می شد و این میتوانست آنها را مایوس و در نتیجه ایمانشان راسست کند، لازم بود برای تقویت روحیه آنها چنین پیشگویی بشود. شاید بر اساس شنیده های محمد از وضع مدیریت جوامع رومی و ایرانی ، رومیها از مدیریت بهتری برخوردار بودند و می شد پیش بینی کرد که شکست خود را جبران کنند. شاید شنیده بوده که در رم لااقل مجلس سنایی وجود داشته که امپراطور را در امور مهم مشاوره می دادند ولی در ایران خودکامگان همیشه به تنهایی تصمیم می گرفتند.
ایشان در ابتدای مقاله ی اخیرشان که در سایت گویا منتشر شد می گویند " این امر را نمی پذیرم که نباید تحقیق کرد و نوشت و احتجاج کرد و واقعیت را - آنگونه که خود می بینیم – نوشت. چرا که ..." من میخواهم اضافه کنم که نه تنها نباید جلو انتشار نتایج تحقیق و احتجاجات گرفته شود، بلکه اگر فرصت باشد باید حتی تصورات و خیالات افراد مختلف را هم مورد توجه قرار داد و آنها را بعنوان قسمتی از تحقیقات قلمداد کرد و اجازه داد که مغز انسانها به کار بیافتد و خلق نمایند. تا شاید زودتر به نتیجه رسید. البته زمانی که در مورد عقاید و باورهای دیگران صحبت می کنیم ، باید سعی کنیم طوری بیان کنیم که توهین جلوه نکند. کاش بزرگان ادیان هم وارد این بحثها می شدند تا ابهامات زودتر روشن می شد. من معمولا نوشته های خودم را از جمله " نخبگان و مسائل ایران- دین داری و بیدینی" را برای خیلی از این بزرگان از جمله چند آیات عظام هم که آدرس ایمیل شان را پیدا کرده ام می فرستم. شاید پرداختن به آنها را کفر بدانند و شاید هم "نشانه های" الله محمد در آنها کم باشد. با تبریک سال نو به همه و امید روشن شدن همه ی سیاه چالها.
یکشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۵
آئینی از همۀ آئینها
از من خواسته شد که مقاله ی مربوط به دینداری و بی دینی را بطور
خلاصه بنویسم تا هم بتواند در بعضی از نشریه ها جای بگیرد و هم در خور حوصله ی آنانی که وقت زیاد ندارند هم باشد. البته سعی من این بود که آن مقاله را طوری بنویسم که مخصوصا برای مردم کوچه و بازار و تا اندازه ای برای بعضی متعصبین هم قابل استفاده باشد. و تا جائیکه از اینگونه خوانندگان جویا شدم، موثر بوده است. ولی خلاصه شده ی آن نمیتواند آنچنان تاثیر گزار باشد .
زمانیکه به فکر خلاصه کردن آن افتادم ، شعری از حافظ نظرم را جلب کرد که دیدم تقریبا میشود همه ی آن مقاله را در این شعر خلاصه دید:
جنگ هفتاد ودوملت همه راعذربنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند.
واقعا ادبیات ما منابعی است سرشار از درس زندگی که بزرگان ادب ما نتیجه ی مطالعات و آموخته های خود را به شیرینی بیان کرده اند که اگر با دقت مورد مطالعه قرار بگیرند و تدریس بشوند ، پاسخ بسیاری از مشکلات اجتماعی موجود در جوامع پیدا خواهد شد. هدف اصلی من در نوشتن آن مقاله هم این بود که سعی شود یکی از ریشه های مهم اختلافات موجود در بین انسانهای امروزی که موجب برخوردهای زیانبار و خونین بین آنها می شود را شناسایی و روشن شود که این مسائل که شامل عقاید ، مذاهب و مسلکهای مختلف می شود بجای اینکه موجب جنگ و خونریزی بین مردم شود باید وسیله ای در کمک به کشف حقیقت و یافتن روش راهنمایی برای زندگی بهتر انسانها گردد. بر همین اساس بیان کردم که دینداری و بی دینی و اختلافات بین ادیان و مذاهب مختلف و تعصبات موجود پیرامون آنها یکی از بزرگترین مشکلات مردم روی زمین بوده است و بسیاری از جنگ های خونین و درگیریهای ویرانگر در طول تاریخ حاصل همین اختلافات بوده است و یا لااقل بهانه ای برای ایجاد آنها قرار گرفته است . و همین داستان در حال حاضر هم ادامه دارد. و بسیار بجاست که متفکرین ما کوشش خود را در حل این معضل متمرکز نمایند. آنچه در آن مقاله در رابطه با ادیان ومذاهب مختلف نوشتم ، این بود که می شود در نظر گرفت که هیچیک از ادیان و مذاهبی که تاکنون مطرح شده اند ارتباط مستقیمی با مبدا هستی که همان خدای مورد نظر پیروان ادیان است ندارد. بلکه نتیجه ی کوشش و تفکر بنیانگزاران آنها بوده است که مشتاق حل مسائل موجود در جوامع زمان خود بوده اند و باید تعصبات پیرامون هر یک از این ادیان زدوده شوند تا راه برای تحقیق بیشتر در یافتن راه حلهای بهتر برای زندگی و توانا کردن انسان به نیل به زندگی ایده آل گشوده شود. هم چنین عرض کردم که انکار هر آنچه بنام دین و مذهب و مسلک در طول تاریخ مطرح شده هم عاقلانه نبوده و چه بسا در لابلای آنها درسهائیست برای انسانها که حاصل تجارب و تفکرات متفکرین تاریخ بشر بوده است که باید مطالعه و مورد نقدو بررسی و بهره برداری قرار گیرند و اگر نکات منفی هم در آنها یافت می شود مورد بررسی و از چرایی پذیرش احکام مضر توسط مردم آگاه شد تا مصداق آموزش ادب لقمان حکیم از بی ادبان گردیم. و اشاره ای هم به آنچه ما بعنوان خرافه می پنداریم شد و اینکه چه بسا اینگونه خرافات هم در برهه ای از زمان راه حل بعضی از مسائل موجود تصور می شده است. اشاره شد به اینکه فکر نوع بشر در طول زمان در حال تکامل بوده و می باشد و در هر زمان نوع نگرش به روشهای آموزشی و اداره کردن جوامع هم باید با این تکامل ، مسیر ترقی خود را طی کند. در اینجا یک مثال دیگر هم بیاورم و آن داستانی است که در مورد تحریم قند و تنباکو در تاریخ نه چندان دور کشور خودمان شنیده ایم . بدون اینکه به درستی و یا غلطی آن کاری داشته باشیم می خواهم این واقعیت را بعرض برسانم که مثلا در حتی کمتر از صد سال قبل هم برای اجرائی کردن یک نوع سیاست که منافع جامعه در آن دیده می شده فتوای یک رهبر مذهبی کار ساز بوده است و در آنزمان هر گونه تلاش دیگر برای قانع کردن مردم به عدم استفاده از قند و تنباکو کارآیی نداشته است. در حالیکه امروزه شرایط بسیار متفاوت است. بلحاظ اینکه اولا مردم بهتر می فهمند، ثانیا وسایل ارتباط جمعی بصورتیست که به راحتی میتوان علل ضرورت مثلا نخوردن قند را برای مردم شرح داد و در صورتیکه مردم به وسائل ارتباط جمعی خود اطمینان داشته باشند به آن عمل خواهند کرد. این در حالیست که امروز مرجع تقلیدی دستور تحریم سیگار را صادر می کند ولی کسی به آن توجه نمی کند.
کسانی که اصرار دارند موضوع دین و مذهب همانند گذشته دربین افراد بشر مطرح باشد، هدفشان نگه داشتن مردم در جهل گذشته است. بدلیل اینکه یا مایلند مردم در جهل بمانند تا مورد سوء استفاده ی آنها قرار بگیرند و یا اینکه چون خودشان از نظر فکری پیشرفت نکرده اند و حرف جدیدی برای گفتن ندارند بر میراث گذشته اصرار می ورزند. بهمین موضوع شیعه گری و سنی گری در بین کسانی که خود را مسلمان می نامند توجه کنید . که در حال حاضر شعله های این اختلاف در عراق و لبنان و ایران و پاکستان و افغانستان و عربستان ... چه آتشها که روشن نمی کند و چه بسا در حال روشن کردن آتش جنگ های جدید در منطقه ی ما می باشد. و این در حالیستکه آنانکه هیزم این آتش ها را فراهم می کنند اصلا اعتقادی به دین ندارند. حالا این آقایان که سنگ این مذاهب را به سینه می زنند از خود سوال نمی کنند که اگر مثلا ابوبکر و عمر و عثمان و علی هم به یکدیگر و مردم آن زمان ظلم کردند، چرا باید هنوزمردمانی به بهانه ی آنها بزرگترین ظلمها را نسبت به همدیگر مرتکب شوند در حالیکه در آنزمان آنان در کنار هم زندگی مسالمت آمیز داشتند. آنچه موجب تعصب موجود در بین پیروان مذاهب است اعتقاد آنها به اتصال مذهب خود به عین حق یعنی آفریننده ی جهان که داناترین و قدرتمند ترین می پندارند، می باشد.
و وظیفه ی نخبگان و صاحبان اندیشه ی امروزیست که درصدد خشکاندن ریشه های این تعصبات کور بر آیند و مردم را به کوشش در راه درک واقعیت هستی از راه تدبر و تحقیق بر اساس اصول علمی نمایند. روشنفکران امروزی باید در جستجوی راهی امروزی برای زدودن تعصب از متعصبین و خنثی کردن نقش سوء استفاده کنندگان از ناآگاهی دیگران باشند.
بعنوان مثال از ادیانی که عنوان الهی بخود گرفته اند از اسلام و آورنده ی آن محمد یاد شد و اینکه هیچ دلیلی وجود ندارد که آنچه آیات قرآن می نامند عین کلمات آفریننده ی جهان باشد و کتابی که درزمان عثمان خلیفه ی سوم جمع آوری شد را نمی توان کتاب خدا بعنوان آفریننده ی جهان دانست. و اصولا ترجمه ها و تفاسیری که از قرآن در دست است به علت بیگانه بودن مترجمین با فرهنگ آنزمان عربستان،احتمالا بیان کننده ی مفاهیم اولیه ی آن نیستند. مثلا یکی از سوره های قرَآن ( علق) را در نظر بگیریم که همیشه برای الهی جلوه دادن آن برای ما بگونه ای تقریبا وارونه معنی کرده اند. مثلا آنجا که می گوید اقرا باسم .... برای ما گفته اند که جبرئیل از طرف خدا به محمد گفته است بخوان قرآن را و محمد که بیسواد بوده است به اذن خدا قادر به خواندن شده. در صورتیکه
اگر تامل شود، منظور از اقراء میتواند مطالعه ی آنچه در جهان هستی وجود دارد باشد، به منظور درک حقایق نهفته در آنها و کسب علم، ( تصورم اینست که محمد خود از طریق تفکر وتامل دقیق در آنچه در اطرافش می گذشت صاحبنظر در اصلاح جامعه شد.) . اصلا در آنزمان قرآن بصورت کتاب و نوشته نبوده که کسی بخواهد بخواند و اصولا کلمه ی کتاب در عربی، هر چیز قابل مطالعه و بررسی می باشد و حتی کلماتی مانند قرآن و فرقان هم لزوما به معنی این کتاب که آنرا قرآن می خوانند نمی باشد. و آنجا که می گوید " علم با القلم " منظور از قلم نه وسیله ی نوشتن بلکه عقل انسان است. محمد در محیط پر فساد عربستان آنزمان از طریق دقت و تفکر عمیق و توجه به هر آنچه تجربه کرده و مشاهده نمود، راه حلهایی برای مسائل زمان خود تصور و تبلیغ نمود و چون مردم خرافه پرست آنزمان را نمیشد جز با نام" خدا" و" اله" به کاری تشویق کرد ، او هم از همان روش استفاده کرد تا مردم را تابع خود نماید. و چه بسا اگر محمد امروز ظاهر می شد، روشی امروزی برای راهنمایی مردم انتخاب می کرد. تصوری این چنین در مورد محمد هم ، نه از ارزش محمد می کاهد و نه از ارزش خدای محمد. چرا که در دین محمد، محمد از خدای او جدا شدنی نیست. و هدف آن شناخت حقیقت ویافتن راه درست زندگی کردن است.
چنانچه از چنین زاویه ای به ادیان نگاه شود، دیگر اختلاف در انواع آنها معنی نخواهد داشت.
چرا که جستجوی حقیقت وظیفه ی دائمی همه میشود و باید کلیه ی جنگهایی که به نام و به بهانه ی دین در بین مردمان جهان ایجاد می شود جای خود را به جدال و تحقیقات سازنده برای کشف حقایق و ارتقاء نیروی خلاقیت نوع انسان بدهد تا بشر قادر شود بهشت مورد نظر خود را بسازد و در آن زندگی جاوید یا بد .
علاقمندان را به خواندن اصل مقاله تحت عنوان "نخبگان و مسائل ایران – دین داری و بیدینی" در همین وبلاگ دعوت و تقاضای نقد دارم.
چهارشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۵
جنجال اتمی و فروش تکنولوژی کهنه به کشورها
در میان جنجالهای برانگیخته شده پیرامون برنامۀ اتمی ایران، موضوع روآوردن کشورهای خلیج فارس و خاورمیانه به تکنولوژی اتمی مطرح شده است. از طرف دیگر شواهد و قرائنی وجود دارد که غرب در حال رسیدن به تکنولوژیهای جدید در تولید انرژی میباشد و استفاده از هلیم بجای اورانیوم که بسیار قوی تر و سالم تر تشخیص داده شده است یکی از گزینه ها میباشد.
در طول چند دهۀ گذشته سرمایه داران غرب برای کسب سود بیشتر سیاست فروش مدلهای قدیمی کالاهای خود و فروش کارخانجات فرسوده خود را با حیله های گوناگون وتحت عنوانهای فریبنده ای مانند انتقال تکنولوژی تجربه کرده اند و با ایجاد رقابتهای کاذب در کشورهای نیازمند،اینگونه کالاها را با قیمتهای چند برابر به فروش رسانده اند. پول هنگفتی که از طریق ایران بابت یک نیروگاه قدیمی به روسیه پرداخت شده و میشود، ظاهرا کشورهای غربی را وسوسه نموده است که کشورهای پولدار منطقه را از این طریق سرکیسه کنند. و در این میان موضوع اتمی ایران هم بهترین بهانه برای تحمیق این کشورها و ایجاد احساس رقابت برای بالابردن قیمتها شده است. اینجاست که ضرورت وجود جریانات به ظاهر تندروانه همچون حکومت فعلی ایران وطالبان و بن لادن برای پیشبرد اهداف سرمایه داران مشخص می گردد. و معلوم میشود چرا اینگونه جرایانات بدون مخالفت جدی و بلکه با حمایت پنهان آنها ایجاد میشوند تا بموقع مورد بهره برداری قرار گیرند.
جمعه، دی ۲۲، ۱۳۸۵
نخبگان و مسائل ایران-دینداری و بیدینی
چند سال قبل که راه استفاده از این پدیده ی جدید یعنی وبلاگ را یاد گرفتم ، بسیار خوشحال شدم که می توانم نگرانیهایم را در رابطه ی با جامعه ی خودمان با دیگران در میان بگذارم. و امیدوار بودم طرح مسائل هشدار دهنده موجب ایجاد نوعی هماهنگی برای حل مسائل گریبانگیرجامعه گردد . از آنجا که مردم را درخواب عمیق می دیدم و نوعی طلسم زدگی را در جامعه مشاهده می کردم ، امیدم به نخبگان جامعه بود که بلکه بتوانند با هماهنگی همدیگر گامی عملی در شکستن این طلسم در جامعه بردارند.
در نوشته ای تحت عنوان امیدواری تا سقوط، اشاره کردم که چگونه بی تفاوتیها و خوش خیالیها ممکن است تا سقوط ادامه پیدا کند. از آنزمان تا کنون وضع بسیار پیچیده تر شده و هر چه جلوتر میرویم دامنه ی محاصره تنگ تر می شود. و بنظر میرسد این خوش خیالیها و شاید بهتر بشود گفت بی خیالیها ما را تا جهنم خواهد برد. زمانی که نسبت به خطر حملات ویرانگر جهانخواران به کشور شروع به اعلام خطر کردم، شاید خیلی ها در ایران آنرا خیالات واهی می دانستند. ولی امروز ظاهرا دیگر خود رهبر منحرفین هم متوجه خطر شده است که کشورهای همسایه را از همدستی با آمریکا در حمله به ایران برحذر می دارد. و به آنها اخطار کرده است که از جنگ 8 ساله ایران بر علیه عراق درس بگیرند . مثل اینکه هنوزهم این آقا نتیجه ی جنگ هشت ساله را پیروزی می داند. اگر چه جنگ 8 ساله ایشان را در سوار شدن بر گردن این مردم پیروز گرداند. ولی بازی این بار دیگر شاید به کسی فرصت رجز خوانی ندهد و با یک چشم بهم زدن ویرانی و بدبختی طولانی مدت در پیش روی خود ببینیم . آنانکه امیدوارند روزی این مردم به جنبش در آیند و اوضاع را عوض کنند ، باید بدانند تا ابتدا در بین نخبگان جامعه هماهنگی ایجاد نشود چنین اتفاقی نخواهد افتاد. ولی متاسفانه می بینیم نخبگان هم هنوز در آتش اختلافاتی از قبیل دینداری و بی دینی و سکولاریسم و قومیت گرایی و نژاد پرستی می سوزند و در بکار گیری اسلحه ی واژه هایی از قبیل روشنفکری ، نو اندیشی ، دگرااندیشی، اصلاح طلبی و غیره آنقدر مهارت پیدا کرده اند که دیگر به آسانی نمی شود کلماتی را برای توصیف اوضاع پیدا کرد که آلوده نشده باشند. فکر کردم بهتر است در مورد یکی از ریشه دارترین موضوعات اختلاف بر انگیز در بین صاحبنظران بپردازم که شامل دین داری و بیدینی و سکولاریسم می باشد، به امید اینکه با نفد و پی گیری آن توسط دیگران شاید نتیجه ای حاصل شود. لذا از آنان که امکان ارائه ی این مطلب به دیگران را دارند خواهش می کنم دریغ نفرمایند. متاسفانه این دولت بسیار آزاد اندیش ایران، از این وبلاگ کم کار هم نگذشته و مدتی است آنرا مسدود کرده است.
امروزه یکی از مسائلی که مورد بحث بسیاری از صاحبان قلم و اندیشه می باشد جدال بین دینداران، بی دینان و سکیولارهاست. باید دید که آیا اینگونه جدالها اصولا لزومی دارد و آیا خود این بحثها انحراف از مسیر اصلی حرکت و تفکر بسوی رشد نیست؟ اینگونه بحثها اغلب در بین نخبگان جامعه مطرح می شود و جز معدود افراد اهل تحقیق، عامه ی مردم توجهی به آن نمی کنند. و میدانیم که زمام امور مردم در دست نخبگان نیست و تا زمانیکه اکثریتی از مردم به آگاهیها ی لازم نرسند همیشه شیطانها و شیادانی پیدا می شوند که نظر جلب کنند و حکومت بر پا نما یند. بحث بین نخبگان جامعه زمانی سودمند واقع می شود که به نتیجه ای قابل قبول برسد بطوریکه اتحاد کلمه ی آنان بتواند اکثریت مردم را آگاه و موثر در سرنوشت حامعه نماید. می خواهم با زبان بسیار عامیانه ببینیم تفاوت اصلی بین دینداران ، بی دینان و سکیولارها چیست؟ در فرهنگ عامه، واژ ه ی دیندار به کسی گفته می شود که خود را پیرو یکی از ادیانی می داند که منشا ماوراء زمینی برای آنها قائلند. و بی دین به کسی گفته می شود که اعتقادی به اینگونه ادیان ندارد. واژه ی سکیولاریست که هنوز وارد فرهنگ عامه ایرانی نشده است و فقط در بین قشرخاصی از مردم کاربرد پیدا کرده است به افرادی گفته می شود که بدون توجه باینکه از جمله ی دینداران باشند و یا بی دینان معتقدند که مذهب نباید در قوانین جاری و اداره ی کشورها نقشی داشته باشد. برای مشخصی شدن اختلاف بین این گروهها باید ببینیم چنانچه هر یک از این اشخاص بخواهند قوانینی را برای اداره ی مملکت خود وضع نمایند ، به چه شکل عمل می کنند. فرض کنیم یک نفر دیندارمسلمان( از آنجا که اسلام را میتوان سیاسی ترین دین نامید) بخواهد قانون وضع کند. ابتدا کتاب خود قرآن را بر می دارد و هر آنچه بتواند از آن استخراج می کند بعنوان قانون. و اگر مواردی هم باشد که در قرآن اشاره ای به آن نشده باشد، چنانچه آنرا در لابلای سخنان منتسب به پیغمبر و سایر روسای اسلام بیابد، مدرک قرار می دهد و در غیر اینصورت از قدرت استنباط خود استفاده و قانون می نویسد. ولی شخص بی دین و همچنین شخص سکیولار اگر بخواهند قانون بنویسند گذشته از معلومات خود مراجعه می کنند به آنچه از فکر دیگران در طول تاریخ تراوش نموده است. افکار و اندیشه های دیگران یا مربوط به گذشتگان است یا مربوط به معاصرین. و می تواند از آن دینداران باشد و یا بی دینان ، که البته فرد متعصب بی دین و یا سکیولار طبیعتا از افکار دینداران استفاده نخواهند کرد. در اینجا فقط یک سوال مطرح است که آیا انسانهای صاحب اندیشه، چه در گذشته و چه حال، چه بی دین و چه دیندار، ممکن است اصلا تحت تاثیر افکاردیگران ( از نوع دیندار و یا بی دین) قرار نگرفته باشند؟ بعید بنظر می رسد که کسی خود را صاحب اندیشه بداند و اصلا افکار و آثار صاحب اندیشه ی دیگر، از نوع دیندار و بی دین، را مطالعه نکرده باشد. و به نوعی از آنها تاثیر نپذیرفته باشد . پس شاید بتوان گفت آنچه حاصل تفکر و دانش نوع بشر بوده است و اکنون بنام علم به ما به ارث رسیده است و آنچه ما هر روز به معلومات خود اضافه می کنینم حاصل تراوشات فکری نوع بشر از هر گروه و طایفه ای است. حتی بدترین انسانها هم در این پروسه بی تاثیر نبوده اند همانطور که لقمان می گوید ادب را از بی ادبان آموخته ام.
شاید بتوان گفت تلاش فکری نوع انسان در طول تاریخ، در جهت رسیدن به زندگی بهتر بوده است و زندگی هم در نزد انسانها ی صاحب نام فقط همین چند سال قبل از مرگ نبوده است. افراد دین دار که اغلب معتقد به جهانی دیگر پس از مرگ بوده اند، و بی دینان هم برای ماندگاری نام نیک از خود در بین آیندگان، ارزش قائل بوده اند. و چه بسا زندگی خود را فدای چنین هدفی می نموده اند. پس می توان نتیجه گرفت که آنچه بعنوان علم به انسان امروزی رسیده است و جزو معلومات او شده و با استفاده از این معلومات هر روز بدنبال افزودن به معلومات خود و کم کردن مجهولات است حاصل اندیشه ی گذشتگان از دین دار و بی دین آنها می باشد. اصلا تا آنجا که اندیشه و حاصل آن مطرح است آیا میتوان دیندار و بی دین را از هم جدا کرد؟
اصلا آیا کلمه ی دیندار متضاد کلمه ی بی دین است؟ در اینجا بهتر است به معنای کلمه ی دین توجه کنیم .
در فرهنگ فارسی معین، دین به معانی: کیش و وجدان- قانون و حق و داوری- آئین- راه و روش آمده است. در عربی کلمه ی دین به معنی جزا ، مزد و پاداش است و آئین و اعتقاد به شریعت را از آنجهت دین گفته اند که در آن جزای اعمال و مزد آن تعیین شده است. کلمه ی دین در انگلیسی(ریلیجن ) هم به معنی اعتقاد به نوعي خدا و یا خدایان آمده است.
کلمه ی خدا در فرهنگ فارسی بعنوان اسم آفریدگار جهان و به معنی مالک و صاحب آمده است. و در انگلیسی کلمه ی خدا( گاد) به موجود و یا روحی گفته می شود که به عقیده ی خدا پرستان، خالق و اداره کننده ی جهان است. در عربی کلمه اله به معنی خدا و معبود است و الله اسم خاص خدای دین محمد است که جامع جمیع صفات کمال معرفی شده است.
مذهب نیز به معنی: جای رفتن، روش و طریقه و شعبه ای از دین آمده است.
پس کلمه ی دین به معنی مصطلح امروزی راه و روشی است که مبتنی بر اصول اعتقادی دینداران است. و تصور دینداران هم اینست که چون قوانین موجود در دینشان را آفریننده ی جهان و مبدا هستی بخش وضع نموده است و علی الاصول خالق هر چیز بیشتر از هر کس دیگر به آن چیز آگاهی دارد پس بهترین قوانین هستند. و بهمین جهت روی آن تعصب دارند. کلمه ی بی دین به کسی اطلاق می شود که اعتقادی به هیچیک از دینهایی که تاکنون مطرح شده اند ندارد . و دلایل دینداران را نسبت به مبداء هستی قبول ندارد. حال اگر از بی دینان در مورد مبدا هستی سوال شود چه جوابی می دهند؟ قدر مسلم آنست که پاسخشان فرضیه های مختلفی است که توسط دانشمندان و متخصصین و محققین علوم مربوطه عنوان شده است . و حتما هم میدانند که هنوز هیچ فرضیه ی ثابت شده ای در مورد مبدا هستی وجود ندارد و حتی در مورد مبدا حیات بر روی زمین هم هنوز حقیقتی آشکار نشده است. و اخیرا فرضیه ای مبنی بر انتقال حیات از کره ای دیگر به کره ی زمین مطرح شده است.و چه بسا زمینیان به منزله ی موش آزمایشگاهی کسانی در کرات دیگر باشند. پس می توان گفت که آنچه در مورد مبدا هستی مطرح گردیده چه توسط دینداران و چه توسط بی دینان همه از نوع تصور است که یکطرف مبتنی بر دلائل عقلی ( میدانیم که هنوز عقل کامل در بین انسانها وجود ندارد) و طرف دیگر بر اساس فرضیه های علمی است ( كه هنوز ثابت نشده اند) . حال ببینیم آیا آگاهی از مبداء هستی انسان را در راه رسیدن به زندگی مطلوب و رشد بسوی کمال کمک می کند؟ البته کشف راز هستی مخصوصا چگونگی خلق موجود زنده، انقلابی خواهد بود در علم بشر که شاید چنانچه عاقلانه و مسئولانه مورد استفاده قرارگیرد بسیاری از مسائل امروز بشر را حل کند و موجب تسهیل انجام وظیفه ی اصلی انسان که خلاقیت می باشد گردد. و چنین کشفی باید با روشن کردن روابط بین پدیده های مختلف و مشخص شدن کلیه ی پیچیدگیهای علت و معلولی، انسان را در انتخاب بهترین راه و روش زندگی کمک و بسیاری از دعواهای سیاسی – اجتماعی رایج در بین صاحبنظران را هم حل کند. پس تا رسیدن به آن نقطه با ید تلاش انسانها در راه رسیدن به حقیقت ادامه یابد. چنانچه تلاش انسانها در این مسیر هماهنگ گردد و این تلاشها همگانی شود، شاید راه رسیدن به آن هدف بسیار کوتاهتر گردد. بدیهی است ایجاد زمینه برای همگانی کردن تلاش انسانها در جهت کشف حقیقت مهمترین وظیفه ایست که نسل امروز می تواند بر عهده بگیرد و برای اینکار باید دیدگاههای اهل نظر هر چه بیشتر در مسیری واقعی بهمدیگر نزدیک گردد و جدالهای بی مورد جای خود را به بحثهای مفید و سازنده بدهد.
حال اگر برگردیم به دعوای موجود بین دینداران و بی دینان و سکیولارها و بخواهیم این دعوا را حل کنیم راه حل را باید در کجا ببینیم ، مسلما با رد و انکار بدون دلیل عقاید همدیگر ، این مهم حاصل نمی گردد. بلکه باید ریشه اختلاف را پیدا نمود تا به راه حل نزدیک شد و شاید بجایی برسیم که همه متوجه شوند اصلا اختلافی وجود ندارد. البته منظور از دینداران و بی دینان آنهایی هستند که واقعا به راه خود تا حدودی ایمان دارند و عنوان دینی و یا بی دینی را مستمسک رسیدن به غرائز قرار نداده باشند. در واقع اگر دعوای مدعیان حقیقی دین داری و بی دینی حل شود، شاید دیگر جای سوء استفاده از دین و بی دینی هم برای مغرضین باقی نماند. اگر بخواهیم علت مخالفت بی دینان و سکیولاریست های امروزی را نسبت به مدعیان دینداری بدانیم ، مهمتری دلیل آنرا باید در رفتار دینداران و مدعیان و متولیان دینهای رایج مانند مسیحی و یهودی و مسلمان در طول تاریخ چند صد سال اخیر جستجو کنیم، که با فاصله گرفتن از روح آئینی که در زمانی برای توده ها جذابیت داشته و پیام آور زندگی بهتری برای مردم زمان ظهور خود بوده اند آنرا وسیله ای برای امرار معاش خود و تسلط خود بر مردمان ساده دل قرار دادند و برای این کار به ادیان مورد نظر خود حالت تقدس بخشیده تا خود هم در زمره ی قدیسین و مورد احترام عامه قرار گیرند و هر جا توانسته اند با سوء استفاده از موقعیت خود هر گونه مخالفت با خود را نیز سرکوب و مردم را از حق آگاهی یافتن از حقایق محروم نموده اند. علت ضدیت دینداران نسبت به بی دینان هم گذشته از حالت تعصب موجود در آنها، عکس العملهای باز هم متعصبانه و خالی از منطق علمی بیدینان نسبت به دینداران و رد وانکارعقاید دینداران بدون ارائه ی دلایل مستحکم بوده است. لذا هر دو طرف با برخوردهای متعصبانه به موضوع که گاها با استفاده از زبان نه چندان نرم هم بوده است، به این جدال طولانی دامن زده اند و از این جدال کسانی سود برده اند که اصولا اعتقادی به درستی راه و روش زندگی از هر نوع آن ندارند و عنوانهای دینداری و یا بیدینی را مستمسک رسیدن به غرایز خود نموده اند.
می خواهم از با سوادهای این دو گروه انسانها دعوت کنم که با اعلام نوعی آتش بس، با یک دید دیگر به موضوع نگاه کنند. اولا به غیر مذهبی ها عرض کنم که چه لزومی دارد با دید کاملا منفی به مقوله ی دین و مذهب نگاه کنید؟ همانطور که عرض کردم هنوز اطلاع دقیقی از اینکه چگونه این دنیا یی که ما در آن زندگی می کنیم و آن چیزهایی که در آنست از جمله انسان بوجود آمده و شکل گرفته اند نداریم. ولی همه باید تلاش کنیم بلکه به اطلاعی دقیق دست یابیم. چرا که اطلاع دقیق از چگونگی بوجود آمدن هر موجود ، کمک می کند که بدانیم بهترین راه برای ادامه ی حیات آن چه می تواند باشد. شاید تکنولوژیهای جدید در آینده به بشر کمک کند تا اطلاعات بیشتری از مبدا وجود کشف کند و راز جاودانه ماندن را که یکی از آروزهای انسان است پیدا کند. ولی برای رسیدن به آنجا و جهت ادامه ی زندگی بشر به نحوی مطلوب چه چیزی مورد نیاز است؟ یعنی چه طور زندگی کند تا ضمن اینکه زندگی رضایتبخشی داشته باشد به سمت کمال یعنی دستیافتن به راز هستی و در نتیجه یادگرفتن اینکه چه کند تا زندگی لذت بخش و شادی آفرین باشد. یعنی همان چیزی که در طول تاریخ بعنوان بهشت مورد نظر آدمی بوده است. و چگونه خود را از بدبختی ها وناراحتیها نجات دهد یعنی از آنچه آنرا جهنم نامیده دوری نماید. آیا می توانیم اسم این راه را دین ، مذهب، ایدئولوژی، جهان بینی و انواع ایسم و میسم بنامیم. چرا اصلا نام همه ی این ایدئولوژیها را کمی مدرن نکنیم و این پسوند ایسم را به همه ی آن ها نیافزائیم و مثلا بگوئیم یهودیسم- مسیحیسم-اسلامیسم-بودایسم-هندوایسم-مارکسیسم-سوسیالیسم-کاپیتالیسم -لیبرالیسم.....اصلا اگر نگوئیم دینهایی مانند یهودیسم و مسیحیسم و اسلامیسم ریشه ی الهی دارند چه می شود.
اصلا چرا بگوییم الله، خدا، گاد، اهورامزدا، ماده .......مگراینها غیر از اسمهایی هستند که در زبانهای محلی اشاره به مبدا هستی بوده است که هنوز هیچکس از آن اطلاع دقیق ندارد. فکر می کنم اگر همه این مسلکها را مطالعه کنیم می بینم که مجموعه ای از راه و روشها هستند که هر یک خواسته اند مردم یا عده ای از مردم با مراعات آنها به زندگی خود سرو سامانی بدهند.حتی اگر کمی پایین تر بیائیم و بعضی از خرافات معروف در بین انسانها را هم مطالعه کنیم ،می بینیم شاید زمانی در آنها حکمتی برای گروهی ویا شخصی نهفته بوده است. مثلا برابر یک خرافه می گفتند اگر کسی آینه و یا شیشه و یا چیزی که تصویر انسان در آن منعکس می شود بشکند، شکننده ی آن به عذاب هفت ساله گرفتار می شود و راه نجات او هم در این بوده است که شکننده ، ذرات شیشه را جمع کند و آنرا در جایی دفن نماید.حال تصور کنیم این خرافه مربوط به زمانهای بسیار دور است زمانی که مردم پابرهنه راه می رفتند و وجود شیشه خرده در مسیر انسانها می توانسته چه بلایی بر سر عابرین بیاورد. حالا چه باید کرد که اگر چنین اتفاقی افتاد هر چه زودتر این شیشه خرده ها از روی زمین جمع شود تا به کسی صدمه نزند آیا ممکن است فردی بصورتی ماهرانه چنین دستورالعملی را صادر کرده باشد که ما حالا آنرا خرافه می نامیم؟ چون در آنزمانها شاید قانون های دیگر ضمانت اجرائی نداشته است اصلا چرا زیاد دور برویم ، همین امروزه در خیابانهای خودمان در تهران روزی چند تصادف می شود که شیشه چراغهای ماشینها می شکند و تا مامور شهرداری بعد از ساعتها بیاید و آنها را تمیز کند چند تا ماشین بر اثر همین شیشه ها پنچر می شوند ویا تصادف میکنند. خوشبختانه حالا دیگر مردم پا برهنه راه نمی روند والا مسئله نمایان تر می شد.حالا چگونه می شود این آقایان راننده ی متمدن را وادار کرد که بعد از تصادف بجای دعوا کردن با هم ، شیشه ها را از خیابان بر دارند و در آشغال دانی بریزند؟ آیا چند درصد از چنین راننده هایی خود احساس وظیفه می کنند و به چنین اقدامی دست می زنند؟اگر همان باور در اینگونه راننده ها باشد و آنانرا وادار به جمع آوری خرده شیشه ها کند، بد است؟ البته انسانهایی هم هستند که خودشان به این باور رسیده اند که وظیفه دارند این شیشه ها را که خود موجب وجودشان در خیابان شده اند بر دارند و این کار را می کنند ولی اینگونه افراد بسیار نادرند. تا آنجایی که مربوط به اجرای مقررات و توجه به خوب و بد اعمال می شود ایده آل آنست که همه مردم به این مرحله از آگاهی و احساس مسئوولیت برسند تا خود مجری اعمال خوب شوند و دیگر بدی از کسی سر نزند. و این باید هدف تمام قانونگزاران و آئین آوران گردد.حالا اگر افرادی مثل موسی و عیسی و محمد و دیگران را هم با این دید در سطحی وسیعتربه آنها نگاه کنیم چه اشکال دارد؟ شاید اگر این افراد هم در قرون اخیر ظهور می کردند دینشان را الهی نمی نامیدند و آن را همانندایسم های دیگر معرفی می کردند. پس با توجه به آنچه عرض کردم شاید بشود به این نوع دینها هم که الهی نام گرفته اند با دیدی مثبت نگاه کرد و آنها را مورد مطالعه قرار داد و ببینیم جنبه های مثبت آنها چیست و اگر جنبه هایی از آنها هم اکنون منفی می نمایانند، چرا و از کی مثبت بودن آنها به منفی تبدیل شده . شاید قسمتهایی از این نوع آیین ها توسط قانون شکنان در طول تاریخ عوض شده باشد و یا دستوراتی مربوط به زمان و مکان خاصی بوده که حالا دیگر کاربرد ندارد. ولی چون با دیدی متعصبانه به آنها نگاه شده و کسی درصدد اصلاح برنیامده بهمین شکل مانده است و جنبه های منفی آنها باعث شده که حتی جنبه های مثبت آنها هم مورد توجه مردم قرار نگیرد. و چون پیروان اینگونه ادیان و آیین ها درست آموزش داده نشده اند و شاید هم کسانی در طول تاریخ آنرا مورد سوء استفاده قرار داده اند،نتیجه آن شده که اکنون دردنیا دین ها و مذاهب مختلفی مطرح است که در نزد پیروان آنها مقدس ، ولی مورد پذیرش بسیاری از تحصیلکرده ها نیست و گاها مورد سوء استفاده ی قدرتهای حاکم قرار می گیرد. ولی روشنفکران واقعی توانایی اصلاح دیدگاههای مردم عادی نسبت به دین و مذاهب مختلف را نیافته اند. و این پروسه ادامه دارد و حالا هم جدالیست بین صاحب قلمان دو طرف.تا مگر روزی دگرگون شود.
امروزه با وجود اینهمه ابزار ارتباط جمعی که هر آن رو به گسترش و تکامل می باشد، امکان این وجود دارد که خوش فکران عالم تصمیم بگیرند این دگرگونی را ایجاد کنند. تصورم بر اینست که اگر لااقل در بین روشنفکران دنیا یک رابطه ی خارج از تعصب و بغض و کینه جویی و با کمی احساس دوستی، برقرار شود می توانند این توانایی را پیدا کنند و می توانند انسانهای مغرضی را هم که فکر می کنند می توانند از راه تحمیق دیگران زندگی بهتری داشته باشند، هدایت و یا منزوی نمایند. کافی است عده ای مامور مطالعه ی دقیق ادیان و مذاهب و مسلکها و ایدئولوژیهای مختلف گردند تا نکات مثبت هر یک را با توجه به شرایط مختلف حاکم در مکانهای مختلف، استخراج و نکات منفی آنها را هم جدا و با استفاده از سیستم منظم آموزشی در سطح بین المللی، آئینی مطلوب با هر اسمی که بشریت را خوش آید در سطح جهان گسترش یابد و در طول زمان اصلاح هم بشود( چنین چیزی در مورد ورزش تا حدودی انجام شده). نظارت عمومی هم که از این پس از لطف تکنولوژی پیشرفته امکان پذیر خواهد بود و دستگاههای کنترل هم که می تواند از این پس در خدمت همه چیز قرار بگیرند. فقط به عنوان اشاره عرض کنم که فرض کنیم دستگاه دروغ سنج بگونه ای گسترش پیدا کند که دیگر برای کسی امکان دروغ گفتن وجود نداشته باشد می دانید اگر فقط کسی نتواند دروغ بگوید چه انقلابی در روابط انسانها بوجود می آید؟!
ثانیا به مذهبی ها عرض کنم که :
همه میدانیم آنچه تاکنون بعنوان دین الهی در سرزمینهای مختلف روی زمین مطرح شده است هنوز نتوانسته است مسائل موجود را حل کند و همه ی مومنین این ادیان هم منتظرند تا در آینده بلکه فرجی اتفاق بیافتد و مسائل حل شود. و این دوران انتظار هم مشخص نیست چه مدت باشد و حتی همین موضوع انتظار هم ابزاری شده است برای جنگ و نزاع و سوء استفاده ی بعضی ها ، آیا فکر نمی کنید که شاید بهتر باشد یک تجدید نظر کلی در نوع نگاه خود به مذهب خود و دیگران بنمائید . آیا نمی بینید دین و مذهبتان ابزاری شده در دست بدترین آدمها که هر یک خود را بهترین می دانند و مردم عادی قربانیان جنگ بین مدعیان ادیان و مذاهب شده اند؟ مگر حاکمین کاخ سفید که رابطه ی خوبی هم با پاپ اعظم دارند مدعی مذهبی بودن نیستند؟ مگر در اینطرف کره زمین در کشورهای مسلمان بیشتر حاکمین خود را خلیفه ی خدا ویا آیات خدا نمی دانند؟ شما که مدعی هستید دینتان بهترین است و همه مردم دنیا باید از آن پیروی کنند، فکر می کنید مردم عادی دنیا چگونه می توانند از بین شما یکی را انتخاب کنند؟ پس شاید وقت آن رسیده باشد که قبول کنید شاید راهی که میروید بیراهه است. می خواهم با توجه به اینکه من فقط با اسلام کمی آشنایی دارم و مسلمانها هم معتقدند دینشان آخرین و تکمیل ترین دینهاست این دین را مثال بیاورم.و این سوال را مطرح کنم که
در اینکه دین اسلام دینی است الهی و شامل و کامل برای تمام بشریت و تمام دورانها چقدر اطمینان وجود دارد؟!
اصلا چند نفر در حال حاضر در سرتاسر دنیا سراغ دارید که با علم نسبتا کامل ، به این موضوع اعتقاد دارند و دین خود را نه بطور موروثی بلکه از راه مطالعه ی دقیق و پی بردن به حقانیت آن پذیرا شده باشند؟
چرا نگوییم محمد خود مبتکر و واضع دین خود بوده است؟ این موضوع نه تنها از اهمیت و بزرگی محمد نمی کاهد بلکه بسیار هم بر اهمیت او اضافه می کند. چرا که از مقام پیغام بری صرف به مقام خلاقیت یک راه و روش زندگی ارتقاء پیدا می کند. این موضوع از مقام و منزلت خدای محمد هم نمی کاهد ، چرا که خود محمد و هر چه از اوست متعلق به خدای محمد است و خود او انسان را خلیفه ی خود بر روی زمین قرار داده است و این وظیفه ی جانشین هر مقام می باشد که در غیاب او بجای او اقدام کند والا چه لزومی داشت او را خلیفه بنامد. ( تصورم بر اینست که بعضی ها خواسته اند سایر افراد را از این مقام خلع نمایند تا خود را خلیفه بنامند و دیگران را فرمانبردار). قرار نیست که همه ی صاحبان اندیشه از محصلین مکاتب خاصی باشند، همانطور که همه محصلین مکاتب گوناگون هم اندیشه های نو نیافریدند. گاهی اوقات تفکر زیاد و عمیق در احوال زمین و موجودات آن و مطالعه ی رفتار و عکس العملهای موجودات، در طولانی مدت، افکار بدیع در انسان ببار می آورد. چهل سال تفکر کم نیست ، چهل سال در گیری با تجاربی که هر یک می توانسته انسانی را از پای در بیاورد . در آن محیط تقریبا وحشی، برای کسی که از داشتن پدرو مادر محروم بوده و خود می بایست گلیم خود را از آب بیرون بکشد می توانسته از سالها تحصیل در دانشگاه هم بیشتر تجربه کسب کند. او که در آن محیط وحشی ابزار خشونت را در دست نداشته این شانس را بدست آورده است که از فکر خود استفاده کند تا برای مسائل راه حل بیابد. شاید بهمین خاطر است که بسیار توصیه به تفکر می کند. عیب ما انسانها این است که با تفکر بیگانه ایم و در دنیای شلوغ اطرافمان کمتر وقت تفکر عمیق پیدا می کنیم. ولی آیا محمد به دروغ به مردم می گفت اینها کلمات خداوند است که توسط جبرئیل به او الهام شده است؟ . نه شاید هم واقعا تصورش چنین بوده که این کلمات و جملات به او الهام می شود. چرا که خود او هم شاید باورش نمی شده که در آن فضای آلوده و عقب مانده عربستان شخص درس نخوانده ای بتواند دارای افکاری آنچنانی باشد که قادر به اینگونه تراوشات باشد. لذا بر اساس تصورات قبلی اش فکر می کرده به او مستقیما وحی می شود. همینکه این افکار را پذیرا می شده و آنها را نجات بخش انسان زمان خود می دانست نشان می دهد که ذهنی کاملا روشن داشته است. و اگرغیر از این بود مانند بسیاری که او را بواسطه ی همین حرفها مسخره می کردند می توانست ندای وجدان خود را انکار کند و پذیرا نباشد. همانطور که همین الان هم مثلا همین آقایانیکه برای آمدن امام زمان روز شماری می کنند، هر چند وقت یکبار یک مدعی ارتباط با او و یا خود او را به دار مجازات می فرستند و معلوم نیست کی و چگونه می توانند یکی را در نهایت به امام زمانی قبول کنند. شاید هم می دانسته که بدون وصل کردن خود به نوعی خدا نمی توانسته نظر مردم آنزمان را به خود جلب کند. یکی ازدلائل الهی بودن قرآن را این می دانند که هیچکس دیگر نمی تواند مثل آن جملات را با آن زیبایی و فصاحت بیاورد. خوب معلوم است که اگر قرار باشد جملات دیگری بهمان زیبایی و فصاحت و معنا باشد جز خود آن جمله نمی شود ، و باید رونوشت شده باشد.
اصلا می شود در بین میلیونها کتابی که تا حال نوشته شده است دو تا پیدا کنیم که توسط دو نویسنده ی مختلف نوشته شده باشد و کاملا مثل هم باشند؟ خود ما هم اگر در حال تفکر باشیم گاهی چیزهایی به ذهنمان می رسد که اگر بلافاصله آنرا یادداشت نکنیم و زمان از آن بگذرد دیگر نمی توانیم عین آنرا بخاطر بیاوریم و با همان حالت بنویسیم. بدیهی است کسانی هستند که واقعا در نوشتن و استفاده ی درست و بموقع از کلمات موجود در زبانها مهارت فوق العاده دارند و حتی در صحبت کردن آنها انسان تعجب می کند چگونه چنین زیبا می گویند. تازه اگر کسی در زمان ظهور اسلام نبوده که بتواند عین آن جملات و یا بهتر از آنها را بیاورد کجا معلوم در آینده حتی پس از هزاران سال هم کسی پیدا نشود که بهتر از آنرا بیاورد؟
ولی در آنزمان محمد بهترین حرفها را بر زبان جاری می کرد. و بهمین دلیل هم نظر عامه ی مردم را بخود جلب کرد و مردم ستمدیده و غیر ظالم با وحدت زیر پرچم او سعی کردند خود را نجات دهند. بسیاری از تعالیم محمد جنبه ی اخلاقی دارند که با خلقت نوع انسان هماهنگی دارد و در هر زمان می تواند کاربرد داشته باشند. ولی بعضی دستورالعملها مخصوص همان زمانست که برای اصلاح امور آنزمان بوده است و شاید فعلا کاربردی نداشته باشند.
اصلا مگر محمد با در دست داشتن کتاب پیامبری خود را اعلام کرد؟ تا آنجا که ما شنیده ایم قرآن مجموعه ی گفته های محمد است که بعدها توسط کسانی که آن گفته ها را بخاطر داشته اند جمع آوری شده و چه بسا عین گفته ها نباشد. تازه بعضی ها هم مدعی هستند که کلمات اصلی محمد که توسط علی جمع آوری شده در دست نیست و مثلا توسط امام زمان ارائه می گردد. این آقایان نمی گویند که اگر کتابی در دست نباشد اصلا بود و نبودش چه تفاوتی دارد و اگر خدای محمد می خواست دستورالعملهایش را با این کتاب به مردم ارائه دهد، چه نیازی به این چنین قائم موشک بازیها داشت؟! . تا آنجا که من توجه کرده ام بیشتر جاهایی که در قرآن کلمه کتاب آمده است، منظورش مجموعه ای از نوشته های روی صفحات کاغذ بهم پیوسته نیست. بلکه منظورش هر موجود مشهود در عالم است.که قابل مطالعه و تفکر در مورد آن است. بلی با مطالعه ی دقیق موجودات عالم می توان به راز هستی پی برد و نظم و قانونی را که در هر پدیده وجود دارد مورد مطالعه قرار داد و آموخت که همه ی پدیده ها و اعمال و رفتار و عکس العملها از قانون خاصی که در خود آنها نهفته است پیروی می کند و می توان پی برد به این حقیقت که آنچه در مورد تقدیر و سرنوشت و پاداش و مکافات اعمال تصور می شود واقعیتی است نهفته در خود آنها که در قانون خلقت وجود دارد. این قانون است که همه باید سعی کنند یاد بگیرند تا در سایه ی این دانش و پیروی از اصول لایتغیر آن به سعادت واقعی نائل شد. حالا اسم این خالق و قانون آنرا هر چه می خواهید بنامید. دیگر نه احتیاج به تعصب کور کورانه است و نه انکار نسیجیده . بلکه قبول واقعیت ، همانگونه که هست.
اگر هستی بصورتی عالمانه درک شود اختلافات کم و وحدت ممکن می گردد. وحدت پیرامون اصول واقعی.
شاید یکی از عوامل نا کامی اینگونه ادیان در هدایت مستمر انسانها در مسیری عقلانی، اصرار پیروان آنها بر الهی بودن و تغییر ناپذیر بودن آنها و تحمیل برداشتهای خود همراه با انحرافات آن بر جامعه ها و جلوگیری از رشد تفکرات نو بوده است. ادامه ی روند کنونی نمی تواند منجر به یافتن راه حلی برای مسائل موجود بشر باشد. همانطور که می بینیم در این زمان که دانش انسانها نسبت به گذشته بسیار رشد نموده است و عقل انسانها آمادگی پذیرش حقیقت را پیدا کرده است ، هنوز هم اداره ی جوامع بشری و کنترل انسانها در تقریبا تمام کشورها در دست کسانیست که نمی توان گفت دغدغه های بشر دوستانه دارند و دنیا را از دید منافع شخصی و گروهی می نگرند. و اغلب هم بر بال نا آگاهی توده ها سوار هستند و این حاکمان نا اهل توده ها را در دام تعصبات مذهبی و غیر مذهبی گرفتار نموده و خود بر امواج تعصبات سواری می کنند.
در این میان هستند صاحب فکرانی که توانایی اثر گذاری بر جوامع خود را دارند و می توانند توده ها را که آلت دست حکمرانان خود خواه قرار گرفته اند را راهنما باشند. ولی متاسفانه اینگونه افراد نیز بیشتر گرفتار اختلافات عقیدتی هستند. عده ای بنام دیندار وعده ای بنام بی دین گرفتار جدل با همدیگر بر سر واژه ها هستند. حتی اختلاف در درون گروههای هم مسلک هم بگونه ایست که آنانرا از تاثیر گذاری بر روی توده ها محروم کرده و نتوانسته اند افکار عمومی را به خود جلب کنند. عده ای را می بینیم که مدتها بر سر واژه هایی چون مردم، ملت ، خلق، توده و مرزبندیهایی از نوع زبان و موقعیتهای جغرافیایی ایجاد اختلاف می کنند. و عده ای را می بینیم که حتی بر سر تفسیر یک جمله ی مکتوب، اختلافی بطول ازسیاهی تا سفیدی دارند.
امروزه اداره ی امور کشورهای مستقر بر روی کره ی زمین عموما دردست کسانی قرار دارد که اعتقاد باطنی به هیچیک از مذاهب و مسلکهای رایج ندارندو فقط با سوء استفاده از تعصبات ملتها نسبت به مذهب و مسلک خود، سعی در ادامه ی وضعیت موجود و تسلط بیشتر خود بر دیگران دارند. و از آنجا که تا بحال نتوانسته اند اختلافات مذهبی را بر طرف نمایند و یا اینکه اصلا نخواسته اند این کار را بکنند، مثلا در جوامع متمدن به این نتیجه رسیده اند که هر کس اجازه داشته باشد اعتقادات مذهبی خود را داشته باشد و در اینمورد کسی مزاحم دیگری نگردد. با این وجود می بینیم که همین قانون هم مراعات نمی شود و چه بسا همین بهانه ای قرار می گیرد برای اقدامات سرکوبگرانه و تجاوز کارانه. دینی که اکنون بر جهان مسلط است دینی است که " سیاست" نام گرفته است. عجب است که خود سیاستمداران هم اغلب به عنوان یک چیز نجس به آن نگاه می کنند و بعد از بازی با آن و گول زدن مردم، اغلب شنیده شده است که می گویند حالا بیائید سیاست و سیاست کاری را بگذاریم به کنار و کار مثلا عاقلانه انجام دهیم. این برای اینستکه آنچه بنام سیاست کاری انجام می شود نه تنها با حقیقت فاصله دارد بلکه با دروغ و مکر و حیله همراه شده است و برای همین است که از هر ابزاری از جمله دین و مذهب و تعصبات موجود در انسانها استفاده می کند.باید کاری کرد تا سیاست که همان راه اداره ی اموراست،منزه و در دست انسانهای نیک اندیش و خیرخواه قرار گیرد و نظارت هوشمندانه ی همگانی مستدام گردد.
تا کی باید ظلم انسانها بهمدیگر تحت عنوانهای دین و مذهب و مسلک و زبان و عنوانهایی از این قبیل ادامه پیدا کند؟
من یکی از راه حلهای خروج نوع بشر از این وضعیت غم انگیز را تعصب زدایی نسبت به هر گونه تصورات غیر علمی و گسترش اخلاق حقیقت یابی در آحاد ملتهای روی زمین می دانم. و در مرحله ی اول باید با ایراد شوکی قوی بر همه ، مخصوصا متعصبین، آنانرا به فکر کردن وادار کنیم تا این ذهنیت در آنان ایجاد شود که هنوز تا درک حقیقت فاصله داریم و برای رسیدن به حقیقت احتیاج به هم فکری تمام آحاد بشریت داریم و هر گونه فکر جدید راباید مورد بررسی دقیق قرار دهیم وخود را از آشنایی با فکر دیگران محروم نکنیم و برای طرح سوالات هیچ حدو مرزی جز اخلاق قائل نشویم .
چرا که ممانعت از طرح سوال و نپرداختن به آنها همان تعصب کور است . اخیرا در یکی از مصاحبه های آقای دکتر سروش، مطلبی مطرح کردند به نام منع(اینهیبیشن) ، و اینکه " هر نظام فکری با خودش یک امتناع تفکر می آورد. این مفهوم كه از فیزیولوژی پاولوف می گیریم واقعا در نظام های فکری هم مصداق دارد.هر نظام فکری یک فضاهایی را باز می کند، یک فضاهایی را می بندد."
بنظر من لزومی ندارد چنین باشد. اصلا اگرمبنای پاولوف همان مثالی باشد که اشاره کرده اند شاید مبنای درستی نباشد. می گویند " برابر این مفهوم، وقتی وارد کاری می شویم ، خودبخود سیستم عصبی مان، ما را از کارهای دیگر منع می کند و مثال می زند که وقتی پای را ستتان را پیش می گذارید، سیستم عصبی شما پای چپتان را از پیش آمدن نگه می دارد، چون در غیر اینصورت شما می افتید". چرا اینجور به موضوع نگاه کنیم؟ ما هر وقت راه می رویم و یا می دویم به هریک از اعضاء بدنمان فرمان خاصی می دهیم. این نیست که هر وقت پای راست را جلو می بریم سیستم عصبی پای چپ را عقب نگه دارد. این خود مائیم که توسط سلسله اعصابمان به پای چپ می گوییم تو همانجا باش تا آماده ی حرکت بعدی شوی. و اگر اراده کنیم می توانیم با هر دو پا بپریم و افتادنی هم در کار نباشد. این ماییم که نوع عمل را مطابق توانایی و قدرت خود انتخاب می کنیم. پس این چنین نیست که عدم طرح سوال و نپرداختن به بعضی سوالات پدیده ای محتوم باشد و نباید چنین محدود کننده هایی وجود داشته باشند. چرا که تا سوالی در ذهن شکل نگیرد و اظهار نشود، پاسخی دریافت نمی شود و پیشرفتی حاصل نمی شود.
بخاطر دارم زمانی را در خردسالی که به مناسبت هایی شاید در ایام عزاداریهای محرم و صفر گاهی در ذهنم درگیر موضوعاتی مربوط به امامان می شدم و در آن بازیهای ذهنی بچه گانه گاهی فکری منفی نسبت به چیزی که بنام امام از آن شنیده بودم در ذهنم می گذشت ولی بلافاصله زبانم بکار می افتاد و با خود کلمه ی استغفرالله را چند بار تکرار می کردم تا آن ذهنیات از من دور شود و گناه کار نشوم.
آری تعصبات از هر نوع معمولا از دوران طفولیت در انسانها شکل می گیرند و چنانچه محیط و فضای فکری غالب در اطراف انسان تغییر نکند برای همیشه در ذهن می مانند و اگر عوامل تقویت کننده هم در سنین مختلف به آن بیفزایند می توانند به مراحل خطرناک هم برسند. و در صورتیکه محیط و فضای فکری غالب هم بطور ناگهانی دچار تغییر عمده شود، تغییرات شخصیتی فرد ممکن است بگونه ای دیگر شکلی منفی بخود بگیرد. و اینها همه نتیجه ی مطرح نشدن سوالات و نشنیدن پاسخ مناسب می باشد. اینست که تعصب زدایی را میتوان مقدمه ای بر حقیقت یابی شمرد تا در کنار آموزشهای مقدماتی لازم ، ذهن بشریت را برای مطالعه و تحقیق در یافتن اصول هر چه صحیح تر راهنمای زندگی، آماده کرد. چنین تغییراتی البته چیزی نیست که یک شبه ایجاد شود. ولی مخصوصا در دنیای امروز کاری است شدنی و با همکاری خوش فکران و سوادداران جامعه های دین دار و بی دین و با استفاده از تکنولوژیهای موجود سهل الوصول می باشد خوشبختانه امروز رشد فکری مردم به اندازه ای هست که دیگر برای قبول کردن اینگونه مسائل احتیاج به معجزه نداشته باشند. ولی تا زمانیکه مردم دین و مذهب خود را وحی الهی می دانند چگونه می شود این تعصبات را از بین برد. و این بسیار طبیعی است که چنانچه هر یک از ما عقاید خود را عین حقیقت و متصل به خالق مطلق بی عیب و نقص بدانیم، نسبت به آن تعصب بورزیم و عمل به آن را افتخار بدانیم. بهمین دلیل است که ضرورت نوعی هماهنگی در بین کلیه ی باسوادان جهان احساس می شود تا به پیروان همه ی ادیان و مذاهب تفهیم شود که هنوز هیچ دلیل قانع کننده ای وجود ندارد که ادیان وحی مستقیم الهی باشند و در عین حال از آنجا که همه ی آنها ریشه در تفکرات اشخاص برجسته دارند، دارای نکات مثبتی می تواند باشند که هر یک در زمانی مثمرثمر بوده و چه بسا بسیاری از تعلیمات ادیان هنوز و شاید برای همیشه آموزنده و مفید باشند. و این وظیفه ی همه ی مردم می باشد که با مطالعه و توجه به عقاید مختلف بهترین آنها را انتخاب و به کوشش خود در تکمیل و یافتن راههای بهتر زندگی ادامه دهند. و از آنجا که حاکمین فعلی کشورهای مختلف چنین تغییراتی را در راستای منافع خود نمی دانند. لازم است خوش فکران عالم وظیفه ی پاکسازی ادیان و جمع آوری نکات مثبت هر یک رادر یک مجموعه ، و تکمیل آن با سایر یافته های متفکرین، راهی جدید در پیش پای انسانیت قرار دهند بطوریکه راه جدید هم مشمول تعصبات جدید نشود و راه را برای اصلاحات هوشمندانه باز بگذارد.
یکی از مشکلاتی که در رابطه با درک مطالب منتسب به ادیان وجود دارد، تفاسیر مختلف و گاها ضد و نقیض آنهاست.و ظاهرامترجمین و مفسرین، آشنایی کافی به زبان و فرهنگ زمان ظهور ادیان ندارند. مثلا اگر به ترجمه ها و تفاسیر مختلف قرآن نگاه کنید، گاهی به تفاسیری برمی خوریم که چنان تلخ و ناپسند است که اگر با همه ی شکرهای موجود هم مخلوطش کنیم نمی شود هضم آنرا قبول کرد. در مقابل افرادی مثل آقای بنی صدر هم هستند که تفسیر شان از مطالب، کمتر جای سوال باقی می گذارند.
ولی با توجه باینکه شیاطین و شیادان راحتتر بر مردمان متعصب دستیابی پیدا می کنند،و آنانرا از حقایق دور نگهمیدارند، تفاسیر اینچنین هم اغلب در لابلای کتابها و نوشته ها محصور می مانند.
همين امشب كه در حال ختم این نوشته بودم در لابلای اخبار شنیدم که این آقای احمدی نژاد در سخنرانی دیروز خود گفته : " خلاصه ی همه ی خوبی های عالم را در فرهنگ انتظار می یابیم و برای مهندسی فرهنگ راه و چاره ای جز فرهنگ مهدویت نداریم." می خواهم به ایشان بگویم این بسیار کوته بینی است که خوبیهای عالم را در چیزی بیابید که هر چند وقت یکبار یکی را بعلت مدعی شدن آن به مکافات میرسانید. اگر هم خواستید و توانستید فرهنگ آینده را مهندسی کنید مفاهیم بسیار مهمتری در اسلام هست که باید به آن توجه کنید. اگر می فهمیدید. مفاهیمی که در کلمات و عباراتی چون: الله اکبر، خلیفه الله، و ان الانسان لفی خسر ، الی الذین آمنوا و .... وجود دارد میتواند بالاتر از آن باشد که شما درک می کنید . اجازه بدهید من که احتمالا از نظر شما کافر محسوب می شوم و پس از اینکه یکی از نوشته هایم به دفترتان رسید دستور مسدود شدن وبلاگ صادر شد، برای شما بگویم که چگونه فرهنگ سازی را از دین خود یاد بگیرید:
نوع انسان در خور اینست که در نگاهش به آینده و یافتن مسیر پیشرفت، توجهش به چیزی بسیار بهتر از آنچه دارد باشد . نگاه مسلمان باید به الله باشد و باید اول الله خود را بشناسد تا از جمله الذین آمنوا گردد والا همیشه ضرر خواهد کرد. و شناخت هم بدون علم به او، میسر نمی گردد و بدون علم و شناخت ایمان حاصل نمی شود. ایمان آوردن به زبان نمی تواند ایمان واقعی باشد، چرا که هر آن ممکن است دستخوش تغییر گردد. پس علم به الله ، کلید ایمان واقعی و در نتیجه دوری از خسران است. حال چگونه می شود به الله علم پیدا کرد. الله که دیدنی نیست. پس باید او را از راه شناخت مخلوقاتش شناخت . شناخت مخلوقات الله یعنی علم پیدا کردن به راز هستی و قوانین حاکم بر آن و این چیزیست که مومنون باید در وحدت با همدیگر و تلاش همگانی کسب کنند. در این مسیر شناخت است که انسان هر چه بیشتر به عظمت خالق پی می برد و با علاقه و لذت بیشتر بسوی درک خالق می شتابد و چون همیشه الله اکبر است ، پس پیشرفت محدوده ای نمی شناسد و انسان به رشد خود ادامه میدهد تا راز جاودانگی در بهشتی را که خود قادر به ساخت آن می شود کشف کند و به دیار موعود برسد. والا اگر تصور می کنید با محدود کردن دیگران و قتل و کشتار مردمی که در دین شما بعنوان اشرف مخلوقات شناخته شده اند، به وحدت می رسید، و وحدت را در فرمانبرداری از یکنفر تعریف کنید، این همان راه جهنم است که شما در پیش دارید. اصلا فکر می کنید اگر بفرض، خدا بهشت را برای کسی آماده کرده باشد، امثال شما ها می توانند در بهشت زندگی کنند؟ بهشتی که آدم را بخاطر یک اشتباه کوچک از آن راندند، فقط جای انسانهای کامل است که راه زندگی در آنرا یاد گرفته باشند. و بخاطر داشته باشید که شما هنوز صبحانه خوردن را هم یاد نگرفته اید!
با توجه به اینکه اشاره ای هم به موضوع اختلاف برانگیزی زبان کردم، میخواهم عرض کنم که زبان یک وسیله ی ارتباط افراد بشر با همدیگر است و نمی توان گفت زبانها نسبت به هم برتری دارند . البته ممکن است برای یادگرفتن زبان غیر مادری بعضی زبانها از زبانهای دیگر آسانتر باشد . و یا اینکه مخصوصا از زمانی که علم و تکنولوژی در بعضی مناطق جهان به سرعت پیشرفت کرده زبانهای رایج در اینگونه مناطق، از نظر لغوی گسترش زیادتر پیدا کرده باشد.البته در مصاحبه ها و مباحثات هر کس به زبان مادری خود بهتر و راحتترمی تواند مفهوم خود را برساند و باید هر کس از این حق برخوردار باشد که در محیط خود بتواند با زبان خود ارتباطات روزمره ی خود را بر قرار کند.ولی از آنجا که نوع بشر برای پیشرفت و ادامه ی زندگی به همدیگر احتیاج دارند، لازم است بهرصورت ممکن زبان همدیگر را بفهمند و موضوع زبان بین المللی هم بر همین اساس است . البته از آنجا که یافته های فکری تاریخی ملتها که حاوی تجارب آنها در طول تاریخ ثبت شده ی روی زمین می باشد و شامل همان چیزهایی که تحت عنوان ضرب المثلها ، خرافات، ادیان و بطور کلی ادبیات هر ناحیه به آنها اشاره می شود و انتقال این ادبیات که تجربه نوع بشر بوده است به آیندگان لازم وضروری می باشد، باید سعی شود که هیچ زبانی منقرض نشود. خصوصا اینکه کمتر ترجمه ایست که پیام اولیه را بطور صد در صد در زبان دیگر قادر به بیان باشد و این وظیفه ی همه ی مردم است که از زوال زبانها در اقصا نقاط گیتی جلوگیری کنند. و در یادگیرفتن زبان دیگران و یاد دادن زبان خود به دیگران کمک کنند و لزومی ندارد بگونه ی متعصبانه به بعنوان زبان من و یا زبان ما با آن برخورد شود و مستمسکی بر ایجاد اختلاف بین انسانها گردد . اگر این موضوع هم بهمین شکل درک شود.دیگر اختلاف زبان موجب اختلافات مشکل ساز نمی گردد.
بهر حال امیدوارم با توجه به محدودیت وقتم و کمبود بضاعت نگارندگی ام توانسته باشم مطلبی قابل تامل و نقد ارائه کرده باشم و بتواند مفید واقع شود.
دوشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۵
آقای گنجی و رسانه مستقل جنبش ایران
از آن دوران که آقای گنجی در بند بودند و یکی دو مطلب مختصر در رابطه با ایشان نوشتم، چند زمانی می گذرد. گاها در نظر داشتم مطالبی را با ایشان در میان بگذارم که چون دیگران از من سریعتربودند وتقریبا همان نظرات را در رسانه های مشابه ابراز می داشتند ، لزومی در تکرار آن نمی دیدم. فقط یک مطلب است که مورد نظر من بوده که با ایشان در میان بگذارم که از دیگران هم در آن مورد چیزی نشنیده ام ولی ترجیح میدادم آنرا بصورت غیر سرگشاده مطرح نمایم که متاسفانه آدرسی برای ارتباط مستقیم باوی پیدا نکردم.قبل از آنکه آن موضوع را مطرح کنم مایلم به مطلبی که اخیرا ایشان در دیدارشان با نمایندگان پارلمان اروپا عنوان کرده اند بپردازم. در آن دیدار از ایشان نقل شد که جنبش ایران احتیاج به رسانه ای مستقل دارد.و مقرر شده در راستای شکستن هژمونی رسانه ای جمهوری اسلامی ایران در جلسه مجددی با حضوروی این مسئله به طور مستقل و مبسوط پیگیری شود. در بین دیدارها و سخنرانیهایی که ایشان در خارج از کشور داشته اند تا آنجا که من اخبارش را خوانده ام حرکتها و سخنان بسیار سنجیده ای از ایشان دیده ام. چه در انتخاب نوع دیدارها و چه مطالبی که اظهار نموده اند. لیکن مطلب اخیرشان در مورد رسانه ای مستقل، بنظرم احتیاج به کمی توضیح دارد که تاکنون ندیده ام کسی در رابطه با آن مطلبی اعلام کرده باشد.
در مورد لزوم داشتن یک رسانه ی مستقل هیچگونه شبهه ای وجود ندارد وشاید گفت از اهم واجبات اپوزسیون مستقل و آزاد ایران محسوب می شود. لیکن در این خصوص چند مطلب قابل بحث است. اولا مکان عنوان کردن این موضوع و اظهار آن به نماینگان پارلمان اروپا اینگونه تداعی می کند که گویی آقای گنجی در این خصوص دارد از جمع نمایندگان اروپا استمداد می طلبد. اگر چه ممکن است در بین نمایندگان پارلمان اروپا انسانهای خوش نیت و بدون غرض که دغدغه ی روابط انسانی در بین ملل جهان در دل داشته باشند، وجود داشته باشند. ولی همه می دانند که اگر قرار باشد مجموعه ای و یا فراکسیونی از این پارلمان بخواهند در این رابطه به هر ایرانی کمترین کمکی را بنمایند، بسیار بعید خواهد بود که چنین امری بدون دخالت سیاست از نوع رایج فعلی آن در غرب انجام بگیرد و ایرانیان را وامدار بعضی از سیاستمداران غرضمند اروپا ننماید . و همه ی ما میدانیم که چنین چیزی چه عواقبی از نظر افکار عمومی در ایران و روابط آتی آزادیخواهان ایران با غربیان خواهد داشت. لذا بهتر است که ما وسایل مبارزه با رژیم دیکتاتور و نادان کشور خود را با مساعدت مستقیم ایرانیان علاقمند به آزادی کشور تامین نمائیم تا در آینده وامدار دیگران نباشیم . و از خیر خواهان جهانی فقط طلب همکاریهای انساندوستانه و مقاومت در برابر حرکاتی که تقویت رژیم ایران را موجب می شود بنائیم.ثانیا هر وقت می گوئیم اپوزسیون مستقل ایرانی، باید مفهوم و معنی آن لااقل برای ملت ایران که باید مستمعین چنین تریبونی باشند روشن شده باشد و لازمه ی آن شکل گرفتن تشکلی است از افرادی ایرانی که با شناساندن آنها به ایرانیان، مورد اقبال قرار گیرند . چنین تشکلی باید هماهنگی خود را با اعلام خط مشی معلوم و مکتوب و کادر رهبری مشخص اعلام نماید.
ثالثا وجود تریبون، زمانی سودمند خواهد بود که بتواند جلب مستمع نماید و در میان اقشار مختلف ملت جای خود را باز کند بطوری که بجای اینکه این تریبون با فریاد خود سعی در جلب نظر مردم نماید ، مردم خود را تشنه ی مطالب آن حس کنند و هر آن منتظر اعلام خبری جدید از این رسانه باشند. اگر چنین رسانه ای بتواند شکل بگیرد شاید نوع آن زیاد مهم نباشد، حتی مطالب آن می تواند بصورت زبان به زبان در بین ملت پخش شود و ضمن اینکه اهداف چنین رسانه ای که همان آگاهی دادن به مردم است تامین می شود در ایجاد اتحاد در بین مردم و کشف این نکته که اکثریت قریب به اتفاق مردم خواستار تغییرات اساسی در کشور و رفع مزاحمت نادانان حاکم هستند کمک کند. ولی اگر چنین رسانه ای نتواند نظر مردم را جلب کند پیشرفته ترین آنها هم چندان اثری نخواهد بخشید. پس مهم جلب نظر مردم و ایجاد چنان حالتی است که مردم را از خواب غفلت بیدار کند تا در سایه ی این بیداری هماهنگیهای لازم در جهت رفع فتنه ی حاکمان فعلی فراهم گردد. و صدای مردم ایران که گویای خواست صریح آنها در ابراز بیزاری از رفتارهای ماجراجویانه ی حاکمین فعلی و آرزوی ایرانیا ن به داشتن زندگی شرافتمندانه توام با برقراری روابط دوستانه با تمام ملل جهان است به گوش جهانیان برسد تا افکار عمومی جهان متوجه شود که بهانه ای برای مقابله با این ملت خیر خواه برای هیچیک از قدرتهای جهانی وجود ندارد.لذا رمز موفقیت،جلب نظر مردم کوچه و بازار است.
من برای برون رفت از بن بست فعلی که دارد به نقطه ی خطرناک نابودی ملت و کشور نزدیک می شود، قبلا طرحی 12 ماده ای را اعلام کرده ام که در آرشیو همین وبلاگ وجود دارد . این طرح هم شاید بدتر از سایر طرحهای اعلام شده از طرف دیگران،عملا مورد توجه قرار نگرفت. هنوز هم فکر می کنم اگر بخواهیم خطر قریب الوقوع نابودی کشور را خنثی کنیم چاره ای جز چنین راه حل هایی نداریم.در آن طرح اشاره به نقش آقای بنی صدر در مرکزیت جنبش شده بود. ولی نمیدانم چرا بعضی گروههای مطرح در صحنه ی سیاسی ایران در عنوان کردن نام آقای ابوالحسن بنی صدر مشکل دارند و اظهار هم نمی نمایند که چرا اینگونه اند. گاهی فکر می کنم که خیلی از سیاسیون ایران تصور می کنند که بدون نوعی دخالت خارجیان ایجاد تغییرات در داخل ایران ممکن نیست و بدیهی است هیچ قدرت خارجی هم با سرکار آمدن مدیرانی چون آقای بنی صدر در ایران روی خوش نشان نمی دهند. چرا که سودپرستان دنیا حاکمان نادان در کشورهایی همانند ایران را ترجیح می دهند. اگر چنین باشد که دیگر جای هیچ امیدواری برای ایرانیان باقی نمی گذارد. آن مطلبی هم که میخواستم در صورت امکان بطور خصوصی با آقای گنجی در میان بگذارم اینست که:" اولا شما بعد از آن ماجراهایی که برایتان گذشت ، این موقعیت را پیدا کرده بودید که بتوانید در خانه تکانی افکار عمومی ایران و جهان موثر باشید و چنانچه خوب از این موقعیت استفاده کنید میتواند مثمرثمر واقع شود.
ثانیا شما از زمان خروجتان از ایران با افراد و مجموعه های ایرانی و خارجی مختلفی دیدار و گفتگو داشتید که اغلب بسیار سنجیده بوده است. ولی شما هم مثل خیلی ها انگار نه انگار از اسمی بنام ابوالحسن بنی صدر اطلاع دارید . من از اینکه شما در زمان برکناری ایشان از ریاست جمهوری ایران چه می کردید وآیا خود هم یکی از عوامل و یا پشتیبانان برکناری ایشان بودید یا نه خبر ندارم ولی هر منصفی حالا دیگر باید بداند که یکی از ظلمهایی که بر ملت ایران رفت موضوع برکناری ایشان بود و بعید می دانم که شما نقطه نظرات ایشان را در لابلای کتابها و مقالات و مصاحبه هایشان مورد توجه قرار نداده باشید. که در اینصورت با توجه به نظراتی که شما اظهار داشته اید تصور نمیکنم با اصول راهنمای ایشان مخالفتی داشته باشید. ولی تعجب می کنم که چرا شما هم که تا پای جان خود در شکستن سانسور داخلی رفتید، ایشان را مورد سانسور قرار داده اید.ما که متاسفانه از اینگونه افراد که بتوانند مورد اعتماد مردم واقع شوند زیاد نداریم و دسیسه های داخلی و خارجی هر شخص ملی و مفیدی را بنحوی از چشم مردم انداخته اند.
به خود شما هم نگاه کنید از آن روزی که از زندان رها شدید تاکنون هر روز کمتر وکمتر از شما نامی برده می شود و گمانم اینست که گاهی در پی پایمال کردن آنهمه مشقات شما هستند . حتی این جایزه دادنهای حقوق بشری هم گاهی اوقات ممکن است تاثیر سوء داشته باشد. از آنجا که مردم ما دیگر از هر ریسمان سیاه و سفیدی می ترسند، کاش میشد فقط در مراسم اهدای اینگونه جوائز برای اظهار نقطه نظرات و رساندن پیام خود شرکت می کردید و جایزه ی آنرا در همانجا به موسسه ای مورد اعتماد می بخشیدید تا صرف مبارزه با معضلات سیاسی اجتماعی مردم کوچه و بازار می شد. اطمینان دارم که اگر تشکلی از انسانهای مورد اعتماد مردم بوجود آید و بطور جدی مبارزه ی سیاسی علیه رژیم را دنبال کند، مردم در پرداختن هزینه های آن دریغ نخواهند کرد . البته در رفع شبهه ی مردم نسبت به خیلی از افراد ملی که با دسائس بدخواهان مورد تردید مردم قرار گرفته اند باید کوشید. موقعیتهای مناسب اینگونه اقدامات همانند موقعیتی که شما بدست آورده بودید بسیار کم پیدا می شود که نباید از دست داده شود.شما در مصاحبه ای گفته بودید که برای مراجعه به پارلمان اروپا با آقای منتظری مشورت نموده و ایشان هم موافقت خود را اعلام کرده بودند. من تصور می کنم با وجود اینکه خود ایشان هم در برکناری آقای بنی صدر شریک جرم بودند حالا دیگر متوجه آن اشتباه شده اند و مشاورت با ایشان را توصیه خواهند کرد. البته باید قبول کنیم که در آنچه برسر ایران بعد از انقلاب آمده است همه مقصریم و کمتر کسی را می توان از گناه آن مستثنی کرد ولی مهم آنست که از اشتباهات درس بیاموزیم.مایلم به شما توصیه کنم که قبل از هر چیز در فکرکمک در ایجاد تشکلی از کلیه ی افراد و گروههایی باشید که در استقلال و آزادی طلبی آنان شبهه ای وجود نداشته باشد تا با اعلام خط مشی منطقی و مردم پسند، حتی ایرانیانی هم که در مفهوم استقلال و آزادی با این گروه هماهنگی ندارند، با عدم مخالفت خود در برکناری گروه حاکم با این تشکل همنوا شوند تا موجبات نفوذ در افکار عمومی فراهم گردد و خود ایرانیان با شکستن سانسور، منادی آزادی و مخبرین دلسوز جهت انتشار تصمیمات متخذه از طرف رهبری قابل اعتماد خود گردند و موجبات خلاصی ایرانیان از شر زورپرستان نادان داخلی و طمعکاران بی رحم خارجی فراهم شود." به این امید که قبل از آنکه بدخواهان این ملت فرصت ویران کردن کشوررا بدست آورند،خود ایرانیان خود را از این مهلکه نجات دهند.
جمعه، مهر ۲۱، ۱۳۸۵
جام زهر دوم، در گلوی همه گیر خواهد کرد
بنظر می رسد حاکمیت خود را برای سر کشیدن جام زهر دوم آماده می کند. شاید یکی از دلائل انتشار تسلیم نامه ی خمینی هم همین باشد که زمینه را در بین مردم آماده کنند. همانطور که یکی از آقایان مشارکتیها گفته بود که نامه با هماهنگی مقامات انتشاریافته است. و آقای رفسنجانی هم همانطور که بقول خودش حاضر بوده بار قبول آتش بس در جنگ را شخصا بدوش بکشد ، در این موقعیت هم حاضر شده این از خود گذشتگی را از خود نشان داده و قسمتی از بار تسلیم در مقابل فشار غرب را بعهده بگیرد. و با یک تیر چند نشان را هدف قرار دهد. یعنی هم تنور انتخابات خبرگان گرم شود و هم در صورت لزوم جامعه آمادگی پذیرش نوشیدن جام زهر دیگری را پیدا کند.
ولی اینکه آیا این بار رهبر فعلی فرصت چشیدن مزه ی زهر را پیدا خواهد کرد یا نه بستگی به شرایط پیش رو از جمله چگونگی معاملات بین ابر قدرتها و میزان بهره برداری مورد نیاز آنها از شرایط ایران دارد.
همانطور که در مقدمه ی" طرح 12 ماده ای" و همچنین در مقاله ی " امیواری تا سقوط "عنوان کردم، طرح تسلیم ایران و ایراد ضربه ی نهایی، در طی مراحل مختلف انجام می شود بطوریکه از یکطرف زمینه ی جهانی برای اجرای آن فراهم شود و از طرف دیگر ایران نتواند بنحوی بقول معروف جا خالی بدهد و از معرکه نجات پیدا کند. مرحله اخیر این بازی هم مذاکرات معروف به 1+5 بود که اخیرا به آن دل خوش کرده بودند و حاضر شده بودند امتیازات قابل توجهی هم به اروپائیها بدهند ولی در پایان با یک مانور ساده مانند نقص فنی هواپیما سروته ی مذاکرات را بهم آوردند تا قبل از اینکه ایران راهی برای تسلیم ظاهرا محترمانه ارائه دهد ، موضوع تصمیم گیری در شورای امنیت مسجل شود. و حالا که باب مذاکره بین دولت با اروپا بسته شد آقایان نمایندگان مجلس را برای التماس فرستاده اند که ظاهرا آنهم نتیجه ای نداد و دل به این خوش کردند که آقای سولانا گفته ، مذاکره بهترین راه است و شاید متوجه شده باشند که در پس لبخندهای آقای سولانا چیز دیگری نهفته است.موضوع دیگر هم که در این وسط به کمک امریکا آمده آزمایش اتمی کره شمالی هست که حالا آمریکا می تواند به دنیا بگوید که آن کوتاهی که در مورد کره شمالی شد نباید در مورد ایران تکرار شود و آنرا بهانه ای برای حمله به تاسیسات اتمی ایران قرار دهد.
اگر آقایان فکر می کنند می توانند در لحظه های آخر با سرکشیدن جام زهر حمله آمریکا را منتفی کنند، باید در امکان عملی شدن این تاکتیک بسیار تامل نمایند . چون تجربه نشان داده است که با توجه به نفوذ ابر قدرتها در سطوح مختلف نظام و داشتن اطلاعات لازم در مورد تصمیم گیری های آنها، احتمالا فرصت نوش جان کردن جام زهر را به راحتی پیدا نخواهند کرد. همانطور که موضوع جنگ هم نه با نوشیدن جام زهر بلکه با فرار به عقب خاتمه پیدا کرد. و علت بقای حکومت ایران پس از شکست در جنگ ، همانند علت بقای صدام حسین پس از فرار از کویت ، برنامه های دیگر مورد نظر آمریکا بود که همان برنامه ی خاورمیانه ی بزرگ می تواند باشد. ادامه ی بازی با حکومت ایران هم بستگی به این دارد که کی آمریکا و دیگران از ادامه ی آن بی نیاز شوند و تا زمانیکه ما اسباب بازی خوبی باشیم این بازی ادامه پیدا می کند.
اگر ما بخواهیم خود را از این بازی ویرانگر بیرون بکشیم باید از حالت اسباب بازی بودن در بیائیم . و این کار هم نه از دست حاکمان فعلی بر می آید و نه با وجود این آقایان امکان خروج ایران از این بازی وجود دارد. این آقایانی که فعلا در مجموعه ی حاکمیت ایران مانده اند چه تند رو های دست راستی ، چه میانه روها و چه اصلاح طلبان همگی به این بازی آلوده شده اند و کشمکشهای مطرح در بین آنها هم احتمالا بیشترش صوری است و بنا بر قرار و مدارهایی است که بین خود دارندو آنرا وسیله ای برای پیشبرد مقاصدشان در مقابل ملت و شاید خارجیها قرار داده اند . تا زمانیکه همین مجموعه در حاکمیت ایران مستقر باشند برای ایران دو گرینه بیشتر وجود ندارد. یا ویرانی کشور در نتیجه ی بمبارانهای شدید تمام مراکز اقتصادی به بهانه ی انهدام مراکز اتمی و تبدیل ایران به وضعیتی بسا بدتر از وضعیت عراق و جنوب لبنان ، ویا تسلیم نیمه محرمانه در برابر ابر قدرتها و تبدیل شدن (بلکه شاید گفت ادامه دادن) به ابزار دست بودن آنها در تقسیم منابع غنی خاورمیانه در بین خود.و شاید بتوان گفت برای ملت ایران عایدی هر یک از این دو گزینه خیلی متفاوت نخواهد بود. تنها راه خروج ایرانیان از این بن بست، یافتن راهی است برای آگاه کردن مردم از این خطرات و بسیج آنان جهت اقدامی هماهنگ و مسالمت آمیز در جهت خلاصی خود از دست حاکمیت فعلی و استقرار دولتی واقعا مومن به خط آزادی و تضمین کنترل دائمی دولتها از طرف تشکلهای مردمی آزاد. و این است که باز هم از همه ی روشنفکران و دلسوزان تقاضا می کنم به آنچه در" طرح 12ماده ای" ارائه شده در ماه فوریه سال 2006، در همین وبلاگ پیشنهاد کرده ام توجه نمایند و در یافتن راه حلی برای نجات ایران کمک کنند که وقت ضیق است و فرصت کوتاه.
سهشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۵
چرا نامه ی منتسب به خمینی منتشر شد؟
عنوان کردن این نامه در اصل برای سر پوش گذاشتن بر روی علت اصلی پایان جنگ بوده است که همانا شکست مفتضحانه و تسلیم در برابر آنانی بود که جنگ به نفع آنان به مدت هشت سال امتداد پیدا کرد . آنان که خود در آن زمان در جبهه حضور داشتند به خوبی می دانند که چطور جنگ تمام شد ولی از بازگو کردن آن شرم دارند . چه سپاهی و چه ارتشی خجالت می کشد بگوید که چگونه مجبور شدند سنگرهای خالی از آذوقه ی خود را یکی پس از دیگری ترک کنند و خسته و کوبیده و نیمه جان به عقب فرار کنند . حتی به خود اجازه نمی دهند که بگویند زمانی که در خط مقدم جبهه زیر فشار تانکهای بی شمار عراقی بودند هر چه تلاش می کردند با قرارگاههای اصلی خود در پشت سر تماس بگیرند و تقاضای کمک و یا برنامه ای بکنند، تماس حاصل نمی شد و بعدها متوجه شدند که قرارگاهها قبل از خیلی از خطوط جلو سقوط کرده بودند . چه سپاهی و چه ارتشی حتی شرم دارد بگوید تحت فرماندهی کسانی قرار داشته اند که بر اثر بی کفایتی و نادانی در اداره ی جنگ و کشور اوضاع را به آنجا کشاندند که در روزهای آخر جنگ استانهای جنوبی و غربی کشور جولانگاه تانک های عراقی شده بودند و سرباز ایرانی برای دفاع خود تقریبا چیزی در دست نداشت و نا هماهنگی ها و سردرگمی ها و دروغ ها و شعارهای بی محتوا و تخریب روحیه ها از طرف مسلمان نماهای نادان،شالوده ی ارتش و سپاه را از هم پاشیده بود و بسیجی ها هم دیگر متوجه شده بودند که مورد سوء استفاده قرار گرفته اند و اسباب بازی آقایان شده اند .
آری در روزهای پایان جنگ ،دیگرجنگی وجود نداشت . اگر ارتش عراق هم بازیچه دست دیگران نبود و از فرماندهی با منطق نظامی برخوردار بود، می توانست بر سرتاسر ایران مسلط شود چرا که نیرویی در مقابل آنان نبود . اتفاق مهمی که در آن زمان رخ داد این بود که بر اثر بعضی زد و بند های بین المللی ( یعنی بین الدولی) عراق نیروهایش را از بعضی نقاط عقب کشید و به ایران فرصت داد تا باقیمانده ی نیروهایش را از جنوب تا سراسر غرب به کرمانشاه بیاورد و کار مجاهدین فریب خورده را که کاملا در محاصره ی این نیروها و عراقی ها قرار گرفته بودند بسازد . آری این جوانان معروف به مجاهد یا منافق هم که روزی از پر شور ترین جوانان این کشور بودند متاسفانه در نتیجه ی برخورد غلط حاکمیت ، بازیچه دست قرار گرفتند و در نهایت وجه المصالحه شدند و جان و حیثیت خود را از دست دادند تا رژیم پیروز جنگ معرفی شود و از عواقب برملا شدن شکست مفتضحانه مصون بماند. و این یکی از فریب های بزرگ ملت ایران بعد از انقلاب شد که بگوید در جنگ پیروز شد . متاسفانه بعضی از مردم ما هم آنقدر خام هستند که حتی نوشیدن جام زهر را هم به معنی تسلیم ندانستند . بله مردمی را که می توان به این سادگی گول زد، هر زمانی به یک چیز فریب می دهند. اصلا این نامه نمی تواند مربوط به روزهای آخر جنگ باشد ، اگر هم بوده ماهها قبل از روزهای پایانی نگاشته شده بوده . و انشای آن هم که انشای روح الله خمینی نیست . فقط آن را که البته گویای بعضی از واقعیات آن زمان هم هست برای به اصطلاح ماست مالی کردن اصل موضوع علم کرده اند . و حالا هم البته کاربرد این نامه و جرو بحث های پیرامون آن فقط برای گرم کردن تنور انتخابات خبرگانشان می باشد که دوباره یکسری از مردم را خام کرده و رقابت صوری ایجاد کند تا در انتخابات شرکت کند. و چه بسا برنامه های دیگری هم داشته باشند .
من هم اصلا مایل نیستم که اعلام کنم که در جنگ شکست خوردیم اگر چه اصلا جنگ نبود و من آن را بازی ابر قدرتهای ظالم و فریب خوردگان نادان می دانم . ولی می بینم که دوباره همان شرایط دارد تکرار می شود . فقط کافی است به این دو شعار که یکی از طرف آقای رضایی در زمان جنگ و دیگری اخیرا از زبان آقای احمدی نژاد عنوان شده توجه کنید تا ببینید که کشور هنوز در دست کسانی است که قادرند در یک چشم به هم زدن هستی و نیستی مردم را بر باد دهند : یادم هست که آقای رضایی در یکی از سخنرانیهای پر شور خود در زمان جنگ گفت :
" کارخانجات اسباب بازی خود را تبدیل به اسلحه سازی می کنیم و... " مثلا تا پیروزی می جنگیم . و اخیرا هم این آقای احمدی نژاد فرمایش کرده اند که " اگر به تاسیسات هسته ای ایران حمله شود ، بهتر از قبل آنها را می سازیم "! شما به حماقت این آقا نگاه کنید . فکر می کند اگر آنها حمله کنند ، به گونه ای خیلی تمیزو پاکیزه فقط تاسیسات اتمی را بمباران می کنند و همه چیز دیگر سر جایش باقی می ماند تا دوباره برادران روسی و چینی و کره ای خود را دعوت به همکاری در بازسازی آنها بنمایند. نمی دانم هنوز این آقایان نمی دانند که موضوع هستی ای فقط بهانه ایست و آنچه مورد نظر افرادی مثل آقای بوش است انهدام تمام زیر ساخت های کشورهایی مثل ماست تا چرخ کارخانجات خودشان بچرخد و به دنیا حکومت کنند ؟ و شاید از اول هم خودشان موضوع اتم را به ایران تزریق کرده باشند .چون این موضوع که هیچ وقت در محافل ایرانی و بین مردم مطرح نبوده و فقط خبرهایش را بعدا شنیدند . این است که زمان آن رسیده است که با اعتراف به این موضوع تلخ ، هشدار داده شود که اگر مردم ایران به خواب خرگوشی خود ادامه دهند و روشنفکران ایران هم اقدامی موثر در بیدار کردن مردم ننمایند، تلخیهایی چه بسا تلخ تر در پیش رو خواهند داشت.
جمعه، مهر ۰۷، ۱۳۸۵
حیوان ناطق ، مدهوش و ساکت
می گویند انسان حیوان ناطق است. بدون توجه به میزان صحت این ادعا ، حقایقی در این قول نهفته است که شرح حال انسان امروزی هم می باشد. اگر از حیوان موجودی وحشی و بدون عاطفه و درک و تفکر مورد نظر باشد، بر آورد عملکرد انسانهای امروز بر روی کره ی خاکی نیز چیزی متفاوت از این نیست. می گویند انسانها بر اساس عقل و تفکر تصمیم می گیرند ولی حیوانات بر اساس تمایلات غریزی. در اینخصوص نیز مشاهده می شود که میانگین عملکرد انسانها تمایلات نفسانی است که همان غرایز حیوانی میباشد. با یک بررسی اجمالی و کمی تحقیقات آماری بر روی بازتاب اخبار و حوادث جهانی در دستگاههای ارتباطات جمعی متوجه می شویم که در راس همه ی این سخن پراکنیها، کشتار، جنایت، وحشیگری، سرقت و تعدی به حقوق دیگران است که ضعف انسانیت در غلبه بر حیوانیت را نشان می دهد. لبنان ، عراق، فلسطین، افغانستان، اسرائیل ، کنگو، سودان، سومالی، اتیوپی، اریتره... کمتر نقطه ای روی زمین است که به نحوی آلوده به وحشیگریهای رایج نباشد. اینها البته فجایعی را که در مخفیگاههایی مانند اوین خودمان می گذرد را شامل نمی شود.
جنبه های حیوانیت انسانها بقدری قوی عمل می کنند و نطاقی آنان هم چنان در خدمت وحشیگری قرار گرفته است که جا دارد کسانی که خود را از این اعمال بری می دانند، قفلی بر زبان خود بزنند تا در ردیف حیوانات ناطق هم قرار نگیرند. ننگ است که خود را در ردیف افرادی قرار دهیم که فجایعی همانند آنچه در لبنان و عراق و افغانستان و فلسطین و سودان و غیره می گذرد را می آفرینند. شرم دارد که کسی زبان بگشاید و خود را انسان بنامد در حالیکه توانایی ندارد ذره ای از جنایاتی که توسط این حیوانات ناطق انجام می گیرد، بکاهد. مگر می شود از بشر امروزی اینهمه سبعیت از طرف بعضی ها و آنقدر رخوت و بی تفاوتی از دیگران انتظار داشت. چرا انسان باصطلاح متمدن امروزی نمی تواند روابط با همدیگر را بر اساس تفکر و تعقل تنظیم نماید؟!
در رابطه با ناطق بودن انسان نیز سئوالات اساسی مطرح می گردد. چه کسانی دارند در دنیا نطاقی می کنند؟ نطق چه کسانی در دنیا شنیده می شود؟ آیا حرفهای اساتید برجسته ی دانشگاهها ، حقوقدانان مشهور و متخصصین علوم انسانی بیشتر شنیده می شود یا صدای زورمداران و جنایتکاران؟ آیا همانقدر که از نقطه نظرات افرادی مانند جورج بوش و تونی بلر و خامنه ای و احمدی نژاد و بن لادن در وسائل ارتباط جمعی دنیا شنیده می شود، نظرات مصلحین و طرفداران صلح و دوستی نیز مورد توجه قرار میگیرد؟ حال که ناطقین جهانی زورمداران ویرانگر و تروریستهای بی اصل و نسب شده اند،کل جامعه ی بشریت چه کاره اند؟ چرا حرفهای افرادی مثل بوش و بلر و خامنه ای و احمدی نژاد و بن لادن سانسور نمی شود. ولی وبلاگ فردی که شاید ماهی چند سطری در جایی بنویسد که شاید بیش از انگشت شماری از مردم هم آنرا نمیبینند بسته می شود؟ اگر دقت شود متوجه می شویم که فقط صدای زورمداران و افراطیون بی منطق که زمینه ساز بحرانهای عمومی هستند آزادانه و به وفور در بوق گذارده می شود.و صدای آنانی که با نظرات افراطی غیر معقول و غیر انسانی مخالفت می کنند در دنیا سانسور می شود و سانسورچیان و ابزاری که برای این منظور استفاده می شود از طریق همان زورمداران تغذیه می شوند. همان تیپ افرادی که در گذشته بنام شاه و امپراتور و فئودال و غیره بر مردم دنیا حکومت می کردند حالا هم می خواهند یکه تاز میدان جهان باشند و دنیا را در اختیار داشته باشند . فقط روش تسلط بر مردم را تغییر داده اند و ملتها را تماشاگر رفتار خود کرده اند. و تا دوباره مردم غرب و شرق جهان متوجه بشوند که تحت سلطه ی گروهی از نا اهلان قرار گرفته اند، زورمداران به کام خود رسیده اند. و تا زمانی که خیر خواهان در انزوا قرار گرفته اند ، تبه کاران راهی برای سلطه بر مردم پیدا می کنند.بر همین اساس از زمانیکه آن فاجعه ی انسانی در لبنان رخ داد و آن واکنشهای ننگین جهانی مشاهده شد ، دیگر تمایلی نداشتم که در مورد روابط انسانها حرفی بر زبان بیاورم و یا سطری بر روی کاغذ بنویسم.و تصورم بر این شد که آنانی هم که هر روزه انفرادا یا در تشکلهای کوچک فراوان می نویسند ولی اندک خوانده می شوند و مطالبشان زیر بار سانسور و بی توجهی مردمان محو می شود آب در هاون می کوبند.و در حالی که حاضر هم نمی شوند به عمق مسائل خود بیندیشند و از ترس اینکه مبادا در آبی که از بهم پیوستن آب هاونهاشان جاری شود غرق شوند و یا به علت اینکه اصلا آبهاشان در یک جوی نمی رود، در انتظار خشک شدن آب حیات نشسته اند. دیگر چرا باید مدعی انسانیت باشیم و آیا بهتر نیست زبان را کاملا در بند کشیم تا فقط کسانی از آن استفاده کنند که فقط می خواهند نشانی متفاوت از حیوانات غیر ناطق داشته باشند؟! ولی از آنجا که نمیتوان بی تفاوت ماند، امروز فکر کردم مطلبی بنویسم و متفکران و اندیشمندان و مدعیان انساندوستی را مورد خطاب قرار دهم و بگویم تا زمانیکه شماها نتوانید نظراتتان را به گوش جهانیان برسانید و اگر در هماهنگی با یکدیگر انظار بخواب رفتگان و بی تفاوتها را بخود جلب نکنید، هیچگاه بر تمایلات حیوانی انسانها غلبه نخواهید کرد و این چیزی جز به معنای همزیستی با این حیوانات نیست و چنین زندگی را نمی توان ارزشمند نامید. پس بیائید راهی بیابیم تا با یاری همدیگر جهان را از سلطه ی انسان نماهای بی رحم نجات دهیم.
پنجشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۵
ایران در انتظار تسلیم یا ویرانی؟!
مدتی است که ایرانیان در انتظار نتیجه ی رایزنیهای بین المللی در مورد موضوع هسته ای ایران هستند که تا اندازه ای با آینده ی سیاسی ایران گره خورده است. بعد از آنکه کمی تغییرات ظاهری در نحوه ی برخورد آمریکا و حکومت ایران با این موضوع مشاهده شد و منجر به نشان دادن چراغ سبزهایی از طرفین گردید ، آرامشی نسبی جانشین دلهره های پیشین در رابطه با اقدامات نظامی گردید. اینکه این آرامش به درازا خواهد کشید و یا طوفانی به دنبال خواهد داشت، زیاد قابل پیش بینی نیست. بلکه شواهد موجود گواه بر این است که برای ایران تحت سلطه ی حکومت فعلی دو راه بیشتر وجود ندارد. یا با پیشنهادهای دول قدرتمند جهان موافقت می کند و یا با عواقبی از جمله حملات تخریبی گسترده و از بین رفتن بیشتر تاسیسات زیر بنایی مملکت مواجه خواهد شد. شاید بتوان گفت که از نظر کلی برای آینده ی ایران هر یک از این دو انتخاب چندان متفاوت نباشند . چرا که چنانچه توافقات سیاسی هم به نتیجه برسد چیری جز تقسیم منابع و ثروت ایران در بین قدرتهای بزرگ نمی باشد. و برای ایرانیان جز این زندگی ذلت بار و بخورو نمیر عایدی نخواهد داشت.این موضوع از محرمانه اعلام شدن بخش مهمی از محتویات بسته ی پیشنهادی کشورهای 1+5 مشخص می گردد. و اگر جز این بود دلیلی بر محرمانه بودن آن نمی بود. مشخص است که نامحرمان موضوعهای مطروحه فقط وفقط مردم هستند والا خود قدرتهای عمده که تهیه کننده ی آن هستند نامحرم محسوب نمی شوند. و بنظر نمی رسد که قدرت قابل توجه دیگری هم در جهان باشد که به دلایلی بخواهند از موضوع مطلعش نکنند.
از آنجا که موضوعهای مطروحه بعلت زیانبار بودن و خفت آورندگی آن مورد مخالفت ایرانیان قرار خواهد گرفت. وهمچنین بلحاظ ضد حقوق بشر بودن آن مورد پسند افکار عمومی جهان نخواهد بود غربیها و حکومت ایران در محرمانه بودن آن توافق کرده اند، کشورهایی مانند روسیه و چین هم که جز به سهم خود که از طریق چانه زدن با غرب بدست خواهند آورد اندیشه ی دیگری ندارند. ما ایرانیان با تسلیم بودن در برابر حکومتی نادان و مستبد هستی خود را نه فقط در اختیار این حکومت بلکه درکنترل قدرتهای بزرگ قرار داده ایم. حکومتی که فقط میل به بقای خود دارد، در مقابل هر قدرتی تسلیم می شود و چنانچه متوجه شود که با تسلیم شدن به بیگانگان هم بقایش تضمین نخواهد شد از سپر بلا قرار دادن مردم و قربانی کردن آنها هم ابائی نخواهد داشت. برای قدرتهای بزرگ هم تفاوتی بین تسلیم ایران و تخریب آن وجود ندارد چرا که در هر دو صورت با انتقال ثروت ایران بسوی آنها یا بصورت نقدی و یا بصورت خریدهای عمده برای ایجاد مجدد تاسیسات زیر بنایی و جایگزین آنچه ویران شده است، منافع آنها تامین خواهد شد. لذا اینکه مردم ایران در انتظار تحولات مثبتی در زمینه های سیاسی بین حکومت فعلی ایران و قدرتهای جهانی باشند چیز زیادی عایدشان نخواهد شد. البته باید تلاش کرد از تخریب و ویرانی و بخطر افتادن جان مردم جلوگیری کرد تا بلکه فرصتی ایجاد کرد تا ایرانیان بتوانند خود را از دست زورگویان داخل و خارج رها کنند. آنچه ضرورتش از نان شب هم برای ایرانیان واجب تر است تلاشی در ایجاد این فرصت است و این بر عهده ی تمام کوشندگان راه آزادیست که با اتحاد خود و ایجاد یک مجموعه ی رهبری منسجم از آزادیخواهان و صاحبان اندیشه ی مترفی و مستقل در این خصوص بکوشند. راه حلهای پیشنهادی را قبلا در همین وبلاگ آورده ام.
دوشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۵
آزادی ایرانی یا آزادی آمریکایی؟
چقدر تاسف برانگیز است که حالا بشنویم رئیس جمهور آمریکا حکومت ایران را تهدید می کند که راهی جز قبول استقرار آزادی در كشور خود ندارد! مثل اینکه همین دیروز بود که ملت ایران برای آزادی از دیکتاتوری حکومت مورد حمایت آمریکا، با انقلاب خود و جانفشانی در راه آزادی شگفتی آفرید. ما را چه شده است که حالا همان آمریکا می خواهد با زور برای ما آزادی به ارمغان بیاورد؟! آیا ما به خواب عمیق فرو رفته ایم؟ آیا نخبگان این كشور گرفتار طلسم شده اند؟چرا همه ایستاده ایم و نظاره گر رقم خوردن سر نوشتی شوم برای آینده ی خود شده ایم؟! از یکطرف میدانیم که آزادیی که رئیس جمهور آمریکا از آن صحبت میکند چیزی جز آنچه برای افغانها و عراقیها به ارمغان آورده نخواهد بود و شاید بسیار فاجعه بارتر هم باشد. از اینطرف هم میبینیم گروهی منحرف و نادان زیاده طلب، بساط دیکتاتوری را در كشور گسترده و در همکاری مستقیم و غیر مستقیم با زیاده طلبان جهانی رمینه ی دخالت های ویرانگر آنان در كشور ما را فراهم می نمایند. آیا ما متوجه نیستیم که در حال حاضر بهترین گزینه برای آمریکا و سایر قدرتهای مسلط بر جهان ویرانی ایران است تا پس از آن منافع تجاری آنان برای سالها تضمین شده باشد و تسلط دائمی خود را بر این نقطه ی ثروت خیز جهان بیمه نمایند؟! برای آنها که مهم نیست چه بر سر ملت ما می آید . افکار عمومی کشورهای خود را هم که برای هر اقدامی آماده کرده اند. حتی اگر بعد از ویرانیها هم مواجه با مخالفتهای محلی یا جهانی شوند،حد اکثر کاری که میکنند ، با اعلام اینکه اشتباهی رخ داده است،قدرت را بدست شرکای خود از احزاب دیگر میدهند و خود مشغول استفاده از غنائم جنگی حاصله میشوند.به همان سادگی که اسپانیاییها و ایتالیاییها در عراق عمل میکنند. این كشور ماست که ویران میشودو مردم ما هستند که باید بدبختی های حاصله را تحمل کنند. آیا شعار اینکه تا آخرین قطره خون مقاومت میکنیم برای ایرانی زندگی درست میکند؟!مگر حاصل جنگ با عراق چه شد؟ آیا دست آوردی از آن پیروزی دروغین خود دارند که به مردم ارائه دهند؟ چرا نخبگان سیاسی این كشور در داخل و خارج اقدامی اساسی جهت نجات این كشوراز بحرانهای پی درپی بعمل نمی اورند؟مگر برای رهایی از این اوضاع راهی جز اتحاد تمام نیروهای آزادیخواه مردمی وجود دارد؟ مردم تحت ستم داخل كشور که از آنجا که دیگر با همدیگر انس و گفتگویی ندارند تا مسائل را ریشه یابی کنند،هر یک همدیگر را در بوجود آمدن این اوضاع مقصر میدانند. و همه به همدیگر میگویند "بابا این مردم درست بشو نیستند"!! باید همه متوجه شوند که بابا این مردم خود ما هستیم. ما هستیم که سیاستهای تفرقه افکنانه ی این حکومت و توطئه های حساب شده ی بیگانگان ما را نسبت به همدیگر بیگانه و بدبین کرده است. و در سایه ی همین تفرقه حکومتی دیکتاتور بر ما مسلط شده و شاید طولی نکشد که جهانحواران بیگانه نیز با سوء استفاده از این اوضاع بخاطر منافع خود كشور ما را به ویرانه تبدیل کنند.
اگر این ملت دوباره بگونه ای عاقلانه متحد شوند و خود ندای آزادی سر دهند کدام قدرت داخلی و یا خارجی میتواند به او لطمه بزند؟آنجه مورد نیاز این ملت است ایجاد زمینه ی گفتگو با همدیگر بمنظور هم زبان شدن و هماهنگ کردن خواست عمومی یعنی همان آزادی و استقلال است تا در سایه ی آن با ایجاد حکومت مردمی به وضع خود سروسامانی بدهیم. ولی مگر بدون هماهنگی نخبگان این کار عملی میشود؟ چگونه باید از این ملت انتظار داشت که خودبخود تشکل پیدا کنند و به پا خیزند؟ در حالیکه نخبگان سیاسی با همدیگر هماهنگ نیستند!حتی اگر فشارهای اقتصادی و یا مسائلی مانند آنچه در رابطه ترک زبانها پیش آمد موجب حرکتهای مردمی بشود، بدون هماهنگی عالمانه ممکن است به تخریب و تضعیف همدیگر بینجامد و موجب پیچیده تر شدن اوضاع گردد. از این رو باید به تمام کسانی که خود را دلسوز این مملکت میدانند و مدعی تلاش برای رفع خطرات سیاسی نظامی هستند، هشدار داد که وقت ضیق است و فرصت کوتاه! من راهی جز بازگشت به روح انقلاب 57 نمی بینم و هنوز عقیده دارم که "طرح 12 ماده ای " که قبلا پیشنهاد کرده ام میتواند کار ساز باشد. و حالا به گروههای سیاسی داخل کشور هم که خود را اصلاح طلب مینامند اعلام میکنم که دیگر راه حلهایی هم که شماها تاکنون در نظر داشته اید کارآیی ندارند. و برای شما هم فقط یک راه بیشتر نمانده و آن اذعان علنی اشتباهات گذشته ، و تکمیل دعوت آقای خمینی از آقای ابوالحسن بنی صدر به بازگشت به وطن و پذیرش شرایط اوست.تا با استفاده از اصول راهنمای اعلام شده توسط ایشان که مبتنی بر اصول آزادی و تفاسیر واقع بینانه تر ایشان از دین به مثابه آزادی می باشند، و با همکاری همه ی گروههای سیاسی مملکت اداره شود.
دوشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۵
نقدی بر مقاله ی هراس از آمریکا
زمانیکه داشتم آن شرح مفصل آقای برقعی تحت عنوان "هراس از آمریکا" را در رابطه با کم مایه بودن اربابان قدرت وصاحبنظران آمریکایی، در روزنامه انقلاب اسلامی می خواندم، مشتاقانه منتظر نتیجه گیری ایشان بودم که ، متاسفانه با تناقضات آشکار بین ادعا و نتیجه گیری مواجه شدم. ایشان ابتدا سعی میکنند سیستم سیاستگزاری و تصمیم گیرندگان آمریکایی را توخالی جلوه دهند ولی در نهایت می فرمایند این ابر قدرت جهانی که در سرنوشت کشور ما نقش بسیار مهمی دارد.ونگرانند که چرا اپوزسیون واقعی ایرانی که سیاستمداران آگاه و مترقی آمریکایی واقعا طالب صدای انها هستند از سر غفلت یا از روی قهر راه گفت وگو با آنها را نیافته اند. اولا این سیاستمداران آگاه و مترقی آمریکایی کجا هستند و تفاوت آنها با سیاستمدارانی که افراد مثل آقای هخا را می پذیرند و به او اهمیت میدهند چیست و چرا اجازه میدهند نا اهلان یکه تاز میدان سیاستشان باشند؟ و ثانیا چرا این افراد طالب شنیدن صدای اپوزسیون واقعی ایران هستند؟ و اگر آنقدر مترقی و آگاه هستند چرا خودشان به سراغ اپوزسیون واقعی نمیروند و از آنها برای اصلاح دیدگاههای حکومت خود نسبت به ایران کمک نمیگیرند؟ انها که دیگر محدودیت سیاستمداران ایرانی را ندارند که اگر با کسی صحبت کنند به جاسوسی و خیانت به وطن متهم شوند.
پس قضیه به این سادگی هم که آقای برقعی می فرمایند نیست.وخود ایشان هم درست متوجه شدند که بر او خرده خواهند گرفت .می فرمایند"آنچه مورد نظر من است سیاست خارجی و آنهم در محدوده ی روابط با ایران و تا حدودی خاورمیانه است که میشناسم و قدرت و توانایی یک کشور خکایت دیگری دارد".مگر میشود سیاست خارجی یک کشور را آنهم در رابطه با منطقه ای که انهمه منافع در آن برای آمریکا نهفته است از دیگر سیاستهای آن کشور جدا کرد؟و آن حکایت دیگر کدام است که ربطی به سیاست خارجیش وآنهم در محدوده ی خاورمیانه ندارد؟ اصلا مگر چندین سال نیست که سیاست خارجی آمریکا و سیاست داخلی آن مشغول موضوع خاورمیانه است؟ افغانستان،عراق،اسراییل،ایران،القاعده…؟ مگر در راس اخبار روزانه ی آمریکا چیزی غیر از اینها بوده است؟ بقول خودتان در آنجا این قدرت است که مسیر فکری صاحبنظران را تعیین می کند .با ید دید این قدرت از چه ساخته شده است و چطور عمل می کند.آیا قدرت آنها اقتصادی و مادی است یا مایه های معنوی و غیر مادی دارد؟ آیا قدرت آنها در نهایت غیر از پول است؟ پول از کجا می آید؟ آن پولی که میتواند قدرت شود هم پول کم نیست.پولی بسیار زیاد باید باشد .پول بسیار زیاد از کجا می اید که بدون حساب در دست غیر آگاهان و غیر مترقیها می افتد تا حکومت بزرگترین قدرت جهان رادر دست گیرند؟اینگونه پولها فقط از جاهای بی حساب و کتاب می آید.از کشورهایی که در آنها حساب و کتاب نباشد .
و اینگونه کشورها هم آنجاهاست که یا به وسیله ی اعلیحضرتهای دست نشانده اداره می شود یا بدست ملاهای نادان و خرافه پرستان ابله چه از نوع هخایی انها چه از نوع جمکرانی و طالبانی.پس تصادفی نیست که آقای هخا و افراد نا آگاه و کم مایه می توانند در آن نظام راهی پیدا کنند.برای اینکه اینگونه افراد به سادگی ابزار دست سیاستمداران آمریکایی که از همین طرق قدرتمند شده و می شوند واقع می شوند.وآپوزسیون واقعی ایرانی ، اگر منظور افراد فرهیخته وآزادیخواه ایرانی باشد ، بدرد سیاستمداران قدرتمند آمریکایی نمیخورند و تا زمانیکه آزادیخواه واقعی باشند ونخواهند نوکری کنند با استقبال آنها روبرو نمیشوند و بقول شما به گفته هایشان گوش نمیدهند و نظراتشان را تبلیغ نمیکنند.اینگونه افراد را سعی میکنند همانند امیرکبیرها و مصدق ها از جلو راه برداشته شوند.
البته این به این معنی نیست که ایرانی باید همیشه در دام سیاستمداران قدرتمند آمریکایی گرفتار بماند.چنانچه سیاستمداران فرهیخته ی ایرانی هم توانمند شوند و موفق شوند جو سانسور حاکم بر جهان را بشکنند .و ارتباط بین سیاستمداران آگاه و مترقی کشورها برقرار شود ، این امکان وجود دارد که با جلب نظر مردم در کشورها ی مختلف ، حتی بتوان از حاکم شدن باندها و افرادی امثال آقای بوش هم جلوگیری نمود.وزمام امور جهان را فرهیختگان بر عهده گیرند تا بجای اینکه از راه فروش اسلحه و کشت و کشتار مردم به پولهای قدرت ساز دست پیدا کنند ، با سعی در آباد کردن جهان ،از دیدن شادی نوع بشریت در اقصی نقاط جهان لذت ببرند.
حال باید دید سیاستمداران فرهیخته ی ایرانی چگونه باید توانمند شوند و آن چگونه قدرتی باید باشد که فاسد نشود؟ آن قدرتیست که از پشتیبانی ملتی آگاه برخوردار باشد .آن قدرتیست که از پشتیبانی انبوه فرهیختگان مملکت برخوردار باسد .
افسوس که نیرنگ قدرتهای شیطانی حاکم بر جهان و شیطان کوچولوهای حاکم بر افراد این مملکت ،پیوندهای درونی این ملت را از هم گسسته است.
و گویی خوابی عمیق همه را در بر گرفته است و همه در کما فرو رفته اند.
آیا ما خودمان فعالان سیاسی و آگاه ایرانی را می شناسیم تا بعد آمریکاییها هم آنها را بشناسند؟ لااقل یکی را معرفی کنیدکه اکثریتی از نخبگان این جامعه درمورد او به اجماع برسند.آری اگر چنین عاقلانه رفتار کنیم و اول تکلیفمان را با خودمان روشن کنیم امکان این هم هست که روند امور را هم به نفع جامعه دگرگون کنیم تا روشنفکران و سیاستمداران واقعی ما فارغ از ماجراجوییها و شعارهای تو خالی با اعتماد بنفس و بهره گیری از پشتیبانی هم میهنان خود مرکب اندیشه را جولان بدهند. بیایید اینگونه افراد را بشناسیم و معرفی کنیم که وقت ظیق است و فرصت کوتاه.
اشتراک در:
پستها (Atom)